بيست و دو سال ...

سلام ...
يکم : گرچه افتاد ز زلفش گرهی در کارم
        هم چنان چشم گشاد از کرمش می دارم
                                                          جناب حافظ
دوم : می خواستم بنويسم ؛ اما می ترسيدم از خودم ؛ از خودم که هر چه توی دلم نقش می بندد ، می آيم و اين جا ولش می کنم ... می ترسم هنوز هم !
سوم : چه فرق می کند وقتی بود و نبودت هر دو برايم اوج حضور است . چه فرق می کند باشی يا نباشی حضرت آقا ؟ ... مهم همين که ... مهم همين که سرازير می شوی در من ...
چهارم : ديروز جلسه ی شعر وبلاگ نويس ها بود ؛ بر خلاف سنت هميشگی ، اين بار پنج شنبه ی آخر ماه بود . من نيامدم ، چون احتمال می دادم تو بروی . می خواستم راحت باشی ... اگر هم نرفتی ، که هیچ ! در هر صورت من آن قدر خسته بودم که با حضورم گند می زدم به همه ی آن برنامه !
پنجم : کمی برو عقب تر ؛ هوا دور و برم سنگين شده . از بس بهم نزديکی ، هيچ کس ديگر را ، هيچ چيز ديگر را ، خودم را هم نمی بينم .
ششم : اين نوشته را برای تو که نه ، برای خودم می نويسم تا آرام بگيرم ... آرام بگيرم از ترسویی خودم که آخرش هم بعد از آن همه برنامه ريزی ، نتوانستم امروز را برايت جشن بگيرم !
هفتم : عمری به جز بيهوده بودن سر نکرديم
           تقويم ها گفتند و ما باور نکرديم !
                                                       قيصر امين پور
اميدوارم برای تو اين جور نباشد ...
هشتم : حالا فکر کن چند ماه گذشته ؟ چند سال ؟ چند قرن ؟ چند تا دوست ندارمت گذشته از آن پنج شنبه که ... خوش حالم عهدت را شکستی و به روز کردی !
نهم : خيلی دوست داشتم فکر کنم مثلا ... يا مثلا آن شعر ... يا مثلا اين به روز کردن ...  اما فکر نمی کنم !
دهم : امروز ، اميدوارم آن قدر بهت خوش بگذرد که آرزو کنی ...
يازدهم : کفش ها کنار هم جفت می شوند . شب که قيرش را بپاشد روی سرم ، مهمان ها تازه از راه می رسند و کفش هايشان را دم در کنار گربه سياه خاطره هايت جفت می کنند ... من نمی پرسم ؛ نمی بينمشان ؛ فقط بلند می شوم کفش هايشان را پرت می کنم توی صورتشان !
دوازدهم : می پرد توی چشم هايم ؛ داد می زنم : « آهای ! يکی بياد اين آت آشغال ها رو جمع کنه ! » ... از آن همه ، تو می آيی و با چشم هايت همه ي آن آت و آشغال ها را می سُرانی توی گلويم ...
سيزدهم : دوستت دارم ؛ مثل همه ی آن پنجره هايی که هی جلوی باغتان قد می کشند ، دوستت دارم . فقط با يک تفاوت : آن ها تو را نمی بينند ؛ من می بينم !
چهاردهم : يک عروسک ديگر هم به جمع عروسک هايت اضافه کن ! هنوز اسم ندارد ... راستش خيلی شبيه تو است ! دلم می خواست اسمش را می گذاشتم : « ناررررررنجی ۲ » ... ولی اين کار را نمی کنم . صاحب اختيارش تو هستی !
پانزدهم : می خواستم اين مصرع را تابلو کنم جلوی چشم هايت : « کی رفته ای ز دل که تمنا کنم تو را ؟! » که باز هم آن ترس و لرز آمد توی وجودم ؛ بی خيالش شدم !
شانزدهم : نه از تو می ترسم ؛ نه از خودم . فقط از اين جريان شگرف دوست داشتن می ترسم راستش !
هفدهم : سکوت سرشار از ناگفته هاست ... و حالا ، سکوت بين دو نگاه هم شايد !
هجدهم : سر کل کل هم که شده ، اين يادداشت را بيست و دو تايی می کنم !
نوزدهم : با عدد نوزده ، يک جورهايی حال می کنم . می دانی ! همين که آدم فکر کند کارش بيست بيست نيست ، کلی به آدم آرامش می دهد . هميشه وقتی بيست می گيرم فکر می کنم يا معلم دلش سوخته و بهم ارفاغ کرده ، يا معجزه ای صورت گرفته ! هميشه دلم خواسته بيست بيست نباشم ، تا باور کنم يک آدم معمولی هستم که اصلا کارش اين است که اشتباه کند .
بيستم : تو اين را دوست داری ؛ می دانم ! بفرما : ارزانی خودت ...
بيست و يکم : خيلی با مزه است که آدم تا يک روز قبل از تولش فکر کند بيست و يک ساله است و تمام آن روز را به اين فکر کند که فردا ، يک سال بزرگ تر می شود !
بيست و دوم : تولدت مبارک ناررررررنجی جان !

   + غزل کریمی - ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٩/٢٧