داستان برفی که آمده و می آید و خواهد آمد !

اتاق بغلی ما ، یه دختر برزیلی بانمک زندگی می کنه که تازه امسال اومده اینجا فوق لیسانس گرافیک بخونه . 

تو آشپزخونه وایستاده یم و با هم گپ می زنیم . ازم می پرسه که اینجا معمولن کی برف شروع به باریدن می کنه . خیلی بی تفاوت می گم : معلوم نیست ... چون پارسال " هالوین " ده سانت برف اومده بود . ولی امسال خبری نیس !

با هیجان نیگام می کنه و براش باور پذیر نیست که پارسال هالوین ( ینی مثلن بیست روز قبل ) اینجا ما کلی برف داشتیم ...

اضافه می کنم : فکر کنم تا قبل از کریسمس حتمن بیاد ...

کللی ذوق می کنه و می گه : آخه من هنوز تا حالا برف ندیدم ! برام خیلی هیجان انگیزه . می خوام آدم برفی درست کنم ...

...

بهش لبخند می زنم و پیش خودم فکر می کنم این که آدم تا 27-28 سالگی برف ندیده باشه ، چه حسی می تونه داشته باشه ...

...

قبول نیس ! منم دلم می خواس تا حالا برف ندیده باشم !!

   + غزل کریمی - ۸:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۸/۳٠

داستان همین ها !

سلام ...

من میلانم . پنج شیش روزی می شه ...

خوبم ...

خسته م یه کم ...

یه مهمونی ایتالیایی کوچیک عالی رفتم ...

مسابقه ی والیبال ایران ایتالیا رفتم ...

خوبم ...

دل نگرانم ...

عاشقم ...

...

جای نگرانی نیست !

   + غزل کریمی - ۱:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/٧

یک داستان قاراشمیش

سلام ...

سرنوشت :

تمام ابرهای دور ، نزدیک ! تمام ساحل های نزدیک ، دور ! 

خسته . غبار غربت را می خواهی بتکانی ، نمی شود !

آشفته . تکرار را می خواهی حذف کنی ، نمی شود باز !

تکرار ... تکرار ...

خودنوشت :

روزهای پایان ترم . روزهای پایان خوابگاه . روزهای پایان امتحانات . روزهای پایان ...

روزهای آغاز سوغاتی خریدن . روزهای آغاز چمدان بستن . روزهای آغاز درس خواندن و پاس نکردن . روزهای آغاز ...

پروازها کنسل می شوند . جلو می افتند . عقب می افتند .

امتحان ها در هم قاتی می شوند . هم گروهی ایتالیایی ت گُه ترین آدم روی زمین است . امتحان ها به پول دادن برای انجام پروژه و وقت گرفتن از استاد می کشند .

این هفته رفتن ت می شود آن هفته رفتن . امتحان های پاس نشده را دوباره چشیدن .

حوصله ی گرمای ایتالیا را نداشتن . حوصله ی گرمای تهران را نداشتن . حوصله ی دوباره امتحان دادن نداشتن . حوصله ی کار گروهی نداشتن . حوصله ی کاری که ازش خوشت نمی آید را نداشتن . حوصله ی عزیزترین کس ها را نداشتن . حوصله ی چمدان بستن نداشتن . حوصله ی جمع کردن تمام زندگی ت برای تحویل اتاق خوابگاه را نداشتن . حوصله ی غذا خوردن نداشتن . حوصله ی یک دعوای کوچک خنده دار را نداشتن .

حوصله نداشتن .

حوصله نداشتن .

 

پی نوشت : تابستان ... بی حوصلگی ... بلاتکلیفی ...

پی نوشت 2 : خسته م ... هیچ کس هم پیدا نمی شود که به من گیر ندهد !

   + غزل کریمی - ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢٢

داستان من و یک تصمیم اتفاقی

سلام ...

هنوز ، گاهی که توی آینه نگاه می کنم ... عکس هایم را می بینم ... وقتی ظهرها ساکت ساکت است و از بیرون صدای ایتالیایی حرف زدن دو نفر با هم می آید ... وقتی یک لحظه موقع ایتالیایی حرف زدن با کسی ، به خودم گوش می کنم ... وقتی " ارمین " هم اتاقی م که سیاه پوست و با نمک و اهل کامرون است را می بینم که رو تختش خوابیده ... هنوز گاهی توی این دیدن ها و شنیدن ها ، باورم نمی شود که اینجا هستم ... ایتالیا ... کشوری که دوستش دارم !

توی این " گاهی " ها ، به راهی که آمده ام فکر می کنم . به تصمیمی که سه سال پیش گرفتم . به زود گذشتن همه ی این سه سال . به کسی که اولین بار مدرسه ی ایتالیایی را بهم معرفی کرد ؛ کسی که فقط یک بار در عمرم دیدمش و تا آخر عمر خودم را مدیونش می دانم . فکر می کنم به همه ی این " اتفاق " ها . به تصمیمی که مدت ها بود توی سرم وول می خورد ، اما اتفاقی بر زبانم آمد ... به این که دوست داشتم بیایم ایتالیا ؛ ولی این قدر فکرش برایم جدی نبود . راستش از لحظه ای که بر زبان آوردمش تا لحظه ای که پایم را توی فرودگاه مالپنسا بر زمین گذاشتم ( بیشتر از دو سال ) فکر می کنم که باز هم جدی نبود ! نمی دانم چه شد که خودم را توی این سرزمین چکمه ای دیدم ... 

پشیمانم ؟ نه ! خوشحالم ؟ نمی دانم ! نگرانم ؟ بله !

سه تا پرسش سخت با سه تا جواب ساده ...

همین !

   + غزل کریمی - ٢:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۳/٢٦

دو تا داستان واقعی در احوالات ارزش دانش و پژوهش

 

سلام ...

دو تا داستان دارم براتون ... دو تا داستان واقعی ...

داستان اول :

برای پروژه ی درس " کارگاه شهرسازی " که بررسی یک منطقه ای از شهر میلانه ، به مشکل بر می خوریم . ای میل یکی از بچه های فوق لیسانس رو پیدا می کنیم و ازش درخواست کمک می کنیم . فردا صبش بهمون جواب می ده که اگه خواستین بعد از ظهر تو دانشکده همدیگه رو ببینیم و راجع به مشکلتون صحبت کنیم . بعد از ظهر یه آقای بور بسیار خپل خنده دار رو می بینیم که خیلی نمی تونه کمکمون کنه ؛ ولی همون قدری که می تونه رو خیلی راحت برامون انجام می ده . یکی از استادا رو بهمون معرفی می کنه که به طور تخصصی روی اون منطقه از میلان کار کرده . ای میل استاده رو می ده و می گه شما بهش ای میل بزنین و مشکلتون رو بگین ، می تونه کمکتون کنه .

غروب به استاده ای میل می زنیم و ازش درخواست کمک می کنیم . فردا صبش جوابمونو می ده و می گه این روزا خیلی سرم شلوغه ولی تو هفته ی دیگه می تونیم یه قرار بذاریم و با هم بریم منطقه رو ببینیم . آخرشم شماره ی موبایلش رو گذاشته . به ایتالیایی نوشته ، ولی بعد از هر جمله ش ترجمه ی انگلیسی ش رو هم گذاشته از نگرانی این که ما حرفاشو درست متوجه نشیم ! ما ازش تشکر می کنیم و قرار هفته ی بعد رو باهاش فیکس می کنیم .

 

پی نوشت : ما از قبل نه اون دانشجوی فوق لیسانس رو می شناختیم و نه این استاد درس برنامه ریزی شهری رو . ما ، دو تا دانشجوی سال اولی خارجی هستیم که زیاد ایتالیایی مون خوب نیس و کسی که یه چیزی رو بهمون توضیح می ده باید خیلی صبر و حوصله داشته باشه تا مطمئن شه ما حرفاشو دقیق فهمیدیم . استادی که برای هفته ی دیگه با ما قرار گذاشت ، نه بابت این کارش پولی می گیره ، نه وظیفه ای داره برای این که برای ما وقت بذاره ! 

 

داستان دوم :

برای درس " تاریخ شهری " باید یه تحقیق انجام بدیم . راجع به تاریخ یکی از شهرهای ایران و روند شهرسازی توی اون شهر و روند برنامه ریزی و طراحی شهری توی اون شهر . بگذریم از این که به طور کللی حرف زدن در مورد برنامه ریزی شهری توی ایران ( اونم در روند سال های گذشته ) کار بیهوده ایه ، ما هر چی دنبال منبع توی اینترنت می گردیم ، چیزی غیر از یه سری اطلاعات تاریخی و اینا پیدا نمی کنیم . در بین جست و جوهامون ، به صفحه ی شخصی یکی از استادای شهرسازی دانشگاه شهید بهشتی تهران بر می خوریم . تصمیم می گیریم به این استاد ای میل بزنیم و ازش درخواست کمک کنیم ، شاید استاد بتونن به ما منبعی یا جزوه ای معرفی بکنن که به صورت پی دی اف و اینا برامون بفرستن . بعد از دو روز استاد گرامی جواب می دن . حدس می زنین جواب ایشون چی بوده باشه ؟

.

.

" بهترین کار ، جست و جو در گوگل فارسی است " !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

پی نوشت : ینی ایشون واقعن فک کرده ن ما این کارو نکردیم ؟ مگه ما براش ننوشته بودیم تو اینترنت چیزی پیدا نکردیم ؟ ینی ایشون ... ایشون چی آخه فک کرده ؟!!

.................................................................................................................

فرق داریم با هم خیلی ... 

استادای اینجا واقعن استادن . اگه چیزی رو بلد نباشن ، خیلی راحت اعتراف می کنن که بلد نیستم یا در حوزه ی تخصص من نیست و برو از فلانی بپرس . و اگه بلد باشن ، با کمال میل برات وقت می ذارن و برای تلاشی که می کنی ارزش و احترام قایلن .

اون وخ بشینیم فک کنیم چرا ماها برای تحصیل می آیم کشورای دیگه و چرا وضعیت ایران این جوریه ...

 

   + غزل کریمی - ٢:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۱٢

داستانی درباره ی بزرگ شدن در میلان

سلام ...

یکم : دل ام می خواهد کسی برای دل من سه تار بزند

                                                   و دل ام سه تار بزند

                                                  چه قدر دل ام می خواهد که دل ام بزند. . .

                                                                          " بیژن نجدی "


دوم : ثانیه ها سر می کشند دلتنگی م را ؛ به باد فراموشی می سپارند تمام نبودن ها را ؛ سرشار بودنم می کنند این ثانیه ها . این ثانیه های متفاوت آشنای این روزها ...


سوم : تازه آمده بودم اینجا . کودک تر از همیشه . از عرض خیابان که می خواستم رد بشوم ، از عرض یک خیابان بیست متری مثلن ، نگاه می کردم ببینم از آن دورها ماشین می آید یا نه . گاهی ماشین نمی آمد و رد می شدم . گاهی اما ، ماشین هایی بودند با سرعت بالا ، و من کنار می ایستادم تا رد بشوند . اما ، سرعت هر چه بود ، راننده تا مرا می دید سرعت را کم می کرد و می ایستاد رد بشوم ! من هم یک grazie کش دار می گفتم که یارو بشنود و من تشکر کرده باشم از راننده ی مهربان با شخصیت . کودک بودم اینجا خب ! نمی دانستم اینجا این طور است . به یاد تهران بودم و سرعت ها و راننده های با ادب خوش مرامش ! حالا اما ... یاد گرفته ام که اینجا این طور است ! خیابان را نگاه می کنم و ماشین هم که بیاید رد می شوم ؛ بی خیال ! می دانم که بهم نمی زند ! گاهی هم که راننده سرعتش را کم نمی کند ، نگاه خشم آگینی می اندازم و به کشداری همان تشکر روزهای اول یک فحش خوشگل مودبانه بهش می دهم ! بزرگ شده ام ؟!


چهارم : چند تا عکس ... بیشتر به خاطر خانوم لیلا خانوم که لطف داشتن و اینا : 

 

خانوم تایلندی رو دستم نقاشی کشیده

 

 

   + غزل کریمی - ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٢/٢٤

داستان ما و آن همسایه مان که اسمش سن سیرو بود !

سلام ...

سرما خورده م ...

نشسته م و بازی میلان منچستر رو به طرز بسیار رقت انگیزی نگاه می کنم ! رقت انگیز از این جهت که از یکی از سایت های اینترنتی شبکه ی سه رو گرفته م و دارم آن لاین می بینم ... ولی هی قطع و وصل می شه !! بعضی وختام فقط صدای مزدک میرزایی رو می شنوم ...

تصورش که این بازی فقط چند تا خیابون ( چهار - پنج تا ایستگاه مترو فقط ) پایین تر از محل زندگی من داره برگزار می شه ، یه کم سخته هنوز ...

من توی میلانم ... یه کم بالاتر از ورزشگاه سن سیرو !

   + غزل کریمی - ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٢۸

داستان ما و چند تا عکس

سلام ...

از اونجایی که این روزا روزای امتحانه و من هم به شدت بچه ی خرخون و نازی می باشم ، اصن حوصله ی نوشتن تاریخ زندگی م ! رو در این روزا ندارم . از این رو به تصویر رو می آرم که خدا خیرش بده ! خیلی مختصر و مفید حرفا رو بیان می کنه . شدیدن هم به درد این جور مواقع جو زده گی روزای امتحان می خوره !!

نوامبر با استادای درس کارگاه آنالیز شهری مون رفته بودیم برگامو . یادمه یه بارم یه عالمه راجع بهش نوشتم . ولی چون ورد 2007 هم بلاک شد ، نتونستم اینجا بذارمش . بعدشم بی خیال شدم . حالا فعلن چن تا عکس می ذارم ؛ تا بعد ببینم چی می شه نوشته شم می ذارم یا نه !

 

پی نوشت : برگامو یه شهر کوچیکیه در حدود یه ساعتی میلان . فوق العاده س ! 

 

 

 

 

 

 

 

همین !

   + غزل کریمی - ٧:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱٠

داستان من و آن شب سال نوی مسیحی ها که تا صبح ادامه داشت

سلام ...

دوهزار و نه تموم شد . دو هزار و ده اومد !

راستشو بخواین کلل این ماجرا به هیچ جای من نبود ، اگه شب تحویل سال نوی میلادی رو خونه مونده بودم . اما به هیچ جای من شد ، چون دیشب رو تا صب بیدار بودم و مثه یه مسیحی واقعی !!! شب سال نو رو شب زنده داری کردم !!

و امروز تازه به معنای واقعی عبارت " تا خرخره خوردن " پی بردم واقعن !

دیشب به لطف یکی از دوستا ، خونه ی یه معمار ایتالیایی دعوت بودم . یه بیست نفری مهمون داشت . یه خونه ی کوچیک جم و جورخوشگل . همه هم یا پیر پاتال یا خب ، آدم بزرگ . بچه کوچولوشون من بودم و یکی دو تا دیگه . یه دختر کوچولوی ایتالیایی شیش ساله هم بود که به شدت از سگ شیطون بی شعور صاب خونه می ترسید طفلی !

تا خرخره خوردم ! تا رسیدیم ، اول با یه  aperitivo ( نوشیدنی اشتها باز کن ) پذیرایی شدیم ؛ البته بعد از اون که با تک تک مهمونا روبوسی کردیم و تبریک و این چرت و پرتا . بعد با یه میز پر از antipasto ( پیش غذا ) مواجه شدیم و مشغول شدیم ! البته این پیش غذاها خیلی چیزای وحشتناکی بودن از قبیل : نون تست با سالمون دودی  نون تست با خاویار ، سالاد تن و لوبیا، میگوی سرد با صیفی جات و مرغ ، پنیر ، زیتون  ، ترشی پیاز ، اسنک ، موتزارللا و گوجه و غیره ! یه کم بعد هم صدف اومد ! از اون صدفا که تو پوسته شون سرو می شن و عین ان دماغ می مونن ! همه وایستاده بودیم سر پا دور میز و گپ می زدیم و می خوردیم .

 

بعد نوبت رسید به primo piatto ( غذای اول ) که ینی غذای اصلی داره شروع می شه . البته غذای اصلی میزانش از پیش غذاها کمتر بود . معلوم هم هس چرا خب ! غذای اول هم پاستا بود با میگو ...

 

بعد نوبت رسد به secondo piatto ( غذای دوم ) که ماهی سالمون پخته بود با پوره ی سیب زمینی روش ...

 

بعد نوبت رسید به میوه ... سالاد میوه ، نارنگی ، انگور و غیره !

 

بعد نوبت رسید به دسر : شیرینی بادومی و پسته ای مخصوص سیسیل و panettone ، کیک مخصوص شب کریسمس ( natale )که روش پر از بادومه و توش کشمش و خلال پوست پرتقال ... و چن جور کیک و شیرینی دیگه !

القصه ! البته ما تا قبل از تحویل سال ینی نیمه شب ، تازه رسیده بودیم به غذای دوم . سال که تحویل شد ، شامپاین باز کردن و شراب خوراش زدن تو رگ . و ما مجبور شدیم با همه ی اون جمعیت روبوسی کنیم و سال نو رو تبریک بگیم ...

خوردن بقیه ی چیزا تا ساعت دو این طورا طول کشید . بعد ، ملت که تا خرخره خورده بودن نشستن به ورراجی و ساعت شد سه و نیم این طورا ... در این حین یه سری از مهمونا تشریف بردن . اما ما موندیم . بعد صاب خونه گفت پاشین بریم یه باری که من می دونم تا صب بازه ! ما هم پا شدیم رفتیم ! البته من خوابم می اومد . ولی خانوم صاب خونه که یه خانوم حدود پنجاه ساله ای بود ، گفت : ای بابا ! شب عیده ها ! بیا بریم ! منم گفتم جهنم ضرر ! می آم ! پا شدیم رفتیم بار و قهوه خوردیم ... من که خیلی خوابم می اومد دو تا خوردم !

بعد اومدیم خونه ... ینی حدودای ساعت شیش این طورا ! تازه ! حالا مگه با خوردن اون دو تا قهوه خوابم می برد ؟ این قدم خورده بودم که اصن نمی تونستم دراز بکشم . نشستم پای کامپیوتر و تازه ساعت ده صب گرفتم خوابیدم !

القصه ! تا ساعت هشت شب گرفتم خوابیدم و بیدار که شدم با همون یکی از دوستان پا شدم رفتم همبرگر و بعدشم کاپوچینو و کیک زدم تو رگ ... و برگشتم ... و حالا از زور شیکم سیری دارم این چیزا رو می نویسم !!

این بود انشای من درباره ی capo d'anno ینی شب سال نو در ایتالیا !

 

 

پی نوشت : ار فیس بوک خبر گرفتم که اسم بچه ی سارا - هم کلاسی دانشگام - که وختی من اومدم اینجا دنیا اومده " باران " ه ، تپله و اینم عکسش :

   + غزل کریمی - ۱:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۱٢

داستان شبی که چل تا شب را حریف است !

سلام ...

شب چله تون مبارک بود قبلنا ! آخه ما اینترنتمون ته کشیده بود ؛ نمی تونستم قبل از نصفه شب کانکت شم .

من که خونه ی بر و بچ هستم و از قضا حافظم رو جا گذاشته م خوابگاه . و از قضا اینترنتمون هم تموم شده بود و نمی تونستیم فال اینترنتی هم بگیریم . واسه همین تازه الان فال حافظم برقرار شد ! ینی من سوسک می شم ؟!!

گفـتـم کی ام دهان و لبت کامران کنند
گفـتا به چشم هر چه تو گویی چنان کنند
گفـتـم خراج مـصر طلب می‌کند لبت
گـفـتا در این معامله کمتر زیان کنـند
گفتـم بـه نقطـه دهنت خود که برد راه
گفـت این حکایتیست که با نکته دان کنند
گفتـم صنـم پرست مشو با صمد نشین
گفتا به کوی عشق هم این و هم آن کنند
...

القصه ! از انار و هندونه هم خبری نبود ! فقط یه خورده تخمه کدو ( از اون تپلاش ) داشتیم که هی نشستیم در حین دیدن prison break شکستیم خوردیم و تموم شد !

و بعدش هم از غصه مون نشتیم این عکسای هندونه ای رو دیدیم و آه کشیدیم :

اینم لینکش که اگه عکسا وا نشد ، بتونین ببینین ( البته اگه تو ایران فیلتر نباشه )

http://www.iranianuk.com/article.php?id=44845

 

می گن شب چله سردترین شب ساله ... امیدوارم راست باشه ! چون اینجا دوباره از بعد از ظهری تا حالا هی داره برف می آد و هی هم لامصب می شینه رو زمین . حدودای سی - سی و پنج سانت برف نشسته الان ! راستشو بخواین ، تصور این که امشب سردترین شب سال نباشه و بقیه ی روزای زمستون قراره از اینی که الان هست سردتر شه ، واسه من خیلی دردناکه !

اینم دو تا عکس از میلان برفی :

 

 

 

   + غزل کریمی - ٢:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۱

داستان آخرین برگی که امروز فهمیدم قلابی بود !

سلام ...

یاد داستان " آخرین برگ " افتاده م . همون که برنامه کودک نشون می داد . که بچه هه مریض بود و به درخت پاییزی رو به روی پنجره ش نیگا می کرد که یه وخ همه ی برگاش نیفتن . اون وخ دوستش رفته بود رو دیوار پشت درخت یه برگ نقاشی کرده بود تا بچه هه نفهمه همه ی برگای درخته ریختن ... که زنده بمونه ...

...

امروز فهمیدم اون یه دونه برگه ، نقاشی بوده ! فهمیدم همه ی برگاش ریخته ن ...

...

دارم سعی می کنم به این فک کنم که می تونم امیدوار باشم و منتظر باشم تا بهار ، که درخته دوباره برگ دربیاره ... اگه تا اون موقع زنده باشم ... اگه تا اون موقع از غصه و بی پولی دق نکنم !!

 

پی نوشت : سخته . واقعن سخته . اصن فکرشو نمی کردم این همه سخت باشه . ولی اینجا دست کم خیلی قوی شده م . خیلی بیشتر از ایران . شایدم قوی تر نشده باشم . فقط برگشته باشم به اون سالایی که آقا تازه رفته بود و من و مامان دو تایی یه زندگی رو از نو ساختیم ... اون موقع یه بچه کوچولوی خیلی قوی بودم . شاید برگشته باشم به چارده پونزده سال قبلم ... این خوبه !

   + غزل کریمی - ٥:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٢۳

داستان من و نمایشگاه صنایع دستی

سلام ...

این روزا میلان میزبان نمایشگاه بین الملی صنایع دستیه

artigano in fiera

نمایشگاهی که حدود 106 کشور توش شرکت کرده ن ، که متاسفانه امسال ایرانیا فعال نبودن و ایران فقط دو سه تا غرفه داره .

نمایشگاهی که بر خلاف سایر نمایشگاهایی که تو میلان برگزار می شه ، ورودی ش رایگانه و سرویس دهی وسایل رفت و آمدش هم فوق العاده س .

من دو بار رفتم برای دیدن این نمایشگاه . هر دو بار هم به راحتی رفتم . با مترو ، بعدش هم یه اتوبوس رایگان از ایستگاه مترو تا دم در غرفه ها ! اتوبوسایی که مرتب و سر موقع حرکت می کنن ...

یاد هر بار نمایشگاه کتاب رفتنم افتادم که چه قدر بدبختی می کشیدم . همه مون ...

اینم دو تا عکس که تو نمایشگاه گرفتم :

 

 

   + غزل کریمی - ۱:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٢٠

داستان آن شهرهایی که هر کدام صاحاب یک قدیس هستند

سلام ...

دیروز و امروز تو میلان تعطیل بود . روز جشن " سنت آمبروجو "

بله دوستان ! اشتباه نگفتم . فقط تو میلان تعطیل بود ؛ نه تو کلل ایتالیا ! اگه ما تو ایران روزای زیادی رو داریم که به یه عالمه امام و امامزاده نسبت دارن و تو اون روزا تو کلل کشور برای اون امام یا امامزاده شادی یا عزاداری می کنن ، باید بگم که خب ! اینجا ایتالیاس ! اینجا هر شهر ( یا بهتر بگم هر استانی ) قدیس مخصوص خودشو داره ! این آقای قدیس آمبروجو ( sant' ambrogio ) هم از مایملک استان لومباردیا و شهر میلان محسوب می شه و هفت و هشت دسامبر در میلان برای اون بزرگ داشت برپا می شه ! تو بقیه ی شهرا خبری نیس ! چون اونا منتظر می مونن تا روز بزرگ داشت قدیس خودشون برسه و اون روزو تعطیل کنن برن پی عیاشی و تفریح و شایدم دعا معا !

اینه که اگه یه وختی ایتالیا بودین و مثلن یه روز سه شنبه ای مثلن از رم پا شدین رفتین مثلن ونیز ، و دیدین که ای دل غافل ! سر تا سر شهر تعطیله تعطیله ، تعجب نکنین ! چون لابد اون روز ، روز قدیس مخصوص ونیز بوده . واسه همین رم تعطیل نبوده و ونیز تعطیل بوده !

پس چی ! اینجا ایتالیاس ! چی فک کردین !

   + غزل کریمی - ٦:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/۱٧

داستان من و این شهر بارانی

سلام ...

میلان شهر سرد و بارونی ایه . بارونای سیل آسا . اینو گفتم که بگم : ما یه درسی داریم به نام " کارگاه آنالیز شهر و مناطق " که بیشتر کلاساش بیرون تشکیل می شه . ار قضا ، هر وخ که قراره از صب تا شب بیرون باشیم ، یا هوا به شدت سرد می شه ، یا به شدت بارون می آد .اون از اون موقعی که رفتیم " برگامو " ( یه شهر قشنگ نزدیک میلان ) و از صب تا بعد از ظهر مثه سگ ! بارون اومد و بعدش که می خواستیم برگردیم ، یه هو هوا آفتابی شد ! اونم از هفته ی پیش که رفتیم " بیکوکا " ( یه شهرک تو میلان که از نظر شهرسازی نکات جالبی داره ) و هوا مثه سگ سرد بود ! اون قد لرزیدیم و موقع صحبتای استاد تکون تکون خوردیم که استاد قانع شد که زودتر برگردیم !

حالا کاش ماجرا همینا بود ! واسه این درس من باید هی ولو باشم تو خیابونا و از ساختمونا عکس بگیرم تا از روشون ساختمانو رو تحلیل کنیم . جمعه ای با بچه های گروهمون قرار گذاشتیم بریم عکس بگیریم . این قدر بارون اومد که نصفه موند . قرار شد من که خونه م نزدیک اون ساختمونا بود برم فردا پس فرداش عکس بگیرم . شنبه ای نشد برم . از قضا هوا صاف بود . ای روزگار ! دیروز هوا خراب بود و من حتمن باید عکسا رو فردا واسه بچه های ببرم . امروز همت کردم و رفتم این کارو کنم که دیدم هوا افتضاح تر از روزای قبله !! البته که من تسلیم نشدم و رفتم عکسا رو گرفتم ... ولی بدبخت شدم تا برگردم خونه !

تف به این زندگی ! تف !

 

پی نوشت : روز دانشجو ... ! :(

   + غزل کریمی - ٥:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/۱٦

داستانی درباره ی خداحافظی با یک زیبای انقلابی

سلام ...
بلا چاو را نگاه می کنم برای بار نمی دانم چندم . هم آن را که تصاویر مبارزات ایران را رویش میکس کرده اند و هم آن را که تصاویر مبارزات خیلی قبل های ایتالیا را ( که اصلن این ترانه برای آن روزها و توی آن روزها خوانده شده بود )
گریه می کنم ؛ مثل همه ی آن روزهایی که هنوز ایران بودم و داشتم می آمدم و تلویزیون همیشه یا بی بی سی بود یا صدای امریکا و من هی تصاویر را نگاه می کردم و هی گریه می کردم و هی نمی خواستم بیایم ! گریه می کنم ؛ مثل آن روزها . فکر می کنم چرا آمده ام . فکر می کنم چه خوب که آمدم اصلن ! فکر می کنم به این که چه قدر همه را می بینم که دارند تکاپو می کنند برای کندن از مملکت . فکر می کنم به همه ی خودمان که این قدر دوست داریم ایرانمان را . و همه داریم فرار می کنیم ازش . شاید چون که این ایران ایران ما نیست . مثل وقت هایی که دخترها به خاطر سخت گیری ها و فشارهای خانواده فرار می کنند ... چه بد ! چه بد که همه مان دختر فراری شده ایم !!
بلا چاو نگاه می کنم . دوست دارم سلیقه ی کسی که تصاویر را انتخاب کرده . دوست دارم سلیقه ی کسی که تصاویر ورژن ایتالیایی اش را هم انتخاب کرده ( البته اینی که من با تصاویر مبارزات دارم ، خواننده اش اسپانیایی ست ولی ایتالیایی می خواند ) فکر می کنم به همه ی شباهت های بین تصاویر ایران و تصاویر ایتالیا . فکر می کنم به همه ی این که چه قدر این شعر زنده است ؛ که می تواند صدای مبارزات هر ملتی باشد ...
فکر می کنم به آن ایتالیایی ها که می خواستند شاهشان را بیرون کنند و جمهوری شان را بیاورند . فکر می کنم به خودمان که می خواهیم شاهمان را بیرون کنیم تا جمهوری مان بماند !!

پی نوشت : راستی ! گویا نوه ی شاه سابق ایتالیا چند سالی ست که از تبعید برگشته . تازه ! یک سری هم برای نخست وزیری کاندیدا بوده !! نوه ی شاه سابق ما الان کجاست ؟


پی نوشت 2 :
* بلاچاو با زیرنویس فارسی و عکس های ایران ( که لابد همه دیده اید )

* بلا چاو - خوانش گومز ناهارو

* بلا چا - خوانش میلوا ( که فکر کنم ورژن اصلی این ترانه باشد )

   + غزل کریمی - ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٧/٢٩

داستانی من ، که از میلان می نویسم

سلام ...
یکم : خدایا ! شکرت ! اگه بدم ، اگه خوبم ، اگه هستم ، اگه نیستم ، اگه کوچیکم ، اگه بزرگ ... تو با منی ... تف به من اگه یادم بره اینو ... ینی تف به من !

دوم : نمی دونم چرا از خدا خواستم جوابتو بده ! هیش وخ اینو از خدا نمی خواستم . هیش وخ هیشکی رو به خدا واگذار نکردم . هیش وخ واسه هیشکی بد نخواستم . حتا اگه یارو بدترین رفتارو باهام داشته ... حتا اگه یارو یه بی شرفی چیزی بوده ...
خدایا ! منو ببخش ! حرفمو پس می گیرم . من کی باشم که از تو بخوام جواب کسی رو بدی یا ندی . خدایا ! منو ببخش ! کینه ی هیشکی رو تو دل من نذار . نذار دلخوری از هیش کسی تو دل من بمونه .
ایشونم خودش می دونه و خودش و تو . هر جور راحته ! من چیزی ازم کم نشد !

سوم : اوووووووووووووه ! چه قده اینا سگ دارن ! اصن به من چه که سگاشون خوشگلن ! واسه من این مهمه که هر جا دارم راه می رم ، حواسم باشه که پامو رو پی پی سگای ملت که وسط پیاده رو ریخته نذارم !
دهه ! اینم شد زندگی !

چهارم : چن تا عکس ...

* duomo میلان . ینی کلیسای جامع شهر میلان . میدان دومو یکی از اصلی ترین میدان های میلانه . مرکز توریستی شهر . اطرافش پر از کنسولگری کشورهای مختلف ( از جمله ایران ) و خیلی چیزای دیگه . روزش شلوغه ، شبش اما قشنگ و خلوت و آروم ...

* من و آقای راننده توی ترم ( که خیلی ها اشتباهی بهش می گن تراموا ، چون فک می کنن ترم مخفف ترامواس ! ) معروف شهر میلان

ترم های نارنجی قدیمی،از اولین چیزاییه که تو میلان به چشم می آد. این ترم ها را از سال ١٩٢٠ میلادی نیگه داشته اند البته نیروی محرکه و سیستم هدایتشونو عوض کرده ان و مدرن ان از این نظر.

milan-tramwa.jpg

اینم یه عکس از این ترم که از وبلاگ منصور نصیری برداشتم ( که ایشون هم به اشتباه واژه ی تراموا رو به کار برده تو وبلاگش )

* من و خانوم نیما خانوم کنار یکی از ستونای دور میدان دومو

* اینجا گالری کنار دومو هست . این استندی که من کنارش واستاده م ، پر از عکس مجموعه ای خلاقه از کارهای یه سری هنرمند روی یه حجم اولیه ی ساده هست که با رنگ کردن ، اقزودن یا کم کردن ازش ، یه سری کار هنری خلق کرده ن . منتخب این آثار رو گذاشته بودن تو یه مجموعه ای تو همین گالری ، که من تو عکس بالایی واستاده م کنار دو تاشون ...

نمونه ی دیگه ای از این نمایش خلاقیت رو می تونین تو وبلاگ آقای اولد فشن ببینین :

http://oldestfashion.blogspot.com/2008/07/blog-post_6014.html

گالری که می گم ، نه که فک کنین ینی نگارخانه و اینا ها ! نه ! این یه قسمت از معماری خاص میدان هاییه که دوموی هر شهری توشون قرار داشته . یه سالن جانبی . الان توش پر از فروشگاه های مارک های معروفه . وسطش هم این چیز میزا رو گذاشته بودن .

پنجم : برام دعا کنین ... تنها نیستما ! خدا باهامه . ولی دعا که ضرری نداره ! پشتمو گرم می کنه ... تنها نیستم ؛ اما غریبم . دلتون نمی خواد پشت گرمی یه غریب باشین ؟!

ششم : فعلن همینا !

   + غزل کریمی - ٤:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٧/٤

داستان های کوتاه ایتالیایی

سلام ...

یکم : آخیش ! اینترنت وایرلس خودمون ! دیگه احساس دزدی و اینا ندارم !

دوم : دیشب رفتیم دومو ( duomo ) ینی کلیسای جامع میلان که قبلن هم دیده بودمش ، ولی شبشو ندیده بودم . با خانوم نیما خانوم و جناب کچل خودمون . بعدش از اون جایی که ساعت دو نصقه شب شده بود و هیچ اتوبوس و مترویی در کار نبود ، مجبور شدیم اووووووووووووووون همه راهو تا خونه پیاده گز کنیم . اون وخ ساعت حوالی سه صب برسیم به یه پارک که تاب سرسره داشته باشه و ما هم یه نیم ساعتی دل سیر تاب بازی کنیم ... مجبور بودیم ! می فهمین ؟!!!

سوم : اینجا ملت تا ساعت هفت هفت و نیم شب فقط کار می کنن . بعدش می رن ولگردی و تفریح . مثلن تا حوالی ساعت دو - سه صب . پولدار و بی پولشم فرقی نمی کنه . اینجا ملت زندگی می کنن ... زندگی !

چهارم : باورتون می شه شلوار جین اصل بنتون رو اینجا بشه 5 یورو خرید ؟ ینی تقریبن 7 هزار تومن ؟ یا کت دامن مارک دار مدل روز رو فقط با 10 یورو ینی با 14 هزار تومن بخری و حالشو ببری ؟ ... اینجا میلانه ! همه چی امکان پذیره !

پنجم : تو این سه هفته ای فقط تا تونستم " پنیر " مزه کرده م : پارمزان ، موتزارلا ، انواع پنیر فیلادلفلیا با طعم های زیتون ، سبزیجات ، سالومون و ... پنیر کپکی و یه عالمه پنیرهای دیگه که الان یادم نمی آدشون !

ششم : دوستان اون نوشته ی میز سیاه بزرگ و اینا ، با عرض شرمندگی اصن به مامانم ربطی نداشت ! یه اوضاع داخلی ایتالیایی بود راستش ! معذرت !

هفتم : سر فرصت بازم می نویسم ... الان بیشتر از این نمی تونم . چون دوستان خیلی دارن سر صدا می کنن !

 

پی نوشت : همیشه از خدا ممنونم ... همیشه ... چون هوامو داره ... و مرتب یادم می نداره که خودمم باید هوای خودمو داشته باشم ...

همینا ...

تا بعدنا !

   + غزل کریمی - ۱:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٦/٢٢

داستان من و صدای تو

سلام ...

صداتو که می شنوم آروم می شم . ینی از اون آروما که دست و پاهای آدم یخ می کنه و آدم لرزش می گیره . صداتو که می شنوم - حتا الانا که عصبانیه و بداخلاق و تحویل نگیرانه و تند و یه کم رسمی - پر در می آرم . پر در می آرم تو این مملکت چکمه ای بی در و پیکر . صداتو که می شنوم - حتا فقط واسه پرسیدن چن تا لغت داغون ایتالیایی ، حتا به بهانه ی یاد گرفتن یه کم بیشتر درسا - یادم می ره چی شد و کی شد و چی م شده ...

پیرهنتو که بو کنم هم که دیگه هیچی ...

عزیز منی ... عزیز منی بداخلاق از خود راضی من !



پی نوشت واقع بینانه : تا خودم از دست خودم راضی نشم . تا خودم خودمو به خاطر کار مزخرفی که کردم نبخشم ، از تو چه انتظاری دارم آخه ؟!

   + غزل کریمی - ۱:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٦/۱٦

داستان من و آن میز سیاه بزرگ

سلام ...
چه قدر بوی پیراهنت را دوست دارم . چه آرامشی ... چه سرخوشی ای ... چه خوب که پیراهنت اینجاست !
............
انگار هنوز هم پشت آن میز سیاه بزرگ نشسته ام و آن کتاب سنگین را زیر و رو می کنم و از توی لب تاپ لغت هایش را در می آورم و آن هایی را که پیدا نمی کنم از تو می پرسم . انگار هنوز هم توی آن آپارتمان کم نور نشسته ام و به چشم هات خیره می شوم و تو آرام می آیی و مرا می بوسی .
...........
انگار هنوز هم با شوق می دوم توی آن یکی اتاق ، تا تو را نگاه کنم که نماز می خوانی و چه قدر دوست داشتنی و دیدنی می شوی وقتی نماز می خوانی . انگار هنوز هم می دوم توی آن یکی اتاق تا تو را که نماز می خوانی با نگاهم بنوشم و در آغوش بگیرم .
انگار هنوز هم نشسته ام پشت آن میز سیاه بزرگ و با لب تاپ تو رفته ام اینترنت و تو از پشت سرم بیقراری کنی و من نتوانم نامه هایم را حتا تند تند بخوانم و نتوانم با اشکان و یکتا هم درست و حسابی چت کنم ... حسود ... حسود من !
............
انگار هنوز هم تو برایم فیله ی بروقلمون سرخ می کنی یا نیمروی خوش مزه با زعفران و برایم نان می بری می گذاری سر همان میز سیاه بزرگ و برایم دستمال سفره می گذاری و هی من عصبانی می شوم از دستت که چرا این همه لوسم می کنی !
..........
پیراهنت همین جاست . همه ی این انگارها برایم جمع شده اند توی همین پیراهن که انداخته بودی ش توی تشت که بشوریش و من یواشکی برداشتمش !
حالا اینجا نشسته ام توی این اتاق کوچک خانه ی ناهید اینا و با اینترنت وایرلس دزدی دارم برای تو چیز می نویسم . از توی لب تاپ خودم . حالا اینجا پشت میز کوچک ناهید اینا غذا می خورم و نان را خودم از توی پلاستیک در می آورم و ... چه قدر ظرف شستن توی آن آپارتمان کوچک کم نور را دوست داشتم ...
........
یادت نرود گلدان را دو روز یک بار آب بدهی ها !
یادت نرود شمع های توی آن شمعدان های کوچک بنفش را هر چند وقت یک بار روشن کنی ها !
یادت نرود دست کم هر دو روز یک بار روی آن میز سیاه بزرگ را مرتب کنی ها !
یادت نرود ... یادت نرود که من اینجا ... توی خانه ی ناهید اینا ، همه ش در حال و هوای آن آپارتمان کوچک کم نور هستم ... یادت نرود ها !

   + غزل کریمی - ٥:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/۱٤

یک داستان ایتالیایی تازه

سلام ...
میلان خوبه . گرمه . من یه عالمه اتفاقات خوب و بد برام افتاده . یه عالمه خندیدم . یه عالمه گریه کردم . دلم هنو واسه هیشکی به اون شکل تنگ نشده ( البته با شرمندگی تمام ) !! هنو وخ نکردم شهر رو بگردم . پیتزای نازک شهر "وارزه " رو خوردم که خمیرش مثه نون لواشه . بستنی یخی ایتالیایی خوردم . تا ساعت سه - چهار شب تو خیابونای میلان با دوستان ولگردی کردم ...
از اتفاقای بد نمی گم . می ذارم وختی می گم که یه کم اوضا رله شده باشه . این اتفاقا ممکنه واسه هر کسی که می ره غربت پیش بیاد . نمی خوام نگرانتون کنم . وختی اوضا رله شد ، می گم که دور هم بخندیم !

   + غزل کریمی - ۱:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/٦

یک داستان خیلی تازه

سلام ...
من میلانم .
همین !

   + غزل کریمی - ٧:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٦/٢