داستان من و شب هایی که سفید * می گذرند (2)

سلام ...

پنجره ی اتاق بسته س ، ولی بازم صدای پرنده ها می آد تو . الان یه دو ساعتی هس که دارن می خونن . بلکم بیشتر . یه خروسه هم این وسط هس که از همون دو ساعت پیش هی داره هر نیم ساعت یه بار یه ابراز وجودی می کنه ! 

 

فک کردم : شاید شمام مثه من بی خواب شده باشین که دارین از سه نصفه شب تا حالا واسه خودتون می خونین ! راستش اینه که واسه خودتونم نمی خونین همه ش ها ! اینجور که صداتون داره تو اتاق می پیچه ، حکمن دلتون می خواد همه ی اهل و اهالی این غربی ترین نقطه ی میلان رو خبر کنین ! 

 

غیر از صدای پرنده ها ، خوابگاه همچین ساکت ساکتم نیس . شب های بی خوابی و بی داریم که می شه ، تا خود صب صدای راه رفتن تو راهرو می شنوم . یقین تو این دویست سیصد نفر چن تایی هم پیدا می شن که مثه من شب زنده داری کنن ...

 

شما واسه خودتون بخونین ؛ منم واسه خودم نقاشی می کشم . اصن موسیقی رو هم خاموش کردم به احترام خوندن شماها ! عجب فازی داد ! مرسی که این رو به رو این همه درخت هس که شماها برین رو شاخه هاش و تا خود صب اینجوری چهچه بزنین !

 

شب های بهاری این غربی ترین نقطه ی میلان ، شب های بارانی و موسیقی پرنده ها ، شب های فیلم و نقاشیه ... شب های آروم و قشنگ ...

 

 

پی نوشت : اون بررسی ها هنوز در دست بررسی ن ! فقط این که می خوام سعی کنم از چرند و پرند نویسی های خیلی شخصی دست بردارم . فضاها رو بنویسم ؛ نه زمان ها و مکان ها و آدم ها رو ! این یک !

 

پی نوشت 2 : یادم اومد یه وختی یه چیزی نوشته بودم با عنوان همین نوشته . و توش یه " به قول ایتالیایی ها " هم داشت . خیلی لازم بود این نکته رو بگم که ایتالیایی ها به " شب زنده داری " می گن : "notte bianca" که معنی تحت اللفظی ش ( اوه ! چه واژه ی عربی مسخره ای ! راستش نمی دونم فارسی ش چی می شه ! ) هست : " شب سفید " . ولی معنی واقعی ش می شه : شب زنده داری . اونی که من نوشته م ، یه برداشت همین جوری از این اصطلاح هست . چون به نظرم تیتر باحالی می شد ، اینجوری نوشتم . ا

اینم گفتم که یه وخ واسه بعضیا سوال پیش نیاد ... حالا هر سوالی !!

   + غزل کریمی - ٧:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٢٩

داستان هایی در حوالی ترجمه

سلام ...
خیلی خسته ام این روزها را ...
خیلی خسته ام و پریشان و شاید عصبی و شاید نگران و شاید خیلی چیزهای با حال دیگر !!
فقط همین که :
گوییدو کوپانی شاعر است و اهل شهر " ترینته " که یک جایی ست در حوالی شمال ایتالیا . و تازه گی ها با هم دوست شده ایم و شعرهایش - تا آن جایی که من می فهممشان - شعرهای خوبی هستند .
این هم یک شعر کوتاه و یک هایکو از همین گوییدو خان بیست و هشت - نه ساله !


SENZA LETTERATURA


Mamma e bimbo
ventotto anni più uno
– stimo –
sull'autobus argentazzurro del primo
pomeriggio,
si guardano.

Punto.
In barba
al gusto poetico del ventunesimo secolo,

leggero
come un granello di polvere in volo
sul filo
di amore iperreale
in quello sguardo,

io mi EMOZIONO ancora in stampatello.

***


بدون ادبیات

مادر و بچه
بیست و نه سال و یک سال
- حدس می زنم -
سوار بر اتوبوس نقرآبی خط یک
بعد از ظهر ،
به هم نگاه می کنند


نقطه .
در دهان ،
طعم شاعرانه ای از قرن بیست و یکم


سبک
مانند دانه ی گرد و غباری  در باد
توی نخ عشقی سرشار از واقعیت
در آن نگاه


من هنوز هم در {بیان} جملات ادیبانه مضطرب می شوم !

 

 

dal balcone

sull’orlo della notte:
non le domando, –
non mi risponde


در بالکن

بر حاشیه ی شب :
از او سوالی نمی پرسم ،
به من جوابی نمی دهد

 

* هر دو اثر از گوییدو کوپانی   GUIDO CUPANI

   + غزل کریمی - ۱:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٥/۱

داستان ما و آن "گوییدو"

سلام ...
برای " گوییدو " که روزی چند بار وبلاگم را می بیند و سعی می کند نوشته هایم را با گوگل ترجمه کند !
...
نمی دانم توی نوشته هام دنبال چه می گردی . نمی دانم اصلن حال و هوای یک دختر 28 ساله ی ایرانی را می فهمی یا نه .
شاید داری دنبال شعرهام می گردی . شاید هم داری دنبال چیزهایی از ایران می گردی که توی تلویزیون ها و روزنامه ها نمی گویند
اما نه شعر پیدا می کنی ، نه آن چیزهای دیگر را !
می دانی ؟ من خیلی وقت است شعر نمی گویم . شده ام یک دختر معمولی که گاهی چیزی می خواند و گاهی چیزی می نویسد و گاهی چیزی می کشد . شده ام یک دختر " گهگاه " !
می دانی ؟ ایران همان است که توی نامه های من می خوانی . همین دخترکی که دارد بال بال می زند برای زندگی کردن . برای فریاد کشیدن . همین دخترکی که مثل خیلی های دیگر دارد از کشورش می گریزد ... دخترکی که می داند آن طرف هم خبری نیست . که آن طرف هم فقط یک " خارجی " است . که دلش تنگ می شود برای " ایران " ش و برای این وطنی که دارد از آن می گریزد !
دنبال چه می گردی گوییدو ؟
...

پی نوشت : راستش ، این را دوست دارم که گوییدو مرتب می آید و وبلاگم را نگاه می کند . فکر کنم حس و حالش در آن وقت چیزی شبیه حس و حال من است موقعی که دارم به خط چینی نگاه می کنم !

 

Ciao

Per “ Guido “ che ogni giorno guarda il mio blog per alcune volte e si sforza per la traduzine I miei scritti con google !

Non lo so che cosa cercheresti nei miei scritti . non lo so che capisci per affatto la voglia di una ragazza ventottene iraniana .

Forse stai cercando le mie poesie . anche forse stai cercando le cose sull’Iran che non si trovanno nei TV o nelle giornale .

Ma non trovi mai la poesia e neanche l’altre cose !

Lo sai ? e` molto tempo che io non scrivo la poesia . mi sono diventata una ragazza normale che qualchevolta legge una cosa e qualchevolta scrive una cosa e qualchevolta disegne una cosa . mi sono diventata una ragazza “ qualchevolta” !

Lo sai ? Iran e` lostesso che leggi nelle mie lettere . proprio questa ragazzina che vorrebbe vivere . vorrebe gridare . questa ragazzina che come molte altre persone , sta fuggendo del suo paese . una ragazzina che sa non esiste nessuna notizia neanche nei quell dintorni . lo sa che in Europe sara sola una straniera . che gli sara mancata alla sua Iran . alla questa patria che sta le fuggerendo !

?Cerchi di che cosa Guido 

Nota a piedi pagina :

Veramente , mi piace questo che Guido regolarmente viene e guarde il mio blog ! ci credo che quella volta ne pense come quella che io sto guardendo sulla scrittora cinese! 

   + غزل کریمی - ٥:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۱۸

داستان آن انتلکتوئلی که تلویزیون ایتالیا را نگاه می کرد

سلام ...
یکم : دلم گرفته از این روزها ، دلم تنگ است
                              میان ما و رسیدن هزار فرسنگ است


دوم : جوابیه ای نوشته بودم بر کامنت آن آقایی که ترجمه ی من از گزارش تلویزیون ایتالیا را دروغ خوانده بود . این جوابیه ، اما مخاطب خاص ندارد به آن شکل :

سلام آقا . من مثل شما و رفقایتان بی ادب نیستم . مثل شما هم نمی دانم انتلکتوئل یعنی چه . مثل شما هم دروغ نمی گویم . مثل خیلی های دیگر مردمان آن ور یا این ور آب هم نیستم که هی روضه ی براندازی رژیم بخوانم و هی به به بگویم به جان آمریکا و اروپا . من مثل خیلی ها سیاستمدار هم نیستم . من یک آدم معمولی ام .
اما زبان ایتالیایی ام خوب است . آن قدر خوب است که وقتی گزارشگر تلویزیون دولتی ایتالیا - که نه از ریش و پشمی های دین مدار ، و نه از جفنگ آبادی های غرب دوست یا هر گروه و دسته ی دیگری نیست - می آید و آن چیزهایی را که در وبلاگم نوشتم می گوید ، می فهمم چه می گوید .
من نه مثل شماها فقط تلویزیون رژیم را نگاه می کنم ، نه مثل آن دیگری ها فقط تلویزیون های ضد رژیم و تلویزیون های احمق طرفدار براندازی و طاغوت را . من نگاه می کنم هر آن چه را که هست و می فهمم . تلویزیون ایتالیا هم یکی از آن هاست .
نه آقا !
دروغ حناق نیست ! چون اگر حناق بود ، رییس جمهور محبوبتان و بت شریفتان تا حالا صد بار از خفه گی مرده بود !
...
خدا ، ناظر بر همه ی اعمال و حرف های ماست . چه مسلمان باشیم چه یهودی چه مسیحی چه بی دین . چه شیعه باشیم چه سنی چه " حجتیه " ای ...
خدا هنوز هست . خدا را نمی شود دروغ گفت !


سوم : اس ام اس قطع است . موبایل ها نیم بند وصل هستند . تلویزیون فقط چهره ی نورانی آقا را نشان می دهد که از حماسه ی مردم تجلیل می کند یا تشییع جنازه ی چند تن از هم وطنان که ایادی استکبار کشتنده اندشان را . روزنامه نداریم . سرعت اینترنت افتضاح است و یک سره قطع و وصل می شود . سایت ها فیلتر هستند . یاهو مسنجر و گوگل تاک بالا نمی آیند .
آن وقت می گویند : این که می گویید آزادی می خواهیم یعنی چی ؟ یعنی می خواهد دختر و پسر هم دیگر را وسط خیابان ... ؟!


چهارم : حیف آن هایی که مردند ، حیف ماهایی که می مانیم ...

   + غزل کریمی - ٢:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۳/٢٩

داستانی از شرق وحشی

سلام ...
شبکه ی RAI2 تلویزیون ایتالیا . اخبار نیمروزی . خبر شلوغی های ایران در راس خبرهاش ...
تصویر : تظاهرات آرام مردم و بعد ضربات گارد ویژه به شکم دختری و بعد چهره ی پسر جوانی که از شدت ضربات باتوم یا مرده یا غش کرده و بعد شلیک از ساختمان های بلند به مردم بدون هدف گیری خاص و بعد دست هایی که ناشیانه سعی در برقراری ارتباط با موبایل هایی دارند که ... !
صدا : تظاهرات آرام طرفداران کاندیدای رفرمیست ایران ، موسوی مطابق روزهای گذشته به آشوب کشیده شد . این در حالی ست که گارد ضد شورش با باتوم به مردم حمله می کند و " بسیجی ها " از پنجره ی منازل به مردم شلیک می کنند . این در حالی ست که شبکه ی اینترنت و ارتباطات موبایل در این کشور دچار مشکل شده است ...

پی نوشت : حالا مردم ایتالیا خیلی خوب ماها را می شناسند لابد ! شاید بیشتر از آن که به این فکر کنند که ما در ایران هنوز با شتر این ور و آن ور می رویم ، به این فکر کنند که در ایران چیزی به نام " بسیج " وجود دارد که مردم را به صورت رندوم می کشد و جنازه ها را هم تحویل خانواده شان نمی دهد !

   + غزل کریمی - ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۳/٢۸

داستان یک شوق قدیمی

سلام ...
اس ام اس مینو که رسید ، تو مغازه بودم . نشستم کف زمین و گریه کردم . جوری  که شانه هام هم تکان خورد ! این گریه نه برای ایتالیا بود ، و نه برای هیچ چیز مسخره ی دیگری که ماها می کنیمشان هدفی برای سگ دو زدن های بی سرانجاممان !
این گریه از سر شوق بود ، که بعد از ده سال باورم شد هنوز هم می توانم درس بخوانم و از درس خواندن لذت ببرم و شوق امتحان داشته باشم . که باورم شد این همه سال توی آن دانشگاه لعنتی با آن استادهای لعنتی با آن مدیر گروه و رییس دانشکده ی لعنتی ، نتوانسته شوق درس خواندن را از سرم بیرون کند .
نه ! گریه ام از سر شوق برای چیزی که هنوز نیامده ، نبود . از سر شوق برای چیزی بود که همیشه بوده و گاهی فراموشم می شده !


پی نوشت : از 200 شدم 184 !
پی نوشت 2 : این عادت هیچ وقت از سرم بیرون نمی ره که قبل امتحان هیچ استرسی نداشته باشم و با دل خجسته برم بشینم سر جلسه ، اما بعدش تا موقع اعلام نتایج از استرس بمیرم !

   + غزل کریمی - ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٢/۱۱

داستان یک قضیه ی ناموسی ایتالیایی

سلام ...
عجب روزگاریه ها !
اصلن چه معنی داره که این ایتالیایی ها واسه هر قضیه ی ناموسی ای یه اصطلاح ویژه داشته باشن که تازه شم اون اصطلاحو تو یه ترانه بیارن ؟ که اون وخ من برم جلوی دو تا پسر از معلممون بپرسم : سینیورا ! fare ancora ینی چی ؟!!! که بعدش سینیورا بازوی منو بکشه ببره بیرون کلاس تا معنی این عبارت شریف رو در گوشم بگه ! آخرشم که برگردم تو کلاس ، اون دو تا پسر گیر بدن که حالا معنی ش چی بود ؟ زنونه بود ؟!!!!!

خب ! البته اصن هم زنونه نبود ! ولی خب به من چه ! اون دو تا برن از یه معلم آقا بپرسن خب !

   + غزل کریمی - ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٢/٢

داستان زبان های چنین و چنان

سلام ...
آنتونلا آاوجللو ( antonella augello ) که مجبورمان می کند سر کلاس همه ش به ایتالیایی حرف بزنیم ، دو به دو که رو به روی هم می نشاندمان تا با هم به ایتالیایی گپ بزنیم ، ازمان که سوال می کند راجع به سلایق ، علایق ، کار و بار ، فرهنگ ، هنر ، کتاب و خیلی چیزهای دیگر ، و همه ی این ها به ایتالیایی ، و من سعی می کنم شرکت کنم توی همه ی این بحث ها و فعالیت ها و تلاش کنم برای بهتر حرف زدن ، سرخوش می شوم از این که دارم به زبان دیگری جز فارسی حرف می زنم . زبانی که دوستش دارم و به میل خود انتخاب کرده ام . به همه ی این سال هایی که مجبور بودم انگلیسی یاد بگیرم فکر می کنم و به این یک سال و نیم - کمی بیشتر یا کمتر - که دوست داشته ام این زبان را ... فکر می کنم به این که پیشرفتم در این زبان چند برابر زبان انگلیسی بوده ...
دوست دارم ایتالیایی را . حتا اگر تنها جایی که در آن به این زبان حرف می زنند ، چکمه ای باشد در جنوب اروپا . حتا اگر این زبان جز در ایتالیا به هیچ دردی نخورد . مهم این است که دوست دارم این زبان را و مهم این است که می دانم استعدادم در یادگیری زبان آن قدرها هم پایین نیست !

   + غزل کریمی - ۱:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/٢٩

داستان یک ترجمه ی ساده

سلام
یه ترانه ی ساده و آروم ترجمه کردم . از " جینو پائولی " به نام " گربه "
همین !



ترانه رو از این جا می تونین گوش کنین :
http://boxstr.com/files/4773680_eb13i/LA%20GATTA.WMA

 LA GATTA

C'era una volta una gatta 
che aveva una macchia nera sul muso   
e una vecchia soffitta vicino al mare 
con una finestra a un passo dal cielo blu

یک روزی یک گربه بود
که یک لکه ی بزرگ روی پوزه داشت .
و یک اتاق زیر شیروانی نزدیک دریا
با پنجره ای که یک قدم تا آسمان آبی فاصله داشت

Se la chitarra suonavo     
la gatta faceva le fusa    
ed una stellina scendeva vicina  vicina
poi mi sorrideva e se ne tornava su.

وقتی که گیتار می زدم
گربه خر خر می کرد
و یک ستاره ی کوچک پایین می آمد ، نزدیک و نزدیک تر
بعد مرا به لبخند وا می داشت و دیگر به بالا باز نمی گشت

Ora non abito più là
tutto è cambiato, non abito più là
ho una casa bellissima
bellissima come vuoi tu.

حالا دیگر آنجا زندگی نمی کنم
همه چیز عوض شده ، دیگر آنجا زندگی نمی کنم
خانه ای بسیار زیبا دارم
بسیار زیبا ، آنچنان که تو می خواهی


Ma io ripenso a una gatta 
che aveva una macchia nera sul muso
a una vecchia soffitta vicino al mare
con una stellina che ora non vedo più

اما دوباره به یک گربه فکر می کنم
که لکه ای سیاه روی پوزه اش داشت
و یک اتاق زیر شیروانی نزدیک دریا
و یک ستاره ی کوچک ، که حالا دیگر دیده نمی شود

:(

اینم سایت جینو پائولی : http://www.ginopaoli.it/

   + غزل کریمی - ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/۱٦

داستان من و ندا و سرزمین سزار

سلام ...
ندا ! دلم گرفته . دلم که برای تو تنگ بود و برای مهرناز و برای سرمای فرمانیه جلوی در مدرسه که هی خداحافظی می کردیم و هی باز می ایستادیم به حرف زدن و سیاوش بود یا وحید که می گفت انگار اینجا مسجده و ما صاحب عزاییم و وایستادیم تا همه از ختم برن بعد ما شرمونو کم کنیم ...

ندا ! دلم گرفته . بعد از دو ساعت و نیم چت با تو دلم گرفته . چت با تویی که هی از آدم معذرت می خواستی که نمی توانی مثلن بیشتر بمانی و یا مثلن برسانیمان تا فلان جایی که برایت خیلی دور بود ... توی مهربان که فکر می کردی همیشه باید بابت هر چیزی معذرت بخواهی !

ندا ! دلم گرفته . دلم برای آنجا که رفته ای و اینجا که مانده ام گرفته . عجیب هوایی شده ام و می خواهم زمین و زمان را به هم بریزم ، که زمین برایم کوچک شود از تهران تا رُم و زمان برایم تنگ شود از الان تا هشت ماه دیگر ...

ندا ! دلم گرفته . دلم برای تو که این قدر دوستت دارم و دوستم داری گرفته . دلم برای خودم که این قدر هر کسی را که با خودش متفاوت است دوست می دارد و با هر کس که مهربان است دوستی می کند و دلش برای مهربانانش که رفته اند تنگ می شود ، گرفته !

ندا ! دلم گرفته !

   + غزل کریمی - ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/۱

دوستت دارم و می لرزم

سلام ...
خب ! فعلن خدا برگشته سر کارش و من دارم آندره آ بوچلی گوش می دم که خیلی خوبه !
یه ترانه ی غم انگیز از بوچلی رو ترجمه کرده م که دوسش داشتم و امیدوارم که شما هم !
و این ترجمه شاید یک دهم حس این ترانه و برداشت من از اون رو برسونه ! سواد ایتالیایی من هنوز اون قدر بالا نیست . اینجا گذاشتمش تا دوستانی که بلدن ، کمکم کنن . امیدوارم بوچلی هم منو ببخشه بابت این ترجمه ی ناقص !
و این که ترجمه ی انگلیسی ترانه رو هم دیدم . اما خب خیلی برداشت آزاد بود از این ترانه و زیاد متعهد نمونده بود به شعر اصلی . واسه همین به درد خوندن و لذت بردن می خورد فقط . نه به درد یه منبع یاری دهنده !
همینا !
...................



زندگینامه ی آندره آ بوچلی :
http://www.hamavaz.com/modules.php?name=News&file=article&sid=2666
...................
دریافت ترانه ی tremo e t'amo :
http://www.sharemation.com:80/qazal/10___TREMO_E_T__AMO3.WMA
...................

ترانه ی "دوستت دارم و می لرزم" از آلبوم "رویا" که سال 1999 به بازار اومده :

T'amo e tremo
Disse la donna
Al suo soldato
Che non tornava

دوستت دارم و می لرزم
زن می گفت
به سربازش
که بازنمی گشت

La sua voce
Nel vento correva
Sopra la neve
Dove lui combatteva

صدای ( غم انگیز ) ش
در باد می دوید
بر فراز برف ها
جایی که او می جنگید

Tremo e t'amo
Disse e piangeva
Nel buio della sala
Qualcuno rideva
Per far torto alla paura
A questo amore che gia finiva

می لرزم و دوستت دارم
می گفت و می گریست
و در تاریکی آنجا
کسی می خندید
برای غلبه بر ترس
از این عشق ِ به پایان رسیده .

Il ricordo tradisce la mente
Il soldato non sente piu niente

خاطرات به روح خیانت می کنند
سرباز دیگر هیچ چیزی احساس نمی کند

D'improvviso
Fu preso alle spalle
Dal suo nemico
Che strano parlava
Delle rose, del vino e di cose
Che un'altra vita gli prometteva
Ma quante spose
La guerra toglieva
Dalle bracia della prima sera

ناگهان
( از پشت سر ) شانه های دشمنش را گرفت
که این چنین عجیب سخن می گفت
از گل ها ، از شراب و از چیزهایی
که در زندگی دیگری به اون قول می داد
آه ! چند تا عروس
جنگ در اولین شب سوزان
در آغوش می گرفت !

Tremo e ho freddo
Disse il soldato
Al suo nemico che lo guardava
La sua voce nel vento restava
Sulla platea che muta ascoltava

می لرزم و سردم است
سرباز می گفت
به دشمنش که نگاهش می کرد
صدایش در باد می ایستاد
بر فراز وسعتی که دگرگون شنیده می شد ...

   + غزل کریمی - ٢:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٧/٢۸

داستان من و آن لذت های بی پایان هستی !

سلام ...
شب ... کافی شاپ ... خوشی ...
بعد :
چهارراه ولیعصر ... پیاده روی ... تنها ... انقلاب ... موسیقی ... کتاب ...
لذت راه رفتن روی سنگ فرش تازه ی خیابان انقلاب ...
لذت نگاه کردن به ویترین کتاب فروشی ها ...
چه قدر کتاب نخوانده ام ...
چه قدر کتاب نخوانده ام ...
لذت دیدن کتاب یکی از شاگردهای زمان کانون و فرهنگسراها که برایشان معلمی شعر می کردی و سعی در به گمراهی کشاندن و شاعر نگه داشتنشان بودی : اندیشه فولادوند
حتا اسم کتاب یادم نیست . فقط نگاه کردم و ذوق کردم که رویش نام اندیشه فولادوند هست . حتا نرفتم تو که لای کتاب را باز کنم ! همین که دیدم یک جورهایی به من پیوند می خورد ، کیفورم کرد !
لذت خودخواهی ! خودپرستی شاید !
لذت این که همه کتاب چاپ کرده اند و من نه !
لذت به هیچ جا نرسیدن شاید !
لذت دیدن سی دی " آن و آن " و نخریدن تا به " سیاه و سفید " رسیدن که مشتری همیشگی اش هستی و آن و آن را تمام کرده و برگشتن دوباره تا سر وصال و خریدن سی دی ...
لذت خریدن یک سی دی موسیقی فولکوریک ایتالیایی و بعد ، شب توی خانه گوش دادن و رقصیدن ...
لذت قدم زدن ... قدم زدن ... قدم زدن ... قدم خوردن ... قدم شدن ...


پی نوشت : کتاب " سپیده دم ، عصر یا شب " رو هم خریدم که هنوز نخوندم . هر چند می دونم " یاسمینا رضا " خوندن اصولن کار سختیه . دست کم واسه من . " بی گاه " سینا سرلک رو هم خریدم که ...

   + غزل کریمی - ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٧/٧

داستان آن دختری که هایکو ترجمه می کرد

سلام ...
داستان تازه ای ندارم . زندگی به طرز احمقانه ای داره می گذره و مرتب از من جلو می زنه . وقتی آدم داستان تازه ای نداره ، خیلی مسخره س که بخواد تعریفش کنه !
داستان تازه ای ندارم . پس دل می دم به ترجمه که خوشبختانه تازه گی ها ذهنمو درگیر خودش کرده . ذهن خالی م رو ...
...
چرخی که تو اینترنت زدم ، یه عالمه شاعر ایتالیایی پیدا کردم که به شدت درگیر هایکو سرایی بودند . و هایکوهاشون انگاری هایکو بود واقعن . با همون قانون های خاص هایکو مربوط به تعداد هجاها و ...
حالا به جای این که بشینم راجع به هایکوی ایتالیایی و ژاپنی و اینا مقاله بنویسم ، دعوتتون می کنم به صرف چن تا هایکوی ایتالیایی و ترجمه هاشون ( که سهل و ممتنع بودند یه کم ! ) :

Guido Cupani

nel lavandino
goccia , silenzio , goccia
il tempo passa

گوییدو کوپانی

در ماشین رخت شویی
قطره ، سکوت ، قطره
زمان می گذرد

pioggia sul mare
mi fermo e guardo
acqua che torna all'acqua

روی دریا باران می بارد
ایستاده ام و نگاه می کنم
آب را که به آب باز می گردد .

Francesco Intoppa

cuce paziente
la foresta autunnale
un bel vestito

فرانچسکو اینتوپپا

صبورانه می دوزد
جنگل پاییزی
لباسی زیبا را

perle di brina
del suo capolavoro
e` fiero il ragno

قطرات شبنم
در شاهکار او
عنکبوت مغرور است

..........................................
پی نوشت : تازه دارم مشق می کنم ترجمه رو . اون هم من که مدت ها بود از جدی نوشتن دور مونده بودم . چشمم به نظرهای شماست !

پی نوشت 2 : قالب وبلاگ رو سر دستی عوض کردم . لینک ها اضافه می کنم به زودی ...
پی نوشت 3 : گفتم داستانی ندارم ؛ درست ! اما ترجمه هم برای خود داستانی داره که از آن من نیست ؛ اما می شه روایتش کرد ...

   + غزل کریمی - ۱:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٤/٢٥

داستان ما و امیر مرزبان و آن ترانه ی ایتالیایی

سلام ...
به امیر مرزبان ، جاناتان اش و فلیچیتا اش ...
ترانه ی خوشبختی از ال بانو و رومینا پاور

دریافت ترانه : http://www.megaupload.com/?d=LXE6JVRK
Felicita
E tenersi per mano,
Andare lontano,
La felicita.
E uno sguardo innocente
In mezzo alla gente
La felicita.
Ed e stare vicini
come bambini,
La felicita.
Felicita

خوشبختی دست در دست هم
رفتن به یک جای دور است
خوشبختی نگاه پاک تو
در میان مردم است
خوشبختی نزدیک هم ماندن مانند بچه هاست
خوشبختی
خوشبختی

Felicita
E un cuscino di piume,
L'acqua del fiume
Che passa, che va,
E la pioggia che scende
Dietro alle tende,
La felicita.
E abassare la luce
Per fare pace,
La felicita.
Felicita

خوشبختی یک بالش پر قو است
آب رودخانه است که در جریان است
باران است که پشت پرده سرازیر می شود .
خوشبختی کم کردن نور برای آشتی کردن است
خوشبختی
خوشبختی

Felicita
E un bicchiere di vino
Con un panino
La felicita.
E lasciarti un biglietto
Dentro al cassetto,
La felicita,
E cantare a due voci
Quanto mi piaci,
La felicita
Felicita

خوشبختی یک لیوان شراب است
با یک تکه نان .
خوشبختی به جا گذاشتن یک یادداشت برای تو داخل کشو است
خوشبختی خواندن با دو صداست ( هم صدا خواندن با هم )
چه قدر دوستت دارم خوشبختی
خوشبختی

Senti nell'aria c'e gia
La nostra canzone d'amore che va
Come un pensiero che sa
Di felicita.
Senti nell'aria c'e gia
Un raggio di sole piu caldo che va
Come un sorriso che sa
Di felicita.

اطرافت را احساس کن
ترانه ی عاشقانه ی ما را که جاری است
مثل یک اندیشه که خوشبختی را می شناسد
اطرافت را احساس کن
پرتوی خورشید را که گرم تر می تابد
مثل یک لبخند که خوشبختی را می شناسد

Felicita
E una sera sorpresa,
La luna accesa,
La radio che fa,
E un biglietto d'auguri,
Pieno di cuori,
La felicita,
E una telefonata
Non aspettata,
La felicita,
Felicita

خوشبختی یک شب غیر منتظره است
یک چراغ روشن و رادیویی که می خواند
خوشبختی یک یادداشت تبریک پر از قلب است
یک تلفن غیر منتظره است .
خوشبختی
خوشبختی

E una spiaggia di notte,
L'onda che parte,
La felicita,
E una mano sul cuore,
Piena d'amore,
La felicita,
E aspettare l'aurora,
Per farl'ancora,
La felicita.
Felicita

خوشبختی ساحلی در شب است
خوشبختی موج خروشان است
خوشبختی دستی است روی قلبی سرشار از عشق
منتظر سپیده دم بودن است برای همچنان آغاز کردن ...
خوشبختی
خوشبختی


پی نوشت : از مهرناز عزیزم خیلی خیلی ممنون و grazie می باشم . به خاطر کمک های تلفنی ش برای بهتر شدن ترجمه ی بالا .

   + غزل کریمی - ۱:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٤/٢٢