داستانی ...

 

سلام

...

خوشحالم ! خوشحالم که از مخمصمه ای که نمی دونستم بیرون اومدم ... بیرون کشیده شدم ... بیرون آوردی م ... یا هر چی

!

اعتماد به نفسم - چه کم ، چه زیاد - داشت از دست می رفت . خودم فهمیده بودم . اما موقعی محکم خورد تو کله م که برگشتم خونه ی ناهید اینا و دیدم نمی تونم حتا یه تیکه ظرف بشورم . یه هویج رنده کنم . لب تاپو بلند کنم ببرم اون اتاق . یا هر چی ! همه ش می ترسیدم از دستم بیفته . همه ش می ترسیدم یه خراب کاری کنم . از بس تو گفته بودی ... از بس خیال کرده بودم بی عرضه ام

!

چی کار داشتی می کردی با من ؟ چی کار می خواستی بکنی عزیز دل من ؟ عزیز دل من که الانشم به خودم حق می دم دوستت داشته باشم ؛ و هم حق می دم که نبخشمت . نبخشمت ؛ مبادا که دوباره ... دوباره

...

پی نوشت : به بچه ها گفتم : تو این یه ماه این همه بلا سرم اومد تو این مملکت چکمه ای ، این آخری رو ولی می ذارم به حساب رفع بلا ! حالام که چار روز گذشته ، بیشتر حساب کار دستم می آد که رفع بلا بوده حتمن

!

خدایا ... شکرت

 

   + غزل کریمی - ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٧/٧

داستان آن دختری که اشتباه فکر می کرد

سلام ...
همیشه فکر می کردم یکی باید بیاد و منو نجات بده . منو خوب کنه . یکی که دکترم باشه ...
همیشه فکر می کردم یکی رو که داشته باشم ، دیگه خوب خوبم !
همیشه فکر می کردم ( بی اون که خودم دقیقن بدونم ) اونی که می خوام برام باشه ، یه جور دکتره ! نه یه جور همدل !
............
اشتباه می کردم ! به همین سادگی ؛ به همین سختی !

   + غزل کریمی - ۱:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٦/۱۱