مامان بيا جيش دارم !!

سلام ...
یکم : آهای مردم دنیا ، گله دارم ؛ گله دارم ...
دوم : دلم نيست ؛ نه که نگشته باشم ! نه ! گشتم ؛ ولی نيست !
سوم : به خدا نمی خواهم غر بزنم و از زمين و زمان شکايت کنم ... نه ! فقط نمی دانم چرا هر کاری می کنم سبک نمی شوم ! از اين بيشتر حرصم می گيرد که کمی تا قسمتی خوبم و اصلن انگار اين روزها نمی توانم بد باشم ! ... خوبم ؛ البته اگر اين فراموشی ابلهانه ی مزخرفی که گريبان گيرم شده را ناديده بگيريد !
چهارم : کتاب « سه تار » جلال آل احمد را گرفتم توی دستم و فکر کردم : « اين کتاب چند ساله که تو کتاب خونه داره خاک می خوره ؛ نمی دونم چرا تا حالا نخوندمش ! » ... و شروع کردم به خواندن . سر داستان يکم و دوم هيچی نفهميدم ! اما به سومی و چهارمی که رسيدم ، ديدم انگاری فضاها برايم آشنا هستند ! ... نگو همين يکی دو ساله پيش خوانده بودمشان ! و انگار که کلهم روحم از اين قضيه بی خبر بود !!
پنجم : برادرم برای پسر کوچکش چند تا کتاب شعر خريده بود ؛ اسم يکيشان بود : «  مامان بيا جيش دارم ! » ... شاعرش هم «‌ شکوه قاسم نيا » بود ... خيلی خووووووووووووووب بود !
... مامان بیا جیش دارم
فوریه خیلی کارم !
لگن بیار زود برام
تا خیس نشه شلوارم  !! ...

چه کسی بود می گفت مضمون های عاشقانه برای شعر گفتن ته کشیده ؟!
ششم : يکی بود ؛ يکی که نبود ، آمد آن اولی را هم نيست کرد ! ...
هفتم : فاااااااااااااااااااااتحه !

   + غزل کریمی - ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٩/٢٠