کودکانه ...

سلام ...
يکم : تا یکی دو سال پيش ٬ يکی از بزرگ ترين افتخاراتم اين بود که هر چند بزرگ شده ام٬ «‌ آدم بزرگ »‌ نيستم ! کودک بودم و می خنديدم و شاد بودم ... شادی هايم مثل شادی های بچه ها بی بهانه و سرشار بود و غم هايم هم مثل غم های بچه ها زودگذر و فراموش شدنی ! ... اما ٬ با يک سلسله اتفاقات احمقانه ای که توی زندگی ام رخ داد ٬ کم کم يادم رفت که دارم تبديل به يک « آدم بزرگ »‌ مسخره می شوم ... و حالا دارم برمی گردم ! می دانم که می توانم !
دوم : در همین راستا به قول ناصر کشاورز عزيز :
دلم را شکستی برو             ولی نه به آن دورها
همين دور و برها بمان          که گاهی ببينم تو را

به جز تو خود تو بگو             دلم را به کی داده ام
چه پيش آمده واقعا              که از چشمت افتاده ام

اگر بادبادک شدم                نخ من به دست تو بود
همين که تو می خواستی   به سويت می آمد فرود

اگر من شدم مورچه            تو گندم ٬ تو دانه شدی
اگر يک کبوتر شدم              تو هم بام و دانه شدی

تو الان کجا رفته ای             بيا شعر من را بخوان
ببين من چه خوبم بيا          نرو ! در دل من بمان

چه شد بوته ی غصه را        درون دلم کاشتی
من الان چه بايد کنم           که با من شوی آشتی ؟

سوم : از خدا خواسته ام قوی ام کند ! برای مواجهه با هر چيزی که برايم مقدر است ٬ نه مقابله با آن ها !

   + غزل کریمی - ٢:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٦/٢۱