داستان برفی که آمده و می آید و خواهد آمد !

اتاق بغلی ما ، یه دختر برزیلی بانمک زندگی می کنه که تازه امسال اومده اینجا فوق لیسانس گرافیک بخونه . 

تو آشپزخونه وایستاده یم و با هم گپ می زنیم . ازم می پرسه که اینجا معمولن کی برف شروع به باریدن می کنه . خیلی بی تفاوت می گم : معلوم نیست ... چون پارسال " هالوین " ده سانت برف اومده بود . ولی امسال خبری نیس !

با هیجان نیگام می کنه و براش باور پذیر نیست که پارسال هالوین ( ینی مثلن بیست روز قبل ) اینجا ما کلی برف داشتیم ...

اضافه می کنم : فکر کنم تا قبل از کریسمس حتمن بیاد ...

کللی ذوق می کنه و می گه : آخه من هنوز تا حالا برف ندیدم ! برام خیلی هیجان انگیزه . می خوام آدم برفی درست کنم ...

...

بهش لبخند می زنم و پیش خودم فکر می کنم این که آدم تا 27-28 سالگی برف ندیده باشه ، چه حسی می تونه داشته باشه ...

...

قبول نیس ! منم دلم می خواس تا حالا برف ندیده باشم !!

   + غزل کریمی - ۸:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۸/۳٠

یک داستان قاراشمیش

سلام ...

سرنوشت :

تمام ابرهای دور ، نزدیک ! تمام ساحل های نزدیک ، دور ! 

خسته . غبار غربت را می خواهی بتکانی ، نمی شود !

آشفته . تکرار را می خواهی حذف کنی ، نمی شود باز !

تکرار ... تکرار ...

خودنوشت :

روزهای پایان ترم . روزهای پایان خوابگاه . روزهای پایان امتحانات . روزهای پایان ...

روزهای آغاز سوغاتی خریدن . روزهای آغاز چمدان بستن . روزهای آغاز درس خواندن و پاس نکردن . روزهای آغاز ...

پروازها کنسل می شوند . جلو می افتند . عقب می افتند .

امتحان ها در هم قاتی می شوند . هم گروهی ایتالیایی ت گُه ترین آدم روی زمین است . امتحان ها به پول دادن برای انجام پروژه و وقت گرفتن از استاد می کشند .

این هفته رفتن ت می شود آن هفته رفتن . امتحان های پاس نشده را دوباره چشیدن .

حوصله ی گرمای ایتالیا را نداشتن . حوصله ی گرمای تهران را نداشتن . حوصله ی دوباره امتحان دادن نداشتن . حوصله ی کار گروهی نداشتن . حوصله ی کاری که ازش خوشت نمی آید را نداشتن . حوصله ی عزیزترین کس ها را نداشتن . حوصله ی چمدان بستن نداشتن . حوصله ی جمع کردن تمام زندگی ت برای تحویل اتاق خوابگاه را نداشتن . حوصله ی غذا خوردن نداشتن . حوصله ی یک دعوای کوچک خنده دار را نداشتن .

حوصله نداشتن .

حوصله نداشتن .

 

پی نوشت : تابستان ... بی حوصلگی ... بلاتکلیفی ...

پی نوشت 2 : خسته م ... هیچ کس هم پیدا نمی شود که به من گیر ندهد !

   + غزل کریمی - ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢٢

داستان من و شب هایی که سفید * می گذرند (2)

سلام ...

پنجره ی اتاق بسته س ، ولی بازم صدای پرنده ها می آد تو . الان یه دو ساعتی هس که دارن می خونن . بلکم بیشتر . یه خروسه هم این وسط هس که از همون دو ساعت پیش هی داره هر نیم ساعت یه بار یه ابراز وجودی می کنه ! 

 

فک کردم : شاید شمام مثه من بی خواب شده باشین که دارین از سه نصفه شب تا حالا واسه خودتون می خونین ! راستش اینه که واسه خودتونم نمی خونین همه ش ها ! اینجور که صداتون داره تو اتاق می پیچه ، حکمن دلتون می خواد همه ی اهل و اهالی این غربی ترین نقطه ی میلان رو خبر کنین ! 

 

غیر از صدای پرنده ها ، خوابگاه همچین ساکت ساکتم نیس . شب های بی خوابی و بی داریم که می شه ، تا خود صب صدای راه رفتن تو راهرو می شنوم . یقین تو این دویست سیصد نفر چن تایی هم پیدا می شن که مثه من شب زنده داری کنن ...

 

شما واسه خودتون بخونین ؛ منم واسه خودم نقاشی می کشم . اصن موسیقی رو هم خاموش کردم به احترام خوندن شماها ! عجب فازی داد ! مرسی که این رو به رو این همه درخت هس که شماها برین رو شاخه هاش و تا خود صب اینجوری چهچه بزنین !

 

شب های بهاری این غربی ترین نقطه ی میلان ، شب های بارانی و موسیقی پرنده ها ، شب های فیلم و نقاشیه ... شب های آروم و قشنگ ...

 

 

پی نوشت : اون بررسی ها هنوز در دست بررسی ن ! فقط این که می خوام سعی کنم از چرند و پرند نویسی های خیلی شخصی دست بردارم . فضاها رو بنویسم ؛ نه زمان ها و مکان ها و آدم ها رو ! این یک !

 

پی نوشت 2 : یادم اومد یه وختی یه چیزی نوشته بودم با عنوان همین نوشته . و توش یه " به قول ایتالیایی ها " هم داشت . خیلی لازم بود این نکته رو بگم که ایتالیایی ها به " شب زنده داری " می گن : "notte bianca" که معنی تحت اللفظی ش ( اوه ! چه واژه ی عربی مسخره ای ! راستش نمی دونم فارسی ش چی می شه ! ) هست : " شب سفید " . ولی معنی واقعی ش می شه : شب زنده داری . اونی که من نوشته م ، یه برداشت همین جوری از این اصطلاح هست . چون به نظرم تیتر باحالی می شد ، اینجوری نوشتم . ا

اینم گفتم که یه وخ واسه بعضیا سوال پیش نیاد ... حالا هر سوالی !!

   + غزل کریمی - ٧:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٢٩

داستان من و یک خستگی امتحانی

سلام ...

خسته ام ...

چشمم درد گرفته از بس یا به صفحه ی کامپیوترم چشم دوختم یا خم شدم رو میز نور و طراحی های نمای یکی از خیابونای میلان رو تموم کرده م ...

آفریقایی های آپارتمانمون امروز در حالی که 5 ساعت تمام منتظر بودن تا غذاشون ( که یه چیز مزخرفی بود مخلوط از مرغ و یه عالمه سیب زمینی آب پز و پاستای لوله ای ) بپزه ... هفت هشت ده نفری ریخته بودن تو آشپزخونه و بلند بلند حرف می زدن و می خندیدن ... اینا درس که نمی خونن ! فقط این هم اتاقی من که اسمش " ارمین " (hermine ) هست ، خوشبختانه درس خون و بچه ی فوق العاده تمیز و مودبیه خدا رو شکر ... 

مجبور شدم برم بهشون تذکر بدم تا یه کمی آروم بگیرن ... وحشتناک در حد سر جالیز داد و بیداد می کنن . الانم که اومدم پایین ( چون اینترنت اتاق قطع بود ) یه دفه دوتای دیگه شون اومدن و الان همین بغل نشسته ن بلند بلند حرف می زنن ...

پروژه ی طراحی م تموم شد ... دلم خوش بود که فردا پس فردا رو یا استراحت می کنم یا می رم می گردم ... الان دیدم استادم ای میل زده و موافقت کرده که این سه شنبه برم امتحانی رو که غایب بودم بدم !!

بیشتر از 500 صفحه مطلب سنگینه ! هیچی نخونده م ! بدبخت شدم ! خدا کنه بتونم بخونم و قبول شم ... برام خیلی مهمه !

 

 

پی نوشت : امروز اینجا برف سنگین اومد . خدا کنه فردا پس فردا یخ بندون نشه ! از یخ بندون متنفرم !

   + غزل کریمی - ٢:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱٧

داستانی شبی که به قول ایتالیایی ها " سفید " گذشت !

سلام ...

ساعت هفت صبه . نیم ساعت دیگه رویا زنگ می زنه تا واسه کلاس بیدارم کنه . اما من بیدارم ... تا ساعت دو رفته م آپارتمان آلاله اینا با بچه ها شب نشینی کرده م ... بعدش اومدم شیر شکلات داغ درست کرده م خورده م ... شیر سر رفت . بوش تمام آپارتمانو گرفت ... نشسته م شیر شکلات خوردم و اخبار دیروز ایران رو خونده م ... بعدش 90 این هفته رو دانلود کرده م و دیدم ... یه عالمه آهنگای بیشتر ایتالیایی گوش داده م ... امشب دیگه " آخ دلم تنگه واسه ی خونه .... خونه م وسط شهر تهرونه " ی ویگن رو گوش ندادم ... نشسته م یه عالمه پارانوید و تتریس آن لاین بازی کرده م ... کشوی خوراکی هامو مرتب کرده م ... ظرفای به گه کشیده شده ی ماجرای شیر شکلات رو شسته م ... خوابم نبرده ... خوابم نبرده ... حالام که دیگه حتمن بیدار می مونم تا اول وقت به کلاس برسم . کلاس امروزو دوس دارم . کلاس وحشتناک جالبی که با علاقه ی کامل سر کلاساش می رم ... هر چند ، معمولن دیر می رسم ! اما امروز دیگه دیر نمی رسم ... زود بیدار نشدم ... اصن نخوابیدم !


می رم دست شویی ، قیافه مو نیگا می کنم ... شاید امروز ماتیک بزنم ... نمی دونم چن هفته س ماتیک نزده م . ایران بیشتر می زدم . نه همیشه ؛ ولی از تمام لوازم آرایشا ، گاهی ماتیکو دوس داشتم و همیشه هم لاکو ! با این قیافه ی خسته ، حتمن باید یه چیزی بمالم ... اگه حالش بود !

 

آشفته م ! از بی خوابی نیس ! از آشفتگی بود که بی خواب شدم !

...
چرا مملکت این شکلی شده ؟ چرا فک می کنیم هر کی تو تلویزیونه ، حتمن یه عوضیه مثه خودشون ؟ چرا فک می کنیم هر هنرمندی که تو ایران مطرح می شه ، یه عوضیه مثه خودشون ؟ چرا فک می کنیم هر خبرنگاری که داره تو ایران کار می کنه ، یه عوضیه مثه خودشون ؟ چرا ما فک می کنیم هر کی کشته می شه یه " سبز " بوده ؛ اونا فک می کنن هر کی کشته می شه یه " جان بر کف نظام " بوده ؟ چرا من فک می کنم داریم ایرانو از دست می دیم ؟ چرا من هر چی می خوام خوش بین باشم ، نمی تونم به این فک نکنم که در آینده ی نزدیک ایرانم می شه مثه عراق یا افغانستان ؟ چرا من این قد از " اشغال " واهمه دارم ؟ چرا همه چی گرونه ، به جز " جون آدما " ؟

 

چرا من حتا دیگه نمی تونم واسه این چیزا گریه کنم ؟

چرا من امشب نتونستم بخوابم ؟

   + غزل کریمی - ۸:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢٤

داستان من و آشپزی و عینک و تو !

سلام ...

می رم از این سر تا اون سر راهرو تا یکی رو پیدا کنم که ازش بپرسم این گاز ( یا هر چیز کوفتی دیگه ای که برقیه و واسه غذا پختنه ) رو چه جوری باید خاموش کنم . تو راهروی خودمون فقط یه پسر هندیه رو می بینم که ایتالیایی بلد نیس و منم که انگلیسی حالی م نیس ! می رم طبقه ی پایین ...

اون وخ باید یه پسره دم آسانسور واستاده باشه که کچل باشه و عینکشم مدل مال تو باشه و مدل واستادنشم عین تو باشه و من بی هوا میخ شم تو صورتش و این قد همون جور وایستم تا پسره بهم سلام کنه !

خودمو به اون راه می زنم و مشکلمو براش می گم . اونم می آد بالا و بهم می گه که چه گهی باید بخورم !

پسره که می ره ، تازه فک می کنم به این که انگاری اصن خود تو بود لامصب ! چرا اومده بودی تو خوابگاه ما ؟!!!!!!!!!!

   + غزل کریمی - ٥:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٢۱

داستان یک خانه ی تازه

سلام ...

بالاخره بعد از هشتاد روز در به دری ، خوابگاه گرفتم .

حالا اینجام : خوابگاه نیوتن ... در صد فرسخی دانشگاه پلی تکنیک

خوابگامون خیلی از دانشگاه دوره . البته خیلی که می گم ، شما زیاد با تهران مقایسه نکنین ! این خیلی ینی مثلن با مترو حدود سی و پنج دقیقه طول می کشه !

فعلن همین !

   + غزل کریمی - ٢:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٢۱