داستان ما و آن همسایه مان که اسمش سن سیرو بود !

سلام ...

سرما خورده م ...

نشسته م و بازی میلان منچستر رو به طرز بسیار رقت انگیزی نگاه می کنم ! رقت انگیز از این جهت که از یکی از سایت های اینترنتی شبکه ی سه رو گرفته م و دارم آن لاین می بینم ... ولی هی قطع و وصل می شه !! بعضی وختام فقط صدای مزدک میرزایی رو می شنوم ...

تصورش که این بازی فقط چند تا خیابون ( چهار - پنج تا ایستگاه مترو فقط ) پایین تر از محل زندگی من داره برگزار می شه ، یه کم سخته هنوز ...

من توی میلانم ... یه کم بالاتر از ورزشگاه سن سیرو !

   + غزل کریمی - ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٢۸

داستانی شبی که به قول ایتالیایی ها " سفید " گذشت !

سلام ...

ساعت هفت صبه . نیم ساعت دیگه رویا زنگ می زنه تا واسه کلاس بیدارم کنه . اما من بیدارم ... تا ساعت دو رفته م آپارتمان آلاله اینا با بچه ها شب نشینی کرده م ... بعدش اومدم شیر شکلات داغ درست کرده م خورده م ... شیر سر رفت . بوش تمام آپارتمانو گرفت ... نشسته م شیر شکلات خوردم و اخبار دیروز ایران رو خونده م ... بعدش 90 این هفته رو دانلود کرده م و دیدم ... یه عالمه آهنگای بیشتر ایتالیایی گوش داده م ... امشب دیگه " آخ دلم تنگه واسه ی خونه .... خونه م وسط شهر تهرونه " ی ویگن رو گوش ندادم ... نشسته م یه عالمه پارانوید و تتریس آن لاین بازی کرده م ... کشوی خوراکی هامو مرتب کرده م ... ظرفای به گه کشیده شده ی ماجرای شیر شکلات رو شسته م ... خوابم نبرده ... خوابم نبرده ... حالام که دیگه حتمن بیدار می مونم تا اول وقت به کلاس برسم . کلاس امروزو دوس دارم . کلاس وحشتناک جالبی که با علاقه ی کامل سر کلاساش می رم ... هر چند ، معمولن دیر می رسم ! اما امروز دیگه دیر نمی رسم ... زود بیدار نشدم ... اصن نخوابیدم !


می رم دست شویی ، قیافه مو نیگا می کنم ... شاید امروز ماتیک بزنم ... نمی دونم چن هفته س ماتیک نزده م . ایران بیشتر می زدم . نه همیشه ؛ ولی از تمام لوازم آرایشا ، گاهی ماتیکو دوس داشتم و همیشه هم لاکو ! با این قیافه ی خسته ، حتمن باید یه چیزی بمالم ... اگه حالش بود !

 

آشفته م ! از بی خوابی نیس ! از آشفتگی بود که بی خواب شدم !

...
چرا مملکت این شکلی شده ؟ چرا فک می کنیم هر کی تو تلویزیونه ، حتمن یه عوضیه مثه خودشون ؟ چرا فک می کنیم هر هنرمندی که تو ایران مطرح می شه ، یه عوضیه مثه خودشون ؟ چرا فک می کنیم هر خبرنگاری که داره تو ایران کار می کنه ، یه عوضیه مثه خودشون ؟ چرا ما فک می کنیم هر کی کشته می شه یه " سبز " بوده ؛ اونا فک می کنن هر کی کشته می شه یه " جان بر کف نظام " بوده ؟ چرا من فک می کنم داریم ایرانو از دست می دیم ؟ چرا من هر چی می خوام خوش بین باشم ، نمی تونم به این فک نکنم که در آینده ی نزدیک ایرانم می شه مثه عراق یا افغانستان ؟ چرا من این قد از " اشغال " واهمه دارم ؟ چرا همه چی گرونه ، به جز " جون آدما " ؟

 

چرا من حتا دیگه نمی تونم واسه این چیزا گریه کنم ؟

چرا من امشب نتونستم بخوابم ؟

   + غزل کریمی - ۸:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢٤

داستانی از شرق وحشی

سلام ...
شبکه ی RAI2 تلویزیون ایتالیا . اخبار نیمروزی . خبر شلوغی های ایران در راس خبرهاش ...
تصویر : تظاهرات آرام مردم و بعد ضربات گارد ویژه به شکم دختری و بعد چهره ی پسر جوانی که از شدت ضربات باتوم یا مرده یا غش کرده و بعد شلیک از ساختمان های بلند به مردم بدون هدف گیری خاص و بعد دست هایی که ناشیانه سعی در برقراری ارتباط با موبایل هایی دارند که ... !
صدا : تظاهرات آرام طرفداران کاندیدای رفرمیست ایران ، موسوی مطابق روزهای گذشته به آشوب کشیده شد . این در حالی ست که گارد ضد شورش با باتوم به مردم حمله می کند و " بسیجی ها " از پنجره ی منازل به مردم شلیک می کنند . این در حالی ست که شبکه ی اینترنت و ارتباطات موبایل در این کشور دچار مشکل شده است ...

پی نوشت : حالا مردم ایتالیا خیلی خوب ماها را می شناسند لابد ! شاید بیشتر از آن که به این فکر کنند که ما در ایران هنوز با شتر این ور و آن ور می رویم ، به این فکر کنند که در ایران چیزی به نام " بسیج " وجود دارد که مردم را به صورت رندوم می کشد و جنازه ها را هم تحویل خانواده شان نمی دهد !

   + غزل کریمی - ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۳/٢۸

داستان آن دو تا نوار سیاه

سلام ...
دهه !
آخه این چه وضعشه ؟
چه مرگیه که فیلمای تلویزیونی رو که به سفارش تلویزیون و فقط برای نمایش تلویزیونی ساخته می شن ، به روش اسکوپ فیلم برداری می کنین ؟
آخه این چه کرمیه ؟
چیه ؟ از اون دو تا نوار سیاه که بالا و پایین تصویر می افته خوشتون می آد ؟!
دهه !

   + غزل کریمی - ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۳/۱٩

داستان صبحی که با ماها خیلی بیشتر از دو قدم فاصله دارد

سلام ...
چه قدر برایم خوشایند است بعد از این همه افکار مغشوش و سردرگمی های روزمره ی یک خانم تهرانی ، بنشینم " رو به روی شبکه ی محترم چهار " و دو قدم مانده به صبح نگاه کنم . آن هم فقط به شوق آن تیتراژ پایانی ش که آدم را همراه می کند تا در کوچه باغ های دور دست - دور دست برای یک خانم تهرانی - رهسپار شوی و کیف کنی . بعد ، صدای گرم آقاهه را بشنوی که می گوید : ... اما صبح دیگری در راه است !



پی نوشت : و البته صدای این آقاهه یک جورهایی هم حال آدم را می گیرد ! حال آدم را که یک خانم تهرانی است و آن صبح دیگر را دوباره در تمام سردرگمی ها و دلمشغولی ها و کوفت ها و زهرمارهای یک شهروند تهرانی به سر خواهد کرد !


پی نوشت 2 : پس من کی پولدار می شم برم دور و ور افجه یا لواسون یا داماش یا یه همچین جاهایی یه تیکه زمین بخرم که توش هر غلطی خواستم بکنم ؟!! راستش ، اون وخت شاید دیگه دو قدم مونده به صبحو فقط محض خاطر تیتراژ آخرش نیگا نکنم !

   + غزل کریمی - ۱:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱/۳۱

داستان هایی در حوالی آشپزخانه و دزد و درس

سلام ...
یکم : فقط سلام !

دوم : بهار امسال ، یک بهار معمولی بود برام . شروعش را می گویم دست کم ! و این خوب بود ! راستش خسته شده بودم از آن همه بهارهای پر از امیدهای عاشقانه ، پر از ترس های عاشقانه ، پر از اندوه های عاشقانه . خسته شده بودم از تمام آن " این بهار که بیاید ... " ها ! حالا تنها - ترس که نه - نگرانی ام ، امتحان دوم اردی بهشت است که می روم خانه ی مینو و با هم درس می خوانیم و می گوییم و می خندیم و از هم غلط می گیریم و به هم امید می دهیم . حالا تنها " ای کاش " م این است که : کاشکی من هم مثل مینو سخت کوش و با دقت بشوم !

سوم : تبلیغ بانک ملت ! با ایده ای جالب که بعید می دانم از جایی سرقت نشده باشد !
آقاهه می رود بانک و حساب باز می کند . برمی گردد طرف ماشینش که پیکان است و روکش ماشین را که بر می دارد می بینیم در واقع روکش ماشین پیکان بوده و زیر آن یک سمند مخفی شده ! صحنه ی بعد ، خانمه با بچه هایش توی آشپزخانه است و روکش وسایل قدیمی را بر می دارد و می بینیم که زیر روکش ها ، لباس شویی و یخچال نو مخفی شده ! صحنه ی بعد ، آقاهه دارد به خانه اش که قدیمی است نگاه می کند و یک دفعه روکش خانه کنار می رود و یک خانه ی نوساز نمایان می شود ! و در این میان گوینده هی تبلیغ بانک ملت را می کند که : همه ی این ها با افتتاح حساب در این بانک امکان پذیر است !
کی بود مینو ؟ کی بود که بهت می گفتم : این که زن های ما علاقه ای به خانه دار شدن و ماشین دار شدن ندارند و به چیزهای کوچک مثل لباس و وسایل خانه دل می بندند ، صرفن ربطی به ذات " زن بودن " ندارد . به چیزهای دیگری هم ربط دارد . مثلن : تبلیغات تلویزیونی !

چهارم : آقای مهران مدیری ! شما کفر مرا در می آورید ! اصلن دلیلی ندارد که چون امسال مرد دو هزار چهره تان می تواند مرا کمی - فقط کمی - بخنداند ، این را نگویم که کفر مرا در می آورید ! خجالت نمی کشید ؟ این چه وضعش است ؟ که من هی به مامان بگویم : این آهنگ تیتراژ پایانی عجب آهنگی ست و نمی دانم سازنده اش کیست و چه قدر به نطرم آشنا می آید و من هی باهاش ادای والس رقصیدن را در بیاورم و هی نگاه کنم به اسامی تیتراژ و خبری از نام آهنگساز نباشد !
که بعد ، پریروزها که دارم توی اینترنت چرخ می زنم ، به اینجا برسم که :
لوریس چکناوریان نسبت به استفاده بدون اجازه از یکی از آثارش در تیتراژ پایانی سریال مرد دو هزار چهره اعتراض کرد.
چکناوریان گفت : متاسفانه بار دیگر صدا و سیما بدون اطلاع و آگاهی و حتی بدون ذکر نام آهنگساز اثر او را در برنامه ای پخش کرد.
این آهنگساز در ادامه گفت : چند شب پیش به طور اتفاقی سریال مرد دو هزار چهره کار آقای مهران مدیری را از شبکه سوم می دیدم که درتیتراژانتهایی، "والس سوییت آرارات " را پخش می کرد.
وی در پایان گفت : برای پیگیری موضوع با صدا و سیما تماس گرفتم اما پاسخ درستی نگرفتم ؛امیدوارم مسئولان این رسانه ملی به این موضوع رسیدگی کنند.

منبع : http://www.cinemaema.com/module-pagesetter-viewpub-tid-26-pid-502.html

پنجم : این فردوسی پور عجب مارمولکی ست ها ! دیدید دیشب چطور می خواست دایی را در عین مقصر بودن ، مظلوم هم جلوه بدهد ؟ آدم نمی دانست بشکن بزند یا فحش بدهد یا گریه کند !

ششم : عید شما هم مبارک !

 

پی نوشت : این دوستم ( http://serebrovna.blogfa.com ) می گفت که مهران خان مدیری از دیشب این قضیه که اسم چکناواریان رو ننوشته رو درست کرده ! ... مردک !

   + غزل کریمی - ٤:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱/۱۳

حضور عزیز جناب مهران خان مدیری : سلام علیکم !

سلام ...

به به ! چشم و دلمان روشن که جناب مهران مدیری بعد از مدت ها که خبری ازش نبود و پول صدا و سیما را به جیب نمی زد ، باز هم با یک مجموعه ی تازه سر و کله اش پیدا شده ! آن هم چه پیدا شدنی !

این چه صیغه ای است که بیاید و تصنیف « ز من نگارم خبر ندارد » شجریان را با همان ملودی و همان تیریپ بخواند ؛ البته به فضاحتی چنین و چنان ؟

آخر تو چیزی از موسیقی ایرانی حالی ت می شود که بخواهی بیندازی ش توی آن یک دانگ و نیم صدایت جناب مهران مدیری جان ؟

این آقا از اریکه ی طنز - که نه ، هجو - این خراب شده پایین نمی آید که هیچ ؛ بد جور به بند و بساط موسیقی ایرانی هم گیر داده !

   + غزل کریمی - ٩:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٩/۱٢

اول صبحی ...

سلام ...
* کی می دونه وقتی خورشید می ره آفتابگردونا کجا می رن ؟
   هی ! اونا خورشید همدیگه می شن !
...

یه تیکه ی کوتاه بود از یکی از کارتونای برنامه کودک امروز - کانال یک

   + غزل کریمی - ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱/٦