داستان هایی در حوالی ترجمه

سلام ...
خیلی خسته ام این روزها را ...
خیلی خسته ام و پریشان و شاید عصبی و شاید نگران و شاید خیلی چیزهای با حال دیگر !!
فقط همین که :
گوییدو کوپانی شاعر است و اهل شهر " ترینته " که یک جایی ست در حوالی شمال ایتالیا . و تازه گی ها با هم دوست شده ایم و شعرهایش - تا آن جایی که من می فهممشان - شعرهای خوبی هستند .
این هم یک شعر کوتاه و یک هایکو از همین گوییدو خان بیست و هشت - نه ساله !


SENZA LETTERATURA


Mamma e bimbo
ventotto anni più uno
– stimo –
sull'autobus argentazzurro del primo
pomeriggio,
si guardano.

Punto.
In barba
al gusto poetico del ventunesimo secolo,

leggero
come un granello di polvere in volo
sul filo
di amore iperreale
in quello sguardo,

io mi EMOZIONO ancora in stampatello.

***


بدون ادبیات

مادر و بچه
بیست و نه سال و یک سال
- حدس می زنم -
سوار بر اتوبوس نقرآبی خط یک
بعد از ظهر ،
به هم نگاه می کنند


نقطه .
در دهان ،
طعم شاعرانه ای از قرن بیست و یکم


سبک
مانند دانه ی گرد و غباری  در باد
توی نخ عشقی سرشار از واقعیت
در آن نگاه


من هنوز هم در {بیان} جملات ادیبانه مضطرب می شوم !

 

 

dal balcone

sull’orlo della notte:
non le domando, –
non mi risponde


در بالکن

بر حاشیه ی شب :
از او سوالی نمی پرسم ،
به من جوابی نمی دهد

 

* هر دو اثر از گوییدو کوپانی   GUIDO CUPANI

   + غزل کریمی - ۱:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٥/۱

داستان یک ترجمه ی ساده

سلام
یه ترانه ی ساده و آروم ترجمه کردم . از " جینو پائولی " به نام " گربه "
همین !



ترانه رو از این جا می تونین گوش کنین :
http://boxstr.com/files/4773680_eb13i/LA%20GATTA.WMA

 LA GATTA

C'era una volta una gatta 
che aveva una macchia nera sul muso   
e una vecchia soffitta vicino al mare 
con una finestra a un passo dal cielo blu

یک روزی یک گربه بود
که یک لکه ی بزرگ روی پوزه داشت .
و یک اتاق زیر شیروانی نزدیک دریا
با پنجره ای که یک قدم تا آسمان آبی فاصله داشت

Se la chitarra suonavo     
la gatta faceva le fusa    
ed una stellina scendeva vicina  vicina
poi mi sorrideva e se ne tornava su.

وقتی که گیتار می زدم
گربه خر خر می کرد
و یک ستاره ی کوچک پایین می آمد ، نزدیک و نزدیک تر
بعد مرا به لبخند وا می داشت و دیگر به بالا باز نمی گشت

Ora non abito più là
tutto è cambiato, non abito più là
ho una casa bellissima
bellissima come vuoi tu.

حالا دیگر آنجا زندگی نمی کنم
همه چیز عوض شده ، دیگر آنجا زندگی نمی کنم
خانه ای بسیار زیبا دارم
بسیار زیبا ، آنچنان که تو می خواهی


Ma io ripenso a una gatta 
che aveva una macchia nera sul muso
a una vecchia soffitta vicino al mare
con una stellina che ora non vedo più

اما دوباره به یک گربه فکر می کنم
که لکه ای سیاه روی پوزه اش داشت
و یک اتاق زیر شیروانی نزدیک دریا
و یک ستاره ی کوچک ، که حالا دیگر دیده نمی شود

:(

اینم سایت جینو پائولی : http://www.ginopaoli.it/

   + غزل کریمی - ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/۱٦

دوستت دارم و می لرزم

سلام ...
خب ! فعلن خدا برگشته سر کارش و من دارم آندره آ بوچلی گوش می دم که خیلی خوبه !
یه ترانه ی غم انگیز از بوچلی رو ترجمه کرده م که دوسش داشتم و امیدوارم که شما هم !
و این ترجمه شاید یک دهم حس این ترانه و برداشت من از اون رو برسونه ! سواد ایتالیایی من هنوز اون قدر بالا نیست . اینجا گذاشتمش تا دوستانی که بلدن ، کمکم کنن . امیدوارم بوچلی هم منو ببخشه بابت این ترجمه ی ناقص !
و این که ترجمه ی انگلیسی ترانه رو هم دیدم . اما خب خیلی برداشت آزاد بود از این ترانه و زیاد متعهد نمونده بود به شعر اصلی . واسه همین به درد خوندن و لذت بردن می خورد فقط . نه به درد یه منبع یاری دهنده !
همینا !
...................



زندگینامه ی آندره آ بوچلی :
http://www.hamavaz.com/modules.php?name=News&file=article&sid=2666
...................
دریافت ترانه ی tremo e t'amo :
http://www.sharemation.com:80/qazal/10___TREMO_E_T__AMO3.WMA
...................

ترانه ی "دوستت دارم و می لرزم" از آلبوم "رویا" که سال 1999 به بازار اومده :

T'amo e tremo
Disse la donna
Al suo soldato
Che non tornava

دوستت دارم و می لرزم
زن می گفت
به سربازش
که بازنمی گشت

La sua voce
Nel vento correva
Sopra la neve
Dove lui combatteva

صدای ( غم انگیز ) ش
در باد می دوید
بر فراز برف ها
جایی که او می جنگید

Tremo e t'amo
Disse e piangeva
Nel buio della sala
Qualcuno rideva
Per far torto alla paura
A questo amore che gia finiva

می لرزم و دوستت دارم
می گفت و می گریست
و در تاریکی آنجا
کسی می خندید
برای غلبه بر ترس
از این عشق ِ به پایان رسیده .

Il ricordo tradisce la mente
Il soldato non sente piu niente

خاطرات به روح خیانت می کنند
سرباز دیگر هیچ چیزی احساس نمی کند

D'improvviso
Fu preso alle spalle
Dal suo nemico
Che strano parlava
Delle rose, del vino e di cose
Che un'altra vita gli prometteva
Ma quante spose
La guerra toglieva
Dalle bracia della prima sera

ناگهان
( از پشت سر ) شانه های دشمنش را گرفت
که این چنین عجیب سخن می گفت
از گل ها ، از شراب و از چیزهایی
که در زندگی دیگری به اون قول می داد
آه ! چند تا عروس
جنگ در اولین شب سوزان
در آغوش می گرفت !

Tremo e ho freddo
Disse il soldato
Al suo nemico che lo guardava
La sua voce nel vento restava
Sulla platea che muta ascoltava

می لرزم و سردم است
سرباز می گفت
به دشمنش که نگاهش می کرد
صدایش در باد می ایستاد
بر فراز وسعتی که دگرگون شنیده می شد ...

   + غزل کریمی - ٢:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٧/٢۸

داستان آن مرگی که ...

سلام ...
ببینم ! اصلن خودت فهمیدی داری چه کار می کنی وقتی داشتی می مردی ؟!
اصلن خودت باورت می شد که همه ی آن گریه ها و بیقراری ها برای تو باشد ؟
اصلن خودت باورت می شود مرده باشی ؟!

...

پی نوشت : به مولی - من از دسته ی کسایی هستم که به ترجمه  ی آزاد بیشتر از ترجمه ی لفظ به لفظ علاقه دارن . به همین دلیل معمولن برای حتا ترجمه ی یک جمله ، سعی می کنم تمام جوانب رو ( تا اونجایی که سواد زبانی م قد بده ) بررسی کنم . اما فعل passare به هیج عنوان معنی چرخیدن رو نمی رسونه . در نتیجه به نظرم همون "می گذرد" بهترین و کامل ترین ترجمه ایه که برای این فعل توی اون شعر می شه در نظر گرفت .
خیلی خیلی خیلی ممنون از توجهت .

پی نوشت ( بعدن ) : دوستان ! خطاب سه تا جمله ی بالای این نوشته ، به پسر عموی نازنینم بود که هفته ی پیش از دست دادمش ...
منظورم نه خسرو شکیبایی بود و نه هر کس دیگه ای ... جز حسین ...

پی نوشت ( بعدن 2 ) : یادم رفت بهت بگم که من بیشتر از همه واسه اون دوست دختری که حتمن داشتی دلم می سوزه !
:( :( :(

   + غزل کریمی - ٤:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/۳٠

داستان آن دختری که هایکو ترجمه می کرد

سلام ...
داستان تازه ای ندارم . زندگی به طرز احمقانه ای داره می گذره و مرتب از من جلو می زنه . وقتی آدم داستان تازه ای نداره ، خیلی مسخره س که بخواد تعریفش کنه !
داستان تازه ای ندارم . پس دل می دم به ترجمه که خوشبختانه تازه گی ها ذهنمو درگیر خودش کرده . ذهن خالی م رو ...
...
چرخی که تو اینترنت زدم ، یه عالمه شاعر ایتالیایی پیدا کردم که به شدت درگیر هایکو سرایی بودند . و هایکوهاشون انگاری هایکو بود واقعن . با همون قانون های خاص هایکو مربوط به تعداد هجاها و ...
حالا به جای این که بشینم راجع به هایکوی ایتالیایی و ژاپنی و اینا مقاله بنویسم ، دعوتتون می کنم به صرف چن تا هایکوی ایتالیایی و ترجمه هاشون ( که سهل و ممتنع بودند یه کم ! ) :

Guido Cupani

nel lavandino
goccia , silenzio , goccia
il tempo passa

گوییدو کوپانی

در ماشین رخت شویی
قطره ، سکوت ، قطره
زمان می گذرد

pioggia sul mare
mi fermo e guardo
acqua che torna all'acqua

روی دریا باران می بارد
ایستاده ام و نگاه می کنم
آب را که به آب باز می گردد .

Francesco Intoppa

cuce paziente
la foresta autunnale
un bel vestito

فرانچسکو اینتوپپا

صبورانه می دوزد
جنگل پاییزی
لباسی زیبا را

perle di brina
del suo capolavoro
e` fiero il ragno

قطرات شبنم
در شاهکار او
عنکبوت مغرور است

..........................................
پی نوشت : تازه دارم مشق می کنم ترجمه رو . اون هم من که مدت ها بود از جدی نوشتن دور مونده بودم . چشمم به نظرهای شماست !

پی نوشت 2 : قالب وبلاگ رو سر دستی عوض کردم . لینک ها اضافه می کنم به زودی ...
پی نوشت 3 : گفتم داستانی ندارم ؛ درست ! اما ترجمه هم برای خود داستانی داره که از آن من نیست ؛ اما می شه روایتش کرد ...

   + غزل کریمی - ۱:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٤/٢٥

داستان ما و امیر مرزبان و آن ترانه ی ایتالیایی

سلام ...
به امیر مرزبان ، جاناتان اش و فلیچیتا اش ...
ترانه ی خوشبختی از ال بانو و رومینا پاور

دریافت ترانه : http://www.megaupload.com/?d=LXE6JVRK
Felicita
E tenersi per mano,
Andare lontano,
La felicita.
E uno sguardo innocente
In mezzo alla gente
La felicita.
Ed e stare vicini
come bambini,
La felicita.
Felicita

خوشبختی دست در دست هم
رفتن به یک جای دور است
خوشبختی نگاه پاک تو
در میان مردم است
خوشبختی نزدیک هم ماندن مانند بچه هاست
خوشبختی
خوشبختی

Felicita
E un cuscino di piume,
L'acqua del fiume
Che passa, che va,
E la pioggia che scende
Dietro alle tende,
La felicita.
E abassare la luce
Per fare pace,
La felicita.
Felicita

خوشبختی یک بالش پر قو است
آب رودخانه است که در جریان است
باران است که پشت پرده سرازیر می شود .
خوشبختی کم کردن نور برای آشتی کردن است
خوشبختی
خوشبختی

Felicita
E un bicchiere di vino
Con un panino
La felicita.
E lasciarti un biglietto
Dentro al cassetto,
La felicita,
E cantare a due voci
Quanto mi piaci,
La felicita
Felicita

خوشبختی یک لیوان شراب است
با یک تکه نان .
خوشبختی به جا گذاشتن یک یادداشت برای تو داخل کشو است
خوشبختی خواندن با دو صداست ( هم صدا خواندن با هم )
چه قدر دوستت دارم خوشبختی
خوشبختی

Senti nell'aria c'e gia
La nostra canzone d'amore che va
Come un pensiero che sa
Di felicita.
Senti nell'aria c'e gia
Un raggio di sole piu caldo che va
Come un sorriso che sa
Di felicita.

اطرافت را احساس کن
ترانه ی عاشقانه ی ما را که جاری است
مثل یک اندیشه که خوشبختی را می شناسد
اطرافت را احساس کن
پرتوی خورشید را که گرم تر می تابد
مثل یک لبخند که خوشبختی را می شناسد

Felicita
E una sera sorpresa,
La luna accesa,
La radio che fa,
E un biglietto d'auguri,
Pieno di cuori,
La felicita,
E una telefonata
Non aspettata,
La felicita,
Felicita

خوشبختی یک شب غیر منتظره است
یک چراغ روشن و رادیویی که می خواند
خوشبختی یک یادداشت تبریک پر از قلب است
یک تلفن غیر منتظره است .
خوشبختی
خوشبختی

E una spiaggia di notte,
L'onda che parte,
La felicita,
E una mano sul cuore,
Piena d'amore,
La felicita,
E aspettare l'aurora,
Per farl'ancora,
La felicita.
Felicita

خوشبختی ساحلی در شب است
خوشبختی موج خروشان است
خوشبختی دستی است روی قلبی سرشار از عشق
منتظر سپیده دم بودن است برای همچنان آغاز کردن ...
خوشبختی
خوشبختی


پی نوشت : از مهرناز عزیزم خیلی خیلی ممنون و grazie می باشم . به خاطر کمک های تلفنی ش برای بهتر شدن ترجمه ی بالا .

   + غزل کریمی - ۱:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٤/٢٢