فقط تصور کن !

سلام ...
حالا فرض کن آمده ام و از خودم نوشته ام ؛ مثلا از اين که سنتی ها سرکوفت مدرن بودنم را می زنند و مدرنيست ها ، سرکوفت سنتی بودنم را !
يا اين که خانم جان ! آقا جان ! من فمنيست نيستم ؛ نه اين که از ترسم يا از ندانم کاری اين را بگويم ! نه ! می دانم چه می گويم . فمنيست نيستم ؛ فقط گاهی که عرصه بهم تنگ می شود گرايشات تا قسمتی فمنيستانه پيدا می کنم ...
مثلا فکر کن آمده ام اين جا و نوشته ام ماکارونی دوست دارم و چی توز طلايی و هر روز تا خرخره انواع و اقسام کاکائوها را نوش جان می کنم ... يا اين که آرزو دارم ۱۰ تا پژو ۲۰۶ داشته باشم در رنگ های مختلف که از سر تا ته کوچه قطارشان کنم و هر روز سوار آن يکی که با مانتو يا روسری ام ست است بشوم !
يا بنويسم چه جور کتاب هايی دوست دارم و تا حالا چند تا کتاب خريده ام که نخوانمشان !
يا اين که چه قدر زود جوش می آورم و صدايم را بلند می کنم ...
يا اين که ...
اصلا فکر کن آمده ام خودم را تابلو کرده ام اين جا تا شماها بياييد ، بخوانيد و به گيس من بخنديد !
آره ! همه ی اين ها را فقط تصور کن !
چون من نمی خواهم اين ها را اين جا بنويسم !
من فقط می خواهم اين جا از دلم بنويسم که هر روز بيشتر از روز پيش سردش می شود و راه انجماد را در سراشيبی تندی می پيمايد !
...

   + غزل کریمی - ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٩/٢۳