داستانی در حوالی خشم و هیاهو

سلام ...
عصبانی ام . اخم هام باز نمی شود . سکوت کرده ام و در سکوت فریادهای اطرافم را گوش می دهم .
مامان اما بغض کرده این چند روز را . او هم عصبانی ست . اما آن چنان هم سکوت نکرده . بر عکس همیشه ها که فقط نگاه می کرد ، این بار یک سره داد و بیداد شده . مریض شده این چند روز از بس حرص خورده . توی بعضی مهمانی ها که فکر می کند دار و دسته ی طرفداران احمدی نژاد آنجا زیاد هستند نمی رود .
امروز صبح داشت به من می گفت که شرمنده ی من است ! مامان من داشت می گفت شرمنده ی دخترش است ! که تمام این سال ها را مقلد خامنه ای بوده و از او به عنوان یک شخصیت مذهبی دفاع کرده ! مامان مذهبی من با شرمندگی تمام داشت می گفت دیگر فساد مرجمع تقلیدش را باور دارد و می خواهد مقلد کس دیگری شود ! نه فقط مامان ، که خیلی از دوستان دیگر مذهبی اهل مطالعه اش همین را می گفتند پای تلفن بهش !
...
اما من سکوت کرده ام . اخم کرده ام و توی دلم آشوب است . راه پیمایی نمی روم . صبح ها تا شب توی مغازه ام هستم و شب ها پای بی بی و صدای آمریکا می نشینم . امروز صبح که تلویزیون ایران  بعد از سه روز آمار آرای استان ها را اعلام کرد سردرد گرفتم و توی خودم جیغ کشیدم . اما باز هم سکوت کردم و راهپیمایی نرفتم !
من نمونه ی بارز یک دختر بی تفاوت شده ام نکند شاید ؟
بی تفاوت نیستم که ! بی تفاوت نیستم اما سکوت کرده ام ... چه قدر با ده سال پیشم که توی ماجراهای هجده تیر خودم را خفه کردم و یک هفته مانده به کنکور خودم را انداختم توی خیابان ها و گند زدم به کنکورم فرق دارم ؟! چه قدر عوض شده ام من !

 

پی نوشت : ممکن است با این اوضاع ویزا میزایی هم در کار نباشد ! خداحافظ ایتالیا شاید !

 

پی نوشت 2 : خیلی خودخواهم که در این شرایط به ویزای خودم فکر می کنم ؟ به جهنم ! باشم ! من نگران ویزام هستم . درست به همان اندازه که نگران ماندن احمدی نژاد هستم . هر دو برای من یک اندازه مهم هستند . یک اندازه ی چهار ساله !

 

پی نوشت 3 : لعنتی ها ! ایشالا خدا فیلترتون کنه ! آخه چرا سایت میر حسین موسوی رو فیلتر کردین دیگه !

   + غزل کریمی - ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۳/٢٥

داستان آن مردم مومن

سلام ...
و این از برکات نظام مقدس جمهوری اسلامی و دین مبین اسلام است که من در این چند روز اخیر نزدیک به ماه مبارک رمضان ، مقدار زیادی استن و هد بند مخصوص حجاب فروختم !

بی ربط :

برای بهتر مستفیض تر شدن از زیر بغل مستر پرزیدنت ، آدرس عکس اینه :
http://i33.tinypic.com/11m73ap.jpg

   + غزل کریمی - ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٦/۱۳

داستان آن غار و آن یار و آن تاریکی !

سلام ...
یکم : ای کاش کسی از عاشقی بو ببرد
        دل را به شکار چشم آهو ببرد
        خسته شدم از خودم ، خریداری کو ؟
         تا قلب مرا به شرط چاقو ببرد !
                                             جلیل صفربیگی

دوم : همه ی چراغ قوه ها و هدلایت ها خاموش می شوند . سکوت می کنیم . تاریکی ، سکوت و ناباوری این که به جز تو ، سی نفر دیگر هم دارند نفس می کشند و ... نیستند ! هستند ؟
نور و صدا که نباشد ، حرکت مفهومی پیدا نمی کند . پس یعنی که خودت می مانی و خودت و فقط ذهنت ...
کسی نیست ! اما حس می کنی تنفس تمام آن سی نفر دیگر را که معلوم نیست توی تاریکی مطلق به چه نگاه می کنند و توی سکوت محض ، گوش به کدامین ندای درون نهاده اند !

سوم : رفته بودیم " غار کهک " ... پر از استالاگمیت و استالاگتیت و سنگ های لیز و سقوط و صعود از ارتفاع ده متری دهانه ی غار و تاریکی و هیجان و سرسختی و کمک های دوستانه و ... دوستی های تازه ...
...
گفتم " سکوت محض " ؟ ... اگر می گذاشتند آن گروه بی ادب دیگر که با ریز خنده های گاه و بیگاهشان امانمان را بریدند !

چهارم : مهرناز رفت ... ندا هم این هفته و البته سعید و وحید هم ... من مانده ام و این چار دیواری نارنجی که معلوم نیست تا دو ماه دیگر همچنان مال من باشد یا نه ... من مانده ام و آن مغازه ی لعنتی توی آن محله ی لعنتی با آن مشتری های لعنتی و ... من مانده ام و این همه دیدنی که ایران دارد و می شود رفت و دید و این همه شنیدنی که ایران ندارد و مجبوری که بشنوی ... من مانده ام و ترس هایم و خنده هایم و لذت بردن هایم و شیطنت هایم ... من مانده ام و همه ی این ها ، به اضافه ی دلتنگی هایم برای دوستان رفته ام و برای شاید شهری ندیده در آن طرف دریاها ...

پنجم : همین پنجشنبه تولدمه . همینی که هست ! جشن مشن هم نداریم . ولی از هرگونه کادو استقبال می کنیم ... نبوووود ؟

ششم : یه چیز قشنگی که ازت شنیدم ، یه چیز قشنگی که از هر کسی نمی شه شنید ، این جمله بود : من به دوست داشتن و دوست داشته شدن نیاز دارم .
می دونی : همین یه جمله ت منو کشت !!
می دونی ٢ : آخه راستش خودمم همین تیریپی ام !

هفتم : می رم بازار ...........ساعت طرفای پنجه ........... برق رفته ......... گرمه ......... می آم مغازه ........... ساعت طرفای شیشه ......... برق نرفته ، یکی دو سات دیگه ش می ره ........... گرمه .......... تاریکه ............. ول می کنم می آم خونه ............ نیم ساعت بعدش برق می ره ............. گرمه .......... تاریکه ........... خسته م ......... عصبانی ام ........... بی حوصله ام .......... موبایلم شارژ نداره ........... گوشی تلفنمون با برق کار می کنه ............. هیچ گهی نمی تونم بخورم !
آقای احمدی نژاد ! تا حالا نمایشنامه ای به این قشنگی خونده بودین ؟

   + غزل کریمی - ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٦/٥

هنوز ...

سلام ...
یکم : هنوز
            دامنه دارد
        هنوز هم که هنوز است
                                    درد
                                           دامنه دارد
        شروع شاخه ی ادراک
        طنین نام نخستین
        تکان شانه ی خاک
        و طعم میوه ی ممنوع
        که تا تنفس سنگ
                                  ادامه خواهد داشت

         و درد
         هنوز دامنه دارد ...
                                                          « قیصر امین پور »
 

دوم : خسته نشدید از بس قیصر را بر تاج و تخت شاعر انقلاب بودن نشاندید و از آن بالا رهایش نکردید تا بیاید همین دور و برها ، بین خودش و مردمش شاعر باشد ؟ قیصری که این سال ها فقط از « دردهای مردم زمانه » می گفت و « و قاف حرف آخر عشق است » ...

آن هم از آن بزرگداشت احمقانه ای که توی خانه ی هنرمندان برایش گرفتند ! بزرگداشتی با رعایت نکات زیر :
* خوانش مقاله ای ابتدایی در حد دوره ی دبیرستان بر اساس اشعار قیصر توسط یک جوان به زعم خود دارای بنیه ی علمی ادبی
* خاطره گویی « غزل تاج بخش » از اقوام و دوستان خود و ربط دادن هرگونه ی آن به حال قیصر
* ذکر احوالات قیصر از سوی افراد بسیار بی سواد ( چه به لحاظ شناخت قیصر و چه به لحاظ شناخت شعر )
* خاطره گویی مصطفی رحماندوست از روزهایی که مثل خیلی ها به قیصر حسادت می کرد ... و هیچ هم از این رفتار شرم نداشت ...

بقیه ش را من نبودم خوشبختانه . لابد بقیه ی نکات بزرگداشت هم به پرباری نکات ذکر شده در بالا بودند !

سوم : « من شرق و غرب عالم را گشته ام و به اروپا هم که نرفته ام ، اطلاع موثق دارم که مردم دنیا از وضع جهان خسته اند ! »
فکر می کنید جمله ی حکیمانه ی بالا از کیست ؟
پاسخ را در بند ششم همین نوشته بیابید !

چهارم : بعد از مدتی چت با یه آقایی که فکر می کنی آدم محترمیه ، طرف برمی گرده و بهت می گه : « ببین من تصمیم دارم برای مدتی با یه دختر ازدواج کنم !! تو حاضری ؟ »
چه حالی می شی ؟

پنجم : ..................... ( راستش موقع تایپ این نوشته ، یادم رفت دقیقن چی می خواستم اینجا بنویسم ! )

ششم : بله ! شما درست حدس زدید ! این جمله ها فقط از دهان دکتر محمود احمدی نژاد می تواند دربیاید !
هر کسی که هم از روی دشمنی می خواهد بگوید محمود جان بلد نیست از این حرف ها بزند ، برود صفحه ی اول اعتماد ملی پنجشنبه را ببیند تا کور شود !

   + غزل کریمی - ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۸/۱۸

غزل پلیتیکال !

سلام ...
عجب بحث سیاسی ای شده بود توی تاکسی ! با چهار نفر آقا که یکی شان فکر می کرد شاه عباس یکی از خدمت گزارترین پادشاهان ایرانی بوده ، دیگری فکر می کرد دوره ی خاتمی هم به گندی دوره ی احمدی نژاد بود ، سومی فکر می کرد اگر رییس جمهور بشود اجازه می دهد هر کسی فقط یک بار به زندان برود و بار دوم اعدامش می کرد ! و چهارمی هم همه ش می گفت : تقصیر از مردم ما است ! مشغول بحث شدم و در نهایت لذت بردن از این بحث احمقانه ، همه را هدایت کردم ! تا جایی که اولی مرتب فحش را کشید به شاه عباس و تشیع و این که دین باید در سیاست بزند کنار ! دومی اعتقاد پیدا کرد بهترین راه رفراندوم است و البته احمدی نژاد دست کم گند زده به وجهه ی بین المللی ایران ، سومی ( که راننده بود ) تصمیم گرفت برود امارات پیش برادرش زندگی کند چون آنجا برای این افکار غیر دموکراتیک بهتر است و البته شب ها به جای مسافرکشی می تواند برود دیسکو ! و چهارمی فهمید که خودش هم جزو همان مردم است و اگر رفراندوم هم بشود باز هم به همین نظام رای خواهد داد !

   + غزل کریمی - ۸:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٢٠

این بنده ی زبان بسته

سلام ...
عرضم به حضورتون که ...........

به دلیل ازدحام فحش ها به جناب احمدی نژاد ، بنده خود را از دادن فحشی اضافه تر به حضور ایشان معاف می کنم ! و این که در این ایام الله تعطیلی - که انگار هم دنیا به آخر رسیده - بنده هیچ حرفی برای پرت کردن در این مکان ندارم ! جز این که : « پرانتز بسته » به روز است : http://qazal.blogfa.com/

سر می زنید ؟

   + غزل کریمی - ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۸/٥

جام جهانی - ۲

یاشاسین علی دایی !

سلام ...
اس ام اس بلاگ که می گن اینه ، نه اون !

* مراحل رشد : نوزاد - خردسال - کودک - نوجوان - جوان - میان سال - کهن سال - پیر - اسکلت - فسیل - علی دایی !

* ۵ دقیقه سکوت کن . بعدش ۵ تا فحش به علی دایی بده ، ۵ تا فحش به میرزاپور ! بعد این اس ام رو به ۵ نفر سند کن . دیگه شب احساس آرامش می کنی !!

* سلام . الان علی دایی این اس ام اس رو زد : با علض معذلت ضمن عذل خواهی به ملدم شلیف ایلان گول می دم دل جام جهانی ۲۰۱۰ جبلان کلده و گلزنی کنم .

* در پیامی محبت آمیز احمدی نژاد از دایی تشکر کرد و گفت مرا از اس ام اس های مردم نجات دادی .

   + غزل کریمی - ٩:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/٢٥

از بودن و سرودن ...

سلام ...
... تو آمدی ز دورها و دورها ... و ستاره ها را از آن بالا کشاندی پایین تا سوارشان بشویم و با هم اوج بگیریم . و این که حالا دوباره ستاره ها رفته اند آن بالاها تا بهم چشمک بزنند و من هی از تو پر و خالی بشوم و بشوم پیمانه ی تو برای بودن ؛ و تو بشوی نردبان من برای رفتن ؛ و ما بشویم راز هم برای ماندن ... و بودن ... و رفتن ... و رسیدن آن جا را که دل هم از تصورش عاجز است !

پی نوشت : 

                   چه اسفندها 
                   آه
                   چه اسفندها که دود نکردیم
                   برای تو ای روز اردی بهشتی
                   که گفتند این روزها می رسی
                   از همین راه !

دوم اردی بهشت هر سال ، تولد قیصر امین پور عزیزم است که با تک تک لحظات کودکی و نوجوانی و شاعری ام - اگر باشد - گره خورده ... امسال چهل و هفت ساله می شوند . عمر شعرش بلند باد !

پی نوشت 2: این عکسا رو در میان قهقهه گرفتم ! نظرتون چیه ؟!
۱)

 

   + غزل کریمی - ۱:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٢/٢

من بی تقصیرم !

* منبع : روزآن لاین

   + غزل کریمی - ٦:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱/۱٤