یک داستان صد در صد عاشقانه :(

سلام ...
سرنوشت : اوضاع بر وفق مراد نیست عزیز ! اوضاع دل و دست و دماغم را می گویم !


خود نوشت : یاد تو می افتم . یاد تو که رفتی و با رفتنت مرا این گونه سرکش بار آوردی ! یاد تو می افتم و « فرج علیپور » گوش می کنم . یاد تو می افتم و دلم می خواهد تمام این ها را رها کنم بروم جایی که نه از فک و فامیل هات خبری باشد نه از مامان نه از موسیقی لری نه از عکس هات نه از حتا تمام این خانه هایی که ساخته ای و مرا به یاد تو می اندازند ! بروم جایی که بی سرزمین باشم و بی پدر و مادر و بی جد و آباد و ناآباد و خراب ٍ خراب !
اما مگر پیدا می شود جایی که بشود در آن خراب شد و دوباره ساخته شد ، بی حسرت تویی که نیستی و منی که هستم ؟! بی حسرت تویی که مرا این گونه سرکش و نافرمان بارآورده ای رفیق بزرگ سال های دورم ! رفیق نیمه راه عزیزم که دیگر سال هاست برایم لالایی نمی خوانی !


پی نوشت : دیگر نمی توانم از دست مامان فرار کنم بروم توی « طبقه ی خودم » و گریه کنم ؛ های های گریه کنم ! این اتاق کوچک دیوار به دیوار با تمام اتاق های دیگر خانه ، جایی برای گریه کردن نیست ! جای خوبی برای پنهان شدن و پنهان ماندن و پنهان موسیقی گوش کردن نیست ! کجا فرار کنم ؟ کجا را پیدا کنم که « امن » باشد ؟!


پی نوشت سخت : داد زدم ! با تمام وجودم داد زدم ! سخت بود برایم . بیشتر از آنچه تحملش را داشتم سخت بود ! سخت بود خداحافظ گفتن به تمام آن در و دیوارها که تویش زیسته بودم و عشق ورزیده بودم و در آغوش گرفته بودم و در آغوش گرفته شده بودم ! به همه ی آن در و دیوارهایی که تویش کار کرده بودم و طراحی کرده بودم و با صدای بلند آوازهای مسخره خوانده بودم و گل پهن کرده بودم روی زمینش و به خیال خودم اثر هنری ! پدید آورده بودم !
سخت بود خداحافظ گفتن به در و دیوارهایی که چهل سال پیش تو ساخته بودی و حالا قرار است تا مدتی دیگر فروبریزند تا بابای یک نفر دیگر بیاید روی خرابه هایشان خانه ی دیگری بسازد !
اصلن مسخره بود خداحافظ گفتن به چیزی که می دانی قرار است خراب شود !
سخت تر از آن چه که فکر می کردم بود . خیلی خیلی ...

×××
بعدش آمدم و دوباره داد زدم و لرزیدم و شانه هایم را - تمامشان را - تکاندم روی سرامیک های این خانه ی جدید کج و کوله ، که اصلن برایم حکم خانه را ندارد ! فقط جایی است برای انبار کردن وسایل وحشتناک زیاد من و جایی برای خوابیدن و شاید کابوس دیدن ! جایی بین انباری و مسافرخانه !
×××
مسافرم اینجا . ای کاش مجبور نبودم چمدان هایم را باز کنم ...

   + غزل کریمی - ۱:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/٢٢

داستان آن دخترک و آن دکتر محسنی و آن دکتر سیادتی

سلام ...
یاد روزهای "مرکز طبی " افتادم . روزهای انتظار پنجاه نفر توی یک اتاق کوچک دوازده متری . روزهای از شش صبح توی بیمارستان بودن تا که ساعت دوازده ظهر ( زود زودش ) نوبتت بشود برای معاینه . یاد رادیولوژی و سونوگرافی و هفته ای سه بار بیشتر مدرسه نرفتن . یاد دکتر " پروین محسنی " که عشقم بود آن روزها و هر روز برای بچه های بیماری که چند تا چند تا توی اتاق معاینه وول می خوردند ، خوراکی تازه ای داشت : پسته ی تازه ، نارنگی ... هر چیزی که نوبرانه ی آن فصل بود ...
یاد جلسات مشاوره برای ادامه ی درمانم افتادم : دکتر " مدنی " خیلی قد بلند که رییس بیمارستان بود و دکتر " سیادتی " مهربان ...
این روزها که گفتم ، شاید مهم ترین روزهای زندگی من بودند . روزهایی در التهاب جنگ و بی برنامه گی ها و بی امکاناتی بعد از جنگ . روزهایی که مادرم تمام شهر را می گشت تا چسب ضد حساسیت پیدا کند برای پوست حساس کودکانه ی من . روزهایی که من خودم را به مادرم می چسباندم و تمام صبح تا ظهر را خیال پردازی و داستان سرایی می کردم توی ذهنم تا که نوبتم بشود بروم روی تخت معاینه ی خانم دکتر و دستیارانش . روزهایی که اگر نبودند ، شاید شاعر نمی شدم !
این آدم ها که گفتم ، شاید مهم ترین آدم های زندگی من بودند . آدم هایی که در اوج پا در هوایی مملکت با بچه ها مهربان بودند و با بی امکاناتی می ساختند و ویزیت گران مطب خودشان را بی خیال می شدند و می آمدند توی درمانگاه یک بیمارستان دولتی تا آن همه بچه از سر و کولشان بالا بروند !
یاد دکتر محسنی به خیر که یک روز یازده سالگی ام که مادرم مریض بود و با پدرم رفته بودیم بیمارستان ، با لحنی سرزنش بار گفت : " چه عجب آقای کریمی ! بعد از هشت - نه سال شما را هم زیارت کردیم ! "
یاد آن آقای دکتر متخصص غدد با لهجه ی اصفهانی - که اسمش را یاد ندارم - به خیر که یک روز چهارده سالگی ام که خون ریزی ام بند نمی آمد ، با لحنی آرام و مهربان ، نگرانی ام را برطرف کرد و با چند تا قرص ساده میزانم کرد !
یاد همه ی زنده ها به خیر و روح همه ی مرده ها شاد که توی آن بیمارستان شلوغ ، بودند و کار می کردند و دلسوزی می کردند و نگذاشتند دخترک کوچک آن روزها ، کارش به دیالیز بکشد . که بشود دخترک هنوز کوچک این روزها ، که وقتی از تلویزیون می شنود که دکتر سید احمد سیادتی در سن هفتاد و چهار سالگی فوت کرده ، بغض می کند و گریه می کند و دلش آن دست نوازش گر را می خواهد که با مهربانی روی سر بچه ها کشیده می شد ...

غم نوشت : دکتر احمد سیادتی ، فوق تخصص بیماری های عفونی اطفال و از شاگردان دکتر قریب بعد از یک بیماری طولانی فوت کرد .

پی نوشت : مامانم ، دکتر نبود . اما از دکتر بودن فقط مدرکش را کم داشت . اگر آن همه دکتر بودند و مامانم نبود ، من الان نبودم که اینجا غم بنویسم . مامانم ، مامان عزیزم که بیست و پنج سال پیش آن قدر آگاه بود که مامان ها و باباهای تحصیل کرده ی این روزها یک دهمش هم نیستند !

   + غزل کریمی - ٢:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/٢٩

داستان ما و آن بت و آن بنز

سلام ...
اسباب کشی ، مزایای زیادی داره . مثلن این که یه بسته 500 تایی کاغذ A4 رنگی رو پیدا می کنی که چن سال پیش خریده بودی و هر چی می گشتی پیداش نمی کردی !!
یا مثلن این که چرک نویس های قدیمی ت رو پیدا می کنی و با خوندنشون یا حسابی می خندی ، یا حسابی گریه می کنی !
از بین نوشته هام ، یه شعر هزل پیدا کردم که حدود 8 سال پیش نوشته بودمش . دلم خواست اینجا بنویسمش . راستش گمونم هیچ وقت برای هیشکی نخوندمش یا جایی ننوشتمش !


بت من ای بت من ای بت من
با تو پالتو شده حتا کُت من
با تو احساس قناری دارم
خانه ای غرق بخاری دارم
با تو فرغون دلم چون بنز است
داخل کاسه ی چشمم لنز است
لنز تا داخل چشمم باشد
رخ خوب تو مجسم باشد
باغ همسایه پر از آلوچه ست
بت من باز میان کوچه ست
توی این کوچه کسی بت دیده ؟
یک نفر بنز مرا دزدیده
مادرم گفته که پیداش کنم
توی باغ خودمان جاش کنم
باغ ما میوه ندارد افسوس
خوش به حال ننه ی داش سیروس
داش سیروس خودش یک هالوست
لیک باغش پر سیب و آلوست
بنزمان رفته و پیدایش نیست
جای آن توی اتاقم خالی ست
بنزمان با بت من پیمان داشت
سینی چایی مان قندان داشت
چای ما تلخ و زپرتی شده است
رفته توی ده و قرتی شده است
چای بی قند کمی بی حال است
دفترم خالی از استدلال است
سینی و دفتر و قند و بت من
چقَدَر کج شده خط نت من
نت من مثل همان نت ها نیست
حس موسیقی ذهنم آنیست
می نویسم که دوتاری بزنم
لا به لای نه و آری ، بزنم !
بت من حس مرا دور انداخت
با چنین مغلطه کارم را ساخت
آه ! آقا ! دل من مجرم نیست
این همه عاشقی اش دایم نیست
نزن این قدر کتک ، ما را ، آخ !
کرده ای کله ی ما را سوراخ
بت من گفته که اقرار کنم
روی این حادثه ها کار کنم
گفته باید که بسیجی بشوم
مثل یک کیک هویجی بشوم
اگر این بار بسیجی بشوم ،
مثل انصار ، بسیجی بشوم ،
با شما مادر و خواهر باشم ،
وقت دلتنگی تان خر باشم ،
از بتم نام و نشان خواهی داد ؟
به دل من ضربان خواهی داد ؟
بت من گمشده و من منگم
مثل ماشین خودم می لنگم
بنز من رفته و بت هم رفته
توی این قافیه کُت هم رفته
باید انگار بسیجی بشوم
مثل انصار ، بسیجی بشوم
بی خیال غزل و دلتنگی
آه ! بازم که داری می لنگی !
×××
آره بابا ! دل من تب داره
مثل فانوس چمن تب داره
داری ما رو سر کار می ذاری
بت نمی خوام که تو هم تب داری
دل من مرغ و مسما می خواد
گشنشه ! ماهی حلوا می خواد
برو بابا ! دل تو خوش به همون
حاجی ممد که تویوتا می خواد
حاجی ممد که دلش خندونه ،
رفقایی همه ملا می خواد
ما کجا ، چایی و آلوچه کجا ؟
وقتی این دل نون و خرما می خواد
بهتره از بت و آبغوره نگم
دل من مرغ و مسما می خواد !

غزل کریمی


پی نوشت / با ربط یا بی ربط : این ، عین چرک نویس هشت سال پیش من بود ؛ بی هیچ اصلاحی ، بی هیچ اما و اگری ...

   + غزل کریمی - ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/۳

داستان من و آن گنجینه ی عزیز شاهانه

سلام ...
گنجینه هایی دارم ...
گنجینه هایی عزیز ، عجیب ، دور از ذهن ...
زمانی من معلم بودم . معلم سفال ، نقاشی ، شعر و قصه و ...
زمانی من دانش جو بودم . دانش جوی صنایع دستی ، سفال و سرامیک
زمانی من کاریکاتور می کشیدم .
زمانی من نشریه ی دانش جویی در می آوردم .
زمانی من جشنواره برگزار می کردم ...
زمانی من خیلی کارها می کردم ...

خدایا !
از تو ممنونم به خاطر ساناز رنجبر و صبا مسلمی و نازنین پاریزی و فرشاد شمس و علی مردانی و احسان صالحین علی حسین زاده و مهسا صابری و خیلی بچه های دیگه که شاگردای نقاشی م بودن ... بچه های 5 تا 11 ساله که خیلی اذیتم می کردن و خیلی دوسشون داشتم . شاید باورشون نشه که هنوز نقاشی هاشونو دارم و هنوز چهره ی خیلی هاشون جلوی چشممه ...

خدایا ازت ممنونم به خاطر مهران گمشلو و حسین مسلمیان و حمیدالله و کاوه و کاوش و سهیلا آخوندی و خواهرش و خیلی های دیگه که شاگردای کلاس های شعر و داستانم بودن . بچه های 9 تا 15 ساله ای که زمانی الهام بخش شعرهام و تمام زندگی من بودن . شاید ندونن که هنوز نوشته هاشونو دارم ...

خدایا ازت ممنونم به خاطر استاد علوی که استاد مبانی هنرهای تجسمی 2 بود و هنوز مدیونشم به خاطر شناختی که از رنگ ها بهم داد ...

ازت ممنونم به خاطر همه ی این آت و آشغالایی که نیگه داشتم و یادگار زمان پر شر و شور دانش جویی م هستن : دنیای نشریه ی جشنواره و تحصن و اعتراض و عصبانیت و شب بیدار موندن و کلاس دودره کردن و خیلی چیزای دیگه ... که به خاطرشون به ورودم و موندنم توی دانشگاه افتخار می کنم ...

ازت ممنونم به خاطر افشین سبوکی و بهرام عظیمی و حمید بهرامی و مانا نیستانی و خیلی کاریکاتوریستای دیگه ... که دنیامو عوض کردن ... دنیای کوچیک منو ... ازت ممنونم به خاطر گروه کاریکاتور مترسک که با تمام مزخرف بودنش ، دوستی با " سحر عجمی " رو بهم هدیه داد که با تموم کم بودنش چه قدر عزیزه ...

گنجینه هایی عزیز و عجیب دارم که با هیچ چی عوضشون نمی کنم ... اینا اسناد " تاریخ زندگی من " هستن !!!!!!!!!


پی نوشت : دارم سعی می کنم خیلی از خرت و پرت هامو دور بریزم که بارمو برای خونه ی جدید و اون فضای مزخرف کمی که در اختیار خواهم داشت سبک کنم ... نمی شه ... نمی شه ... نمی شه ...

   + غزل کریمی - ٢:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٩/۱٩

داستان مشاهدات من از آن دارالتادیب

سلام ...

به طور اتفاقی از کنار دبیرستانم رد شدم ... جایی که سه سال از عمرم توش سپری شد.

دلم گرفت. دلم خیلی گرفت ...

بیشتر به زندان شبیه بود تا مدرسه!

جایی با حصار ایرانیتی بلند دور تا دور دیوارها و پوشش های فلزی تیره جلوی تمام پنجره ها ...

 

اینا خاطرات من نبودند . اینا مشاهدات من توی یه روز بارونی بیست و هفت سالگی بودن ...

خاطرات من از روزای بارونی و برفی و تیره ی سیزده تا شانزده سالگی م ... یه چیزای دلگیر و اعصاب خورد کن دیگه ای هستن ...

   + غزل کریمی - ٩:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٩/۱٢

داستان یک شش تایی تازه

سلام ...
یکم : من
       سال های سال مردم
       تا اینکه یک دم زندگی کردم
       تو می توانی
       یک ذره
                  یک مثقال
                           مثل من بمیری ؟
                                                           قیصر امین پور - از کتاب دستور زبان عشق

دوم : انگار همین دیروز بود که ننه به دختره خیره شده بود و در گوش من گفته بود : من که هیچ خونم به جوش نمی آد براش ! تو چی ؟
انگار همین دیروز بود که من - دخترک سیزده ساله ی آن روزها - در گوش ننه گفته بودم : شما که باید خونت بجوشه ! ما رو کار نداشته باش ! اون به هر حال نوه ته !
ننه ! تمام این سال ها من دلم برایش تپیده . باور کن ! من خونم برای دختره به جوش می آید .
خب ! من هیچ شباهتی به هیچ کسی ندارم ! بگذار بقیه هر طور دلشان می خواهند باشند . من در تمام این سال ها "او" را دوست داشته ام ، بی که حتا لحظه ای دلم برایش بسوزد . راستش را بگویم حتا شاید او را بیشتر از "ف" و " س" و "م"دوست داشته ام !

سوم : " اما تو دیگه چرا ؟!!!
         تو که میدونی عشق یعنی چی . . . "
"ه " عزیزم ! واقعن فکر می کنی من می دونم عشق ینی چی ؟ دختر ! کامنتت جگرم رو سوزوند . همه ی قسمت هاش . بعدش ، توی می آی می نویسی که من می دونم عشق ینی چی ؟ راستش دارم از خودم می پرسم که اصلن برای چی واژه ای به نام "عشق " اختراع شده ! چه برسه به این که " ینی " شو بدونم !
چه قدر دلم برات تنگ شده دختر ...
گمونم می دونم "دلتنگی" ینی چی ! دست کم این رو می دونم ! خوب می دونم !

چهارم : این کامنت برام خیلی نمک داشت :
خدا برگشت... نمیدانم خدایی برگشت که هنوز امیدوار است دلش عاشقانه ترین دستگاه هستی را نزد یا خدایی که بعد از سیاه و سفید که این و آن را تمام کرده و برمیگردد تا با سی دی تازه اش به سبک ایتالیایی ها برقصد یا خدایی که در تنهایانانه ترین تولدش و خوشمزه ترین تولدشجان یک سیب زمینی شیکم گنده رو گرفت که شاید روزی آرزوی لاغر شدن رو داشته یا خدای دیگری که هنوز میتواند فراموش کند که کوله اش را کجا جا گذاشته است.... نمیدانم اما امیدوارم پیله اش را دور انداخته باشد و در حالی که رقص فراموشی را انجام میدهد فریاد بزند من هر روز زاده میشوم
نویسنده:
من افق هستم

خندیدم . منظورم خنده ی واقعیه که آدم از روی خوشی سر می ده !


پنجم : با تمام این ها ، از خودم راضی ام . و این که می گویم " با تمام این ها " خودم می دانم و خودم که یعنی چه ! حتا فکر کنم خدا هم نمی داند ! همین خدایی که تازه از مرخصی برگشته !

ششم : فردا توی خانه ی شاعران برای قیصر امین پور بزرگ داشتی برگزار می کنن . از ساعت 4 تا 7 بعد از ظهر . سراج هم گویا می خواد چند تا از شعرهای قیصر رو بخونه . خانه ی شاعران هم در خیابان کلاهدوز ( دولت ) نبش خیابان نعمتی واقعه .
گفتم که اگه کسی خواست ، بره . من خودم شاید نرم . احتمالن به خاطر حضور سراج خیلی خیلی شلوغ می شه و من این روزا اصلن حوصله شو ندارم .

   + غزل کریمی - ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۸/٢

داستان حال من

سلام ...

حیف از "من " که آآآآآآآن قدددددددررررر "تو" رو دوس داشتم ! "تو"ی نامردم دروغ گوی خیانت کار رو !

پی نوشت : چهار سال پیش در چنین روزی نوشته بودم ...
http://naagahaan.persianblog.ir/post/44

و این نوشته را جدا بخونین ! این نوشته هیچ ربطی به حال امروزم و حال این روزهام و حال این یک ساله م نداره ...

پی نوشت ٢ : دو سال پیش هم - چند روزی قبل از ماجراهای خاکستری و اینها - نوشته بودم ...
http://naagahaan.persianblog.ir/post/337

و باز هم این نوشته را جدا بخونین ! این نوشته هم هیچ ربطی ....

   + غزل کریمی - ٢:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۸/۱

داستان آن زنی که به زیر بغلش کرم موبر می زد

سلام ...
یکم : آه من پرواز می خواهد دلم
           ای خدا این دست ها را بال کن
           ای خدای بال ها ، پروازها
           لا اقل یک شب مرا خوش حال کن !
                                                        ناصر کشاورز / از کتاب " چکه ای آواز تکه ای مهتاب "

دوم : تجربه ی خوندن کتاب های کودکان و نوجوانان ، برای من همیشه تجربه ای شیرینه . گاه دوباره خوانی کتاب هایی که زمانی – مثلن پانزده سال پیش – خونده مشون و گاه خوندن کتاب هایی که در زمان نوجوانی از قلم انداخته بودمشون یا که اون موقع هنوز منتشر نشده بودند .
سه گانه ی " کوه های سفید " ، " شهر طلا و سرب " و " برکه ی آتش " که جان کریستوفر نوشته شون هم از اون تجربه های ناب بود که این روز تاسوعایی قسمتم شد !
اجر مترجمای کتاب ، که حدود سی و پنج سال پیش  زحمتشو کشیده ن ، با ... !
* عجیب با این " ویل " – قهرمان اول داستان - هم ذات پنداری کردم من ! یک آدم عجول سر به هوا – و گاهی سر در گم – که خیلی اشتباه می کنه و همیشه تلاش می کنه که اشتباهات گذشته را تکرار نکنه و عاشق ماجراجوییه و در عین حال در انزوای خاص خود به سر می بره . فقط این که من مثل اون همیشه خوش شانس نیستم و یکی دیگه این که مثل اون به مسایل علمی بی علاقه نیستم !

سوم : ................

چهارم : دسته کلیدم شده عین دسته کلید دزدا ! خوب که نگاه می کنم می بینم کلی کلید به درد نخور مونده رو دستم :
*کلید کمد دانشکده که مدت هاست به رحمت ایزدی پیوسته
*کلید کمد کانون صنایع دستی که اونم به رحمت ایزدی پیوسته
*کلید انبار مواد گروه صنایع دستی ( که از روش برای خودم یواشکی ساخته بودم ) و حالا قفلش عوض شده
*کلید قبلی قفل مغازه که دزد برد
*کلید اتاق کانون های دانشگاه که الان نمی دونم از اون اتاق چه استفاده ای می شه
*کلید کارگاه سفال دانشکده ( که از روی اون هم واسه خودم یواشکی ساخته بودم ) و الان فاز نمی دم ( اگه سری به دانشکده زدم ) حتا از پنجاه قدمی ش هم رد شم
...
خدایی نمی دونم چرا اینا رو نگه داشته م . شاید برام یه جور خاطره هستن . شاید هم فقط از روی تنبلی و فراموش کاریه که در نمی آرم بندازمشون دور !

پنجم : مامانم و خانوم برادرم نشسته بودن و از خاطرات زمان شاهشون می گفتن که از زن ها در تبلیغات تلویزیون چه جورهایی استفاده می شده :
* زن بیچاره رو برای تبلیغ یه جور کرم موبر لخت می آوردن جلوی تلویزیون و زنه که زیر بغلش از اون کرم ها زده بوده ، قر می داده و می گفته :
نتراش … نخراش … بوکو کوییک بزن به جاش !
مامانم و خانوم برادرم کلی برای اون زن ها متاسف بودن که این طوری ازشون استفاده ی ابزاری می شده .
من رفتم رو منبر که : من بیشتر برای زن هایی که هر شب توسط شوهراشون مورد استفاده ی ابزاری قرار می گیرن و خودشونم خبر ندارن که تبدیل به چه فاحشه ای شدن متاسفم !
مامانم و خانوم برادرم یه جوری نیگام کردن که انگار کفر گفته م …

ششم : معلم زبان ایتالیایی مون خودش هم ایتالیاییه . می خوام برای لکچر ( یا به ایتالیایی : lettura ) ای که دارم می نویسم ، از واژه ی " خوش تیپ " یا " خوش هیکل " استفاده کنم که معنی شو به ایتالیایی نمی دونم . از معلم می پرسم ؛ یه جور بدی نیگام می کنه و به فارسی می گه : حالا بعدن تو این کتاب می خونین . فعلن زوده معنی شو بهتون بگم ! بعد سرشو تکون می ده و زیر لب به ایتالیایی می گه : از حالا به چه چیزایی فکر می کنن !!
خیلی باحال بود ! انگاری که ازش خواسته بودم معنی یه فحش ناموسی رو به ایتالیایی بهم بگه !
زنیکه !

هفتم : من همچنان تنهام و همچنان : dance me to the end of love …

   + غزل کریمی - ٤:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/٢٩

هیچ کدام ، آنها نیستیم

سلام ...
من دیگر آن دختر ۱۹ ساله ی پر شر و شور نیستم که انسیه با صدای شاد کشداری از پشت شمشادهای دانشکده صدایش بزند : غزل ... من که هیچ ! هیچ کدام از بچه ها هم دیگر آن بچه های هجده تا بیست ساله ای نیستند که با رتبه های دو و سه رقمی آمده بودند نشسته بودند سر کلاس های رشته ای که ... توی دانشکده ای که ... توی دانشگاهی که ...
صدیقه را یادم می آید که وقتی جواب های نیمه متمرکز آمد و معلوم شد گرافیک قبول نشده ، آن همه سر کارگاه حجم سازی اشک ریخت ... و خودم را یادم می آید که قبول نشده بودم و گریه هم نمی کردم و صدیقه را دلداری می دادم ؛ با این که تنها به عشق گرافیک کنکور داده بودم ... اما انگار آن روزها فکر می کردم توی همین رشته هم می شود خیلی چیزها یاد گرفت ... و انگار تازه آن روزها بود که کشف کرده بودم غیر از تصویر سازی ، سفال گری هم می تواند مرا مسحور خودش بکند ...
حالا صدیقه رفته و دارد توی یک دفتر خدمات مخابراتی کار می کند ! صدیقه ای که چند بار شاگرد اول شد ...
مریم را یادم می آید که عشق طراحی لباس داشت و قبول نشده بود ... که بعدش سفال را دوست داشت و گرایشش تشکیل نشد و مثل من نبود که صبر کند با ورودی های بعدی گرایش تعیین کند ... که بعدش حالش از چوب به هم بخورد و پایان نامه اش را فلز بردارد ... که تازه طرح هایش را هم بدهد من برایش بکشم ...
حالا مریم آخر این هفته عروسی می کند و می رود دبی ... شاید آنجا بتواند طراح مد خوبی بشود ...
فاخته را یادم می آید که حالا نشسته توی خانه اش و با پول های شوهرش کیف می کند ... سارا را که پنجشنبه ای عروسی ش بود و معلوم نیست بالاخره کی می خواهد از کارگاه اجاره ای ش پول دربیاورد ... نیشتمان را که بالاخره رفت ولایت خودش و حالا بین کردها گیر افتاده و نمی تواند از جایش جم بخورد - نیشتمان عزیزم که شنیع ترین شیطنت ها از جلد او بلند می شد - ... فاطمه را که پول تهران ماندن نداشت و برگشت خوزستان که آیا در آن شهر کوچک بتواند کاری پیدا کند یا نه ... خیلی های دیگر را که یا مشغول فسیل شدن در خانه هایشان هستند ؛ یا مشغول فسیل شدن در شغل های بی ربطشان ...
خودم را ... خودم را که این طوری شده ام ... و پنجشنبه ای با مدیر گروه سابق سر یک میز نشسته بودیم و داشتیم رقص صدیقه و کیوان را نگاه می کردیم ؛ رقص سارا و حامد را ؛ فاخته و هاشم را که نمی رقصیدند ؛ زینب و امین را که ... و خانم سهرابی که ازم پرسید : چه کار کردی بالاخره ؟ و من که خندیدم ... خندیدم و دوست هام را نگاه کردم که هر کدام شوهری دارند و لیسانسی و شغل بی ربطی ... خندیدم و مدیر گروه سابقم را نگاه کردم که نمی دانم بالاخره فهمید که چرا درس را رها کردم یا نه ! خندیدم و گفتم : هیچ کار ! فقط بعد از ول کردن دانشگاه دو تا نمایشگاه برگزار کردم ... خندیدم و پیش خودم گفتم : نه شوهر دارم ؛ نه لیسانس ؛ نه کار بی ربط و با ربط ؛ فقط دو تا نمایشگاه برگزار کردم و بعدش هم چسبیدم به پول درآوردن های مقطعی و خرج کردنشان در سفرهای دلچسب ... و مدیر گروه سابقم که نمی دانم فهمید چرا من نمایشگاه برگزار کرده ام و بقیه نه ؛ بقیه به جز سارا که با هم نمایشگاه داشتیم ؛ لبخند زد و درد سر سازترین دختر دانشکده را نگاه کرد که با لباس بلند زرشکی و طلایی و کلاه حصیری نشسته کنارش و دارد رقص دوستش را در لباس عروسی نگاه می کند ...


پی نوشت : یک سی دی تازه خریده ام به نام « سُرمه » که موسیقی تلفیقی گیتار و عود است با کمی پیانو و فلوت ریکوردر ... که خیلی خوب است و یک جاهایی ش ملودی کاملن ایرانی دارد و یک جاهایی ش ملودی کاملن اروپایی ... که باز هم خیلی خوب است !

   + غزل کریمی - ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٢٢

کشف الاسرار اندر احوالات غزل

سلام ...
یک روزهایی بود که در وبلاگستان مد شده بود ملت بیایند و لیست بلند بالای افتخاراتشون رو توی وبلاگشون پابلیش کنن . اما من که این کار را نکردم ! چون اول این که از مد به شدت بدم می آد ؛ دوم هم اصلن مگه من چه شخصیت مهمی هستم ؟!
اما همون موقع ها یک لیست بلند بالا از سوء سوابقم تایپ کردم و گذاشتم برای روزی که آب های این مد جدید از آسیاب افتاده باشد ! فکر کردم شاید امروز همان روز باشد !!
این شما و این هم لیست بلند بالای سوء سوابق من که تا دنیا دنیاست چونان لکه های ننگی بر سرتا پای من خواهند بود !
لازم به ذکر که این لیست اصلن چیز خنده داری نیست ؛ باید به حالم گریه کنید !
۱) در بچگی چون چشم هایم انحراف دید داشت ، مرا توی هیچ عکس یادگاری ای راه نمی دادند .
۲) داشتن یک جهیزیه ی کامل از اسباب بازی ها در عنفوان کودکی
۳) در ۸ سالگی سر خریدن یک ست کامل تلسکوپ و میکروسکوپ چنان شیونی سر بابای مرحومم راه انداختم که : اصلن تو نمی خوای من دکتر بشم !
۴) شروع به عمل شنیع شعر گفتن از ۹ سالگی
۵) کلاس اول چون قدم خیلی بلند بود مدرسه بهم بزرگ ترین سایز شلوار ورزشی را داد که تازه اول راهنمایی اندازه ام شد .
6) در دوران راهنمایی چون مریض بودم فقط هفته ای سه روز مدرسه می رفتم .
7) عضو بسیج دانش آموزی در سال اول دبیرستان
8 ) رد شدن از جلوی ساحت مقدس رفسنجانی به همراه یک قبضه ژ۳ در استادیوم آزادی در سال اول دبیرستان
9) عضو گروه سرود دبیرستان
10) در بند و بساطم یک عدد اسکناس ده تومانی متبرک شده به دست مقام معظم رهبری پیدا می شود !
11) دوره ی پیش دانشگاهی ، چون حوصله نداشتم ، چهار تا از امتحان های پایان ترم را ندادم .
12 ) حضور سلحشورانه در 4 دوره انتخابات به عنوان نماینده ی فرماندار !
13 ) حضور در چندین و چند برنامه ی شعر و نقد شعر صدا و سیمای جمهوری اسلامی  پخش شده از شبکه های یک و سه در فاصله ی سال های 78 تا 80
14) دارای یک عدد ساعت رومیزی اهدایی سیمای خانواده
15) روزنامه نگاری و تصویر سازی در نشریات معلوم الحالی چون : آینده سازان ( وابسته به انجمن اسلامی دانش آموزان ) ، سروش جوان ، جام جم ، همشهری و ...
16 ) چاپ اشعار در نشریات معلوم الحالی چون : آتیه ، رسالت ، جام جم ، خانه ، سروش جوان و نوجوان ، ایران ، باز هم رسالت و ...
17 ) دارای رتبه ی 72 منطقه ی یک و 91 کشوری در کنکور هنر سال 79
18 ) دارای سه بار مشروطی ( یک بارش با معدل زیر ده ) در دانشگاه آن هم در رشته ی هنر !
19 ) همه ی 32 دندان حاضر در دهانم خراب هستند ( بلکه هم بیشتر ! )
20) سهیل محمودی ، عبدالجبار کاکایی ، علی اکبر هاشمی رفسنجانی ، فایزه هاشمی ، علی دایی ، ابراهیم حاتمی کیا ، مشفق کاشانی ، حمید سبزواری ، شهرام شکیبا ،آیدین آغداشلو را از نزدیک دیده ام .
21 ) خیلی های دیگر را هم از نزدیک دیده ام که به دیدنشان جدن افتخار می کنم : قیصر امین پور ، منوچهر آتشی ، مصطفا معین ، ابولفضل زرویی نصرآباد ، ابراهیم نبوی ، مانا نیستانی ، نیک آهنگ کوثر ( و خیلی کاریکاتوریست های دیگر )
22) کلاس دوم دبستان را جهشی خواندم
23)   تا اول دبیرستان نمی دانستم معنی دوست پسر چیست !!
24) تا بیست و یک سالگی دوست پسر نداشتم ولی با پسرهای زیادی دوست بودم .
25) الان هم دوست پسر ندارم ولی با پسرهای زیادی دوست هستم .
26) کارت دانش جویی ، کارت کتاب خانه دانشکده و دانشگاه و هر  کارت شناسایی که به دانشگاه مربوط باشد را گم کرده ام .
27) رابطه ام با رییس نهاد رهبری دانشگاهمان خوب بود !
28) در دانشگاه زبان انگلیسی را پیش خوردم و همان واحد را هم با ارفاغ استاد شدم ده !
29) سابقه ی چهار سال حضور خستگی ناپذیر در عرصه ی پرشین بلاگ
30) بزرگ ترین آرزویم این است که پول دار شوم !

در خاتمه برای خودم خواهان مغفرت از جامعه و درگاه خداوند هستم .
پی نوشت : بماند که به احتمال زیاد خیلی هایشان را هم به خاطر نداشتم که بنویسم !

پی نوشت ۲ : این با بازی یلدا فرق می کنه ! گفته باشم !

   + غزل کریمی - ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱/٢٢

در جست و جوی زمان از دست رفته

سلام ...
سرنوشت : به تیغم گر زنی دستت نگیرم
              و گر تیرم زنی منت پذیرم

خود نوشت : و من عینکت را با گوشه ی روسری ام پاک کرده بودم و تو گفته بودی : این که بیشتر لک لکی شد !
و من گفته بودم : بد است مجانی برایت روی شیشه ی عینکت نقاشی کردم ؟
و تو خیره شده بودی توی چشم هام و خندیده بودی .
... و عجب نگاهی داشتی ؛ و عجب خنده هایی !

پی نوشت : آلبوم " بی قرار " شهرام ناظری را شنیده اید ؟ ... امروز " بی قرار " بودم من !

   + غزل کریمی - ٧:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٦/٢٤

قدیم ترها هم که می نوشتم / برای این روزها که دستم به نوشتن نمی رود !

از یک وبلاگ قدیمی خودم که قدیم ها بود ..
 
پنجشنبه، 14 اسفند، 1382
نامه ی ششم ...

سلام !

این یکی رو برای تو نمی نویسم ! برای تو که نه دوستم داری و نه دوستم نداری ! برای تو که حتی به این موضوع فکر نمی کنی که من دوست داشتنی هستم یا نه ! تو در تمام این بازه ی زمانی لعنتی ( که همه ش هم به پایانش فکر می کنی ) فقط به این موضوع فکر می کردی و می کنی که هر چه بیشتر منو احمق کنی ... منو عاشق کنی ... و اون وقت خودت بری و بالای یه کوه وایستی و به من نگاه کنی و سرمست بشی از ذلتم ! نه ! این یکی رو برای تو نمی نویسم ! ...

این یکی رو برای سیم آخر می نویسم ... برای سیم آخر که دو سال پیش همین روزها روی ماسه‌های ساحل نوشهر بهم گفت : تو از اونایی هستی که آدم فکر می کنه همیشه تنها می مونن ! نه به خاطر این که نمی شه دوستش داشت ؛ بر عکس چون خیلی هم دوست داشنتنی است !

و حالا من یادم رفته بود که اون این حرفا رو به من گفته بود ... اما وقتی توی وبلاگش اینا رو نوشت ، یادم اومد ... یادم اومد که اون موقع فقط سکوت کردم ... حرفی نداشتم که بگم . ولی الان می خوام جوابشو بدم :

نه بابا ! من که فکر نمی کنم خیلی هم این حرف شما کاملن درست باشه ! خودم که فکر می کنم این تنهایی یه دلیل دیگه داره : شازده کوچولو رو که خوندین ؟ روباهه رو یادتونه ؟ یه دفعه زد به سرش و عاشق شد ... اهلی مسافر کوچولو شده بود ( مسافرکوچولو اهلیش کرده بود ) آخرش مسافرکوچولو رفت به سیاره ی خودش تا بره پیش گل سرخ ( که مسافر کوچولو رو اهلی کرده بود ) ... آخرش روباهه تنها موند ... می دونین ! من اون روباهه ام !

   + غزل کریمی - ٧:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٤/۱٦

هر کس دیگه ای ...

سلام ...





هفت سال پیش ، من یه دختر ساده - و تا حدی خنگ و عقب مونده - بودم که از جنوب شهر- پرت شد به خانه ای در میدان کتابی ، جایی در شمال شهر ... خانه ی کاریکاتور ایران رو می گم که سه چهار سالی ، تمام هست و نیست و دار و ندار من - یک دختر جنوب شهری تشنه ی دانستن - بود !
کاریکاتوریست نشدم . مثل خیلی چیزای دیگه ای که دنبالشون رفتم و نصفه نیمه ولشون کردم ! اما از اون روزا خیلی چیزا برام موند ... خیلی آدما ... خیلی دوستا ... افتخار شاگردی تو کلاس بهترین کاریکاتوریستا :
* حمید بهرامی ... جوون شری که کلاسش بمب خنده بود . * فایز علی دوستی ... آروم و باوقار و شیرین . * بهرام عظیمی ... که از جوادبازی ها و برک هلی کوپتری هاش خاطره هایی برامون داشت ( همون داوود خطر تبلیغات نیرو انتظامی )  * افشین سبوکی ... ساکت و مرموز و دوست داشتنی ( که دوستی با سحر عجمی رو بهم هدیه داد . ) خیلی های دیگه ...
* مانا نیستانی ... که تا نشناخته بودیش ، برات یه آدم یبس بود که حس و حال هیچ کاری نداشت ؛ چه برسه به شوخی . اما وقتی می شناختی ش ، یه رفیق خدا بود همه رقمه . یه موجود بی نهایت جوک ، که میمیک چهره ش عمرن تغییر می کرد : آروم و جدی و ...
پنج سال پیش همین روزا بود که سر کلاس کمیک استریپ ، جشن تولد ۲۸ سالگی ش رو  گرفتیم ...
** اون روزا تا نیک آهنگ کوثر یه کم چاق می شد ، می خندیدیم که : نیک آهنگ باز دلش زندون می خواد تا لاغر شه !
بودند این جور کاریکاتوریستا ... اما مانا نیستانی نبود ...
** انگار یه جوجه کوچولو رو بازداشت کرده باشن ... آخی !
** عشق هری پاتر داشت ! اگه ملاقاتش رفتین ، براش هری پاتر ببرین ...

بیوگرافی مانا

پی نوشت : از زبان یه ترک افراطی : ترک بی غیرت از فارس هم بی شرف تره !

   + غزل کریمی - ۱:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۳/۱٤

قصه ی من و غَپی و دریاچه

سلام ...

* پیشکش به « غَپی » که جادوی دست هایش خواب را از سر این کولی پراند .

غَپی آمد نشست روی نازک ترین لایه ی یخ زده ی دریاچه . غَپی پرنده بود که پرهایش را تکاند روی شانه هایم تا یخ هایم آب شوند ... دریاچه گفت : غپی عزیز ! این طور خودت را ولو نکن ؛ می ترسم یخ بشکند و ماهی طلایی کوچکم سردش بشود ... غپی گوش نکرد . دریاچه گفت : می ترسم یخ بشکند و تو هم بیفتی در من ؛ غرق می شوی آن وقت ... غپی آرام زد روی دریاچه و یخ شکست و غرق شد . غپی پرنده بود که چشم هایش در من افتاد و مرا با خود غرق کرد ... دریاچه خشک شد . ماهی طلایی کوچکش آرام داشت توی تنگ بلور شنا می کرد ... غپی پرنده بود که چشم هایش را کرده بود تنگ بلور ماهی طلایی ؛ ماهی کوچکم که یک روز دریاچه اش خشکید ... دریاچه نبود . دریاچه شده بود ابر آسمان که باران شود و غپی را خیس از تنهایی اش کند . دریاچه بارید و سیل شد و غپی را برد ... برد ... غپی پرنده بود که یک روز به سرش زد از سیلاب چشم هایم بکوچد ... غپی پرنده بود ... پرنده رفتنی ست ...

   + غزل کریمی - ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱۱/٢٥