یک داستان قاراشمیش

سلام ...

سرنوشت :

تمام ابرهای دور ، نزدیک ! تمام ساحل های نزدیک ، دور ! 

خسته . غبار غربت را می خواهی بتکانی ، نمی شود !

آشفته . تکرار را می خواهی حذف کنی ، نمی شود باز !

تکرار ... تکرار ...

خودنوشت :

روزهای پایان ترم . روزهای پایان خوابگاه . روزهای پایان امتحانات . روزهای پایان ...

روزهای آغاز سوغاتی خریدن . روزهای آغاز چمدان بستن . روزهای آغاز درس خواندن و پاس نکردن . روزهای آغاز ...

پروازها کنسل می شوند . جلو می افتند . عقب می افتند .

امتحان ها در هم قاتی می شوند . هم گروهی ایتالیایی ت گُه ترین آدم روی زمین است . امتحان ها به پول دادن برای انجام پروژه و وقت گرفتن از استاد می کشند .

این هفته رفتن ت می شود آن هفته رفتن . امتحان های پاس نشده را دوباره چشیدن .

حوصله ی گرمای ایتالیا را نداشتن . حوصله ی گرمای تهران را نداشتن . حوصله ی دوباره امتحان دادن نداشتن . حوصله ی کار گروهی نداشتن . حوصله ی کاری که ازش خوشت نمی آید را نداشتن . حوصله ی عزیزترین کس ها را نداشتن . حوصله ی چمدان بستن نداشتن . حوصله ی جمع کردن تمام زندگی ت برای تحویل اتاق خوابگاه را نداشتن . حوصله ی غذا خوردن نداشتن . حوصله ی یک دعوای کوچک خنده دار را نداشتن .

حوصله نداشتن .

حوصله نداشتن .

 

پی نوشت : تابستان ... بی حوصلگی ... بلاتکلیفی ...

پی نوشت 2 : خسته م ... هیچ کس هم پیدا نمی شود که به من گیر ندهد !

   + غزل کریمی - ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢٢

داستان یک آیه ای که به ما وحی شد ...

سلام ...

...

و درس ها ، خود به خود پاس نخواهند شد !

...

......................

.

   + غزل کریمی - ٥:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۳/٢۸

دو تا داستان واقعی در احوالات ارزش دانش و پژوهش

 

سلام ...

دو تا داستان دارم براتون ... دو تا داستان واقعی ...

داستان اول :

برای پروژه ی درس " کارگاه شهرسازی " که بررسی یک منطقه ای از شهر میلانه ، به مشکل بر می خوریم . ای میل یکی از بچه های فوق لیسانس رو پیدا می کنیم و ازش درخواست کمک می کنیم . فردا صبش بهمون جواب می ده که اگه خواستین بعد از ظهر تو دانشکده همدیگه رو ببینیم و راجع به مشکلتون صحبت کنیم . بعد از ظهر یه آقای بور بسیار خپل خنده دار رو می بینیم که خیلی نمی تونه کمکمون کنه ؛ ولی همون قدری که می تونه رو خیلی راحت برامون انجام می ده . یکی از استادا رو بهمون معرفی می کنه که به طور تخصصی روی اون منطقه از میلان کار کرده . ای میل استاده رو می ده و می گه شما بهش ای میل بزنین و مشکلتون رو بگین ، می تونه کمکتون کنه .

غروب به استاده ای میل می زنیم و ازش درخواست کمک می کنیم . فردا صبش جوابمونو می ده و می گه این روزا خیلی سرم شلوغه ولی تو هفته ی دیگه می تونیم یه قرار بذاریم و با هم بریم منطقه رو ببینیم . آخرشم شماره ی موبایلش رو گذاشته . به ایتالیایی نوشته ، ولی بعد از هر جمله ش ترجمه ی انگلیسی ش رو هم گذاشته از نگرانی این که ما حرفاشو درست متوجه نشیم ! ما ازش تشکر می کنیم و قرار هفته ی بعد رو باهاش فیکس می کنیم .

 

پی نوشت : ما از قبل نه اون دانشجوی فوق لیسانس رو می شناختیم و نه این استاد درس برنامه ریزی شهری رو . ما ، دو تا دانشجوی سال اولی خارجی هستیم که زیاد ایتالیایی مون خوب نیس و کسی که یه چیزی رو بهمون توضیح می ده باید خیلی صبر و حوصله داشته باشه تا مطمئن شه ما حرفاشو دقیق فهمیدیم . استادی که برای هفته ی دیگه با ما قرار گذاشت ، نه بابت این کارش پولی می گیره ، نه وظیفه ای داره برای این که برای ما وقت بذاره ! 

 

داستان دوم :

برای درس " تاریخ شهری " باید یه تحقیق انجام بدیم . راجع به تاریخ یکی از شهرهای ایران و روند شهرسازی توی اون شهر و روند برنامه ریزی و طراحی شهری توی اون شهر . بگذریم از این که به طور کللی حرف زدن در مورد برنامه ریزی شهری توی ایران ( اونم در روند سال های گذشته ) کار بیهوده ایه ، ما هر چی دنبال منبع توی اینترنت می گردیم ، چیزی غیر از یه سری اطلاعات تاریخی و اینا پیدا نمی کنیم . در بین جست و جوهامون ، به صفحه ی شخصی یکی از استادای شهرسازی دانشگاه شهید بهشتی تهران بر می خوریم . تصمیم می گیریم به این استاد ای میل بزنیم و ازش درخواست کمک کنیم ، شاید استاد بتونن به ما منبعی یا جزوه ای معرفی بکنن که به صورت پی دی اف و اینا برامون بفرستن . بعد از دو روز استاد گرامی جواب می دن . حدس می زنین جواب ایشون چی بوده باشه ؟

.

.

" بهترین کار ، جست و جو در گوگل فارسی است " !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

پی نوشت : ینی ایشون واقعن فک کرده ن ما این کارو نکردیم ؟ مگه ما براش ننوشته بودیم تو اینترنت چیزی پیدا نکردیم ؟ ینی ایشون ... ایشون چی آخه فک کرده ؟!!

.................................................................................................................

فرق داریم با هم خیلی ... 

استادای اینجا واقعن استادن . اگه چیزی رو بلد نباشن ، خیلی راحت اعتراف می کنن که بلد نیستم یا در حوزه ی تخصص من نیست و برو از فلانی بپرس . و اگه بلد باشن ، با کمال میل برات وقت می ذارن و برای تلاشی که می کنی ارزش و احترام قایلن .

اون وخ بشینیم فک کنیم چرا ماها برای تحصیل می آیم کشورای دیگه و چرا وضعیت ایران این جوریه ...

 

   + غزل کریمی - ٢:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۱٢

داستان من و یک خستگی امتحانی

سلام ...

خسته ام ...

چشمم درد گرفته از بس یا به صفحه ی کامپیوترم چشم دوختم یا خم شدم رو میز نور و طراحی های نمای یکی از خیابونای میلان رو تموم کرده م ...

آفریقایی های آپارتمانمون امروز در حالی که 5 ساعت تمام منتظر بودن تا غذاشون ( که یه چیز مزخرفی بود مخلوط از مرغ و یه عالمه سیب زمینی آب پز و پاستای لوله ای ) بپزه ... هفت هشت ده نفری ریخته بودن تو آشپزخونه و بلند بلند حرف می زدن و می خندیدن ... اینا درس که نمی خونن ! فقط این هم اتاقی من که اسمش " ارمین " (hermine ) هست ، خوشبختانه درس خون و بچه ی فوق العاده تمیز و مودبیه خدا رو شکر ... 

مجبور شدم برم بهشون تذکر بدم تا یه کمی آروم بگیرن ... وحشتناک در حد سر جالیز داد و بیداد می کنن . الانم که اومدم پایین ( چون اینترنت اتاق قطع بود ) یه دفه دوتای دیگه شون اومدن و الان همین بغل نشسته ن بلند بلند حرف می زنن ...

پروژه ی طراحی م تموم شد ... دلم خوش بود که فردا پس فردا رو یا استراحت می کنم یا می رم می گردم ... الان دیدم استادم ای میل زده و موافقت کرده که این سه شنبه برم امتحانی رو که غایب بودم بدم !!

بیشتر از 500 صفحه مطلب سنگینه ! هیچی نخونده م ! بدبخت شدم ! خدا کنه بتونم بخونم و قبول شم ... برام خیلی مهمه !

 

 

پی نوشت : امروز اینجا برف سنگین اومد . خدا کنه فردا پس فردا یخ بندون نشه ! از یخ بندون متنفرم !

   + غزل کریمی - ٢:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱٧

داستان ما و چند تا عکس

سلام ...

از اونجایی که این روزا روزای امتحانه و من هم به شدت بچه ی خرخون و نازی می باشم ، اصن حوصله ی نوشتن تاریخ زندگی م ! رو در این روزا ندارم . از این رو به تصویر رو می آرم که خدا خیرش بده ! خیلی مختصر و مفید حرفا رو بیان می کنه . شدیدن هم به درد این جور مواقع جو زده گی روزای امتحان می خوره !!

نوامبر با استادای درس کارگاه آنالیز شهری مون رفته بودیم برگامو . یادمه یه بارم یه عالمه راجع بهش نوشتم . ولی چون ورد 2007 هم بلاک شد ، نتونستم اینجا بذارمش . بعدشم بی خیال شدم . حالا فعلن چن تا عکس می ذارم ؛ تا بعد ببینم چی می شه نوشته شم می ذارم یا نه !

 

پی نوشت : برگامو یه شهر کوچیکیه در حدود یه ساعتی میلان . فوق العاده س ! 

 

 

 

 

 

 

 

همین !

   + غزل کریمی - ٧:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱٠

داستان من و این شهر بارانی

سلام ...

میلان شهر سرد و بارونی ایه . بارونای سیل آسا . اینو گفتم که بگم : ما یه درسی داریم به نام " کارگاه آنالیز شهر و مناطق " که بیشتر کلاساش بیرون تشکیل می شه . ار قضا ، هر وخ که قراره از صب تا شب بیرون باشیم ، یا هوا به شدت سرد می شه ، یا به شدت بارون می آد .اون از اون موقعی که رفتیم " برگامو " ( یه شهر قشنگ نزدیک میلان ) و از صب تا بعد از ظهر مثه سگ ! بارون اومد و بعدش که می خواستیم برگردیم ، یه هو هوا آفتابی شد ! اونم از هفته ی پیش که رفتیم " بیکوکا " ( یه شهرک تو میلان که از نظر شهرسازی نکات جالبی داره ) و هوا مثه سگ سرد بود ! اون قد لرزیدیم و موقع صحبتای استاد تکون تکون خوردیم که استاد قانع شد که زودتر برگردیم !

حالا کاش ماجرا همینا بود ! واسه این درس من باید هی ولو باشم تو خیابونا و از ساختمونا عکس بگیرم تا از روشون ساختمانو رو تحلیل کنیم . جمعه ای با بچه های گروهمون قرار گذاشتیم بریم عکس بگیریم . این قدر بارون اومد که نصفه موند . قرار شد من که خونه م نزدیک اون ساختمونا بود برم فردا پس فرداش عکس بگیرم . شنبه ای نشد برم . از قضا هوا صاف بود . ای روزگار ! دیروز هوا خراب بود و من حتمن باید عکسا رو فردا واسه بچه های ببرم . امروز همت کردم و رفتم این کارو کنم که دیدم هوا افتضاح تر از روزای قبله !! البته که من تسلیم نشدم و رفتم عکسا رو گرفتم ... ولی بدبخت شدم تا برگردم خونه !

تف به این زندگی ! تف !

 

پی نوشت : روز دانشجو ... ! :(

   + غزل کریمی - ٥:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/۱٦

داستان من از سر کلاس .

سلام ...

بالاخره تونستم با لب تاپم از دانشگاه کانکت شم . هورااااااااااااااااا !

الانم سر کلاسم مثلن ! خانومه داره واسه خودش تئوری و تازیخ برنامه ریزی شهری می گه و منم که هیچی حالی م نیس ، لب تاپو در آوردم و امتحان کردم ببینم می شه کانکت شد یا نه !

خدایااااااااااااا ! بعضی درسا رو می فهمم . ولی بعضیا رو که کلاسش خیلی تئوریه ، بیلمز بیلمزم !!

یاد اون دختر چینیه توی دانشگاهمون ( الزهرا ) افتادم که ترم اول معدلش شد " صفر " ما هم کللی بهش خندیدیم ! دو نقطه دی !

برای این که بورس رو حفظ کنم باید واحدامو کللهم پاس کنم . چه حرفا !

حالا فعلن از اون جایی که سر کلاسم و حواسم خیر سرم به درسه !!! نمی تونم بیشتر از اینا بنویسم . دوباره هر وخ شد می آم و یه چیزایی تعریف می کنم .

 

مخلص حضرات :

جناب من ؛  از کلاس IIIB دانشکده ی معماری دانشگاه پلی تکنیک میلان

   + غزل کریمی - ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٧/٢٧