کتاب هايی پر از ليلی های مجنون !

سلام ...

محمود می گويد : « کم نيار ، مرد . کم نيار ... »
« عاشق نيستی ... »
« عاشق بودن چه کار به کابل خوردن دارد ؟ »
علی لبخند می زند « مجنون رو می برن پيش طبيب که حجامتش کنن . گريه می کنه . می گن تو که اهل ترس نبودی . می خنده و می گه « ليک از ليلی وجود من پر است . » حالا طول می کشه تا بفهمی چی می گم.»

اين کتاب « انگار گفته بودی لیلی » * را داد دستم که بخوانمش و اين طوری بشوم ! آخر دختر جان تو نمی دانستی من نخوانده ، همه اش را از حفظ هستم ؟
اين دختره ی خنگ مهربان - اعظم - کتاب را داد دستم و گفت : مواظب باش روانی نشوی !
نه روانی شدم ؛ نه حرص خوردم ؛ و نه حتی گريه کردم ؛ فقط وقتی به آن دو سه خط بالايی رسيدم ، گونه ام کمی خيس شد !
انگار همه اش را می دانستم قبلا ! انگار خود من نوشته بودمش ... می خواندم و فکر می کردم : من هم يک شراره ؛ يک مستانه ؛ شايد هم يک علی !
بهت زده ام ؛ خودم را که توی آينه نگاه می کنم ، می بينم با آن چشم های ريز کشيده ، شده ام شبيه اين سامورايی هايی که اربابشان مرده و می خواهند دست به هاراگيری بزنند ! ... می بينم مثل آن ها بهت زده ام !
اما من نه سامورايی ام ؛ نه اربابی دارم که بميرد ! من فقط دختری هستم با چشم های ريز کشيده که هر کتابی که می خواند ، يا تويش پر از « ليلی » و « مجنون » است يا پر از « نارنجی » ! توی اين کتاب هم نارنجی بود ، هم مجنون ، هم ليلی !
چرا ولم نمی کنی ؟ چرا ؟
فرض کن من نمی خواهم ولم کنی ! فرض کن من می خواهم بمانم و تا قيامت خيره شوم به اين عکست که ماسيده روی مانيتور !
فرض کن من خیلی از اين شب ها ، کامپيوتر را خاموش نکرده ام و خوابيده ام تا به تو نزديک تر !
فرض کن من نمی خواهم ناررررررنجی جان !
اما تو که می خواهی ! اگر نمی خواستی که آن طور ... !
چرا ولم نمی کنی آخر ؟!

* انگار گفته بودی ليلی / سپيده شاملو / نشر مرکز / چاپ دوم - ۱۳۸۰

   + غزل کریمی - ۸:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱٠/۳