داستان یک دوستی

سلام ...

دلم یکتا می خواد !

:(

همین !

   + غزل کریمی - ۱:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱

داستان های کوتاه ایتالیایی

سلام ...

یکم : آخیش ! اینترنت وایرلس خودمون ! دیگه احساس دزدی و اینا ندارم !

دوم : دیشب رفتیم دومو ( duomo ) ینی کلیسای جامع میلان که قبلن هم دیده بودمش ، ولی شبشو ندیده بودم . با خانوم نیما خانوم و جناب کچل خودمون . بعدش از اون جایی که ساعت دو نصقه شب شده بود و هیچ اتوبوس و مترویی در کار نبود ، مجبور شدیم اووووووووووووووون همه راهو تا خونه پیاده گز کنیم . اون وخ ساعت حوالی سه صب برسیم به یه پارک که تاب سرسره داشته باشه و ما هم یه نیم ساعتی دل سیر تاب بازی کنیم ... مجبور بودیم ! می فهمین ؟!!!

سوم : اینجا ملت تا ساعت هفت هفت و نیم شب فقط کار می کنن . بعدش می رن ولگردی و تفریح . مثلن تا حوالی ساعت دو - سه صب . پولدار و بی پولشم فرقی نمی کنه . اینجا ملت زندگی می کنن ... زندگی !

چهارم : باورتون می شه شلوار جین اصل بنتون رو اینجا بشه 5 یورو خرید ؟ ینی تقریبن 7 هزار تومن ؟ یا کت دامن مارک دار مدل روز رو فقط با 10 یورو ینی با 14 هزار تومن بخری و حالشو ببری ؟ ... اینجا میلانه ! همه چی امکان پذیره !

پنجم : تو این سه هفته ای فقط تا تونستم " پنیر " مزه کرده م : پارمزان ، موتزارلا ، انواع پنیر فیلادلفلیا با طعم های زیتون ، سبزیجات ، سالومون و ... پنیر کپکی و یه عالمه پنیرهای دیگه که الان یادم نمی آدشون !

ششم : دوستان اون نوشته ی میز سیاه بزرگ و اینا ، با عرض شرمندگی اصن به مامانم ربطی نداشت ! یه اوضاع داخلی ایتالیایی بود راستش ! معذرت !

هفتم : سر فرصت بازم می نویسم ... الان بیشتر از این نمی تونم . چون دوستان خیلی دارن سر صدا می کنن !

 

پی نوشت : همیشه از خدا ممنونم ... همیشه ... چون هوامو داره ... و مرتب یادم می نداره که خودمم باید هوای خودمو داشته باشم ...

همینا ...

تا بعدنا !

   + غزل کریمی - ۱:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٦/٢٢

داستان یک زندگی نصفه تختی

سلام ...
همه ی زندگی تو - اونایی رو که می تونی ببری ، اونایی رو که اگه نبری فک می کنی می ترکی ! اونایی رو که اگه نبری ، البته نمی ترکی هم ! ولی چون فک می کنی می ترکی ، ور می داری شون - همه ی اینای زندگی تو تلنبار می کنی روی تختت که از شنبه دیگه روش نمی خوابی . نیگا می کنی به " همه ی زندگی ت " که نصف تخت رو اشغال کرده ... می ترسی ! می ترسی از این که همه ی زندگی ت اندازه ی یه نصفه تخته ! گریه ت می گیره از دیدن همه ی اونایی که داری با خودت می بری ...
از اتاق می ری بیرون . برمی گردی ... دوباره به همه ی زندگی ت نیگا می کنی . به نظرت مسخره می آد : این همه لباس . این همه کتاب . این همه خوراکی . این همه چیزای دیگه ... باحاله ! فکی می کنی که : اصن اینا هیش نقشی تو زندگی ت ندارن که . همه ی زندگی ت اونایی ن که نمی تونی با خودت ببری شون . می ذاری شون همین جا تا بمونن واسه همدیگه . اگه قرار بود ببری شون اصن نمی رفتی !


پی نوشت : حالا اصن واسه چی داری می ری ؟
پی نوشت 2 : یه جورایی هم حال آدم گرفته می شه که از این همه بزک دوزک زندگی که تلنبار شده تو اتاقت ، فقط یه نصفه تخت رو با خودت داری می بری ، هم حال آدم جا می آد که بالاخره داری بعد این همه مدت از این همه بزک دوزک زندگی دل می کنی ...
پی نوشت 3 : سخت ترین قسمتش دل کندن از کتابامه !
پی نوشت 4 : سخت ترین قسمت آدمانه ش ، دل بستن به عکس هاس ...
پی نوشت 5 : حالا هی همه گریه کنن ، هی من بخندم کر کر !!
پی نوشت 6 : ممنون از سپیده - نازلی - لئا - شبنم - صدیقه - سارا - فاخته - سمانه - یکتا - سحر - ندای رمی - هایدی - انسی - سهیلا - زهرا - بهار - بهناز که امروز رو پیشم بودن و اصن وخ نکردم درست حسابی ببینمشون و هی منو اذیت کردن و اینا ...
پی نوشت 7 : ممنون از کیمیای مهربون عمه که واسه اولین بار تو زندگ ش ، شب موند خونه ی مامان بزرگه تا روز مهمونی دوستام هم پیشم باشه . ممنون که این قد خوشگله ، این قد مهربونه ، این قد عزیزه ، این قد از همه ی دوستای دیوونه ی من خوشش اومده بود و این قد همه ی دوستام از اون خوششون اومده بود !

   + غزل کریمی - ۱:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٥/٢٧

داستان ما و آن "گوییدو"

سلام ...
برای " گوییدو " که روزی چند بار وبلاگم را می بیند و سعی می کند نوشته هایم را با گوگل ترجمه کند !
...
نمی دانم توی نوشته هام دنبال چه می گردی . نمی دانم اصلن حال و هوای یک دختر 28 ساله ی ایرانی را می فهمی یا نه .
شاید داری دنبال شعرهام می گردی . شاید هم داری دنبال چیزهایی از ایران می گردی که توی تلویزیون ها و روزنامه ها نمی گویند
اما نه شعر پیدا می کنی ، نه آن چیزهای دیگر را !
می دانی ؟ من خیلی وقت است شعر نمی گویم . شده ام یک دختر معمولی که گاهی چیزی می خواند و گاهی چیزی می نویسد و گاهی چیزی می کشد . شده ام یک دختر " گهگاه " !
می دانی ؟ ایران همان است که توی نامه های من می خوانی . همین دخترکی که دارد بال بال می زند برای زندگی کردن . برای فریاد کشیدن . همین دخترکی که مثل خیلی های دیگر دارد از کشورش می گریزد ... دخترکی که می داند آن طرف هم خبری نیست . که آن طرف هم فقط یک " خارجی " است . که دلش تنگ می شود برای " ایران " ش و برای این وطنی که دارد از آن می گریزد !
دنبال چه می گردی گوییدو ؟
...

پی نوشت : راستش ، این را دوست دارم که گوییدو مرتب می آید و وبلاگم را نگاه می کند . فکر کنم حس و حالش در آن وقت چیزی شبیه حس و حال من است موقعی که دارم به خط چینی نگاه می کنم !

 

Ciao

Per “ Guido “ che ogni giorno guarda il mio blog per alcune volte e si sforza per la traduzine I miei scritti con google !

Non lo so che cosa cercheresti nei miei scritti . non lo so che capisci per affatto la voglia di una ragazza ventottene iraniana .

Forse stai cercando le mie poesie . anche forse stai cercando le cose sull’Iran che non si trovanno nei TV o nelle giornale .

Ma non trovi mai la poesia e neanche l’altre cose !

Lo sai ? e` molto tempo che io non scrivo la poesia . mi sono diventata una ragazza normale che qualchevolta legge una cosa e qualchevolta scrive una cosa e qualchevolta disegne una cosa . mi sono diventata una ragazza “ qualchevolta” !

Lo sai ? Iran e` lostesso che leggi nelle mie lettere . proprio questa ragazzina che vorrebbe vivere . vorrebe gridare . questa ragazzina che come molte altre persone , sta fuggendo del suo paese . una ragazzina che sa non esiste nessuna notizia neanche nei quell dintorni . lo sa che in Europe sara sola una straniera . che gli sara mancata alla sua Iran . alla questa patria che sta le fuggerendo !

?Cerchi di che cosa Guido 

Nota a piedi pagina :

Veramente , mi piace questo che Guido regolarmente viene e guarde il mio blog ! ci credo che quella volta ne pense come quella che io sto guardendo sulla scrittora cinese! 

   + غزل کریمی - ٥:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۱۸

داستان من و آن دختر قجری که از هم رو می گرفتیم

سلام ...
من تنهات نذاشتم . می دونم تنهایی . ینی لابد حس می کنم دیگه . اما من تنهات نذاشتم . ینی از ته دل نمی خوام تنهات بذارم . فط می خوام خودت اگه واقعن واقعنش دلت خواس تنهاییت بیاد پیش من ، تنهاییتو بیاری پیش من .
چون تو دوستمی . چون من دوستتم . و حالا بعد این همه سال تازه فهمیدم تو اصن یه آدم دیگه ای بودی ، نه اونی که من می شناختمش . یه جور دیگه ای بودی . ینی از اولشم می دونستم تو یه جور دیگه ای هستی . ولی نه تا این حد .
چون تو دوستمی و حالا از دست خودم بیشتر از تو ناراحتم که چرا تو رو اشتباهی شناختم . تو رو که این قده دوستش دارم ...
چون تو دوستمی و حالا اختیار دوستی رو دادم دست تو که خودت ببری ش تو دشت و دمن اگه خواستی یا ببریش ته یه غار اگه خواستی !
من تنهات نذاشتم بچه . بیشتر خودمو تنها گذاشتم ! الکی اسم بقیه ی دور و بریامو که آدمای خوبی هم هستن گذاشتم " دوست " تا الکی باهاشون حال کنم ! اما من تنهام ! و می دونم به جز تو هیش دوستی ندارم !
من فقط دارم یه کم استراحت می کنم ! امیدوارم تو هم بتونی !
خوابمون که نمی بره ؟!

   + غزل کریمی - ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱/۱۸

داستان هایی برای چن تا آدم با حال !

سلام ...
به حامد :
یادمه یه بار بهت گفتم : فک نکن همه می تونن شمس باشن یا مولانا . اگه خودت اینجوری می تونی باشی ، دلیل نمی شه که بقیه هم می خوان یا می تونن که باشن ...
حالام می گم بچه ! اگه تو مولانایی ، من نیستم ! من متعلقم و متعلقم ( هم به فتح لام و هم به کسر لام ! ) و " نمی خوام " از این وضع در بیام . ینی که این منی که الان هستم " من " هستم . نه اون منی که دیگران هستن و شاید خیلی بهتر از من ِمن باشه !
سخته برام حامد . سخته این تعلقا . ولی دوس داشتنیه . و این شاید از نظر خیلیا با این که عاشق مسافرتم و سبک سفر می کنم متنافر باشه . اما یه مسافرم می تونه متعلق باشه و معلق هم باشه !
من مسافرم . همیشه در سفرم . همیشه چمدونم دستمه . و " چمدونم " یه چیزیه که بهش تعلق خاطر دارم و توش هر چیزی که فک کنی هست . پر پره ، ولی سبکه ! این جوریه که سبک سفر می کنم ولی سرشار ! و این سرشار بودنو دوس دارم . دل کندن برام سخته ، دل بستن هم ! شاید تو دوس نداشته باشی ! ولی من آدم سختی هستم ! با تمام آسون زدنم سختم . اصن نمی دونم خوبه یا نه . ولی این طوری ام ...
ممکنه الان برام روضه ی " تغییر " رو شرو کنی . تو رو خخخدا بی خیال ! خودت می دونی که چقد تغییرو دوس دارم . منتهاش تغییر از خود به خود برام مهم تره بچه . اگه من اولش از من به من نرسم ، کی می خواد برسه ؟ یا خودم به کی می خوام برسم ؟ مدتیه دارم تلاش می کنم به خودم برسم . به منی که تموم این سالا زیر یه خروار خرت و پرت قایم بوده و من نمی دیدمش ! ینی که یه چیز دیگه رو می دیدم که فک می کردم خودمه !
من " مرد " سفر که نه ، " زن " سفر هستم ! و فک می کنم باید برای زن و مرد سفر بودن ، به پش سرت نگا کنی ، چون اگه نگا نکنی ، یادت می ره از کجا اومدی و اینجا چی کار می کنی ! اون وخ دیگه اسم اون وضعیتی که توش هستی " سفر " نمی شه ! نمی دونم اسمش چی می شه ، چون تا حالا تجربه ش نکردم ! اما تصورشم به نظرم خوب نمی آد . اگه تو اینو تجربه کردی ، برام بنویس اسمش چیه !
...
بچه ! آخرشم بگم که مثه من که حرص تو رو در می آرم بعضی وختا ، تو هم حرص منو در می آری همون بعضی وختا ! اما کللن خیلی دوس دارم این کامنتای دیوونه گیتو ! دوس دارم این همه می نویسی و بعدشم دوباره می آی می خونی و می نویسی . ینی کلن وجودتو دوس دارم پسره ! چقده تو خوبی آخه !


به سهیلا :
اون شب ، تو یه معجزه بودی واسه من . معجزه ای که کاری کرد برام که هیشکی و هیچی نمی تونس ...
می دونی ! سخته برام بنویسم یه معجزه ی کوچولو از جنس شازده کوچولوی اگزوپری ! چون تو دیگه اون دختر کوچولوی کانون نیستی که با اشتیاق می نشست جلوم و فک می کرد اینی که داره براش از شعر می گه و از غزل و از قیصر و از خیلی چیزای باحال دیگه ( واسه اون موقعا می گم ) لابد یه آدم خیلی باحاله که خیلی حالیشه و ای ول ! دمش گرم !
اما باید بنویسم ! بنویسم که تو همون معجزه کوچولو هستی ، از جنس همون شازده کوچولو ! چون من اصن اون آدم با حاله نیستم ! من راستش از همون وختا هم انگاری همون آدمی بودم که این نقاشی رو شکل کلاه می دیدم یا هر چیز مسخره ی دیگه ای !

 

می دونی دخترک ! گاهی فقط ادای باشعور بودنو در می آوردم که شماها زیاد دلخور نشین از این مربی خنگی که می آین سر کلاساش ... این معلم خنگی که اونی نیس که شماها فک می کنین : یه آدمی که بزرگه ولی مثه بچه ها فک می کنه و زندگی می کنه ... می دونی ! من اینی بودم که خودم فک می کردم : یه آدمی که بچه س ولی مثه بزرگا فک می کنه و زندگی می کنه ... راستش ، واسه همین بود که همیشه تو درد سر می افتادم ... هنوزم می افتم البته ! ولی خب کمتر تر !
تو بزرگ شدی ... امیدوارم آدمی باشی نه از اون جنسی که من توی هیژده نوزده سالگی بودم ... امیدوارم تو درد سر نیفتی ! تو بزرگ شدی ... راستش منم بزرگ شدم . منتها نه از اون بزرگای خوب ! از اون بزرگا که به درد نمی خورن ! از اون بزرگا که دیگه مثه بچه ها فک نمی کنن ! هر چقدم که فک کنم دارم بر می گردم به بچه گیام و روز به روز سنم کمتر می شه ، جبران این بزرگ شدن احمقانه نمی شه !
واسه همینه که می گم تو یه معجزه بودی . چون من به معجزه احتیاج دارم . ینی به معجزه هایی که دیده می شن ... می دونی ! من دیگه بچه نیستم که هر چیزی به نظرم معجزه بیاد ! وگرنه نباید این طوری ولو می شدم که منتظر یه معجزه ی باحال توووپپپ مثه تو باشم !


به وحید :
حال کردی ؟ خوبه ؟ خوب شدم خب ! دیگه نیا غر غر کن که " خوب باش دیگه " با یه شکلک عصبانی بی ریخت که به جای این که آدمو به خوب شدن تشویق کنه ، فقط یه پوزخند رو لبای آدم می ذاره !

   + غزل کریمی - ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/٢٦

داستان تولد آن رفیق ناباب

سلام ...
یکم : حوض نقاشی من بی ماهی ست ...

دوم : هفت دی هشتاد و پنج را به یاد می آورم که "تو" بودی و "آ" بود و رفیقش و منی که بین خوشبختی و بدبختی دست و پا می زدم و هشت و نیم و کیک میوه ای و کادو و انگشتر و بعدش پیاده روی من و تو با هم و دوستی ... دوستی ...

سوم : ده دی هشتاد و پنج را به یاد می آورم که با دونات شیرین و دل تلخ به خانه ات آمدم و با هم گفتیم و خندیدیم و جعبه ی سایه ی کادوی تولدت را که دوست نداشتی با یک سطل ماست که برایت خریده بودم عوض کردم و بعدش گریه های من بود که جلوی شوفاژت دراز کشیده بودم و تو نفهمیدی ، ندیدی ... نفهمیدی چرا آن روز به خانه ی "تو" آمدم ، فقط "تو" و ندیدی که گریه می کردم ...

چهارم : بعدترش را به یاد می آورم که دیگر هیچ وقت با هم راه نرفتیم و نان و سیر نخوردیم و تنها نبودیم و به " جوراب پشت گردنی " نخندیدیم و ... "آ" که نگذاشت حتا یک غروب که تصمیم گرفتیم با هم باشیم ، تنها بمانیم ... راستی ! "آ" نگذاشت یا خود تو ؟ بعدش دو ماه بی خبری از هم و بعدش من بودم که زنگ زدم و تو بودی و نبودی ...

پنجم : هفت شهریور هشتاد و شش را به یاد می آورم که هر که زنگ می زد خوشحال نمی شدم و بعدش باورم نشد که تو زنگ نزدی و بعدترش باورم نشد که فراموش کرده باشی و سخت بود برایم ! باور کن ! ... و ما دوست بودیم هنوز ... حتا ... همیشه ...

ششم : بعدترهاش دیگر همین ها بود . همین پیاده نرفتن ها و نخندیدن ها و نان و سیر نخوردن ها و تولد نرفتن ها و کادو ندادن ها و "آ" که سایه ای بود بر سر دوستی مان و کم نمی شد ... کوتاه نمی شد ... سایه ای که خیلی چیزها را در خود حل کرد ... و تو فهمیدی و خواستی شاید !

هفتم : امروز را به یاد می آورم که از صبح تصمیم داشتم با کادو بیایم دم دفترت یا خانه ات و سورپرایز شوی ... من که از صبح که با سردرد از خواب پا شدم یاد هفت دی شصت و یک بودم و این که با تموم "گاو" بودن هات چه قدر دوستت دارم و هنوز تو برایم همان "ش" عزیز پیاده روی تمام یوسف آباد و دنبال کافی شاپ باحال ارزان گشتن هستی ... همان "ش" عزیز یک تابستان توی اتاق ریخت و پاش من ... همان "ش" عزیز که پایین طرح یک کمان چه نوشته بود : " برای غزل گیز ! "

هشتم : و امروز من بودم و تلخی و خانه و کامپیوتر که از بالا آوردمش پایین که سیم تلفن وصل بود ، تا برایت بنویسم تولدت را ... که بنویسم دوست نداشتم مثل یک غریبه ی دور بهت زنگ بزنم و مسخره بازی و تبریک ... که بنویسم دوست داشتم بیایم و بهت بگویم اگر کسی واقعن کسی را بخواهد و بودن با او را بخواهد می تواند کار و زندگی اش را ول کند و بی بهانه برود دم در خانه ی آن کس یا محل کارش و بغلش کند و ماچش کند و دوستش باشد ...

نهم : اما امروز من تلخ بودم ... مثل تمام این روزها که تو می دانی و نمی دانی عزیز دلم . و دوست نداشتم بیایم تو را ببینم و تلخ تر بشوم ! تو را ببینم که چسبیده ای به "آ" و شاید نه دفتر باشی و نه خانه و شاید رفته باشی نمی دانم کجا !

دهم : نوِِشتم که بگویم : تولدت مبارک "ش" عزیز ! نوشتم که از تلفن هم دورترانه است ! نوشتم که از غریبه هم غریبه تر باشم !

یازدهم : اما نوشتم هم که بگویم دوستت دارم و بگویم یادم بود امروز را و مهم بود امروز برام ...

دوازدهم : و شاید برایت خوب باشد که "آ" برود و مدتی نباشد تا ببینی که غیر از "آ" کسان دیگری هم داری و برای آن که یادت باشد آنها را داری ، شاید لازم باشد که کسانت هم تو را داشته باشند !

سیزدهم : و این بند بالایی را خیلی تندتر می خواستم بنویسم . شاید کل این نوشته را ! اما وقتی یک غریبه ی دور آشنا می آید برای عزیزی یادداشت تولد می نویسد ، شاید بد نباشد کمی ملاحظه اش را کند ...

چهاردهم : دوستت دارم ... و دوست داشتن چیزی سوای همه ی این گلایه هاست ...

پانزدهم : و اگر یک دوست کوتاه نبود که فردای تولدم گلایه ام از تو را پیشش بگویم و بعد ، او یک عالمه برایم حرف بزند و دعوایم کند از این حسی که دارم ، شاید دق می کردم از این دوستی زیر خروارها گرد و خاک فرو رفته مان ! جدی می گویم !

شانزدهم : "ش" عزیزم ! می توانستم این یادداشت را تا بیست و شش تا ادامه بدهم که مثلن یک کار لوس کرده باشم برای تولد یک دوست عزیز بی وفای بیست و شش ساله ام ! اما من از این قرتی بازی ها خوشم نمی آید ! دست کم گاهی اوقات !

هفدهم : تولدت مبارک !

   + غزل کریمی - ۸:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/٧

داستان من و ندا و سرزمین سزار

سلام ...
ندا ! دلم گرفته . دلم که برای تو تنگ بود و برای مهرناز و برای سرمای فرمانیه جلوی در مدرسه که هی خداحافظی می کردیم و هی باز می ایستادیم به حرف زدن و سیاوش بود یا وحید که می گفت انگار اینجا مسجده و ما صاحب عزاییم و وایستادیم تا همه از ختم برن بعد ما شرمونو کم کنیم ...

ندا ! دلم گرفته . بعد از دو ساعت و نیم چت با تو دلم گرفته . چت با تویی که هی از آدم معذرت می خواستی که نمی توانی مثلن بیشتر بمانی و یا مثلن برسانیمان تا فلان جایی که برایت خیلی دور بود ... توی مهربان که فکر می کردی همیشه باید بابت هر چیزی معذرت بخواهی !

ندا ! دلم گرفته . دلم برای آنجا که رفته ای و اینجا که مانده ام گرفته . عجیب هوایی شده ام و می خواهم زمین و زمان را به هم بریزم ، که زمین برایم کوچک شود از تهران تا رُم و زمان برایم تنگ شود از الان تا هشت ماه دیگر ...

ندا ! دلم گرفته . دلم برای تو که این قدر دوستت دارم و دوستم داری گرفته . دلم برای خودم که این قدر هر کسی را که با خودش متفاوت است دوست می دارد و با هر کس که مهربان است دوستی می کند و دلش برای مهربانانش که رفته اند تنگ می شود ، گرفته !

ندا ! دلم گرفته !

   + غزل کریمی - ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/۱

داستان اشک های من

سلام ...
چن بار خواستم گریه کنم . اما ...
واسه چی ؟ تو رو خدا بگو واسه چی گریه کنم ؟ واسه چی بهت بگم ؟
اصلن بگو واسه چی پیش خودم گرفتم به گریه کردن و گاز گرفتن لبه ی تشک ؟ که بعدش برم مشت مشت آب بپاشم تو صورتم و تمرین کنم که چی جوری صدام عین گریه کرده ها نباشه ؟!
اصلن بگو ببینم ! مگه تو خودت نفهمیدی من هی بغض می کردم و هی الکی می گفتم گلوم درد می کنه ؟ مگه می فهمیدی هم فرقی می کرد ؟ من که می خواستم نفهمیده باشی ! و الا گلوم اون قدرا هم درد نمی کرد .
راستشو بخوای هیچ جای دیگه م هم اون قدرا درد نمی کرد : نه دلم ، نه سینه م ، نه روحم ! واسه همینه که می گم نمی دونم چرا گرفتم به گریه کردن و بعدش جلوی تو برونشیت و گلو دردم رو بزرگ تر جلوه دادم که مثلن نفهمی این چشامه که گرفته ، نه گلوم !
عصبانی ام ! از دست خودم نه . از دست چشم هام که بی هوا ابری می شن و بارونی . از دست پریود عصبانی ام . از دست این اتفاق تهوع آور ندانم چرای زنانه ناراحتم .
حالا دیگه حالم خوبه . ینی شده م همون دخترک خسته از کار روزانه که مهم ترین دغدغه ی حال حاضرش فرداس و این که باید بدهی ش رو به آقای لوازم آرایش فروش عمده توی بازار پرداخت کنه و خوشحاله که ادای بدهی ش به تعویق نمی افته و اعتبارش دست نخورده می مونه ...
من خوبم . حتا اگه گریه کرده باشم و یه کم سردرد ناشی از گریه داشته باشم . من خوبم ؛ چون می تونم مدیریت کنم رفتارهامو . دست کم تا حدی !
اینم که می گم من خوبم ، واسه الانم می گم . این یه جمله ی خبری ساده س . نه یه قانون دست و پاگیر زندگی !

   + غزل کریمی - ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٩/٢

داستان دلتنگی من

سلام ...
هی توی چشم هام جمع می شوم . نه مثل آن وقت ها . مثل همین وقت ها که کم هست و اما مثل همیشه غیر قابل درک ، حتا برای خودم !
هی توی زبانم جمع می شوم . مثل همیشه ! مثل همیشه که سر یکی به درد بیاید و این بار آن "یکی" تو باشی . از زمین و زمان می گویم و از ستاره و از ابر . اما از خودم نمی گویم . از این ابری که توی دلم جمع شده و نمی دانم کدام طوفان به این سو آورده اش . مثل همیشه ! فقط از همه چیز می گویم و از هیچ چیز نمی گویم . و این بار تو هستی که گوش می شوی و حوصله ات سر می رود و من می دانم که این بار که تو هستی ، می فهمی ! و خوبی ش در این است که می فهمی ! حتا اگر از این همه توی زبان جمع شدن هام به ستوه بیایی و از این توی چشم هام جمع شدن هام دیوانه بشوی ...
خوبی ش همین است : خوبی تو ، که می فهمی و اما باز صدات در نمی آید و برعکس من اصلن توی زبانت جمع نمی شوی و من حرصم می گیرد !
من حرصم می گیرد که از زمین و زمان می گویم و از خودم نه ! و تو می گویی با تو تمرین کنم تا بتوانم از خودم بگویم ! اما خودت هیچ نمی گویی ! باشد ! تو که ادعایی نداری ... نگو !

   + غزل کریمی - ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٧/٢٠

داستان هایی کوتاه

سلام ...
یکم : می خواست کوره در دل انسان بنا کند
        مقدور چون نبود ، جگر آفریده است !
                                                   غلامرضا طریقی

دوم : ساعت ده و نیم شبه و من طبق عادت هر شبم دارم تکه ای از مسیر مغازه به خونه رو پیاده می رم . سر چارراه ، آقاهه دوان دوان خودشو به من می رسونه و یه صد تومنی به طرفم دراز می کنه : خانوم ! این پول ! دیگه پیاده نرین !
با چشم های از حدقه در اومده نیگاش می کنم . می گه : گفتم لابد پول ندارین که دارین این وقت شب پیاده می رین !
هم خنده م گرفته هم یه کم عصبانی شده م : هر کی داره پیاده می ره ینی که پول نداره ؟ ینی این قدر مغز تو کوچیکه ؟
خدایاااااااااااااااااااااااا !

سوم : آنتیگونه می گه که این عکسم خیلی تو مایه های سبک گوتیک و ایناس ! هی عکسه رو نیگا می کنم و سر درنمی آرم کجاش به گوتیک رفته ! ولی خب وختی آنتیگونه می گه ، خوب لابد هست دیگه !



چهارم : اشکان عزیزم برق دانشگاه تهران قبول شد . هیشکی اندازه ی من خوشحال نیست ! هیشکی اندازه ی من خوشحال نیست که بچه ، شریف قبول نشده !
بچه ناراحته که چرا شریف قبول نشده . چون همه ی رفقاش اونجا قبول شده ن . من فکر می کنم : چه خوبه که شریف قبول نشده ! چون از اینی که هست منگل تر می شد بچه م ! می گم : خوشحال باش بابا ! عوضش دخترای دانشگاه تهران باحال ترن ! دو نقطه دی !
بچه که می گم ، ینی یه موجود لاغر صد و نود و پنج سانتی متری که شماره ی کفشش هم در حدود چهل و هشته ! ولی خب ! بچه س دیگه !

پنجم : ورق هایی که دکتر سه سال پیش بهم داده بود رو می گم : این همه وخت نوی نو مونده بودن ... اما این روزا به برکت سیاست های دولت کریمه ، وختی برق می ره از شدت کمبود امکانات ، سرگرمی هر شب من و مامان شده ن ... رنگشون دیگه داره می ره ... 

دکتر ! خوبی ؟ رنگ و روت به جاس ؟

   + غزل کریمی - ۳:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٦/۱٧

داستان آن غار و آن یار و آن تاریکی !

سلام ...
یکم : ای کاش کسی از عاشقی بو ببرد
        دل را به شکار چشم آهو ببرد
        خسته شدم از خودم ، خریداری کو ؟
         تا قلب مرا به شرط چاقو ببرد !
                                             جلیل صفربیگی

دوم : همه ی چراغ قوه ها و هدلایت ها خاموش می شوند . سکوت می کنیم . تاریکی ، سکوت و ناباوری این که به جز تو ، سی نفر دیگر هم دارند نفس می کشند و ... نیستند ! هستند ؟
نور و صدا که نباشد ، حرکت مفهومی پیدا نمی کند . پس یعنی که خودت می مانی و خودت و فقط ذهنت ...
کسی نیست ! اما حس می کنی تنفس تمام آن سی نفر دیگر را که معلوم نیست توی تاریکی مطلق به چه نگاه می کنند و توی سکوت محض ، گوش به کدامین ندای درون نهاده اند !

سوم : رفته بودیم " غار کهک " ... پر از استالاگمیت و استالاگتیت و سنگ های لیز و سقوط و صعود از ارتفاع ده متری دهانه ی غار و تاریکی و هیجان و سرسختی و کمک های دوستانه و ... دوستی های تازه ...
...
گفتم " سکوت محض " ؟ ... اگر می گذاشتند آن گروه بی ادب دیگر که با ریز خنده های گاه و بیگاهشان امانمان را بریدند !

چهارم : مهرناز رفت ... ندا هم این هفته و البته سعید و وحید هم ... من مانده ام و این چار دیواری نارنجی که معلوم نیست تا دو ماه دیگر همچنان مال من باشد یا نه ... من مانده ام و آن مغازه ی لعنتی توی آن محله ی لعنتی با آن مشتری های لعنتی و ... من مانده ام و این همه دیدنی که ایران دارد و می شود رفت و دید و این همه شنیدنی که ایران ندارد و مجبوری که بشنوی ... من مانده ام و ترس هایم و خنده هایم و لذت بردن هایم و شیطنت هایم ... من مانده ام و همه ی این ها ، به اضافه ی دلتنگی هایم برای دوستان رفته ام و برای شاید شهری ندیده در آن طرف دریاها ...

پنجم : همین پنجشنبه تولدمه . همینی که هست ! جشن مشن هم نداریم . ولی از هرگونه کادو استقبال می کنیم ... نبوووود ؟

ششم : یه چیز قشنگی که ازت شنیدم ، یه چیز قشنگی که از هر کسی نمی شه شنید ، این جمله بود : من به دوست داشتن و دوست داشته شدن نیاز دارم .
می دونی : همین یه جمله ت منو کشت !!
می دونی ٢ : آخه راستش خودمم همین تیریپی ام !

هفتم : می رم بازار ...........ساعت طرفای پنجه ........... برق رفته ......... گرمه ......... می آم مغازه ........... ساعت طرفای شیشه ......... برق نرفته ، یکی دو سات دیگه ش می ره ........... گرمه .......... تاریکه ............. ول می کنم می آم خونه ............ نیم ساعت بعدش برق می ره ............. گرمه .......... تاریکه ........... خسته م ......... عصبانی ام ........... بی حوصله ام .......... موبایلم شارژ نداره ........... گوشی تلفنمون با برق کار می کنه ............. هیچ گهی نمی تونم بخورم !
آقای احمدی نژاد ! تا حالا نمایشنامه ای به این قشنگی خونده بودین ؟

   + غزل کریمی - ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٦/٥

داستان آن زنانی که وضعیتشان سفید بود

سلام ...
این یک کامنته ... برای یه دوست خوب که حتا خودشم نمی دونه که چه قدر برام عزیزه ... و محترم ... و دوست ... دوست ... امیدوارم هیچ وقت هم ندونه ! جدی می گم !

مرسی از مهمونی آبی غیر منتظره ت ... دلم می خواست بگم : شب یک ساعته ی خوبی بود ... اما نمی ...
..........
اینم از نفهمی های منه ! ولی من مدتیه تبدیل به یه موجودی شده م که مجهول الهویه س ! و الان حتا اگه بهم بگن کل زندگی ت دود شد رفت هوا ... بگن تمام عزیزانت رو از دست دادی ... بگن اصلن خانوم جان ! هر چیز مقدسی که تا حالا برات وجود داشته و بهش اعتقاد داشتی ، همه کشک و پشم بوده ، به هیچ جام برنمی خوره ! می فهمی ؟ اون قدر حوادث غیر منتظره - بد ، خوب - تو زندگی رو سرم آوار شده که دیگه هیچ اتفاقی برام اعتبار غیر منتظرگی رو نداره ! من منتظرم ... منتظر هر چیزی !
اینه که وختی تو رو می بینم که اون قدر ناراحت و شوکه ای ، می شینم مثل گاو نیگات می کنم ... مثل یه گاو مهربون ...
امیدوارم هر چه قدر دلت خواسته ، بهم فحش داده باشی ! چون دلم خنک می شه ! دلم خنک می شه که یکی هست برای این بی تفاوتی م چند تا فحش بهم بکشه !
هر چند ... از تو ... !
هوم ...
شبت به خیر ... شبت فقط !
شبمون که چند ساله هست و معلوم نیست چه قدر دیگه باشه ...


پی نوشت : ماهنامه ی زنان توقیف شد :
 http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8611080537

پی نوشت ۲ : دلم برای وضعیت سفیدمون می سوزه !

   + غزل کریمی - ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/٩

سپید پوشیده بودم ...

سلام ...
از برف ، این را دوست دارم که رویش آرام آرام راه بروی و زیر پایت قرچ قرچ یواشی بکند و کیف کنی !

فقط ای کاش خداوند باری تعالی یک فکری هم به حال یخ بندان بعدش می کرد : نمی شد بعد از برف ، یخ بندان نمی شد ؟


پی نوشت :
خدمت آقای سینا علی محمدی خودمان : چون نتونستم برات ( براتون ) تو وبلاگ کامنت بذارم اینجا می نویسم ... وبلاگتون مبارک و بالاخره خیاط هم در کوزه افتاد و اینا ! بعدشم : لازم نیست بری نزدیکی همین پایتخت ... توی همین بغل گوش خودمان خیلی ها هستند که دانه ای برای خوردن ندارن ... فقط ای کاش می شد آدم ها را هم با چند تا دانه ارزن سیر کرد .
شعار نمی دم ( نمی دیم ) هیچ کدوممون حاضر نمی شیم از پول سیگار و سفر و خوش گذرونیمون بزنیم تا اونا سیر شن !
شعار نمی دم . فقط خودم می دونم و خدا که چند جین شال و کلاه و دست کش از مغازه رد کردم برای اون بچه هایی که تو این سرما دیگه به فکر شکمشون هم نیستن . چون کسی که از سرما یخ بزنه ، فرقی نمی کنه سیر باشه یا گشنه !

   + غزل کریمی - ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/٢۱

بعد از روزها

سلام ...
خودم را می بینم که سی سال دیگر نشسته ام و دارم به سی سال پیش - دختری بیست و شش ساله - می اندیشم ؛ که چه قدر شیطان بود و از دیوار راست بالا می رفت و می افتاد و بلند می شد و می افتاد و توی این افتادن ها آن قدر شکسته بود که شده بود یک شکل دیگری که چند سال پیشش برایش گنگ می زد .
خود پنحاه و شش ساله ام را می بینم که شده یک تکه روح سرگردان - مثل تمام پنجاه و شش ساله ها - که می اندیشد پس اگر آن موقع این قدر شیطان و بی قرار بوده و آن قدر با هم سالانش فاصله داشته ، حالا چرا این قدر شده شبیه همه ی هم سالانش ؟
...
خودم را می بینم . خود حالایم را که در رفت و آمدهای بی تردیدش ، هر لحظه چیزهای تازه می بیند و هر لحظه از درون بزرگ تر می شود و از بیرون کوچک تر . خودم را که هر لحظه از بیست و شش سالگی بیشتر فاصله می گیرم و به بیست و دو سالگی ... هجده سالگی ... چهارده سالگی ... صفر سالگی نزدیک تر می شوم ...
چه می شود که یک دفعه می بینیم توی پنجاه و شش سالگی مان شبیه همه ی پنجاه و شش ساله ها هستیم ؛ نه کوچک تر ، نه بزرگ تر ؟!

خارج از متن :
به خودم : oh signorina ! venerdi hai l'esame ! studiare perfavore !!

به عکاس باشی : سفر آدم را عوض می کند . می کند یک جور تازه ای که فکر کنم خیلی هم حال و هوایش به آدم می چسبد ! برمی گردی ؛ و بعد می بینی که آن عکاس باشی ای که بوده ای دیگر نیستی . دیگر نمی گویی « خودم را خوب می شناسم » یا اگر هم بگویی تردید صدایت را می شکند ! برمی گردی ؛ و آن وقت می بینی که من هم آدم دیگری ام . حتا همه ی آن های دیگر هم آدم های دیگری اند . آدم های دیگری که اصلن تا به حال ندیدی شان و نمی شناسی شان و شاید تا آخر هم دیگر نشناسی شان ... چیزی برای فراموش کردن وجود ندارد وقتی برگردی ... سفر با آدم این کارها را می کند ! سفر از آن چیزهاست که مزه می دهد ...
به شکوفه ها ، به باران ، برسان سلام ما را !

پی نوشت : حتا اگر تمام دوستی ما در این خلاصه شود که من آلبوم راز نوی علیزاده را ازت بگیرم و تمام امروز را گوش دهم و زنده شوم از نوای جادویی ش ، حتا اگر تنها همین یک چشمه از تو برایم به یادگار بماند ، من تا سال ها ، شاید تا آخر عمر ، خودم را دوست تو می دانم و تو را دوست خودم . چرا که دوستی به همین چیزهای کوچک بند است ...

   + غزل کریمی - ۸:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٩/٢٠

سوگنامه ای برای مترجم لحظه های نوجوانی ام : حسین ابراهیمی الوند

سلام ...

توی ظل آفتاب ایستاده ام و هی چشم هام را تنگ تر می کنم که شاید آشنایی ببینم . مترجم لحظه های نوجوانی ام آرام رو به رویم خوابیده . از میان جمع مصطفا رحمان دوست را می شناسم و اسد الله شعبانی و چند تا نویسنده و مترجم دیگر . از کانون کسی نیامده انگار . یا اگر هم آمده ، من نمی شناسمش .

مسجد جامعی در تشییع پیکر حسین ابراهیمی الوند مترجم و نویسنده

دورتر «ب» را می بینم که با چهره ای آرام دارد به پرسش های خبرنگاران پاسخ می دهد . چهره اش با وقتی که داشت از توی قاب آینه نگاهم می کرد ، هیچ فرقی ندارد .

دلم می خواهد بروم کشیده ای به صورت «ب» بزنم که چرا بهم نگفته بود این پدری که حالا نیمه جان توی خانه افتاده و پسرش هر روز دنبال دارو و کپسول اکسیژن اش است ، همان مترجم سال های نوجوانی و کانون است : « حسین ابراهیمی الوند » که یادم می آید چه قدر هم تاکید داشت که الوند آخر فامیلی اش به کسر الف است و نه به فتح آن !

توی گلویم گلوله شده ؛ نمی دانم به خاطر «ب» آمده ام ، یا به خاطر پدرش ، یا به خاطر خودم ! بیشتر فکر کنم به خاطر خودم است ، که تکه ای از نوجوانی ام ، تکه ای از سال های شیرین مربی کانون پرورش فکری بودنم را پیچیده اند لای ترمه ، که ساعتی دیگر زیر خروارها خاک دفنش کنند . یاد مینی بوس کانون افتاده ام که مرا و بچه ها را می برد به جشنواره ی کتاب کودک ، تا مترجمی را ببینند که همیشه اول حرف هایش را با این جمله آغاز می کرد : « من حسین ابراهیمی الوند ( به کسر الف ) هستم ! » یاد مرکز شماره ی ۲۰ افتاده ام که برای روز جشن پایان تابستانش ، آقای ابراهیمی را دعوت کرده بودیم ... یاد تمام لحظه هایی افتاده ام که کتاب به دست ، با ناامیدی می کوشیدم شیطنت بچه ها را پشت میزهای سفید کانون آرام کنم ...

شاید دلم می خواست «ب» نگاهش به من می افتاد تا من هم - به تسلیت - سری برایش تکان بدهم . با این حال ، تا حس می کنم نگاهش دارد به سویی که من ایستاده ام برمی گردد ، سرم را می دزدم که مرا نبیند ...

توی گلویم گلوله شده . تکه ای از کودک بودن هایم را پیچیده اند لای ترمه و برایش الرحمن گذاشته اند .مسجد جامعی رفته آن بالا و دارد حرف می زند . من به تکه ی ترمه پوش سال های دورم فکر می کنم ، که توی ۱۵ سال فعالیت مترجمی ، حدود صد کتاب ترجمه و چاپ کرده است . می شود سالی ۷ کتاب . فکر می کنم به این که چند تا از آدم هایی که اینجا ایستاده اند ، اصلا سالی ۷ کتاب خوانده اند !
فکر می کنم به ...

**
مادرم زنگ می زند : « شلوغ بود ؟ » لحنش گرفته است . انگار می داند که الان من می گویم : « نه چندان . مگر بازیگر سینما بود که شلوغ بشود ؟! »


پی نوشت : فکر نمی کردم مرگ یک مترجم - یا به هر حال نویسنده - این قدر رویم اثر بگذارد ... فکر کردن بهش خیلی سخت است :(

   + غزل کریمی - ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٧/٥

هیچ کدام ، آنها نیستیم

سلام ...
من دیگر آن دختر ۱۹ ساله ی پر شر و شور نیستم که انسیه با صدای شاد کشداری از پشت شمشادهای دانشکده صدایش بزند : غزل ... من که هیچ ! هیچ کدام از بچه ها هم دیگر آن بچه های هجده تا بیست ساله ای نیستند که با رتبه های دو و سه رقمی آمده بودند نشسته بودند سر کلاس های رشته ای که ... توی دانشکده ای که ... توی دانشگاهی که ...
صدیقه را یادم می آید که وقتی جواب های نیمه متمرکز آمد و معلوم شد گرافیک قبول نشده ، آن همه سر کارگاه حجم سازی اشک ریخت ... و خودم را یادم می آید که قبول نشده بودم و گریه هم نمی کردم و صدیقه را دلداری می دادم ؛ با این که تنها به عشق گرافیک کنکور داده بودم ... اما انگار آن روزها فکر می کردم توی همین رشته هم می شود خیلی چیزها یاد گرفت ... و انگار تازه آن روزها بود که کشف کرده بودم غیر از تصویر سازی ، سفال گری هم می تواند مرا مسحور خودش بکند ...
حالا صدیقه رفته و دارد توی یک دفتر خدمات مخابراتی کار می کند ! صدیقه ای که چند بار شاگرد اول شد ...
مریم را یادم می آید که عشق طراحی لباس داشت و قبول نشده بود ... که بعدش سفال را دوست داشت و گرایشش تشکیل نشد و مثل من نبود که صبر کند با ورودی های بعدی گرایش تعیین کند ... که بعدش حالش از چوب به هم بخورد و پایان نامه اش را فلز بردارد ... که تازه طرح هایش را هم بدهد من برایش بکشم ...
حالا مریم آخر این هفته عروسی می کند و می رود دبی ... شاید آنجا بتواند طراح مد خوبی بشود ...
فاخته را یادم می آید که حالا نشسته توی خانه اش و با پول های شوهرش کیف می کند ... سارا را که پنجشنبه ای عروسی ش بود و معلوم نیست بالاخره کی می خواهد از کارگاه اجاره ای ش پول دربیاورد ... نیشتمان را که بالاخره رفت ولایت خودش و حالا بین کردها گیر افتاده و نمی تواند از جایش جم بخورد - نیشتمان عزیزم که شنیع ترین شیطنت ها از جلد او بلند می شد - ... فاطمه را که پول تهران ماندن نداشت و برگشت خوزستان که آیا در آن شهر کوچک بتواند کاری پیدا کند یا نه ... خیلی های دیگر را که یا مشغول فسیل شدن در خانه هایشان هستند ؛ یا مشغول فسیل شدن در شغل های بی ربطشان ...
خودم را ... خودم را که این طوری شده ام ... و پنجشنبه ای با مدیر گروه سابق سر یک میز نشسته بودیم و داشتیم رقص صدیقه و کیوان را نگاه می کردیم ؛ رقص سارا و حامد را ؛ فاخته و هاشم را که نمی رقصیدند ؛ زینب و امین را که ... و خانم سهرابی که ازم پرسید : چه کار کردی بالاخره ؟ و من که خندیدم ... خندیدم و دوست هام را نگاه کردم که هر کدام شوهری دارند و لیسانسی و شغل بی ربطی ... خندیدم و مدیر گروه سابقم را نگاه کردم که نمی دانم بالاخره فهمید که چرا درس را رها کردم یا نه ! خندیدم و گفتم : هیچ کار ! فقط بعد از ول کردن دانشگاه دو تا نمایشگاه برگزار کردم ... خندیدم و پیش خودم گفتم : نه شوهر دارم ؛ نه لیسانس ؛ نه کار بی ربط و با ربط ؛ فقط دو تا نمایشگاه برگزار کردم و بعدش هم چسبیدم به پول درآوردن های مقطعی و خرج کردنشان در سفرهای دلچسب ... و مدیر گروه سابقم که نمی دانم فهمید چرا من نمایشگاه برگزار کرده ام و بقیه نه ؛ بقیه به جز سارا که با هم نمایشگاه داشتیم ؛ لبخند زد و درد سر سازترین دختر دانشکده را نگاه کرد که با لباس بلند زرشکی و طلایی و کلاه حصیری نشسته کنارش و دارد رقص دوستش را در لباس عروسی نگاه می کند ...


پی نوشت : یک سی دی تازه خریده ام به نام « سُرمه » که موسیقی تلفیقی گیتار و عود است با کمی پیانو و فلوت ریکوردر ... که خیلی خوب است و یک جاهایی ش ملودی کاملن ایرانی دارد و یک جاهایی ش ملودی کاملن اروپایی ... که باز هم خیلی خوب است !

   + غزل کریمی - ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٢٢

این « تو » آن « تویی » نیست که فکر می کنی ! تعمیمش بده به همه ی دوست هات فقط .

سلام ...
می روی تک و تنها روی آن میز بلند وسط می نشینی و سینی نان و سیر و پیاز حلقه ای و دلستر را می گذاری جلوت ، و به میز کنار آکواریوم نگاه میکنی که دیگر جای تو نیست ؛ جای تو نیست چون آکواریوم خالی شده . ماهی هایش معلوم نیست توی کدام غروب تنهایی یک دفعه زده به سرشان که بمیرند !
زل زده بودم به آکواریوم توی پله ها و تو را فراموش کرده بودم - تو را که نه ، سایه ات را - زل زده بودم و داشتم ماهی های راه راه و رنگی را نگاه می کردم که تو پرسیده بودی : خیلی ماهی دوست داری ، نه ؟ نگاهت کردم . لابد آن موقع داشتی به لحظه ای فکر می کردی که بلافاصله بعد از گفتن « دوستت دارم » پریده بودم  آب تنگ ماهی را عوض کرده بودم . راستش ماهی را و تو را یک اندازه دوست دارم عزیزم ! چون هر دویتان خیلی راحت از دست آدم لیز می خورید !
نان و سیرهای بوفالو دیگر مثل سابق نیستند . این بار دوست نداشتم ! نمی دانم ایراد از بغض توی گلوی من بود یا از سبزی و نمی دانم چه چیزهای دیگر اضافه شده به نان و سیر .
یادم می آید می گفتی می خواهی کمش کنی و من نگران نگاهت می کردم که : امیدوارم . و تو خیره می شدی به دور که : امیدواری !
حالا که نگاه می کنم می بینم هیچ تلاشی نکرده ای برای کم شدنش . غرق شده ای و داری هی پایین تر می روی و نمی دانم شاید خودت هم خبر داری از این وضع . شاید هم خیلی بهتر از من ! اما این را اگر نگویم بغض توی گلویم گیر می کند و دیگر نمی توانم هیچ نان و سیری را قورت بدهم : داری تمام می شوی همین روزها ! ناامیدم کرده ای و دیگر هیچ انتظاری ازت ندارم . هیچ انتظاری از تو برای خودت !
حالا تمام چهاراه ولیعصر پیاده راه تنهایی خودم است : خود خودم ! و نان و سیرهای بوفالو دیگر نه مثل سابق است ، نه مثل سابق خواهد شد ! چه تنهایی بخورمشان ، چه با تو !
دارم کم می آورم از دوستی با تو ، که خودت را غرق کرده ای . خودت را پرت کرده ای توی چاهی - که نامش را هر چه می خواهی بگذار - خودت را فراموش کرده ای توی یک شیرینی قشنگ که یک روز می رسی و می بینی تمام تو را از تو گرفته و یک پوسته ی شکرک زده ازت گذاشته روی زمین . گذاشته روی زمین که بایستی و با پوزخند نگاهش کنی !
ناامید شده ام : از تو ، از نان و سر ، از آکواریوم ، از ماهی ، از بودن ، از خودم ، از خودم که هیچ نمی فهمم ... از خودم که ...
رستوران تا اطلاع ثانوی تعطیل است !

   + غزل کریمی - ٥:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱/٢٠

دختری با گوشواره ی مروارید

سلام ...
اصلن خاصیت قندون اینه که بشکنه دیگه !
وقتی سالمه ، حواست نیست بهش !

پی نوشت : یک دوستی دارم ، که زیاد قندون می شکنه . دلم براش تنگه . برای چشمای روشنش که هم پر از مهربونیه ، هم کلی آدمو می ترسونه ... امیدوارم این قدر قندوناش زیاد باشن که هر چی هم تند تند شکستن ، نی نی جانم ککش هم نگزه !

   + غزل کریمی - ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱/٩

قصه ی ما و آن روزبه !

سلام ...
البته خیلی رو می خواهد که بعد از چهار ماه و نیم ، بیایی و کادوی تولد به کسی بدهی ! کاری که فقط ممکن است از این عنصر بر بیاید !

البته خیلی مزه می دهد که بعد از چهار ماه و نیم ، بروی و کادوی تولد از کسی بگیری . مخصوصن که کادویش کتاب و سی دی باشد و بوی پیتزا و این ها هم بدهد !

نمی دونم چرا نمی تونم هایپر لینک بدم ): منظور از این عنصر ، ایشان بودند : http://www.roozmir.blogspot.com

   + غزل کریمی - ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/٢٤

اخطاریه ی رسمی

سلام ...
از : غزل بدبخت بی نوا
به : همه ( دوست و دشمن )
پیرو مذاکرات قبلی ، خواهش مند است از هرگونه دعوت و پرزنت بنده به انواع و اقسام نت ورک های جدید و قدیمی خودداری فرمایید . در غیر این صورت با شما برخورد خواهد شد !
لازم به ذکر است ( برای هزارمین بار ) بنده هیچ علاقه ای به پولدار شدن ندارم ! 

پی نوشت : ای کاش باورمان می شد علایق ناب شخصی هر کسی ، بهترین ثروت اوست . ای کاش دوستان و دشمنان بگذارند من همین طوری توی کتاب هایم ، سی دی هایم ، فیلم هایم و ... و ... و ... بپلکم !

پی نوشت ۲ : باخت بسی فضاحت آمیز آرژانتین را به حضرت رود راوی تسلیت عرض می کنم . ان شاالله که تیمشان در بازی های رسمی و مهم جبران کند تا فشار خون دوستان بی خود بالا نزند .... آآآآآمین !

   + غزل کریمی - ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٦/۱٢

برای « ب »

سلام ...
مرا به وسوسه ی خیس و دور جاده ببخش
مرا به سختی این ماجرای ساده ببخش*

فقط تو می توانستی آن طور بی رحمانه باهام حرف بزنی . و من به این بی رحمی احتیاج داشتم .
اما راستش ، من یک پیاده ام که وسط این جاده ایستاده و دلش نمی خواهد سوار هیچ ماشینی بشود . منتظر است تا آن پیاده ی دیگر بیاید و با هم انتهای جاده را قدم بزنند .
گفتی ؛ گفتی ؛ و من شنیدم و سخت بود و خوب بود و همه را می دانستم شاید . اما مرا ببخش اگر نمی خواهم برگردم . نمی خواهم سوار شوم . نمی خواهم بنشینم . مرا ببخش اگر وسوسه ی ایستادن تمام مرا پر کرده .
برنمی گردد ؛ سوار نمی شود ؛ نمی نشیند ؛ می دانم او هم ایستاده فقط ! اما توی یک جاده ی دیگر ، که نمی دانم چه قدر از جاده ی من دور است . آن ایستاده ی دیگر را هم ببخش . ببخش به خاطر وسوسه ی خیس جاده ی خودش که تا تمامش را نگاه نکند ، برنمی گردد .
من ایستاده ام و افق برایم خیلی دور از دست است ؛ اما هست .
و چه خوب که تو هستی و آن ایستاده ی دیگر ... که ذات « بودن » مقدس است .
و چه خوب که من هستم و با تمام سختی اش ، جاده ای دارم و ایستاده ای و جاده ی دیگری - هر دو بی انتها - و افقی که شاید روزی دو تا ایستاده ی موازی را به هم برساند !

* از حمید سهرابی

   + غزل کریمی - ۸:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٦/۱٠

برای یک دوست ...

سلام ...
نیمه شب است و من خسته از سردردی که تمام روز را برایم جهنم کرد ، سردردی که حتا با هدیه ی حامد ( رفتن به کنسرت موسیقی ) و حتا چند تا استامینوفن کدیین و خوابیدن و فشار دادن دو دست روی سرم و دیدن حامد و یکتا و ایمان و یک عالمه بچه های خوب دیگه هم خوب نشد ...

و چشم هام که هی پر و خالی می شوند . و اختیار که دست من نیست . و دلم که برای یک نفر که این روزها خیلی خسته است گرفته . و دست هام که هیچ کاری ازشان برنمی آید . و خودم که از دستش - خود خودم را می گویم - خیلی عصبانی ام چون انگار حضورش آن یک نفر را بیشتر خسته می کند ...
خیلی برایش احترام قایلم ؛ آن قدر که چشم هام برایش پر و خالی بشوند و آن قدر که بخواهم خوب ترین آدم دنیا باشم تا مبادا آسیبی بهش برسد / برسانم !
نیمه شب است ؛ و من که خسته از سردردی فجیع ، نشسته ام پشت کامپیوتر و این واژه ها را نه به اختیار خودم تایپ می کنم .
نیمه شب است ؛ و انگار تمام ابرهای عالم توی دل من شب زنده داری به پا کرده اند !
نیمه شب است ؛ و من به یک نفر دارم فکر می کنم که گفته بود اگر گریه کنم ... اگر ...
نیمه شب است و من آرام به خودم ، و به تمام خسته گی های یک نفر آدم مهم و قابل احترام - و احتمالن دوست داشتنی - شب به خیر می گویم و چراغ اتاق را روشن می گذارم تا ابرها دلشان نگیرد که دوباره بارش را از سر بگیرند .

و من ... با سلامی دوباره به آفتاب ، می روم که خواب های قشنگ ببینم ؛ به خاطر آن یک نفر ! آخر خودش گفت : دل به دل ... !

پی نوشت : سردرد عزیز بنده هیچ ربطی به آن یک نفر و هزاران یک نفر دیگر نداشت ! خودش سرخود آمد که بعد از یک بیماری چند روزه ، امروز را هم به کامم زهر کند ! نمی دانم چرا لازم دیدم توضیحی ...

پی نوشت ۲ : شب به خیر ؛ شب به خیر همه ی خسته هایی که صبح های زود پا می شین و شب های دیر می خوابین ...

   + غزل کریمی - ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٥/۱٢

برای تویی که بزرگ شدی ):

سلام ...
امشب که باهات حرف زدم ، دوری به وجود اومده بینمون رو بیشتر حس کردم . وقتی داشتم بهت می گفتم : هی ! مبارک باشه گذشت ربع قرن از زندگی ت ؛ خودم حالیم نبود که دارم چه قبر قشنگی برای خاطره های مشترکمون می کنم ... برای خاطره های دو تا دختر کوچک ؛ که حالا یکی شون بزرگ شده و یزرگ شدنش رو در وجود یه مرد کرمانشاهی - یه جوون به نظر تو شایسته برای ازدواج - دیده ... یکی شون که بزرگ شده و بزرگ شدنش رو در گوش دادن به حرف نامزدش برای نیومدن به اینترنت و حتا چک میل نکردن دیده ! بزرگ شدنش رو در بستن بقچه ش برای سفر به کیلومترها اون طرف تر دیده ... بزرگ شدنش رو در خیلی چیزا دیده که عمرن به فکر اون یکی دختره - که من ، من هنوز کودک - می رسیده !

می دونم دیگه این جا رو نمی خونی . و این یه کم برای من ناراحت کننده س - که وبلاگ نوشتن رو با تو شناختم - اما راستش باید می نوشتم . باید این ناگزیر رو می نوشتم که توی این دنیا ، شاید فقط منم که هیچ وقت هیچ وقت دهم مرداد رو فراموش نمی کنم ، که تولد تو اه - تویی که حالا این همه بزرگ شدی - و این عدم فراموشی هم فقط یه دلیل مسخره داره : من تنها آدم دور و برت هستم که دقیقن چهار هفته بعد از تو به دنیا اومده . و چهار هفته ی دیگه ، همین احساس مزخرف تو رو در مورد تموم شدن بیست و پنج سالگی ش و گذشت ربع قرن از زندگی ش داره لابد !!

سفرت از کودکی به بزرگ سالی ، خوش  باشه ! من که فعلن جام راحته حتا اگه هزار تا از این ربع قرن ها از عمرم بگذره ، تنها چیزی که دلم می خواد هم چنان حفظش کنم کودک بودنه ... کودک ماندن !

پی نوشت : هی رفیق ! من علاوه بر این که تازگیا به مبل هامون عشق می ورزم ، باید بگم که از دیشب تا حالا علاقه ی عجیبی هم به قوری چای سازمون پیدا کردم !! گفتن نداره که ! خودت دلیلشو بهتر از من می دونی عزیزم !  

پی نوشت ۲ : از مهدی قاسمی

   + غزل کریمی - ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٥/۱٠

پرسش تخصصی !

سلام ...

عزیزم ! هری پاتر خیلی دوس داری که منو شبیه هری پاتر می بینی ؟!

   + غزل کریمی - ٩:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٤/٢۳

قدیم ترها هم که می نوشتم / برای این روزها که دستم به نوشتن نمی رود !

از یک وبلاگ قدیمی خودم که قدیم ها بود ..
 
پنجشنبه، 14 اسفند، 1382
نامه ی ششم ...

سلام !

این یکی رو برای تو نمی نویسم ! برای تو که نه دوستم داری و نه دوستم نداری ! برای تو که حتی به این موضوع فکر نمی کنی که من دوست داشتنی هستم یا نه ! تو در تمام این بازه ی زمانی لعنتی ( که همه ش هم به پایانش فکر می کنی ) فقط به این موضوع فکر می کردی و می کنی که هر چه بیشتر منو احمق کنی ... منو عاشق کنی ... و اون وقت خودت بری و بالای یه کوه وایستی و به من نگاه کنی و سرمست بشی از ذلتم ! نه ! این یکی رو برای تو نمی نویسم ! ...

این یکی رو برای سیم آخر می نویسم ... برای سیم آخر که دو سال پیش همین روزها روی ماسه‌های ساحل نوشهر بهم گفت : تو از اونایی هستی که آدم فکر می کنه همیشه تنها می مونن ! نه به خاطر این که نمی شه دوستش داشت ؛ بر عکس چون خیلی هم دوست داشنتنی است !

و حالا من یادم رفته بود که اون این حرفا رو به من گفته بود ... اما وقتی توی وبلاگش اینا رو نوشت ، یادم اومد ... یادم اومد که اون موقع فقط سکوت کردم ... حرفی نداشتم که بگم . ولی الان می خوام جوابشو بدم :

نه بابا ! من که فکر نمی کنم خیلی هم این حرف شما کاملن درست باشه ! خودم که فکر می کنم این تنهایی یه دلیل دیگه داره : شازده کوچولو رو که خوندین ؟ روباهه رو یادتونه ؟ یه دفعه زد به سرش و عاشق شد ... اهلی مسافر کوچولو شده بود ( مسافرکوچولو اهلیش کرده بود ) آخرش مسافرکوچولو رفت به سیاره ی خودش تا بره پیش گل سرخ ( که مسافر کوچولو رو اهلی کرده بود ) ... آخرش روباهه تنها موند ... می دونین ! من اون روباهه ام !

   + غزل کریمی - ٧:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٤/۱٦

یک شب ...

سلام ...

چه قدر آقاهه مهربون بود ، وقتی ما رو داشت نگاه می کرد که که داشتیم با اون چوب خنده دارها ، تیکه های ماهی هشت پا و ترشی خوش مزه ی ژاپنی رو نوش جون می کردیم ! طفلی همه ش نگران بود بدمون اومده باشه ؛ هی سس های جور واجور میاورد تا چاشنی کنیم .

بیست و شیش هزار تومن اصلن هم پول زیادی نیست واسه یک ساعت تیریپ ژاپنی !

* کویر که رفتم ، شاید نزدیک ترم باشی .
** بهش نگفتم . ولی شاید درست نبود تو این موقعیت من ، این قدر ازش حرف می زد ...

   + غزل کریمی - ۱:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۳/٤

وقتی دوستی از کلماتت بالا می رود ...

سلام ...

اینو یه دوست ـ که خدا می دونه چه قدر برام دوست با ارزشیه ـ یه روز که اوضاعم قاتی پاتی بود واسه م نوشته بود . تازه از توی خرت و پرت های کامپیوترم کشیدمش بیرون ...

http://bb.domaindlx.com/qazal60/baraye%20to.jpg

راستش ، الان یادم نیست اون موقع دقیقن چه مرگم بود ! مهم اینه که دیدن این یادداشت ...

ازت ممنونم رفیق ... هزار تا ... هنوز و همیشه !

   + غزل کریمی - ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱/۱٩

دوباره از ...

سرنوشت : یک شب دلی به بند جنونم کشید و رفت ...

خودنوشت : می نویسم ؛ بعدن ...

پی نوشت : ایمان برام آفیده بود که : غزل بانو چرا این قدر بی حوصله ای ؟
جوابیه :
بازارچه ی خیریه ی شیرخوارگاه آمنه . بالاتر از میدان ونک . نرسیده به میرداماد
تا ۲۹ اسفند . ساعت ۹ تا ۲۱
غرفه ی من : انتهای راهروی اول . سمت راست . لوازم فانتزی

   + غزل کریمی - ۳:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱٢/٢٠

۰

... چشم هایش ...

پی نوشت : و بدا به حال آنان که این روزها کنکور فوق دارند ... و آنان از زیان کارانند ...

   + غزل کریمی - ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱٢/۱٠