کارآگاه بی خانمان در دفتر کار !

سلام ...
اين داستانک را در وبلاگ « اسد الله امرايی » ديدم ؛ خوشمان آمد ! با اين که شايد هم چين هم موضوع بکری نداشت . آن چنان که يک داستانک بايد ! اما خوشمان آمد ديگر ! بفرماييد : نوش جان !

نويسنده : جرالد دبليو آهو

مترجم : اسدالله امرايي

تلفن همراه جك هامر كله ي سحري توي استيشن فوردش در پاركينگ چهچه زد .
ادگار گفت:"باز هم همان كار را با تو دارم.ژاكلين فرار كرده و من خيلي عصباني ام!"
جك هامر گفت:"نه من يكي نيستم!حالم به هم مي خورد از بس رفتم دنبال جمع كردن زن هايي كه از دست شوهرهاي افسرده شان در رفته اند!"
"ببين روزي ششصد مي دهم .اين دفعه يك هزاري هم روش فقط  نبايد مست باشد.حوصله ي پراندن مستي اش را ندارم"
جك هامر گوشي را گذاشت و غلتي زد :"ژاكلين  ! خوشگلم  باز بايد بگرديم تو را پيدا كنيم اين دفعه بايد سر حال باشي! به سلامتي"
ليوان ها به هم خورد.

 

   + غزل کریمی - ۱:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/٩/۱٠