قراردادها ...

سلام ...
يکم : ای دل ! طریق رندی از محتسب بیاموز :
        مست است و در حق او ، کس این گمان ندارد !
                                                   حافظ
دوم : هيچ دوست ندارم ديگران در موردم آن قدر احساس مالکيت داشته باشند که فکر کنند می توانند برای زندگي ام تصميم بگيرند ! ... هيچ دوست ندارم به تصميم نه از روی منطق و دانايی ديگران تن بدهم ! ... هيچ دوست ندارم سرنوشتم را ديگران بخواهند رقم بزنند ! ...
سوم : هميشه در زندگی آدم اين مساله هست ، که هر چه زخم کاری می خوری از عزيزترين ها می خوری ! ... و هميشه مساله اين است که اين زخم خوردن ، نه برای لذت آنان است نه برای عذاب کشيدن تو ! ... فقط بايد بخوری و نوش جان کنی ! ... شايد اين همان قضای مقدر زندگی تو باشد !
چهارم : عادت می کنم ؛ عادت می کني ؛ عادت می کنيم ؛ ... عادت می دهند !
پنجم : اين صرف فعل ها هم از آن بی نمک ترين شوخی های مثلن اديبانه است ! اما خوشم می آيد ! خوشم می آيد که فعلن خودم را يک مفعول مجهول فرض کنم که توسط يک فاعل مجهول تر از خود ، عادت داده می شود به خيلی چيزهای ... ! خيلی چيزهای مجهول !
ششم : اعداد و نام ها ، قراردادهايی هستند برای اين که حساب و کتاب زندگي کمتر از دستمان در بروند ! قراردادهايی که از ما بهتران برای آسايش خودشان ما را به آن ها محکوم کرده اند ! ... ياد يکی از نمايش نامه های « اوژن يونسکو » افتادم ... فکر کنم اسمش « ميز ، ميز است »‌ بود !
هزار و سيصد و شصتم : حالم از تکرار بی ... بودن به هم می خورد ! ... حالم از ... بايد تازه تر شوم !

   + غزل کریمی - ۱:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٩/۱٩