وقتی تو نيستی ...

سلام ...
درونم تنيده شده ای ! تار و پودم را از هم گسسته ای و دوباره با نخ خودت بافته ای مرا ! با نخ نگاهت که دور تمام وجودم تنيده شده ؛ مثل تار عنکبوتی که شکارش را آن قدر توی تارش نگه می دارد تا خفه شود و بعد نوش جانش کند ! با نخ نازک نگاهت که ...
ای نگاهت نخی از مخمل و از ابريشم
چند وقتی است که هر شب به تو می انديشم *
درونم تنيده شده ای و برونم را نيز به انحصار تار نگاهت درآورده ای ! ...
تار و پودم را از هم گسسته ای و دوباره تابيده ای اش گذاشته ای اش کنار برای لحظه ی مرگم که دوباره بيايی و ببافی اش در وجود مستحيل شده ام در تو !
نيستم من ؛ نيستم من ؛ و سرشارم از نبايدهای بی ترديد در اين نيستی !
وقتی تو نيستی ،
نه هست های ما
چونان که بايدند
نه بايدها ... **
به تکرار افتاده ام در اين بی سرانجامی که هر روز سر چهار راه ها بايستم و سراغ تو را از عابران سر در يقه ی بالا کشيده ی بارانی هايشان بگيرم ...
به تکرار نامت افتاده ام توی ذهن در تو تنيده شده ام ...
به تکرار نبودنم افتاده ام ؛ به اين اميد که شايد بيايی و دوباره شعله ی آتشم را بگيرانی !
به اين اميد که تار و پودم را که کنار گذاشته بودی ، بياوری و گره بزنی به تار و پود خودت که در من تنيده شده ؛ بيايی دوباره با هم بنشينيم وجود هر دو تايمان را با اين رشته ی دراز ببافيم ...
تکرار می کنمت ای در هر ديدار و خاطره ، نوبرانه ! ... تکرار می کنمت ... !


* از « بهروز ياسمی »
** از « قيصر امين پور »

   + غزل کریمی - ۸:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱٠/٢