رقص ، روی شکسته های خودم !

سلام ...
نه ! دلم تنگ نمی شود ! می دانی عزيزم ؟! ديگر کار از دل تنگی و اين ها گذشته ! به نبودنت هم دل خوشم ! گفتم که ؛ آن شانه ها ديگر درونم حل شده اند ... و ديگر انگار منتظر هيچ حادثه ای ، هيچ معجزه ای نيستم ! انگار از اولش هم ...
و می آيم توی دانشگاه و يک عالمه موجود می بينم که دارند آن جا ( توی شب شعر ) برای خودشان وول می خورند و حرف می زنند و شعر می خوانند ... و انگار فقط تو هستی ؛ فقط تو نشسته ای بين همه ی آن دويست سيصد تا صندلی که من بروم آن بالا و برايت غزل نامه هايم را بخوانم !
امروز برای اولين بار بعد از شعر خواندن ، قلبم درد گرفت ... و نتوانستم ... و باز هم گريه نکردم !
... به تو فکر می کنم
    مثل دردی در گلو
    که به کلام نمی آيد !
امروز هی تو را ديدم که نبودی و من هم ! و هی توی خودم شکستم و صدای شکستنم را به شکل خنده های احمقانه ی دخترکی که دارد زير فشار کار و جلسات کاری احمقانه و سر و کله زدن با مسوولين احمق خرد می شود ، انعکاس دادم ! امروز هم خنديدم مثل همه ی آن روزهايی که دخترک زشت بی قواره ای هستم و بی دغدغه به دور از وقار خانمانه با دختر و پسر می خندم و ...
ديگر برايم کار از خيلی چيزها گذشته ! اما من هنوز هستم و به نيستی در کنار تو ادامه می دهم ... چون دوست دارم اين باور را داشته باشم که حضور « دوست داشتن »‌ بايد در جهت « بودن » باشد ؛ نه « نبودن » ...
ديگر برايم کار از خيلی چيزها گذشته ! ... اما باور می کنمت وقتی از تو دورم و کانکت می شوم که مثلا پروفايلت را در اورکات يا هر کوفت و زهرمار ديگری ببينم که دل خوش شوم ... و حس می کنم که هستی ! و می بينم که همان حسم درست ! ...
کار از خيلی چيزها گذشته عزيزم ! شايد فقط به جز از « دوست داشتنت » و همان تله پاتی کودکانه ای که بينمان سيلان داشت ... پس ادامه می دهم ...
ادامه می دهم و هم چنان روی خرده شکسته های خودم برای تو می رقصم !

   + غزل کریمی - ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٩/۱۱