داستانی از دیگری

سلام ...

یک هو هوای نادر ابراهیمی کردم ... دلم خواست ...

 

تجربه مطلقا به کار عاشق نمی اید. کسی که تجربه دارد قبل ازهرچیز می داند که نباید عاشق بشود. تجربه، عشق را باطل می کند . بنابراین، تجربه کل زندگی را باطل می کند. عشق، چیزی ست یگانه و یک باره ، اما تجربه یعنی تکرار، یعنی بیش از یک بار. عاشق شدن، شرط اولش ، بی تجربگی ست.دانایی هم خودش ، ضد عشق است.

"نادر ابراهیمی"

   + غزل کریمی - ۱:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱٥

سوگنامه ای برای مترجم لحظه های نوجوانی ام : حسین ابراهیمی الوند

سلام ...

توی ظل آفتاب ایستاده ام و هی چشم هام را تنگ تر می کنم که شاید آشنایی ببینم . مترجم لحظه های نوجوانی ام آرام رو به رویم خوابیده . از میان جمع مصطفا رحمان دوست را می شناسم و اسد الله شعبانی و چند تا نویسنده و مترجم دیگر . از کانون کسی نیامده انگار . یا اگر هم آمده ، من نمی شناسمش .

مسجد جامعی در تشییع پیکر حسین ابراهیمی الوند مترجم و نویسنده

دورتر «ب» را می بینم که با چهره ای آرام دارد به پرسش های خبرنگاران پاسخ می دهد . چهره اش با وقتی که داشت از توی قاب آینه نگاهم می کرد ، هیچ فرقی ندارد .

دلم می خواهد بروم کشیده ای به صورت «ب» بزنم که چرا بهم نگفته بود این پدری که حالا نیمه جان توی خانه افتاده و پسرش هر روز دنبال دارو و کپسول اکسیژن اش است ، همان مترجم سال های نوجوانی و کانون است : « حسین ابراهیمی الوند » که یادم می آید چه قدر هم تاکید داشت که الوند آخر فامیلی اش به کسر الف است و نه به فتح آن !

توی گلویم گلوله شده ؛ نمی دانم به خاطر «ب» آمده ام ، یا به خاطر پدرش ، یا به خاطر خودم ! بیشتر فکر کنم به خاطر خودم است ، که تکه ای از نوجوانی ام ، تکه ای از سال های شیرین مربی کانون پرورش فکری بودنم را پیچیده اند لای ترمه ، که ساعتی دیگر زیر خروارها خاک دفنش کنند . یاد مینی بوس کانون افتاده ام که مرا و بچه ها را می برد به جشنواره ی کتاب کودک ، تا مترجمی را ببینند که همیشه اول حرف هایش را با این جمله آغاز می کرد : « من حسین ابراهیمی الوند ( به کسر الف ) هستم ! » یاد مرکز شماره ی ۲۰ افتاده ام که برای روز جشن پایان تابستانش ، آقای ابراهیمی را دعوت کرده بودیم ... یاد تمام لحظه هایی افتاده ام که کتاب به دست ، با ناامیدی می کوشیدم شیطنت بچه ها را پشت میزهای سفید کانون آرام کنم ...

شاید دلم می خواست «ب» نگاهش به من می افتاد تا من هم - به تسلیت - سری برایش تکان بدهم . با این حال ، تا حس می کنم نگاهش دارد به سویی که من ایستاده ام برمی گردد ، سرم را می دزدم که مرا نبیند ...

توی گلویم گلوله شده . تکه ای از کودک بودن هایم را پیچیده اند لای ترمه و برایش الرحمن گذاشته اند .مسجد جامعی رفته آن بالا و دارد حرف می زند . من به تکه ی ترمه پوش سال های دورم فکر می کنم ، که توی ۱۵ سال فعالیت مترجمی ، حدود صد کتاب ترجمه و چاپ کرده است . می شود سالی ۷ کتاب . فکر می کنم به این که چند تا از آدم هایی که اینجا ایستاده اند ، اصلا سالی ۷ کتاب خوانده اند !
فکر می کنم به ...

**
مادرم زنگ می زند : « شلوغ بود ؟ » لحنش گرفته است . انگار می داند که الان من می گویم : « نه چندان . مگر بازیگر سینما بود که شلوغ بشود ؟! »


پی نوشت : فکر نمی کردم مرگ یک مترجم - یا به هر حال نویسنده - این قدر رویم اثر بگذارد ... فکر کردن بهش خیلی سخت است :(

   + غزل کریمی - ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٧/٥

از بودن و سرودن ...

سلام ...
... تو آمدی ز دورها و دورها ... و ستاره ها را از آن بالا کشاندی پایین تا سوارشان بشویم و با هم اوج بگیریم . و این که حالا دوباره ستاره ها رفته اند آن بالاها تا بهم چشمک بزنند و من هی از تو پر و خالی بشوم و بشوم پیمانه ی تو برای بودن ؛ و تو بشوی نردبان من برای رفتن ؛ و ما بشویم راز هم برای ماندن ... و بودن ... و رفتن ... و رسیدن آن جا را که دل هم از تصورش عاجز است !

پی نوشت : 

                   چه اسفندها 
                   آه
                   چه اسفندها که دود نکردیم
                   برای تو ای روز اردی بهشتی
                   که گفتند این روزها می رسی
                   از همین راه !

دوم اردی بهشت هر سال ، تولد قیصر امین پور عزیزم است که با تک تک لحظات کودکی و نوجوانی و شاعری ام - اگر باشد - گره خورده ... امسال چهل و هفت ساله می شوند . عمر شعرش بلند باد !

پی نوشت 2: این عکسا رو در میان قهقهه گرفتم ! نظرتون چیه ؟!
۱)

 

   + غزل کریمی - ۱:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٢/٢

من یه عشق جاودانه / به تو تقدیم می کنم

سلام ...

یکم : سر و زر و دل و جانم فدای آن یاری

        که حق صحبت مهر و وفا نگه دارد

                                               حضرت حافظ 

دوم :

در فراسوی مرزهای تن ات تو را دوست می دارم .

 

آینه ها و شب پره های مشتاق را به من بده

روشنی و شراب را

آسمان بلند و کمان گشاده ی پل

پرنده ها و قوس و قزح را به من بده

و راه آخرین را

در پرده یی که می زنی مکرر کن

*

در فراسوی مرزهای تن ام

تو را دوست می دارم .

در آن دوردست بعید

که رسالت اندام ها پایان می پذیرد

و شعله و شور تپش ها و خواهش ها

                                                       به تمامی

فرو می نشیند

و هر معنا قالب لفظ را وامی گذارد

چنان چون روحی

                          که جسد را در پایان سفر ،

تا به هجوم کرکس های پایان اش وانهد ...

*

در فراسوهای عشق

تو را دوست می دارم ،

در فراسوهای پرده و رنگ .

 

در فراسوهای پیکرهایمان

با من وعده ی دیداری بده .

                                                                                                حضرت شاملو

 

   + غزل کریمی - ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱/٢۸

... خدا که هست و خواهد بود

سلام ...
این هدیه ، از من به همه ی آنها که کسی را دوست دارند که دست نیافتنی است :

می گویند :
روزی ابو سعید اباالخیر از گورستان می گذشته . مردی را می بیند بر سر گوری که بسیار گریه و زاری می کرده بر سر و سینه می زده . وقتی ابو سعید چرایش را می پرسد ، مرد می گوید : آخر او دوستم بود ؛ این گور بهترین دوستم است که مرده . ابو سعید سر تکان می دهد و می گوید : خاک بر سرت ! آخر چرا دوستی برگزیدی که بمیرد ؟!

غپی عزیزم ! راستش این حکایت ، کادوی ولنتاین تو هم بود ... کادوی تو که هستی و دور از دسترس ...

* فتوبلاگم : ناپیدا با یه عکس جدید منتظره

   + غزل کریمی - ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱۱/٢٦