بی حسی روی تن داغ فنجان

سلام ...
نگاهم کردی و گفتی : کمی تلخ است ؛ اما باید تحمل کرد . تحمل کردم . گذاشتم تلخی برود لا به لای همه ی دردهام ، خنده هام ، شعرهام . گذاشتم داستان تو آن قدر تلخ شود که بشود مثل یک فنجان قهوه سر کشیدش و از داغی اش داغ شد !
قول داده بودی بهم . مثل همه ی آن قول های نیامده ی دیگر که فقط حرفشان بود . و من که باورت کرده بودم بی هیچ چون و چرایی - که چون و چرا تنها به کار معامله می خورد - من اما توی این داستان به فکر برد و باخت نبودم . تنها به فکر یک جفت چشم بودم که سیاهیشان کمی به قهوه ای می زد . به فکر یک فنجان قهوه ی تلخ داغ .
بی حس نشدم اما . از آن همه ، تنها تلخی اش با من بود . اصلن مگر می شود هم تلخی را حس کرد و هم بی حس بود ؟
نگاهت کردم و گفتم : ای کاش می شد روی دل هم اسپری بی حسی زد ! نگاهم کردی و گفتی : به سلامت !
ار اتاق زدم بیرون و به اسپری تلخی فکر کردم که مدت ها پیش روی دلم پاشیده بودی ؛ اما از بی حسی خبری نبود . اصلش این بود که باید تلخی اش زود می رفت و بی حسی اش ادامه می یافت ! اما تلخی اش که نرفت ، و از بی حسی اش خبری نبود هیچ .
از اتاق زدم بیرون و همه ی پیاده روها را با فنجان های قهوه ی تلخ داغ فرش کردم .  همه ی پیاده روها را که مرا از تو دور می کرد !
این تلخی برای من زیاد بود راستش ! خیلی زیادتر از یک فنجان قهوه یا حتا یک عالمه پیاده روی بی بن بست !


پی نوشت : آن قدر داستان ننوشته ام که حتا وقتی داستانکی هم می نویسم ، خودم باور نمی کنم این نوشته شده یک داستان ؛ یا چیزی شبیه آن !

   + غزل کریمی - ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱/۱۸

من ؛ بنویسید : خالی !

سلام ...
در من هیجانی گنگ وزیدن می گیرد ؛ مثل همه ی آدم های توی قصه های عامه پسند که هر چیز تازه ای سر به هوایشان می کند و باب قصه ای تازه را برای سرگرم شدن ملت فراهم می آورد .
کارگردان گفته این بار قصه را کمی به عمق ببرم و مشتی استعاره و حرف های قلنبه سلنبه ی روشن فکر مآبانه توی حلقش بریزم . من اما ، هنوز توی کف آن دختر و پسر داستان قبلی ام هستم که با هم خودشان را از کوه پرت کردند ؛ تو بگو : با هم ازدواج کردند ! فرقی هم نمی کند : از کوه هم اگر پرت شوی ، شاید ، شاید دستت به شاخه ای چیزی بند شود و قسر در بروی ! ازدواج هم کنی شاید همین جورها شود ؛ گیریم با یکی دو درصد شانس بیشتر !
استعاره ها مدت هاست از کنار گوش هایم و از نوک قلمم رد شده اند . آدم برای چندرغاز پول نویسنده گی که نمی آید بنشیند تمام دست آوردهای عمری تاریخ ادبیات ایران و جهان را روی پیش خوان بریزد ! این بار اما باید دوباره برشان گردانم به ایستگاه اول نوشتنم . کارگردان ، طرح تازه می خواهد ، با ساخت و پرداخت تازه . شاید هم فقط ساخت و پرداختش تازه باشد کافی است : همان داستان دختر و پسر و عشق و دیوار را پیش بکش ؛ منتها از پارک و خیابان و مجالس مهمانی ببرش توی کافی شاپ ها و پاتوق های روشن فکری : جلسات شعر و خلسه و عرفان ...
×
سرم را می کوبم به دیوار . نه دیوار دردش می آید ؛ نه من ! خیلی وقت است با هم خو گرفته ایم . دختر توی داستان درآمده بهم گفته باید قیدش را بزنم ! می خواهد برود رکورد کتاب خوان ترین فرد ایرانی را بشکند و وقتی برایش نمی ماند که صرف یک پسر کند ؛ آن هم پسری که همه ش توی عالم هپروت است ... راستش را بخواهی ، دست خودم نبود روز اول که آن زهرماری را دست پسره دادم . پیش خودم گفتم این طوری بیشتر روشن فکر مآبانه در می آید . بعد ، کم کم قضیه ی باران درخت و آویزان شدن از دست های خدا و سفر به زحل پیش آمد . و آن وقت بود که حال دختره به هم خورد و مثل چی به پسره حمله ور شد و پسره فکر کرد یک عالم سرباز سرخپوست دارند برایش آواز : دختری که از ابرها گریزان است را می خوانند و خندید و دور آتش رقصید و خواست دست دختره را هم بگیرد که با هم بچرخند که یک دفعه دختره جیغ کشید ...
قضیه خیلی کش نیامد بعد از آن ! بعدش دیگر دختره رفت و اتاقش را پر کرد از هر چه کتاب چاپ جدید از هر موضوع و قالبی که می شد .
بعدش حالا من گیر کرده ام با این پسر حشیشی که روز به روز مصرفش بالاتر می رود و این دختره که با تمام ناشرها قراداد خرید بسته ... خرجشان بالا رفته دیگر ! خرج زهرمار پسره و کوفت و مرض دختره ! دیگر از توانم خارح است !
×
هیجانم خوابیده دیگر . دختر و پسر را به زباله دان انداخته ام و دارم برمی گردم خانه . کارگردان برایم گفت که داستانت خیلی آدم را دچار تشویش می کند و ذهن مردم نسبت به هنرمندها کثیف می شود و روشن فکر بودن هیچ ربطی به غرق شدن در کتاب و افیون ندارد و مردم دوست دارند داستان های خانوادگی پر از فنجان های چای و چراغانی و کف و بوق و لباس سفید و اسفند ببینند ؛ آخرش اگر ونگ و ونگ بچه ای هم در کار باشد که چه بهتر ّ!
گفت که هیچی از روشن فکرها و هنر و تجدد نمی دانم و بهتر است همان قضیه ی کوه و این ها را داستان کنم .
×
برمی گردم خانه . خانه را بوی حشیش و کاغذ سوخته گرفته . نه دختره قصد دارد ولم کند ، نه پسره ! فیلم نامه را می اندازم توی قابلمه ی آب جوش که روی گاز است و آرام به پخته شدن استعاره ها و کنایه های دنیای پر دود و دم روشن فکر ها نگاه می کنم .
می روم دوش آب سرد بگیرم .

   + غزل کریمی - ۱:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٤/۳۱

قصه ی من و غپی و پیاله ی شراب

سلام ...
* دست هایش شده بود دو تا پیاله شراب لبریز که بر جانم می ریخت . دست هایش دو تا پیاله شراب بودند . من ، نه نخورده مست بودم و نه از شراب دست هایش مست می شدم ! دست هایش دو تا پیاله بوند که آدم را لبریز هشیاری می کردند ... من ، هشیار می شدم ؛ هشیار « بودن » ... هشیار «  نفس کشیدن » ... هشیار « او » ... او که دست هایش دو تا پیاله شراب لبریز بودند ...

* غپی گفت : دختر ! عاشق بودن دل می خواهد ؛ داری ؟ گفتم : ندارم ؛ دل از من بردی به یغما ... و جای خالی اش را نشانش دادم ... دست کرد و از جیبش دلم را بیرون آورد و گذاشت سر جایش . گفت : پس نگه دار مال خودت باشد ... رفت ... رفت ... اما هنوز هم جای خالی دلم حالم را به هم می زند ؛ حال مرا که شاید عاشق بودم ...

* دست هایم را که می گرفت ، می شدم پرنده ی کوچکی که از سرخوشی در قفس گرفتار شدن ، می خواند ... دست هایم را که می گرفت ، یادم می رفت پرنده من بودم یا غپی ... غپی کوچکم که خواب را از دستانم ربود ...


پی نوشت :


تجمع اعتراض آمیز در مقابل سفارت دانمارک/مهدی قاسمی ایسنا

پی نوشت ۲ : تو رو خدا واسه فتوبلاگم کامنت بدین ! عقده ای شدم

پی نوشت ۳ : نوشته ی بهرنگ رو بخونین

پی نوشت ۴ : مژده ... موسیقی وبلاگ به اصالت خودش برگشت ... یه تک نوازی تار ... یعنی که : فعلن آرومم ...

 

   + غزل کریمی - ٩:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱۱/٢٧