داستان آخرین برگی که امروز فهمیدم قلابی بود !

سلام ...

یاد داستان " آخرین برگ " افتاده م . همون که برنامه کودک نشون می داد . که بچه هه مریض بود و به درخت پاییزی رو به روی پنجره ش نیگا می کرد که یه وخ همه ی برگاش نیفتن . اون وخ دوستش رفته بود رو دیوار پشت درخت یه برگ نقاشی کرده بود تا بچه هه نفهمه همه ی برگای درخته ریختن ... که زنده بمونه ...

...

امروز فهمیدم اون یه دونه برگه ، نقاشی بوده ! فهمیدم همه ی برگاش ریخته ن ...

...

دارم سعی می کنم به این فک کنم که می تونم امیدوار باشم و منتظر باشم تا بهار ، که درخته دوباره برگ دربیاره ... اگه تا اون موقع زنده باشم ... اگه تا اون موقع از غصه و بی پولی دق نکنم !!

 

پی نوشت : سخته . واقعن سخته . اصن فکرشو نمی کردم این همه سخت باشه . ولی اینجا دست کم خیلی قوی شده م . خیلی بیشتر از ایران . شایدم قوی تر نشده باشم . فقط برگشته باشم به اون سالایی که آقا تازه رفته بود و من و مامان دو تایی یه زندگی رو از نو ساختیم ... اون موقع یه بچه کوچولوی خیلی قوی بودم . شاید برگشته باشم به چارده پونزده سال قبلم ... این خوبه !

   + غزل کریمی - ٥:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٢۳

داستانی که کلاغه را از راه خانه اش برگرداند

سلام ...

دیشب هی ازم پرسیدی ... هی جواب دادم ... هی پرسیدی : " حتا از ... بیشتر ؟ " هی من جواب دادم : " خیلی بیشتر "

می دونی !

یه چیزی رو نپرسیدی تا من جواب بدم : " نه کمتر ! "

نپرسیدی : " حتا از خودتم بیشتر دوستم داری ؟ "

نپرسیدی ! خوب شد نپرسیدی !

 

 

پی نوشت : هیشکی تو ایتالیا بیشتر از تو کمکم نکرده ؛ هیشکی هم بیشتر از تو داغونم نکرده ! هر دو تاش به هم در !

 

پی نوشت 2 : دیگه هیش کدوم از هر دو تاشو نمی خوام . می فهمی ؟ خسته م ! از تو ! از خودم ! از هر دو تاش !

   + غزل کریمی - ٢:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٢٠

داستانی من ، که از میلان می نویسم

سلام ...
یکم : خدایا ! شکرت ! اگه بدم ، اگه خوبم ، اگه هستم ، اگه نیستم ، اگه کوچیکم ، اگه بزرگ ... تو با منی ... تف به من اگه یادم بره اینو ... ینی تف به من !

دوم : نمی دونم چرا از خدا خواستم جوابتو بده ! هیش وخ اینو از خدا نمی خواستم . هیش وخ هیشکی رو به خدا واگذار نکردم . هیش وخ واسه هیشکی بد نخواستم . حتا اگه یارو بدترین رفتارو باهام داشته ... حتا اگه یارو یه بی شرفی چیزی بوده ...
خدایا ! منو ببخش ! حرفمو پس می گیرم . من کی باشم که از تو بخوام جواب کسی رو بدی یا ندی . خدایا ! منو ببخش ! کینه ی هیشکی رو تو دل من نذار . نذار دلخوری از هیش کسی تو دل من بمونه .
ایشونم خودش می دونه و خودش و تو . هر جور راحته ! من چیزی ازم کم نشد !

سوم : اوووووووووووووه ! چه قده اینا سگ دارن ! اصن به من چه که سگاشون خوشگلن ! واسه من این مهمه که هر جا دارم راه می رم ، حواسم باشه که پامو رو پی پی سگای ملت که وسط پیاده رو ریخته نذارم !
دهه ! اینم شد زندگی !

چهارم : چن تا عکس ...

* duomo میلان . ینی کلیسای جامع شهر میلان . میدان دومو یکی از اصلی ترین میدان های میلانه . مرکز توریستی شهر . اطرافش پر از کنسولگری کشورهای مختلف ( از جمله ایران ) و خیلی چیزای دیگه . روزش شلوغه ، شبش اما قشنگ و خلوت و آروم ...

* من و آقای راننده توی ترم ( که خیلی ها اشتباهی بهش می گن تراموا ، چون فک می کنن ترم مخفف ترامواس ! ) معروف شهر میلان

ترم های نارنجی قدیمی،از اولین چیزاییه که تو میلان به چشم می آد. این ترم ها را از سال ١٩٢٠ میلادی نیگه داشته اند البته نیروی محرکه و سیستم هدایتشونو عوض کرده ان و مدرن ان از این نظر.

milan-tramwa.jpg

اینم یه عکس از این ترم که از وبلاگ منصور نصیری برداشتم ( که ایشون هم به اشتباه واژه ی تراموا رو به کار برده تو وبلاگش )

* من و خانوم نیما خانوم کنار یکی از ستونای دور میدان دومو

* اینجا گالری کنار دومو هست . این استندی که من کنارش واستاده م ، پر از عکس مجموعه ای خلاقه از کارهای یه سری هنرمند روی یه حجم اولیه ی ساده هست که با رنگ کردن ، اقزودن یا کم کردن ازش ، یه سری کار هنری خلق کرده ن . منتخب این آثار رو گذاشته بودن تو یه مجموعه ای تو همین گالری ، که من تو عکس بالایی واستاده م کنار دو تاشون ...

نمونه ی دیگه ای از این نمایش خلاقیت رو می تونین تو وبلاگ آقای اولد فشن ببینین :

http://oldestfashion.blogspot.com/2008/07/blog-post_6014.html

گالری که می گم ، نه که فک کنین ینی نگارخانه و اینا ها ! نه ! این یه قسمت از معماری خاص میدان هاییه که دوموی هر شهری توشون قرار داشته . یه سالن جانبی . الان توش پر از فروشگاه های مارک های معروفه . وسطش هم این چیز میزا رو گذاشته بودن .

پنجم : برام دعا کنین ... تنها نیستما ! خدا باهامه . ولی دعا که ضرری نداره ! پشتمو گرم می کنه ... تنها نیستم ؛ اما غریبم . دلتون نمی خواد پشت گرمی یه غریب باشین ؟!

ششم : فعلن همینا !

   + غزل کریمی - ٤:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٧/٤

داستان من و وقایع اخیر

سلام ...
حالم بد است . حالم بد است که ، یعنی هیچ چی م نیست ها ! به قول قیصر امین پور " رفتار من عادی ست " اما ... اما این روزها مدام به گریه می افتم . مادرم را می بینم و به گریه می افتم . یک فیلم احمقانه ی ایرانی می بینم و به گریه می افتم . توی یک فیلم می بینم زن و مردی با عشق هم دیگر را می بوسند و به گریه می افتم ...
کارم شده گریه ...
حالا بماند که شب که خسته می رسم خانه ، می زنم بی بی سی و معمولن بعد از مدتی گوش دادن به یک سری حرف های همیشگی راجع به کشته شده ها و زندانیان ، بغض می کنم و می زنم زیر گریه و های های ...
حالا بماند که عکس دخترکی دچار سو تغذیه را می بینم که در خود مچاله شده و آن طرف تر لاشخوری نشسته به انتظار مرگ قریب الوقوع دخترک بی نوا ... می بینم و حالت تهوع می گیرم . دل پیچه ای شدید که حتا گریه هم چاره اش نیست ...
...
اعصابم از وقایع انتخابات خورد است . اعصابم از مردم اطرافم که خیلی راحت می گویند هر که بازدداشت شده و هر که مرده حقش بوده خورد است ( باور کنید این شهر هنوز مردم نادانی دارد که صدا و سیمای عزیز تنها منبع مثلن آگاهی شان است ) اعصابم از این که دارم می روم هم خرد است ... اعصابم خورد است ملت ! می فهمید این را ؟!

 

پی نوشت : یک نفر بیاید به من حالی کند که پایان شب سیه سپید است !


پی نوشت 2 : یک نفر بیاید دست من را بگیرد نگذارد بروم !


پی نوشت 3 : یک نفر بیاید پرده را کنار بزند تا چشم اندازی اصلی کشورم را ببینم ...
چرا من دارم همین روزهای کوفتی از این خراب شده می روم آخر ؟ چرا من این قدر حالم دارد از همه چیز به هم می خورد ؟


پی نوشت هیچ کدام : یک نفر بیاید محکم مرا تکان بدهد ... من یخ زده ام ، تکان نمی خورم . من فقط چشم هام کار می کند که هی اشک می شوند ... یک نفر بیاد محکم مرا تکان بدهد !

پی نوشت جهنمی : عکس سهراب را که می بینم ، دیگر از همه بدتر ! آخر این بچه هم سن اشکان ما بود - دور از جان خواهر زاده ی نازنینم - هی پیش خودم فکر می کنم فکر کن فقط لحظه ای اگر ...
مادرش چه می کشد ؟ اصلن این بچه ...
اصلن این بچه ها ...
گریه می کنم ...
گریه می کنم ...
گریه می کنم ...
...

   + غزل کریمی - ٢:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٥/٧

داستان ماهای فراموش کار

سلام ...
نمی خوام از عبارت " مردم ایران " استفاده کنم . چون وختی این جوری می گی ، ینی که خودتو جدا می کنی . ینی تو احساس خارجی بودن داری .
نمی خوام هم بگم " مردم ما " چون اون وخ یه جور حس برتری طلبی و دید از بالا تو ذوق می زنه .
می گم " ما " ، فقط ما !
"ما" خیلی فراموش کاریم . یه عده مون بدتر از اون یه عده ای که من جزوشم ، ماهام بدتر از اونا !
یه عده مون فراموش کردن که تابستون پارسال خیلیا رو گشت ارشاد احمدی نژاد به بهانه های چرت گرفت . بعد همون یه عده ای - که خیلیاشون با مو بیرون گذاشتن و اینا حال می کنن - امسال که دیدن خبری از گشت ارشاد نیس ، به احمدی نژاد رای دادن و هی محمود جون محمود جون گفتن . یادشون رفته بود خب !
یه عده مون هم اولش خیلی چیزا رو به یاد آوردیم و رفتیم رای دادیم . اما این اولش بود . بعدش اون اوضا به وحود اومد و یه عده مون ریختن تو خیابون و یه عده مون از دست رفتن یا داغون شدن .و ما هم هی یه هفته ندا ندا کردیم و شهید و شهدا و اینا !
اما حالا آفت فراموشی سراغ ما هم اومده ...
کسی یادش هست یک شنبه ی دو هفته قبل تو تهران چه خبر بود ؟

   + غزل کریمی - ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۸

داستان آن انتلکتوئلی که تلویزیون ایتالیا را نگاه می کرد

سلام ...
یکم : دلم گرفته از این روزها ، دلم تنگ است
                              میان ما و رسیدن هزار فرسنگ است


دوم : جوابیه ای نوشته بودم بر کامنت آن آقایی که ترجمه ی من از گزارش تلویزیون ایتالیا را دروغ خوانده بود . این جوابیه ، اما مخاطب خاص ندارد به آن شکل :

سلام آقا . من مثل شما و رفقایتان بی ادب نیستم . مثل شما هم نمی دانم انتلکتوئل یعنی چه . مثل شما هم دروغ نمی گویم . مثل خیلی های دیگر مردمان آن ور یا این ور آب هم نیستم که هی روضه ی براندازی رژیم بخوانم و هی به به بگویم به جان آمریکا و اروپا . من مثل خیلی ها سیاستمدار هم نیستم . من یک آدم معمولی ام .
اما زبان ایتالیایی ام خوب است . آن قدر خوب است که وقتی گزارشگر تلویزیون دولتی ایتالیا - که نه از ریش و پشمی های دین مدار ، و نه از جفنگ آبادی های غرب دوست یا هر گروه و دسته ی دیگری نیست - می آید و آن چیزهایی را که در وبلاگم نوشتم می گوید ، می فهمم چه می گوید .
من نه مثل شماها فقط تلویزیون رژیم را نگاه می کنم ، نه مثل آن دیگری ها فقط تلویزیون های ضد رژیم و تلویزیون های احمق طرفدار براندازی و طاغوت را . من نگاه می کنم هر آن چه را که هست و می فهمم . تلویزیون ایتالیا هم یکی از آن هاست .
نه آقا !
دروغ حناق نیست ! چون اگر حناق بود ، رییس جمهور محبوبتان و بت شریفتان تا حالا صد بار از خفه گی مرده بود !
...
خدا ، ناظر بر همه ی اعمال و حرف های ماست . چه مسلمان باشیم چه یهودی چه مسیحی چه بی دین . چه شیعه باشیم چه سنی چه " حجتیه " ای ...
خدا هنوز هست . خدا را نمی شود دروغ گفت !


سوم : اس ام اس قطع است . موبایل ها نیم بند وصل هستند . تلویزیون فقط چهره ی نورانی آقا را نشان می دهد که از حماسه ی مردم تجلیل می کند یا تشییع جنازه ی چند تن از هم وطنان که ایادی استکبار کشتنده اندشان را . روزنامه نداریم . سرعت اینترنت افتضاح است و یک سره قطع و وصل می شود . سایت ها فیلتر هستند . یاهو مسنجر و گوگل تاک بالا نمی آیند .
آن وقت می گویند : این که می گویید آزادی می خواهیم یعنی چی ؟ یعنی می خواهد دختر و پسر هم دیگر را وسط خیابان ... ؟!


چهارم : حیف آن هایی که مردند ، حیف ماهایی که می مانیم ...

   + غزل کریمی - ٢:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۳/٢٩

داستانی از شرق وحشی

سلام ...
شبکه ی RAI2 تلویزیون ایتالیا . اخبار نیمروزی . خبر شلوغی های ایران در راس خبرهاش ...
تصویر : تظاهرات آرام مردم و بعد ضربات گارد ویژه به شکم دختری و بعد چهره ی پسر جوانی که از شدت ضربات باتوم یا مرده یا غش کرده و بعد شلیک از ساختمان های بلند به مردم بدون هدف گیری خاص و بعد دست هایی که ناشیانه سعی در برقراری ارتباط با موبایل هایی دارند که ... !
صدا : تظاهرات آرام طرفداران کاندیدای رفرمیست ایران ، موسوی مطابق روزهای گذشته به آشوب کشیده شد . این در حالی ست که گارد ضد شورش با باتوم به مردم حمله می کند و " بسیجی ها " از پنجره ی منازل به مردم شلیک می کنند . این در حالی ست که شبکه ی اینترنت و ارتباطات موبایل در این کشور دچار مشکل شده است ...

پی نوشت : حالا مردم ایتالیا خیلی خوب ماها را می شناسند لابد ! شاید بیشتر از آن که به این فکر کنند که ما در ایران هنوز با شتر این ور و آن ور می رویم ، به این فکر کنند که در ایران چیزی به نام " بسیج " وجود دارد که مردم را به صورت رندوم می کشد و جنازه ها را هم تحویل خانواده شان نمی دهد !

   + غزل کریمی - ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۳/٢۸

داستانی در حوالی خشم و هیاهو

سلام ...
عصبانی ام . اخم هام باز نمی شود . سکوت کرده ام و در سکوت فریادهای اطرافم را گوش می دهم .
مامان اما بغض کرده این چند روز را . او هم عصبانی ست . اما آن چنان هم سکوت نکرده . بر عکس همیشه ها که فقط نگاه می کرد ، این بار یک سره داد و بیداد شده . مریض شده این چند روز از بس حرص خورده . توی بعضی مهمانی ها که فکر می کند دار و دسته ی طرفداران احمدی نژاد آنجا زیاد هستند نمی رود .
امروز صبح داشت به من می گفت که شرمنده ی من است ! مامان من داشت می گفت شرمنده ی دخترش است ! که تمام این سال ها را مقلد خامنه ای بوده و از او به عنوان یک شخصیت مذهبی دفاع کرده ! مامان مذهبی من با شرمندگی تمام داشت می گفت دیگر فساد مرجمع تقلیدش را باور دارد و می خواهد مقلد کس دیگری شود ! نه فقط مامان ، که خیلی از دوستان دیگر مذهبی اهل مطالعه اش همین را می گفتند پای تلفن بهش !
...
اما من سکوت کرده ام . اخم کرده ام و توی دلم آشوب است . راه پیمایی نمی روم . صبح ها تا شب توی مغازه ام هستم و شب ها پای بی بی و صدای آمریکا می نشینم . امروز صبح که تلویزیون ایران  بعد از سه روز آمار آرای استان ها را اعلام کرد سردرد گرفتم و توی خودم جیغ کشیدم . اما باز هم سکوت کردم و راهپیمایی نرفتم !
من نمونه ی بارز یک دختر بی تفاوت شده ام نکند شاید ؟
بی تفاوت نیستم که ! بی تفاوت نیستم اما سکوت کرده ام ... چه قدر با ده سال پیشم که توی ماجراهای هجده تیر خودم را خفه کردم و یک هفته مانده به کنکور خودم را انداختم توی خیابان ها و گند زدم به کنکورم فرق دارم ؟! چه قدر عوض شده ام من !

 

پی نوشت : ممکن است با این اوضاع ویزا میزایی هم در کار نباشد ! خداحافظ ایتالیا شاید !

 

پی نوشت 2 : خیلی خودخواهم که در این شرایط به ویزای خودم فکر می کنم ؟ به جهنم ! باشم ! من نگران ویزام هستم . درست به همان اندازه که نگران ماندن احمدی نژاد هستم . هر دو برای من یک اندازه مهم هستند . یک اندازه ی چهار ساله !

 

پی نوشت 3 : لعنتی ها ! ایشالا خدا فیلترتون کنه ! آخه چرا سایت میر حسین موسوی رو فیلتر کردین دیگه !

   + غزل کریمی - ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۳/٢٥

داستان همه ی آن عروس و دامادهای خوشبخت :(

سلام ...
آهای شمس الدولت ! آهای افسر الملوک ! از دستتون شاکی ام ! به خاطر مامانم که دلشو شکستین ، که بازم دلشو شکستین شاکی ام ! امشبو خوش باشین . مثه عقد فاطمه . مثه همه ی عقدای دیگه که مامان من - چون بیوه س - نباید حاضر باشه ! امشبو خوش باشین ! نقل بپاشین رو سر عروس و داماد و کل بکشین و اصن یاد من و مامانم نباشین . یاد مامان عزیز من نباشین که اون قدر در حق شما خوبی کرده . شما رو بزرگ کرده ، عروس کرده . براتون مثه یه خواهر بوده . گاهی حتا از مادرتون هم براتون مادرتر بوده !
امشبو خوش باشین ! مطمئن باشین ما نفرینتون نمی کنیم . مطمئن باشین دل شکسته ی مامانم باعث نمی شه خوشی امشبتون به هم بریزه .
می دونین ؟ آخه ما مثه شما نیستیم . ما فقط شاکی می شیم ازتون . فقط دلخور می شیم و دلخوریمون رو هم همون موقع می گیم . ما مثه شماها کینه به دل نمی گیریم !
خیالتون تخت ! عروس و داماد خوشبخت می شن . ما براشون دعا می کنیم !

   + غزل کریمی - ۸:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۱٧

یک داستان صد در صد عاشقانه :(

سلام ...
سرنوشت : اوضاع بر وفق مراد نیست عزیز ! اوضاع دل و دست و دماغم را می گویم !


خود نوشت : یاد تو می افتم . یاد تو که رفتی و با رفتنت مرا این گونه سرکش بار آوردی ! یاد تو می افتم و « فرج علیپور » گوش می کنم . یاد تو می افتم و دلم می خواهد تمام این ها را رها کنم بروم جایی که نه از فک و فامیل هات خبری باشد نه از مامان نه از موسیقی لری نه از عکس هات نه از حتا تمام این خانه هایی که ساخته ای و مرا به یاد تو می اندازند ! بروم جایی که بی سرزمین باشم و بی پدر و مادر و بی جد و آباد و ناآباد و خراب ٍ خراب !
اما مگر پیدا می شود جایی که بشود در آن خراب شد و دوباره ساخته شد ، بی حسرت تویی که نیستی و منی که هستم ؟! بی حسرت تویی که مرا این گونه سرکش و نافرمان بارآورده ای رفیق بزرگ سال های دورم ! رفیق نیمه راه عزیزم که دیگر سال هاست برایم لالایی نمی خوانی !


پی نوشت : دیگر نمی توانم از دست مامان فرار کنم بروم توی « طبقه ی خودم » و گریه کنم ؛ های های گریه کنم ! این اتاق کوچک دیوار به دیوار با تمام اتاق های دیگر خانه ، جایی برای گریه کردن نیست ! جای خوبی برای پنهان شدن و پنهان ماندن و پنهان موسیقی گوش کردن نیست ! کجا فرار کنم ؟ کجا را پیدا کنم که « امن » باشد ؟!


پی نوشت سخت : داد زدم ! با تمام وجودم داد زدم ! سخت بود برایم . بیشتر از آنچه تحملش را داشتم سخت بود ! سخت بود خداحافظ گفتن به تمام آن در و دیوارها که تویش زیسته بودم و عشق ورزیده بودم و در آغوش گرفته بودم و در آغوش گرفته شده بودم ! به همه ی آن در و دیوارهایی که تویش کار کرده بودم و طراحی کرده بودم و با صدای بلند آوازهای مسخره خوانده بودم و گل پهن کرده بودم روی زمینش و به خیال خودم اثر هنری ! پدید آورده بودم !
سخت بود خداحافظ گفتن به در و دیوارهایی که چهل سال پیش تو ساخته بودی و حالا قرار است تا مدتی دیگر فروبریزند تا بابای یک نفر دیگر بیاید روی خرابه هایشان خانه ی دیگری بسازد !
اصلن مسخره بود خداحافظ گفتن به چیزی که می دانی قرار است خراب شود !
سخت تر از آن چه که فکر می کردم بود . خیلی خیلی ...

×××
بعدش آمدم و دوباره داد زدم و لرزیدم و شانه هایم را - تمامشان را - تکاندم روی سرامیک های این خانه ی جدید کج و کوله ، که اصلن برایم حکم خانه را ندارد ! فقط جایی است برای انبار کردن وسایل وحشتناک زیاد من و جایی برای خوابیدن و شاید کابوس دیدن ! جایی بین انباری و مسافرخانه !
×××
مسافرم اینجا . ای کاش مجبور نبودم چمدان هایم را باز کنم ...

   + غزل کریمی - ۱:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/٢٢

داستان آن دخترک و آن دکتر محسنی و آن دکتر سیادتی

سلام ...
یاد روزهای "مرکز طبی " افتادم . روزهای انتظار پنجاه نفر توی یک اتاق کوچک دوازده متری . روزهای از شش صبح توی بیمارستان بودن تا که ساعت دوازده ظهر ( زود زودش ) نوبتت بشود برای معاینه . یاد رادیولوژی و سونوگرافی و هفته ای سه بار بیشتر مدرسه نرفتن . یاد دکتر " پروین محسنی " که عشقم بود آن روزها و هر روز برای بچه های بیماری که چند تا چند تا توی اتاق معاینه وول می خوردند ، خوراکی تازه ای داشت : پسته ی تازه ، نارنگی ... هر چیزی که نوبرانه ی آن فصل بود ...
یاد جلسات مشاوره برای ادامه ی درمانم افتادم : دکتر " مدنی " خیلی قد بلند که رییس بیمارستان بود و دکتر " سیادتی " مهربان ...
این روزها که گفتم ، شاید مهم ترین روزهای زندگی من بودند . روزهایی در التهاب جنگ و بی برنامه گی ها و بی امکاناتی بعد از جنگ . روزهایی که مادرم تمام شهر را می گشت تا چسب ضد حساسیت پیدا کند برای پوست حساس کودکانه ی من . روزهایی که من خودم را به مادرم می چسباندم و تمام صبح تا ظهر را خیال پردازی و داستان سرایی می کردم توی ذهنم تا که نوبتم بشود بروم روی تخت معاینه ی خانم دکتر و دستیارانش . روزهایی که اگر نبودند ، شاید شاعر نمی شدم !
این آدم ها که گفتم ، شاید مهم ترین آدم های زندگی من بودند . آدم هایی که در اوج پا در هوایی مملکت با بچه ها مهربان بودند و با بی امکاناتی می ساختند و ویزیت گران مطب خودشان را بی خیال می شدند و می آمدند توی درمانگاه یک بیمارستان دولتی تا آن همه بچه از سر و کولشان بالا بروند !
یاد دکتر محسنی به خیر که یک روز یازده سالگی ام که مادرم مریض بود و با پدرم رفته بودیم بیمارستان ، با لحنی سرزنش بار گفت : " چه عجب آقای کریمی ! بعد از هشت - نه سال شما را هم زیارت کردیم ! "
یاد آن آقای دکتر متخصص غدد با لهجه ی اصفهانی - که اسمش را یاد ندارم - به خیر که یک روز چهارده سالگی ام که خون ریزی ام بند نمی آمد ، با لحنی آرام و مهربان ، نگرانی ام را برطرف کرد و با چند تا قرص ساده میزانم کرد !
یاد همه ی زنده ها به خیر و روح همه ی مرده ها شاد که توی آن بیمارستان شلوغ ، بودند و کار می کردند و دلسوزی می کردند و نگذاشتند دخترک کوچک آن روزها ، کارش به دیالیز بکشد . که بشود دخترک هنوز کوچک این روزها ، که وقتی از تلویزیون می شنود که دکتر سید احمد سیادتی در سن هفتاد و چهار سالگی فوت کرده ، بغض می کند و گریه می کند و دلش آن دست نوازش گر را می خواهد که با مهربانی روی سر بچه ها کشیده می شد ...

غم نوشت : دکتر احمد سیادتی ، فوق تخصص بیماری های عفونی اطفال و از شاگردان دکتر قریب بعد از یک بیماری طولانی فوت کرد .

پی نوشت : مامانم ، دکتر نبود . اما از دکتر بودن فقط مدرکش را کم داشت . اگر آن همه دکتر بودند و مامانم نبود ، من الان نبودم که اینجا غم بنویسم . مامانم ، مامان عزیزم که بیست و پنج سال پیش آن قدر آگاه بود که مامان ها و باباهای تحصیل کرده ی این روزها یک دهمش هم نیستند !

   + غزل کریمی - ٢:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/٢٩

داستان مشاهدات من از آن دارالتادیب

سلام ...

به طور اتفاقی از کنار دبیرستانم رد شدم ... جایی که سه سال از عمرم توش سپری شد.

دلم گرفت. دلم خیلی گرفت ...

بیشتر به زندان شبیه بود تا مدرسه!

جایی با حصار ایرانیتی بلند دور تا دور دیوارها و پوشش های فلزی تیره جلوی تمام پنجره ها ...

 

اینا خاطرات من نبودند . اینا مشاهدات من توی یه روز بارونی بیست و هفت سالگی بودن ...

خاطرات من از روزای بارونی و برفی و تیره ی سیزده تا شانزده سالگی م ... یه چیزای دلگیر و اعصاب خورد کن دیگه ای هستن ...

   + غزل کریمی - ٩:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٩/۱٢

داستان اشک های من

سلام ...
چن بار خواستم گریه کنم . اما ...
واسه چی ؟ تو رو خدا بگو واسه چی گریه کنم ؟ واسه چی بهت بگم ؟
اصلن بگو واسه چی پیش خودم گرفتم به گریه کردن و گاز گرفتن لبه ی تشک ؟ که بعدش برم مشت مشت آب بپاشم تو صورتم و تمرین کنم که چی جوری صدام عین گریه کرده ها نباشه ؟!
اصلن بگو ببینم ! مگه تو خودت نفهمیدی من هی بغض می کردم و هی الکی می گفتم گلوم درد می کنه ؟ مگه می فهمیدی هم فرقی می کرد ؟ من که می خواستم نفهمیده باشی ! و الا گلوم اون قدرا هم درد نمی کرد .
راستشو بخوای هیچ جای دیگه م هم اون قدرا درد نمی کرد : نه دلم ، نه سینه م ، نه روحم ! واسه همینه که می گم نمی دونم چرا گرفتم به گریه کردن و بعدش جلوی تو برونشیت و گلو دردم رو بزرگ تر جلوه دادم که مثلن نفهمی این چشامه که گرفته ، نه گلوم !
عصبانی ام ! از دست خودم نه . از دست چشم هام که بی هوا ابری می شن و بارونی . از دست پریود عصبانی ام . از دست این اتفاق تهوع آور ندانم چرای زنانه ناراحتم .
حالا دیگه حالم خوبه . ینی شده م همون دخترک خسته از کار روزانه که مهم ترین دغدغه ی حال حاضرش فرداس و این که باید بدهی ش رو به آقای لوازم آرایش فروش عمده توی بازار پرداخت کنه و خوشحاله که ادای بدهی ش به تعویق نمی افته و اعتبارش دست نخورده می مونه ...
من خوبم . حتا اگه گریه کرده باشم و یه کم سردرد ناشی از گریه داشته باشم . من خوبم ؛ چون می تونم مدیریت کنم رفتارهامو . دست کم تا حدی !
اینم که می گم من خوبم ، واسه الانم می گم . این یه جمله ی خبری ساده س . نه یه قانون دست و پاگیر زندگی !

   + غزل کریمی - ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٩/٢

داستان یک شش تایی تازه

سلام ...
یکم : من
       سال های سال مردم
       تا اینکه یک دم زندگی کردم
       تو می توانی
       یک ذره
                  یک مثقال
                           مثل من بمیری ؟
                                                           قیصر امین پور - از کتاب دستور زبان عشق

دوم : انگار همین دیروز بود که ننه به دختره خیره شده بود و در گوش من گفته بود : من که هیچ خونم به جوش نمی آد براش ! تو چی ؟
انگار همین دیروز بود که من - دخترک سیزده ساله ی آن روزها - در گوش ننه گفته بودم : شما که باید خونت بجوشه ! ما رو کار نداشته باش ! اون به هر حال نوه ته !
ننه ! تمام این سال ها من دلم برایش تپیده . باور کن ! من خونم برای دختره به جوش می آید .
خب ! من هیچ شباهتی به هیچ کسی ندارم ! بگذار بقیه هر طور دلشان می خواهند باشند . من در تمام این سال ها "او" را دوست داشته ام ، بی که حتا لحظه ای دلم برایش بسوزد . راستش را بگویم حتا شاید او را بیشتر از "ف" و " س" و "م"دوست داشته ام !

سوم : " اما تو دیگه چرا ؟!!!
         تو که میدونی عشق یعنی چی . . . "
"ه " عزیزم ! واقعن فکر می کنی من می دونم عشق ینی چی ؟ دختر ! کامنتت جگرم رو سوزوند . همه ی قسمت هاش . بعدش ، توی می آی می نویسی که من می دونم عشق ینی چی ؟ راستش دارم از خودم می پرسم که اصلن برای چی واژه ای به نام "عشق " اختراع شده ! چه برسه به این که " ینی " شو بدونم !
چه قدر دلم برات تنگ شده دختر ...
گمونم می دونم "دلتنگی" ینی چی ! دست کم این رو می دونم ! خوب می دونم !

چهارم : این کامنت برام خیلی نمک داشت :
خدا برگشت... نمیدانم خدایی برگشت که هنوز امیدوار است دلش عاشقانه ترین دستگاه هستی را نزد یا خدایی که بعد از سیاه و سفید که این و آن را تمام کرده و برمیگردد تا با سی دی تازه اش به سبک ایتالیایی ها برقصد یا خدایی که در تنهایانانه ترین تولدش و خوشمزه ترین تولدشجان یک سیب زمینی شیکم گنده رو گرفت که شاید روزی آرزوی لاغر شدن رو داشته یا خدای دیگری که هنوز میتواند فراموش کند که کوله اش را کجا جا گذاشته است.... نمیدانم اما امیدوارم پیله اش را دور انداخته باشد و در حالی که رقص فراموشی را انجام میدهد فریاد بزند من هر روز زاده میشوم
نویسنده:
من افق هستم

خندیدم . منظورم خنده ی واقعیه که آدم از روی خوشی سر می ده !


پنجم : با تمام این ها ، از خودم راضی ام . و این که می گویم " با تمام این ها " خودم می دانم و خودم که یعنی چه ! حتا فکر کنم خدا هم نمی داند ! همین خدایی که تازه از مرخصی برگشته !

ششم : فردا توی خانه ی شاعران برای قیصر امین پور بزرگ داشتی برگزار می کنن . از ساعت 4 تا 7 بعد از ظهر . سراج هم گویا می خواد چند تا از شعرهای قیصر رو بخونه . خانه ی شاعران هم در خیابان کلاهدوز ( دولت ) نبش خیابان نعمتی واقعه .
گفتم که اگه کسی خواست ، بره . من خودم شاید نرم . احتمالن به خاطر حضور سراج خیلی خیلی شلوغ می شه و من این روزا اصلن حوصله شو ندارم .

   + غزل کریمی - ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۸/٢

داستان آن خدای تنبل

سلام ...
حالم بده .
خدا فعلن رفته مرخصی !
:(

   + غزل کریمی - ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٧/٢٤

داستان آن مرگی که ...

سلام ...
ببینم ! اصلن خودت فهمیدی داری چه کار می کنی وقتی داشتی می مردی ؟!
اصلن خودت باورت می شد که همه ی آن گریه ها و بیقراری ها برای تو باشد ؟
اصلن خودت باورت می شود مرده باشی ؟!

...

پی نوشت : به مولی - من از دسته ی کسایی هستم که به ترجمه  ی آزاد بیشتر از ترجمه ی لفظ به لفظ علاقه دارن . به همین دلیل معمولن برای حتا ترجمه ی یک جمله ، سعی می کنم تمام جوانب رو ( تا اونجایی که سواد زبانی م قد بده ) بررسی کنم . اما فعل passare به هیج عنوان معنی چرخیدن رو نمی رسونه . در نتیجه به نظرم همون "می گذرد" بهترین و کامل ترین ترجمه ایه که برای این فعل توی اون شعر می شه در نظر گرفت .
خیلی خیلی خیلی ممنون از توجهت .

پی نوشت ( بعدن ) : دوستان ! خطاب سه تا جمله ی بالای این نوشته ، به پسر عموی نازنینم بود که هفته ی پیش از دست دادمش ...
منظورم نه خسرو شکیبایی بود و نه هر کس دیگه ای ... جز حسین ...

پی نوشت ( بعدن 2 ) : یادم رفت بهت بگم که من بیشتر از همه واسه اون دوست دختری که حتمن داشتی دلم می سوزه !
:( :( :(

   + غزل کریمی - ٤:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/۳٠

داستان ما و آن دندان پزشک

سلام ... خواستم بدونی من هنوزم همه ی دندونام درد می کنه ! همه ی 1385 تاشون !

   + غزل کریمی - ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۳/۳٠

داستان آن دختری که مرزبان خوبی نبود

سلام ...
خسته ، کدر ، عصبی
خسته ، کدر ، عصبی
خسته ، کدر ، عصبی
هیچی بیشتر از این نیستم این روزا ...
هیچی کمتر از این نیستم این روزا ...
در تلاش برای رهایی از همه ی اون چه که نباید باشم ... فقط دارم قلپ قلپ آب می خورم ؛ بی اون که حتا یه ذره به ساحل نزدیک تر شم ...

حالم از خودم به هم می خوره ... یه خود حال به هم نزن می خوام !


پی نوشت : لازم نیست بگین ! می دونم ! در مرز شکننده ی افسردگی قرار دارم ...

   + غزل کریمی - ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/۱٤

سپید پوشیده بودم ...

سلام ...
از برف ، این را دوست دارم که رویش آرام آرام راه بروی و زیر پایت قرچ قرچ یواشی بکند و کیف کنی !

فقط ای کاش خداوند باری تعالی یک فکری هم به حال یخ بندان بعدش می کرد : نمی شد بعد از برف ، یخ بندان نمی شد ؟


پی نوشت :
خدمت آقای سینا علی محمدی خودمان : چون نتونستم برات ( براتون ) تو وبلاگ کامنت بذارم اینجا می نویسم ... وبلاگتون مبارک و بالاخره خیاط هم در کوزه افتاد و اینا ! بعدشم : لازم نیست بری نزدیکی همین پایتخت ... توی همین بغل گوش خودمان خیلی ها هستند که دانه ای برای خوردن ندارن ... فقط ای کاش می شد آدم ها را هم با چند تا دانه ارزن سیر کرد .
شعار نمی دم ( نمی دیم ) هیچ کدوممون حاضر نمی شیم از پول سیگار و سفر و خوش گذرونیمون بزنیم تا اونا سیر شن !
شعار نمی دم . فقط خودم می دونم و خدا که چند جین شال و کلاه و دست کش از مغازه رد کردم برای اون بچه هایی که تو این سرما دیگه به فکر شکمشون هم نیستن . چون کسی که از سرما یخ بزنه ، فرقی نمی کنه سیر باشه یا گشنه !

   + غزل کریمی - ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/٢۱

به کجا چنین شتابان ؟

سلام ...
همشهری - چهاردهم دی :
پدر جنایتکاری که بعد از ربودن دختر هشت ساله اش از یک مراسم عروسی وی را به قتل رسانده بود ، در جریان بازجویی ها گفت : « دخترم را کشتم تا در آینده دچار فساد نشود ! »
وقتی تحقیقات پلیسی نشان داد دختر خردسال توسط پدرش در حمام خانه شان در اسلامشهر به قتل رسیده ، مرد جنایتکار دستیگر شد و تحت بازجویی قرار گرفت . وی با اعتراف به قتل دخترش گفت : « ۴ سال قبل از همسرم جدا شدم و در این مدت دخترم با او زندگی می کرد . از ۶ ماه قبل تصمیم به قتل نرگس گرفتم و به شیوه های مختلفی برای کشتن او فکر کردم تا این که سرانجام او را با خفه کردن به قتل رساندم ... دختر بچه ها فرشته هستند اما بعد از ۲۰ سالگی به فساد کشیده می شوند . بنا بر این من حق پدری ام را ادا کردم تا نگذارم در آینده دچار مشکل شود ! »
...
واقعیت دارد !
ولی دم خودش است . حتا اگر مادر دختر هم آن قدر آگاه باشد که بخواهد دمار از روزگار پدر کثیف در بیاورد ، در بدترین حالت این پدر عزیز اعدام نمی شود . چون اگر مادر بخواهد طرف قصاص شود ، باید نصف دیه را پرداخت کند !
گفتم بدترین حالت ، چون ممکن است وکیل این پدر شریف ! ادعای جنون آنی برای موکل خویش کند و کار تمام !!


پی نوشت : حالا که آن همه داد و بیداد کرده ام ، تا می رسند بهم سلام می کنند و احترام و اینها !
جواب سلامشان را خلاصه می دهم و توی دلم می گویم : زرشک !
حالا که فهمیده اند من هم می توانم مثل خودشان کولی بازی در بیاورم و دریده بازی ، حالا که فهمیده اند قدرتی دارم و می توانم روی حرفم بایستم و آن همه اراجیف که گفتند اشکم را درنیاورد ... حالا لابد در شان خودشان و من می دانند که بهم سلام کنند !
می گویم زرشک و باز هم : گور ... !

   + غزل کریمی - ۳:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/۱٤

هنوز ...

سلام ...
یکم : هنوز
            دامنه دارد
        هنوز هم که هنوز است
                                    درد
                                           دامنه دارد
        شروع شاخه ی ادراک
        طنین نام نخستین
        تکان شانه ی خاک
        و طعم میوه ی ممنوع
        که تا تنفس سنگ
                                  ادامه خواهد داشت

         و درد
         هنوز دامنه دارد ...
                                                          « قیصر امین پور »
 

دوم : خسته نشدید از بس قیصر را بر تاج و تخت شاعر انقلاب بودن نشاندید و از آن بالا رهایش نکردید تا بیاید همین دور و برها ، بین خودش و مردمش شاعر باشد ؟ قیصری که این سال ها فقط از « دردهای مردم زمانه » می گفت و « و قاف حرف آخر عشق است » ...

آن هم از آن بزرگداشت احمقانه ای که توی خانه ی هنرمندان برایش گرفتند ! بزرگداشتی با رعایت نکات زیر :
* خوانش مقاله ای ابتدایی در حد دوره ی دبیرستان بر اساس اشعار قیصر توسط یک جوان به زعم خود دارای بنیه ی علمی ادبی
* خاطره گویی « غزل تاج بخش » از اقوام و دوستان خود و ربط دادن هرگونه ی آن به حال قیصر
* ذکر احوالات قیصر از سوی افراد بسیار بی سواد ( چه به لحاظ شناخت قیصر و چه به لحاظ شناخت شعر )
* خاطره گویی مصطفی رحماندوست از روزهایی که مثل خیلی ها به قیصر حسادت می کرد ... و هیچ هم از این رفتار شرم نداشت ...

بقیه ش را من نبودم خوشبختانه . لابد بقیه ی نکات بزرگداشت هم به پرباری نکات ذکر شده در بالا بودند !

سوم : « من شرق و غرب عالم را گشته ام و به اروپا هم که نرفته ام ، اطلاع موثق دارم که مردم دنیا از وضع جهان خسته اند ! »
فکر می کنید جمله ی حکیمانه ی بالا از کیست ؟
پاسخ را در بند ششم همین نوشته بیابید !

چهارم : بعد از مدتی چت با یه آقایی که فکر می کنی آدم محترمیه ، طرف برمی گرده و بهت می گه : « ببین من تصمیم دارم برای مدتی با یه دختر ازدواج کنم !! تو حاضری ؟ »
چه حالی می شی ؟

پنجم : ..................... ( راستش موقع تایپ این نوشته ، یادم رفت دقیقن چی می خواستم اینجا بنویسم ! )

ششم : بله ! شما درست حدس زدید ! این جمله ها فقط از دهان دکتر محمود احمدی نژاد می تواند دربیاید !
هر کسی که هم از روی دشمنی می خواهد بگوید محمود جان بلد نیست از این حرف ها بزند ، برود صفحه ی اول اعتماد ملی پنجشنبه را ببیند تا کور شود !

   + غزل کریمی - ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۸/۱۸

تو مانده ای و ما مُردیم

سلام ...

ناگهان چقدر زود دیر می‌شود...
یکم : این جنازه ی تو نیست نیست
         من کفن سرم نمی شود
         یعنی ای پدر تو رفته ای ؟
         من که باورم نمی شود !
                                       افشین علا

دوم : مثل همیشه لبخندی زد و آیه را بهم نشان داد و گفت : « پدر سوخته را می بینی ؟ از صبح تا حالا این قدر گریه کرد که بالاخره این عروسک هجده هزار تومانی را روی دستمان گذاشت ! » و آیه ، عروسک « سارا » به بغل آمد و نسشت روی زانوی پدر و خودش را برای من لوس کرد ! آن موقع تازه کلاس اول بود ...
حالا ، دخترک بزرگ شده و چهره اش همان لوسی همیشگی که کمی هم همراه با غرور بود را دارد ... اما دیگر کسی نیست که ...

سوم : پدر بود برام بی اغراق ! از ده سالگی با قیصر بزرگ شدم و شعرهاش را که خواندم لرزیدم و به چشم هاش که نگاه کردم لرزیدم و به صداش که گوش دادم لرزیدم ! دوست داشتن قیصر بهانه مان بود برای پیدا کردن خاطره های مشترک و دوستی های جدید ... دوستی با اعظم ، حدیث ، محمد ، خیلی ها ، خیلی ها ...
روزهای جنگ جمعه ی سروش نوجوان که سرک می کشیدم تا قیصر را ببینم و ازش می ترسیدم هم ! روزهای دفتر شعر جوان که لازم نبود سرک بکشم تا قیصر را ببینم ولی باز هم ازش می ترسیدم ! و این ترسیدن از روی احترام بود و دوست داشتن ...

چهارم : می روی توی خانه ی شاعران و یک مشت پشه را می بینی که حالا برای خودشان شده اند « صاحب عزا » ! دلت می خواهد بروی یخه ی سهیل محمودی را بگیری که : « آخر مرتیکه ! ... » به بهروز یاسمی که پای تلفن این ها را می گویم های های می کند و گریه اش ...

پنجم : چند هزار نفر ؟ چند هزار نفر آمده اند تا برایت ... برای خودشان گریه کنند این بی تو بودن را قیصر ؟ مگر حیاط خانه ی شاعران چه قدر بزرگ بود که آن همه داغ را توانست در خود جمع کند ؟ مگر حوض وسط حیاط که گاهی کنارش می ایستادی و شعرهای ما را گوش می دادی ، چه قدر بزرگ بود که توانست آن همه اشک را در خود جای دهد ؟

ششم : بهروز یاسمی را می بینم در خود مچاله شده ... پیر شده از یک ماه پیش تا حالا ... نگاهش می کنم که : « برای چه آمده اید با این حالتان ؟ » یاسمی همیشه خندان ، با بغضی بی انتها می گوید : « فدای یک تار موی قیصر ... »
فکر می کنم به یک تار مویی که می ارزید به صد تا محمودی ها و کاکایی ها و عبدالملکیان ها و قزوه ها ...
فکر می کنم به همه ی این هایی که مانده اند و خود را صاحب عزا می دانند ...

هفتم : دعواها تمام نشده اند . هر خبری که بشنوید ، از روی حدس و گمان است ... قیصر هنوز نه در گور کنده شده ی آماده ای در قطعه ی هنرمندان دفن می شود ؛ نه در شهر زادگاهش گتوند دزفول ... تازه امشب می خواهند بروند ببینند که وصیت نامه ای چیزی در این باره داشته یا نه ...
ای کاش نبودم و نمی دیدم که پیکرش را چه طور از این سو به این سو می کشیدند ...

پی نوشت : من مثل خیلی ها فکر نمی کنم ! قضاوت نمی کنم ! هم همسرش و آیه حق دارند که قیصر را اینجا در تهران نگه دارند ؛ هم پدر پیرش که با خود ببردش به دزفول ...
هم این همه سیل گریان که التماس می کردند به خانواده اش ، که شاعرشان را بگذارند همین دور و برها بماند ...
اما فکر می کنم به خودم ، که این قدر که دوست دارم شاعرم اینجا بماند ، واقعن چند بار بر سر مزارش حاضر خواهم شد ؟!
بگذاریم خانواده ی شاعر خودشان با هم دعوا کنند ... فقط ای کاش زودتر تصمیم می گرفتند ، تا شاعرمان را امروز این طور بر سر دست ها از این سو به آن سو نمی بردند ...

   + غزل کریمی - ٦:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۸/٩

بیش از این یارای گفتنم نیست

سلام ...

سه شنبه چه تلخ و چه بی حوصله
                                            سه شنبه چرا این همه فاصله ...

* قیصر شعر ایران ( دکتر قیصر امین پور ) درگذشت !


پی نوشت : بهروز یاسمی هم یکی از عزیزترین های شعر معاصر برای من هست ، مدتیه به خاطر دیسک کمر رو تخت افتاده :( براش دعا کنین زیاد !

پی نوشت ۲ : تشییع پیکر عزیزترین قیصر دنیا : چهارشنبه ساعت ۹ صبح از مقابل خانه ی شاعران ایران ( خیابان شریعتی - خیابان کلاهدوز ( دولت ) - نبش خیابان نعمتی )

پی نوشت ۳ : تا نگاه می کنی 
                        لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود ...
                                ... ناگهان
                                        چه قدر زود
                                             دیر می شود !

   + غزل کریمی - ۳:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۸/۸

سوگنامه ای برای مترجم لحظه های نوجوانی ام : حسین ابراهیمی الوند

سلام ...

توی ظل آفتاب ایستاده ام و هی چشم هام را تنگ تر می کنم که شاید آشنایی ببینم . مترجم لحظه های نوجوانی ام آرام رو به رویم خوابیده . از میان جمع مصطفا رحمان دوست را می شناسم و اسد الله شعبانی و چند تا نویسنده و مترجم دیگر . از کانون کسی نیامده انگار . یا اگر هم آمده ، من نمی شناسمش .

مسجد جامعی در تشییع پیکر حسین ابراهیمی الوند مترجم و نویسنده

دورتر «ب» را می بینم که با چهره ای آرام دارد به پرسش های خبرنگاران پاسخ می دهد . چهره اش با وقتی که داشت از توی قاب آینه نگاهم می کرد ، هیچ فرقی ندارد .

دلم می خواهد بروم کشیده ای به صورت «ب» بزنم که چرا بهم نگفته بود این پدری که حالا نیمه جان توی خانه افتاده و پسرش هر روز دنبال دارو و کپسول اکسیژن اش است ، همان مترجم سال های نوجوانی و کانون است : « حسین ابراهیمی الوند » که یادم می آید چه قدر هم تاکید داشت که الوند آخر فامیلی اش به کسر الف است و نه به فتح آن !

توی گلویم گلوله شده ؛ نمی دانم به خاطر «ب» آمده ام ، یا به خاطر پدرش ، یا به خاطر خودم ! بیشتر فکر کنم به خاطر خودم است ، که تکه ای از نوجوانی ام ، تکه ای از سال های شیرین مربی کانون پرورش فکری بودنم را پیچیده اند لای ترمه ، که ساعتی دیگر زیر خروارها خاک دفنش کنند . یاد مینی بوس کانون افتاده ام که مرا و بچه ها را می برد به جشنواره ی کتاب کودک ، تا مترجمی را ببینند که همیشه اول حرف هایش را با این جمله آغاز می کرد : « من حسین ابراهیمی الوند ( به کسر الف ) هستم ! » یاد مرکز شماره ی ۲۰ افتاده ام که برای روز جشن پایان تابستانش ، آقای ابراهیمی را دعوت کرده بودیم ... یاد تمام لحظه هایی افتاده ام که کتاب به دست ، با ناامیدی می کوشیدم شیطنت بچه ها را پشت میزهای سفید کانون آرام کنم ...

شاید دلم می خواست «ب» نگاهش به من می افتاد تا من هم - به تسلیت - سری برایش تکان بدهم . با این حال ، تا حس می کنم نگاهش دارد به سویی که من ایستاده ام برمی گردد ، سرم را می دزدم که مرا نبیند ...

توی گلویم گلوله شده . تکه ای از کودک بودن هایم را پیچیده اند لای ترمه و برایش الرحمن گذاشته اند .مسجد جامعی رفته آن بالا و دارد حرف می زند . من به تکه ی ترمه پوش سال های دورم فکر می کنم ، که توی ۱۵ سال فعالیت مترجمی ، حدود صد کتاب ترجمه و چاپ کرده است . می شود سالی ۷ کتاب . فکر می کنم به این که چند تا از آدم هایی که اینجا ایستاده اند ، اصلا سالی ۷ کتاب خوانده اند !
فکر می کنم به ...

**
مادرم زنگ می زند : « شلوغ بود ؟ » لحنش گرفته است . انگار می داند که الان من می گویم : « نه چندان . مگر بازیگر سینما بود که شلوغ بشود ؟! »


پی نوشت : فکر نمی کردم مرگ یک مترجم - یا به هر حال نویسنده - این قدر رویم اثر بگذارد ... فکر کردن بهش خیلی سخت است :(

   + غزل کریمی - ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٧/٥

آن که آمد ، من بودم !

سلام ...
پرم از مضامین و خالی ام از واژگان ...
چه اتفاق غم انگیزیه به دنیا اومدن !
ترسناک شده بودم امروز ...

پی نوشت : کفش های بیست و هفت سالگی م به نظرم گشاد تر از بقیه شون می آد ! امسال لابد کلکم کنده س دیگه !

   + غزل کریمی - ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٦/٧

تمام جهان یک ابر بزرگ است

سلام ...
یکم : مثل بهار ، آمدنت ناگهانی است
         در من بدون آن که بدانم وزیده ای !

         این بار چندمست که من عاشقت شدم ؟
         این بار چندمست به جانم وزیده ای ؟*

دوم : می زنم به تمام کوچه های بن بست . چنگ می کشم دیوارها را تا شاید از بن بستی شان کم شود . خاک سیمان می رود  تو گلویم . سرفه می کنم ... سرفه می کنم ... تمام جهان یک سرفه ی بزرگ می شود ؛ می شود ابری و راه می افتد بالای سرم و تمام کوچه های بن بست را با من می آید .

سوم : سرفه می کنم . سرفه یعنی : خانم ها ٬ آقایان ! لطفن به من توجه کنید ! من دلم گرفته . و گرفتگی ش اندازه ی تمام بن بست های جهان می ارزد ! شما نمی خواهید به دیوارهاش چنگ بکشید ؟!

چهارم : سرفه می کنم . تنهایی ام آن قدر بزرگ است که با هزار تا سرفه ، هزار تا ابر بزرگ هم از دلم ، از سینه ام ، از گلویم بیرون نمی آید . تنهایی ام انگار هر بار که سرفه می کنم بزرگ تر می شود .

پنجم : با خودم می گویم : ببین ! سرفه از گریه هم بدتر است ! بس کن این حکایت را ...

ششم : شربت اکسپکتورانت برای دل خوب است یا سینه یا گلو یا چشم ؟

* مژگان عباسلو

پی نوشت : چه قدر ننوشتن بده ! حتا از نوشتن هم بدتره !
پی نوشت ۲ : وقتی حالت بده ، وقتی تلفن ها یا به نبودن می رسند یا به « الان کار دارم » ... یعنی که یا به نبودن می رسند یا به نفهمیدن ... راهش اینه که ولو شی و فیلم مسخره ی « بی وفا » که توش حمید گودرزی اینا بازی می کنن رو ببینی ... بعدش که تموم شد ، دوباره به تلفن که وسیله ایه واسه نبودن و نفهمیدن زل بزنی و حالت بد بمونه !

   + غزل کریمی - ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٥/٢٧

تبعید

سلام ...
هر یک از ما فرشته هایی هستیم
که تنها یک بال داریم
فقط هنگامی قادر به پروازیم
که به یکدیگر بپیوندیم

پی نوشت : احساس می کنم همون یک بالم رو هم دیگه ندارم !

   + غزل کریمی - ٩:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/۱٠

 

هیج وقت تا حالا کسی با گوشت کوب روی دلت کوبیده ؟

   + غزل کریمی - ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٩

 

سلام ...
زمین سفت است ...
نمی تواند مرا در خود فرو ببرد .
دارم له می شوم !

   + غزل کریمی - ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٩

این « تو » آن « تویی » نیست که فکر می کنی ! تعمیمش بده به همه ی دوست هات فقط .

سلام ...
می روی تک و تنها روی آن میز بلند وسط می نشینی و سینی نان و سیر و پیاز حلقه ای و دلستر را می گذاری جلوت ، و به میز کنار آکواریوم نگاه میکنی که دیگر جای تو نیست ؛ جای تو نیست چون آکواریوم خالی شده . ماهی هایش معلوم نیست توی کدام غروب تنهایی یک دفعه زده به سرشان که بمیرند !
زل زده بودم به آکواریوم توی پله ها و تو را فراموش کرده بودم - تو را که نه ، سایه ات را - زل زده بودم و داشتم ماهی های راه راه و رنگی را نگاه می کردم که تو پرسیده بودی : خیلی ماهی دوست داری ، نه ؟ نگاهت کردم . لابد آن موقع داشتی به لحظه ای فکر می کردی که بلافاصله بعد از گفتن « دوستت دارم » پریده بودم  آب تنگ ماهی را عوض کرده بودم . راستش ماهی را و تو را یک اندازه دوست دارم عزیزم ! چون هر دویتان خیلی راحت از دست آدم لیز می خورید !
نان و سیرهای بوفالو دیگر مثل سابق نیستند . این بار دوست نداشتم ! نمی دانم ایراد از بغض توی گلوی من بود یا از سبزی و نمی دانم چه چیزهای دیگر اضافه شده به نان و سیر .
یادم می آید می گفتی می خواهی کمش کنی و من نگران نگاهت می کردم که : امیدوارم . و تو خیره می شدی به دور که : امیدواری !
حالا که نگاه می کنم می بینم هیچ تلاشی نکرده ای برای کم شدنش . غرق شده ای و داری هی پایین تر می روی و نمی دانم شاید خودت هم خبر داری از این وضع . شاید هم خیلی بهتر از من ! اما این را اگر نگویم بغض توی گلویم گیر می کند و دیگر نمی توانم هیچ نان و سیری را قورت بدهم : داری تمام می شوی همین روزها ! ناامیدم کرده ای و دیگر هیچ انتظاری ازت ندارم . هیچ انتظاری از تو برای خودت !
حالا تمام چهاراه ولیعصر پیاده راه تنهایی خودم است : خود خودم ! و نان و سیرهای بوفالو دیگر نه مثل سابق است ، نه مثل سابق خواهد شد ! چه تنهایی بخورمشان ، چه با تو !
دارم کم می آورم از دوستی با تو ، که خودت را غرق کرده ای . خودت را پرت کرده ای توی چاهی - که نامش را هر چه می خواهی بگذار - خودت را فراموش کرده ای توی یک شیرینی قشنگ که یک روز می رسی و می بینی تمام تو را از تو گرفته و یک پوسته ی شکرک زده ازت گذاشته روی زمین . گذاشته روی زمین که بایستی و با پوزخند نگاهش کنی !
ناامید شده ام : از تو ، از نان و سر ، از آکواریوم ، از ماهی ، از بودن ، از خودم ، از خودم که هیچ نمی فهمم ... از خودم که ...
رستوران تا اطلاع ثانوی تعطیل است !

   + غزل کریمی - ٥:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱/٢٠

رژیم بی تو بودن

سلام ...
عزیزم ! من الان چهل روزی هست که رژیم گرفته م ! اون وقت تو نگران این چند روزی هستی که دارم دندونم رو روکش می کنم و نمی تونم خوب غذا بخورم ؟!

خوب غذا نخوردن خیلی هم به دندون ربطی نداره ؛ بیشترش به دل ربط داره اتفاقن !

   + غزل کریمی - ٩:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/۱٩

بزن باران !

سلام ...
نوشته بودی که باز هم شعر بگویم ... چشم ! می گویم :

نپرس حال مرا ، آسمان من ابری ست
چهار فصل دلم لحظه لحظه بی صبری ست ...


* تو خود حدیث مفصل ...

   + غزل کریمی - ٩:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/۱۱

نوستالوژی !

سلام ...
یاد فیلم پدر خوانده افتاده م ... اونجا که سانتینو مرده بود و چهره ش از ریخت افتاده بود و دون کورلیونه از رفیقش که تو کار کفن و دفن بود می خواست که چهره ی پسر مرده ش رو به حالت عادی نقاشی کنه تا مادرش ، این شکلی نبیندش !

امشب ، من هم دون کورلیونه ام ، هم سانتینو ، هم رفیق دون کورلیونه !


پی نوشت : چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند ...

   + غزل کریمی - ۱:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/۱٥

سلام آقای هیچ کس !

سلام ...
همه چیز ، همه جا ، برام تاریکه .
فقط تو نقطه ی روشن این ماجرا هستی .
نقطه ی تاکید این داستان .

   + غزل کریمی - ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٧/٥

برای تویی که بزرگ شدی ):

سلام ...
امشب که باهات حرف زدم ، دوری به وجود اومده بینمون رو بیشتر حس کردم . وقتی داشتم بهت می گفتم : هی ! مبارک باشه گذشت ربع قرن از زندگی ت ؛ خودم حالیم نبود که دارم چه قبر قشنگی برای خاطره های مشترکمون می کنم ... برای خاطره های دو تا دختر کوچک ؛ که حالا یکی شون بزرگ شده و یزرگ شدنش رو در وجود یه مرد کرمانشاهی - یه جوون به نظر تو شایسته برای ازدواج - دیده ... یکی شون که بزرگ شده و بزرگ شدنش رو در گوش دادن به حرف نامزدش برای نیومدن به اینترنت و حتا چک میل نکردن دیده ! بزرگ شدنش رو در بستن بقچه ش برای سفر به کیلومترها اون طرف تر دیده ... بزرگ شدنش رو در خیلی چیزا دیده که عمرن به فکر اون یکی دختره - که من ، من هنوز کودک - می رسیده !

می دونم دیگه این جا رو نمی خونی . و این یه کم برای من ناراحت کننده س - که وبلاگ نوشتن رو با تو شناختم - اما راستش باید می نوشتم . باید این ناگزیر رو می نوشتم که توی این دنیا ، شاید فقط منم که هیچ وقت هیچ وقت دهم مرداد رو فراموش نمی کنم ، که تولد تو اه - تویی که حالا این همه بزرگ شدی - و این عدم فراموشی هم فقط یه دلیل مسخره داره : من تنها آدم دور و برت هستم که دقیقن چهار هفته بعد از تو به دنیا اومده . و چهار هفته ی دیگه ، همین احساس مزخرف تو رو در مورد تموم شدن بیست و پنج سالگی ش و گذشت ربع قرن از زندگی ش داره لابد !!

سفرت از کودکی به بزرگ سالی ، خوش  باشه ! من که فعلن جام راحته حتا اگه هزار تا از این ربع قرن ها از عمرم بگذره ، تنها چیزی که دلم می خواد هم چنان حفظش کنم کودک بودنه ... کودک ماندن !

پی نوشت : هی رفیق ! من علاوه بر این که تازگیا به مبل هامون عشق می ورزم ، باید بگم که از دیشب تا حالا علاقه ی عجیبی هم به قوری چای سازمون پیدا کردم !! گفتن نداره که ! خودت دلیلشو بهتر از من می دونی عزیزم !  

پی نوشت ۲ : از مهدی قاسمی

   + غزل کریمی - ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٥/۱٠

زوال عقل

سلام ...
یکم : تمام ماه و سالم را گرفته
         همه فکر و خیالم را گرفته
         نمی دانم بسازم یا بسوزم
         غم عشق تو حالم را گرفته
                                             جلیل صفربیگی

دوم : یک فیلم نامه ی غم انگیز
مکان : دانشگاه – بازیگران : من و یک خانم محترم تقریبن دوست داشتنی حدودن 19 ساله
( در کشاکش بحثی طولانی ) :
من : ... یا مثلن چرا حتمن باید دختر برای ازدواج از پدرش اجازه بگیره ؟
خانم : خب ... زن ها ماهی یک هفته عادت ماهیانه دارن و تو این یک هفته عبادت نمی کنن ...
من : ( لب هایم را به هم می فشرم )
خانم : ... و توی این یک هفته ایمانشون ضعیف می شه ...
من : ( ابروهایم بالا می روند )
خانم : و در نتیجه عقلشون کم می شه !
من : ( ابروهایم به فرق سرم می چسبند )  این چرت و پرتا چیه ؟ ...
خانم : قبول کن ! در نتیجه ما زن ها عاقل و منطقی نیستیم و برای کارهای عقلانی مثل ازدواج احتیاج به اجازه داریم ...
من : ( صدایم هم همراه ابروهایم بالا می رود ) برو بیرون تا چیزی بهت نگفتم ... برو بیرون !
* فیلم نامه در همین جا تمام می شود . شما می توانید هر پایانی برای آن در نظر بگیرید !

سوم : تو نوشته ی قبلی یادم رفت نام بچه قرتی های طرف دار انگلیس را بنویسم ؛ شرمنده !

چهارم : داری تو خیابان راه می روی . یک دفعه سرت گیج می رود و خون به مغزت نمی رسد و ولو می شوی کف ایستگاه اتوبوس . زن ها ، مردها می آیند و می روند و نگاهی بهت می اندازند و پچ پچی ... هیچ کس نمی گوید خانم خرت به چند من ! آن قدر کف ایستگاه دراز می کشی و عق می زنی تا کمی حالت بهتر می شود . از کیفت بطری آب را بیرون می آوری و کمی می نشینی و سنگینی نگاه ها را می فهمی . حال بدت را یادت می رود وقتی حال بد دیگران را می بینی که اهمیتی به آن چه نزدیکشان اتفاق می افتد نمی دهند ...
توی این ممکلت اگر در حال مرگ هم باشی کسی نمی آید دل جویی . می گذارند بمیری تا ییایند و روی مرده ات کفاره بیندازند ...

پنجم : من اصلن از مکزیکی ها خوشم نمی اومد . اما حیف شد حذف شدند ؛ دیگه نمی تونم خوش تیپی رافایل مارکز رو ببینم و کیف کنم . ( اینم نوشتم که حضرت رود راوی ذوق کنه . فکر نکنه فقط اون می تونه تیکه بارم کنم . خودمم به خودم تیکه می ندازم ! )

   + غزل کریمی - ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٤/٥

من و پوسیدگی هزاران قرن ...

سلام ...
مامان می گه این قدر به این چیزا فکر نکن ؛ می پوسی .
من می گم بهتره با افکار خودم بپوسم تا با افکار دیگرون !

می دونم . یه جای کار که نه ، کل قضیه ایراد داره . بوی تعفن همه جا رو برداشته . و الا خدا ما رو آفرید برای نفس کشیدن و سرشار بودن . نه برای پوسیدن .

   + غزل کریمی - ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/٢٦

ظهور تحجر در کامنتینگ من !

سلام ...

برای من خودخواهی قابل پذیرشه . افکار متحجرانه قابل پذیرشه . نفهمی قابل پذیرشه . اما قابل پذیرش نیست که یه آدم لوس که رفتار به اصطلاح شاعرانه داره ، این طور بخواد توهین کنه و نسنجیده خشک و تر رو با هم بسوزونه . قابل پذیرش نیست ؛ ولی با تمام این ها ، چون به دموکراسی اعتقاد دارم ، کامنت احمقانه ی احسان پرسا رو پاک نمی کنم . می ذارم بمونه تا همه بخونن و بخندن . بخونین !

پی نوشت : برای من جالبه که چرا از بین این همه خواسته : منع چندهمسری، لغو حق طلاق یکطرفه ی مرد، حق ولایت و حضانت بر فرزند توسط پدر و مادر به طور مشترک، تصویب حقوق برابر در ازدواج (مانند حق بدون قید و شرط اشتغال و حق تابعیت مستقل زنان متاهل و...)، تغییر سن کیفری دختران به 18 سال، حق شهادت برابر، و لغو قانون قراردادهای موقت کار و دیگر قوانین تبعیض‎آمیز ، چرا اینا گیر دادن فقط به حق طلاق !

پی نوشت ۲ : احسان عزیز ! در اسلام ، ناشزه یعنی زنی که از شوهر تبعیت نمی کنه . بنابر این اون جمعیت به اصطلاح تو ۱۰۰ نفره ، قطعن همه شون ناشزه نبودن . چون تعداد زیادی شون مثل من اصلن مجرد بودن ! بیشتر دقت کن آقای متدین رومانتیک !

پی نوشت ۳ : بماند که اون جمعیت خیلی بیشتر از ۱۰۰ نفر بودن ... خیلی ...

   + غزل کریمی - ٩:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/٢٤

آن چه بود و نبود

سلام ...
اسامی تعدادی از بازداشت شدگان دیروز :
1- زهرا حیات غیبی ، 2- محمد موسوی ،3- مجتبی نادرمنش ،4 - فریده برهانی -5- سمیرا صدری ، 6- بهاره هدایت ، 7- عاطفه یوسفی ، 8- معصومه لقمانی ، 9- دلارام آرام فر ، 10- دلارام علی ، 11- نوشین احمدی خراسانی ، 12- کاوه مظفری ، 13- فواد شمس ، 14- ژیلا بنی یعقوب روزنامه نگار، 15- ترانه بنی یعقوب ، 16- لیلا محسنی نژاد ، 17- مریم خراسانی ، 18- عاطفه یوسفی ، 19- سیمین بهبهانی 20- شهره کشاور، 21- اعظم الهامی ، 22- مصطفی بیات ،23- مهدی سیامی ، 24- رضا محسنی نسب ،25 - بهمن احمدی 28- وحید میر جلیلی ،29- امین قلعه‌ای ، 30- لیلی فرهادپور ۳۱ -  موسوی خوئینی

چند تایی رو می دونم که سرنوشتشون اوین بوده . بقیه رو نمی دونم .

Women in  IRAN  -تجمع زنان

Women in  IRAN  -تجمع زنان

Women in  IRAN  -تجمع زنان

Women in  IRAN  -تجمع زنان

Women in  IRAN  -تجمع زنان

*قطعنامه پایانی خوانده نشده تجمع 22 خرداد زنان

*گزارش لوس بازتاب  

* گزارش رها

* گزارش زنستان

* گزارش سیاهکل

 

   + غزل کریمی - ٤:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/٢۳

جهان دیگری ممکن است

سلام ...
از زن ها می ترسند . از این که زن ها آگاه باشند می ترسند . و الا آن همه نیرو نمی ریختند توی هفت تیر که با باتوم بزنند توی سرمان و توی دهنمان !
به قول روزبه : تعداد « پلیس» ها بیشتر از « آدم » ها بود ...

* دلم گرفته . دلم برای دست های بسته مان گرفته !

   + غزل کریمی - ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/٢٢

خبر ساده بود ...

به مادرم گفتم
دیگر تمام شد
باید برای رونامه تسلیتی بفرستیم ...

   + غزل کریمی - ٥:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/٢۱

هر کس دیگه ای ...

سلام ...





هفت سال پیش ، من یه دختر ساده - و تا حدی خنگ و عقب مونده - بودم که از جنوب شهر- پرت شد به خانه ای در میدان کتابی ، جایی در شمال شهر ... خانه ی کاریکاتور ایران رو می گم که سه چهار سالی ، تمام هست و نیست و دار و ندار من - یک دختر جنوب شهری تشنه ی دانستن - بود !
کاریکاتوریست نشدم . مثل خیلی چیزای دیگه ای که دنبالشون رفتم و نصفه نیمه ولشون کردم ! اما از اون روزا خیلی چیزا برام موند ... خیلی آدما ... خیلی دوستا ... افتخار شاگردی تو کلاس بهترین کاریکاتوریستا :
* حمید بهرامی ... جوون شری که کلاسش بمب خنده بود . * فایز علی دوستی ... آروم و باوقار و شیرین . * بهرام عظیمی ... که از جوادبازی ها و برک هلی کوپتری هاش خاطره هایی برامون داشت ( همون داوود خطر تبلیغات نیرو انتظامی )  * افشین سبوکی ... ساکت و مرموز و دوست داشتنی ( که دوستی با سحر عجمی رو بهم هدیه داد . ) خیلی های دیگه ...
* مانا نیستانی ... که تا نشناخته بودیش ، برات یه آدم یبس بود که حس و حال هیچ کاری نداشت ؛ چه برسه به شوخی . اما وقتی می شناختی ش ، یه رفیق خدا بود همه رقمه . یه موجود بی نهایت جوک ، که میمیک چهره ش عمرن تغییر می کرد : آروم و جدی و ...
پنج سال پیش همین روزا بود که سر کلاس کمیک استریپ ، جشن تولد ۲۸ سالگی ش رو  گرفتیم ...
** اون روزا تا نیک آهنگ کوثر یه کم چاق می شد ، می خندیدیم که : نیک آهنگ باز دلش زندون می خواد تا لاغر شه !
بودند این جور کاریکاتوریستا ... اما مانا نیستانی نبود ...
** انگار یه جوجه کوچولو رو بازداشت کرده باشن ... آخی !
** عشق هری پاتر داشت ! اگه ملاقاتش رفتین ، براش هری پاتر ببرین ...

بیوگرافی مانا

پی نوشت : از زبان یه ترک افراطی : ترک بی غیرت از فارس هم بی شرف تره !

   + غزل کریمی - ۱:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۳/۱٤

نیاز

سلام ...

هر کی بلده دعا کنه ... برای یه بیمار ... و برای من ... و برای یک نفر که دنیاست ...

همین

   + غزل کریمی - ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱/۸

پرسش محرمانه ...

سلام ...

.....................

* خدایا چرا منو در مقابل دوست داشتن این قدر بی دفاع آفریدی ؟

غم

عکس از : بهزاد اویسی

   + غزل کریمی - ٦:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱٠/۳٠

همین امروز ...

سلام ...

... و من همین امروز که دلتنگم ، باید سری به صفحه ی پیام های وبلاگ تو بزنم ... و همین امروز ...

... امروز ، از این کافی نت که سر و صدایش اصلن نمی گذارد آدم ... و این که این جا را شاید به خاطر همین سر و صدایش دوست دارم که اعصاب آدم را خورد کند ؛ و این موسیقی سیاوش قمیشی که ...

خوشبختی اش این جاست که دوستت دارم ؛ خوشبختی اش این جاست که هستی ، حتا اگر نخواهی و نخواهیم ... و خدا که می خواهد ...

خوبم ؛ به چشم روشنی همه ی دلتنگ های عالم ... همه ی آن هایی که یک نفر هست که دوستش بدارند و به خاطرش کلافه شوند ...

... و من همین امروز کامنتینگ تو را باز می کنم ... که چه بشود ؟ ... که گور پدر هر چه دلتنگی ... من که زنگ نمی زنم و تو هم که ...

... به قول خودت ... به قول عزیز خودت ... گاهی شیرینی عشق رنگ و مزه ی دیگری می گیرد ... مزه ی تلخی که مثل یک فنجان قهوه ی غلیظ به آدم آرامش می دهد ... آرامش کاذب ...

خوش باش ... به سلامتی « ... » خوش باش ...

   + غزل کریمی - ٦:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٩/۸