مرض دارم لابد !

سلام ...
خيلی چيزها می خواستم بنويسم : از دلتنگی ها و بی خوابی های شبانه روزی اين حوالی هايم ؛ از کنسرت مسعود شعاری عزيز که نوای سه تار و بربت را با گيتار و ساکسيفون همراه کرده بود ؛ از حواس پرتی های گاه و بی گاهم ؛ از همايش مديران مسوول نشريات دانش جويی سراسر کشور ؛ از روز خاک بر سر دانش جو ( يا روز دانش جوی خاک بر سر ! ) ؛ از چشم هايی که هر جا می روم رو به رويم هستند ... از چشم هایی که ... از چشم هایی ... از ...
... خيلی چيزها بود که می شد توی هفت روز اين جا دادشان زد !
اما خدا نخواست !
رفتم بالاخره توی بلاگ اسپات يک وبلاگ ساختم ؛ اما چه کنيم که کلاسمان به اين حرف ها قد نمی دهد ! يک سال و نيم اسير اين پرشين بلاگ جوات مانديم ، اين بقيه ی عمرمان هم رويش !
باز هم اين جا می نويسم ... مرض دارم لابد !

   + غزل کریمی - ٤:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٩/۱۸