داستان هایی در حوالی آشپزخانه و دزد و درس

سلام ...
یکم : فقط سلام !

دوم : بهار امسال ، یک بهار معمولی بود برام . شروعش را می گویم دست کم ! و این خوب بود ! راستش خسته شده بودم از آن همه بهارهای پر از امیدهای عاشقانه ، پر از ترس های عاشقانه ، پر از اندوه های عاشقانه . خسته شده بودم از تمام آن " این بهار که بیاید ... " ها ! حالا تنها - ترس که نه - نگرانی ام ، امتحان دوم اردی بهشت است که می روم خانه ی مینو و با هم درس می خوانیم و می گوییم و می خندیم و از هم غلط می گیریم و به هم امید می دهیم . حالا تنها " ای کاش " م این است که : کاشکی من هم مثل مینو سخت کوش و با دقت بشوم !

سوم : تبلیغ بانک ملت ! با ایده ای جالب که بعید می دانم از جایی سرقت نشده باشد !
آقاهه می رود بانک و حساب باز می کند . برمی گردد طرف ماشینش که پیکان است و روکش ماشین را که بر می دارد می بینیم در واقع روکش ماشین پیکان بوده و زیر آن یک سمند مخفی شده ! صحنه ی بعد ، خانمه با بچه هایش توی آشپزخانه است و روکش وسایل قدیمی را بر می دارد و می بینیم که زیر روکش ها ، لباس شویی و یخچال نو مخفی شده ! صحنه ی بعد ، آقاهه دارد به خانه اش که قدیمی است نگاه می کند و یک دفعه روکش خانه کنار می رود و یک خانه ی نوساز نمایان می شود ! و در این میان گوینده هی تبلیغ بانک ملت را می کند که : همه ی این ها با افتتاح حساب در این بانک امکان پذیر است !
کی بود مینو ؟ کی بود که بهت می گفتم : این که زن های ما علاقه ای به خانه دار شدن و ماشین دار شدن ندارند و به چیزهای کوچک مثل لباس و وسایل خانه دل می بندند ، صرفن ربطی به ذات " زن بودن " ندارد . به چیزهای دیگری هم ربط دارد . مثلن : تبلیغات تلویزیونی !

چهارم : آقای مهران مدیری ! شما کفر مرا در می آورید ! اصلن دلیلی ندارد که چون امسال مرد دو هزار چهره تان می تواند مرا کمی - فقط کمی - بخنداند ، این را نگویم که کفر مرا در می آورید ! خجالت نمی کشید ؟ این چه وضعش است ؟ که من هی به مامان بگویم : این آهنگ تیتراژ پایانی عجب آهنگی ست و نمی دانم سازنده اش کیست و چه قدر به نطرم آشنا می آید و من هی باهاش ادای والس رقصیدن را در بیاورم و هی نگاه کنم به اسامی تیتراژ و خبری از نام آهنگساز نباشد !
که بعد ، پریروزها که دارم توی اینترنت چرخ می زنم ، به اینجا برسم که :
لوریس چکناوریان نسبت به استفاده بدون اجازه از یکی از آثارش در تیتراژ پایانی سریال مرد دو هزار چهره اعتراض کرد.
چکناوریان گفت : متاسفانه بار دیگر صدا و سیما بدون اطلاع و آگاهی و حتی بدون ذکر نام آهنگساز اثر او را در برنامه ای پخش کرد.
این آهنگساز در ادامه گفت : چند شب پیش به طور اتفاقی سریال مرد دو هزار چهره کار آقای مهران مدیری را از شبکه سوم می دیدم که درتیتراژانتهایی، "والس سوییت آرارات " را پخش می کرد.
وی در پایان گفت : برای پیگیری موضوع با صدا و سیما تماس گرفتم اما پاسخ درستی نگرفتم ؛امیدوارم مسئولان این رسانه ملی به این موضوع رسیدگی کنند.

منبع : http://www.cinemaema.com/module-pagesetter-viewpub-tid-26-pid-502.html

پنجم : این فردوسی پور عجب مارمولکی ست ها ! دیدید دیشب چطور می خواست دایی را در عین مقصر بودن ، مظلوم هم جلوه بدهد ؟ آدم نمی دانست بشکن بزند یا فحش بدهد یا گریه کند !

ششم : عید شما هم مبارک !

 

پی نوشت : این دوستم ( http://serebrovna.blogfa.com ) می گفت که مهران خان مدیری از دیشب این قضیه که اسم چکناواریان رو ننوشته رو درست کرده ! ... مردک !

   + غزل کریمی - ٤:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱/۱۳

داستان بی داستان !

سلام ...

بوی اسکناس تا نخورده ی لای کتاب ...

نوروز نزدیکه .

هشت مارس نزدیک تر !

کسی یادش هست ؟!

   + غزل کریمی - ۱:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۱٦

داستان آن زن و شوهرهای خیانت کار

سلام ...

تلویزیون داره یکی از همون سریال های مزخرف همیشگی ش رو نشون می ده . همین سریال " روز حسرت " رو می گم . قضیه مال قسمت های اون هفته شه که فریده رفته بود پیش معصومه و دو تا هوو نشسته بودن با هم حرف می زدن ...
القصه !
حالا ما نشستیم سر سفره خونه ی آبجی مون و داریم شام می خوریم . با مامان و نوه ها و اینا ...
این وسط شوهر آبجی مون - که خیلی خوشش می آد پا تو کفش ما کنه و چرت و پرت بپرونه - در می آد که : تو رو خدا ببین ! فقط تو ایران این جوریه ها ! هی زن ها حسادت می کنن به هم ! تو کل دنیا قضیه ی رابطه با زن دیگه ای حل شده س !!
خطابش کاملن به منه - به من که حدودن شیش ماه  ، بلکم بیشتره که به جز سلام چیزی به هم نگفتیم -
بدون این که به طرفش برگردم ، می گم : خب آره ! تو کل دنیا اگه زن یا مرد هر کدومشون معشوق یا معشوقه بخوان ، می رن می گیرن ؛ ولی تو ایران زن اگه معشوق بخواد سنگسارش می کنن و مرد اگه معشوقه بخواد ، می ره قانونیش می کنه !

به من چه که آبجی مون یا مامان یا بچه چی جوری من یا شوهر آبجی مون رو نیگا می کنن !
لعنتی !


پی نوشت : حالا خوبه این شوهر آبجی مون تا جایی که از وجناتش پیداس ، عمرن ... ش رو داشته باشه که بره دنبال زن دیگه ای ! هر کی ندونه فکر می کنه این یارو چه ...ایه ! با این طرز کلامش !

   + غزل کریمی - ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٦/٢٩

داستان آن زنانی که روزشان در ایران ، جهانی نبود !

سلام ...
به همین سادگی : 8 مارس شد ! روز جهانی زن مبارک !
روز جهانی زن بر زنان و مردان ایران ، که انگار تنها در این کشور است که گرامی داشته نمی شود - مبارک ...
روز جهانی زن بر زنان و مردانی که زنان را جهانی پر از آزادی و شادی و توانایی می دانند مبارک ...
روز جهانی زن بر زنان و مردانی که زنان را جهانی سرشار از نیاز و کوچکی و بدبختی می دانند هم مبارک !!

 

   + غزل کریمی - ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٢/۱۸

داستان آن زنانی که وضعیتشان سفید بود

سلام ...
این یک کامنته ... برای یه دوست خوب که حتا خودشم نمی دونه که چه قدر برام عزیزه ... و محترم ... و دوست ... دوست ... امیدوارم هیچ وقت هم ندونه ! جدی می گم !

مرسی از مهمونی آبی غیر منتظره ت ... دلم می خواست بگم : شب یک ساعته ی خوبی بود ... اما نمی ...
..........
اینم از نفهمی های منه ! ولی من مدتیه تبدیل به یه موجودی شده م که مجهول الهویه س ! و الان حتا اگه بهم بگن کل زندگی ت دود شد رفت هوا ... بگن تمام عزیزانت رو از دست دادی ... بگن اصلن خانوم جان ! هر چیز مقدسی که تا حالا برات وجود داشته و بهش اعتقاد داشتی ، همه کشک و پشم بوده ، به هیچ جام برنمی خوره ! می فهمی ؟ اون قدر حوادث غیر منتظره - بد ، خوب - تو زندگی رو سرم آوار شده که دیگه هیچ اتفاقی برام اعتبار غیر منتظرگی رو نداره ! من منتظرم ... منتظر هر چیزی !
اینه که وختی تو رو می بینم که اون قدر ناراحت و شوکه ای ، می شینم مثل گاو نیگات می کنم ... مثل یه گاو مهربون ...
امیدوارم هر چه قدر دلت خواسته ، بهم فحش داده باشی ! چون دلم خنک می شه ! دلم خنک می شه که یکی هست برای این بی تفاوتی م چند تا فحش بهم بکشه !
هر چند ... از تو ... !
هوم ...
شبت به خیر ... شبت فقط !
شبمون که چند ساله هست و معلوم نیست چه قدر دیگه باشه ...


پی نوشت : ماهنامه ی زنان توقیف شد :
 http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8611080537

پی نوشت ۲ : دلم برای وضعیت سفیدمون می سوزه !

   + غزل کریمی - ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/٩

داستان آن زنی که به زیر بغلش کرم موبر می زد

سلام ...
یکم : آه من پرواز می خواهد دلم
           ای خدا این دست ها را بال کن
           ای خدای بال ها ، پروازها
           لا اقل یک شب مرا خوش حال کن !
                                                        ناصر کشاورز / از کتاب " چکه ای آواز تکه ای مهتاب "

دوم : تجربه ی خوندن کتاب های کودکان و نوجوانان ، برای من همیشه تجربه ای شیرینه . گاه دوباره خوانی کتاب هایی که زمانی – مثلن پانزده سال پیش – خونده مشون و گاه خوندن کتاب هایی که در زمان نوجوانی از قلم انداخته بودمشون یا که اون موقع هنوز منتشر نشده بودند .
سه گانه ی " کوه های سفید " ، " شهر طلا و سرب " و " برکه ی آتش " که جان کریستوفر نوشته شون هم از اون تجربه های ناب بود که این روز تاسوعایی قسمتم شد !
اجر مترجمای کتاب ، که حدود سی و پنج سال پیش  زحمتشو کشیده ن ، با ... !
* عجیب با این " ویل " – قهرمان اول داستان - هم ذات پنداری کردم من ! یک آدم عجول سر به هوا – و گاهی سر در گم – که خیلی اشتباه می کنه و همیشه تلاش می کنه که اشتباهات گذشته را تکرار نکنه و عاشق ماجراجوییه و در عین حال در انزوای خاص خود به سر می بره . فقط این که من مثل اون همیشه خوش شانس نیستم و یکی دیگه این که مثل اون به مسایل علمی بی علاقه نیستم !

سوم : ................

چهارم : دسته کلیدم شده عین دسته کلید دزدا ! خوب که نگاه می کنم می بینم کلی کلید به درد نخور مونده رو دستم :
*کلید کمد دانشکده که مدت هاست به رحمت ایزدی پیوسته
*کلید کمد کانون صنایع دستی که اونم به رحمت ایزدی پیوسته
*کلید انبار مواد گروه صنایع دستی ( که از روش برای خودم یواشکی ساخته بودم ) و حالا قفلش عوض شده
*کلید قبلی قفل مغازه که دزد برد
*کلید اتاق کانون های دانشگاه که الان نمی دونم از اون اتاق چه استفاده ای می شه
*کلید کارگاه سفال دانشکده ( که از روی اون هم واسه خودم یواشکی ساخته بودم ) و الان فاز نمی دم ( اگه سری به دانشکده زدم ) حتا از پنجاه قدمی ش هم رد شم
...
خدایی نمی دونم چرا اینا رو نگه داشته م . شاید برام یه جور خاطره هستن . شاید هم فقط از روی تنبلی و فراموش کاریه که در نمی آرم بندازمشون دور !

پنجم : مامانم و خانوم برادرم نشسته بودن و از خاطرات زمان شاهشون می گفتن که از زن ها در تبلیغات تلویزیون چه جورهایی استفاده می شده :
* زن بیچاره رو برای تبلیغ یه جور کرم موبر لخت می آوردن جلوی تلویزیون و زنه که زیر بغلش از اون کرم ها زده بوده ، قر می داده و می گفته :
نتراش … نخراش … بوکو کوییک بزن به جاش !
مامانم و خانوم برادرم کلی برای اون زن ها متاسف بودن که این طوری ازشون استفاده ی ابزاری می شده .
من رفتم رو منبر که : من بیشتر برای زن هایی که هر شب توسط شوهراشون مورد استفاده ی ابزاری قرار می گیرن و خودشونم خبر ندارن که تبدیل به چه فاحشه ای شدن متاسفم !
مامانم و خانوم برادرم یه جوری نیگام کردن که انگار کفر گفته م …

ششم : معلم زبان ایتالیایی مون خودش هم ایتالیاییه . می خوام برای لکچر ( یا به ایتالیایی : lettura ) ای که دارم می نویسم ، از واژه ی " خوش تیپ " یا " خوش هیکل " استفاده کنم که معنی شو به ایتالیایی نمی دونم . از معلم می پرسم ؛ یه جور بدی نیگام می کنه و به فارسی می گه : حالا بعدن تو این کتاب می خونین . فعلن زوده معنی شو بهتون بگم ! بعد سرشو تکون می ده و زیر لب به ایتالیایی می گه : از حالا به چه چیزایی فکر می کنن !!
خیلی باحال بود ! انگاری که ازش خواسته بودم معنی یه فحش ناموسی رو به ایتالیایی بهم بگه !
زنیکه !

هفتم : من همچنان تنهام و همچنان : dance me to the end of love …

   + غزل کریمی - ٤:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/٢٩

به کجا چنین شتابان ؟

سلام ...
همشهری - چهاردهم دی :
پدر جنایتکاری که بعد از ربودن دختر هشت ساله اش از یک مراسم عروسی وی را به قتل رسانده بود ، در جریان بازجویی ها گفت : « دخترم را کشتم تا در آینده دچار فساد نشود ! »
وقتی تحقیقات پلیسی نشان داد دختر خردسال توسط پدرش در حمام خانه شان در اسلامشهر به قتل رسیده ، مرد جنایتکار دستیگر شد و تحت بازجویی قرار گرفت . وی با اعتراف به قتل دخترش گفت : « ۴ سال قبل از همسرم جدا شدم و در این مدت دخترم با او زندگی می کرد . از ۶ ماه قبل تصمیم به قتل نرگس گرفتم و به شیوه های مختلفی برای کشتن او فکر کردم تا این که سرانجام او را با خفه کردن به قتل رساندم ... دختر بچه ها فرشته هستند اما بعد از ۲۰ سالگی به فساد کشیده می شوند . بنا بر این من حق پدری ام را ادا کردم تا نگذارم در آینده دچار مشکل شود ! »
...
واقعیت دارد !
ولی دم خودش است . حتا اگر مادر دختر هم آن قدر آگاه باشد که بخواهد دمار از روزگار پدر کثیف در بیاورد ، در بدترین حالت این پدر عزیز اعدام نمی شود . چون اگر مادر بخواهد طرف قصاص شود ، باید نصف دیه را پرداخت کند !
گفتم بدترین حالت ، چون ممکن است وکیل این پدر شریف ! ادعای جنون آنی برای موکل خویش کند و کار تمام !!


پی نوشت : حالا که آن همه داد و بیداد کرده ام ، تا می رسند بهم سلام می کنند و احترام و اینها !
جواب سلامشان را خلاصه می دهم و توی دلم می گویم : زرشک !
حالا که فهمیده اند من هم می توانم مثل خودشان کولی بازی در بیاورم و دریده بازی ، حالا که فهمیده اند قدرتی دارم و می توانم روی حرفم بایستم و آن همه اراجیف که گفتند اشکم را درنیاورد ... حالا لابد در شان خودشان و من می دانند که بهم سلام کنند !
می گویم زرشک و باز هم : گور ... !

   + غزل کریمی - ۳:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/۱٤

بعد از روزها

سلام ...
خودم را می بینم که سی سال دیگر نشسته ام و دارم به سی سال پیش - دختری بیست و شش ساله - می اندیشم ؛ که چه قدر شیطان بود و از دیوار راست بالا می رفت و می افتاد و بلند می شد و می افتاد و توی این افتادن ها آن قدر شکسته بود که شده بود یک شکل دیگری که چند سال پیشش برایش گنگ می زد .
خود پنحاه و شش ساله ام را می بینم که شده یک تکه روح سرگردان - مثل تمام پنجاه و شش ساله ها - که می اندیشد پس اگر آن موقع این قدر شیطان و بی قرار بوده و آن قدر با هم سالانش فاصله داشته ، حالا چرا این قدر شده شبیه همه ی هم سالانش ؟
...
خودم را می بینم . خود حالایم را که در رفت و آمدهای بی تردیدش ، هر لحظه چیزهای تازه می بیند و هر لحظه از درون بزرگ تر می شود و از بیرون کوچک تر . خودم را که هر لحظه از بیست و شش سالگی بیشتر فاصله می گیرم و به بیست و دو سالگی ... هجده سالگی ... چهارده سالگی ... صفر سالگی نزدیک تر می شوم ...
چه می شود که یک دفعه می بینیم توی پنجاه و شش سالگی مان شبیه همه ی پنجاه و شش ساله ها هستیم ؛ نه کوچک تر ، نه بزرگ تر ؟!

خارج از متن :
به خودم : oh signorina ! venerdi hai l'esame ! studiare perfavore !!

به عکاس باشی : سفر آدم را عوض می کند . می کند یک جور تازه ای که فکر کنم خیلی هم حال و هوایش به آدم می چسبد ! برمی گردی ؛ و بعد می بینی که آن عکاس باشی ای که بوده ای دیگر نیستی . دیگر نمی گویی « خودم را خوب می شناسم » یا اگر هم بگویی تردید صدایت را می شکند ! برمی گردی ؛ و آن وقت می بینی که من هم آدم دیگری ام . حتا همه ی آن های دیگر هم آدم های دیگری اند . آدم های دیگری که اصلن تا به حال ندیدی شان و نمی شناسی شان و شاید تا آخر هم دیگر نشناسی شان ... چیزی برای فراموش کردن وجود ندارد وقتی برگردی ... سفر با آدم این کارها را می کند ! سفر از آن چیزهاست که مزه می دهد ...
به شکوفه ها ، به باران ، برسان سلام ما را !

پی نوشت : حتا اگر تمام دوستی ما در این خلاصه شود که من آلبوم راز نوی علیزاده را ازت بگیرم و تمام امروز را گوش دهم و زنده شوم از نوای جادویی ش ، حتا اگر تنها همین یک چشمه از تو برایم به یادگار بماند ، من تا سال ها ، شاید تا آخر عمر ، خودم را دوست تو می دانم و تو را دوست خودم . چرا که دوستی به همین چیزهای کوچک بند است ...

   + غزل کریمی - ۸:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٩/٢٠

ماشین بازی توی آشپزخانه ی کوچک

سلام ...
کلی مخ طرف رو خوردم تا بتونم بهش حالی کنم دخترت که دلش ماشین اسباب بازی می خواد ، چیز بدی نمی خواد . بد نیس غیر از جارو برقی و عروسک و قابلمه ، توپ و ماشین و تفنگ هم تو وسایلش پیدا شه !

خانومه ناباورانه نیگام می کرد . اومده بود و می پرسید ماشین باربی دارم یا نه ، که من براش رفتم رو منبر ! به خیال خودش می خواست حالا که دختره دلش ماشین می خواد ، دست کم براش ماشین باربی بخره که دخترونه باشه !

بهش گفتم : مگه دخترت بزرگ شد فقط قراره تو آشپزخونه باشه ؟ ینی نمی خواد ماشین بخره و پشت فرمون بشینه ؟! یا شایدم مثلن دلش خواس ورزشکار بشه ... فکر نمی کنین این اسباب بازیا هم لازمن ؟

خانومه ناباورانه نیگام می کرد . ولی فکر کنم ناباوریش بیشتر واسه خودش بود ، که چرا تا حالا به این موضوع فکر نکرده ...


پی نوشت : یاد خودم می افتم که تو اسباب بازیام هیچ اسباب بازی پسرانه ای ـ به زعم خیلی ها ـ نبود . خودم که الان هیچ علاقه ای به دیگ و اتو و ماشین رخت شوری ندارم و از بچه داری هم بدم می آد ...

 

   + غزل کریمی - ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٦/٢٢

من این جوری ام ؟

سلام ...

دوستی در کامنت های پست قبلی ، در مورد من اظهار لطف فرموده بودن ... می خواستم امشب جور دیگه ای به روز کنم ... اما کامنت ایشون تصمیمم رو عوض کرد . از دوستانی که مایلن در مورد نوشته ها و عقاید من نظر بدن ، می خوام که حرفاشونو در ادامه ی این بحث تو کامنتینگ این پست برام بگن . برام مهمه که در موردم چی فکر می کنین . و در مورد این دوست که این طوری در موردم ( و در مورد فمینیسم به طور کلی ) قضاوت کرده :

kشنبه 16/4/1386 - 1:20
از اونایی که فکر می کنن باید زنهای معصوم رو از زیر سیطره مردان٬این موجودات پست فطرت دراورد؟
من از فمینیست بودن و مرد سالار بودن٬هر دوش٬متنفرم!
اگه هم کلی آزاد اندیشی بازم اشتباه میری که از این قصه شروع کردی!
توام تو شهری که مرداش از کور عصا میدزدن دنبال محبتی
آخه با هزار درد دیگه الویت با این چیزاست؟

سلام به ناممکنیکشنبه 17/4/1386 - 0:24

سلام . امیدوارم این جناب k این کامنت منو بخونن : نه ! از اوناش نیستم . هیچ جا هم نگفتم . مردا هم موجوداتی پست فطرت نیستن . زن ها هم همه موجوداتی معصوم نیستن . هیچ جا اینا رو نگفتم . نمی دونم از کجای نوشته های من این برداشت ها رو داشتی دوست عزیز . و نمی دونم چرا فمینیست بودن رو الزامن مترادف با زن سالار بودن و ضد مرد بودن می دونی ؟! ... من فمینیستم و فمینسم رو مترادف با برابری خواهی برای هر دو جنس و دیدگاه فراجنسیتی داشتن در رویارویی با حقوق انسانی می دونم ... بعدش هم : نکنه مثلن یکی از اون هزار درد دیگه ، سهمیه بندی بنزینه ؟! چه دردی فراتر از به دیده ی کالا نگاشته شدن ؟ چه دردی فراتر از خود را کالا دیدن ؟! ... حرف من اینه که تقصیر آغاز از زن هاست ... از خیلی های خودمون که خودمون رو چیزی فرودست انسان می بینیم ...

پی نوشت مهم : کسی نمی دونه چه جوری می شه این وبلاگو از سیطره ی فیلترینگ بیرون آورد ؟ خیلی غصه دارم از این بابت ! آخه یکی به اینا حالی کنه وبلاگ من مال فیلتر شدن و این حرفا نیست ! )):

   + غزل کریمی - ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٤/۱٧

یادم تو را فراموش

سلام ...
یکم : ز خود گریخته ام از شکنجه گاه همیشه
       مرا دوباره تحمل کن ای پناه همیشه
       به جرم عشق تو تکفیر و طرد گشته ام آری
       به جرم عشق تو یعنی همان گناه همیشه
                                        * بهروز یاسمی

دوم : تو یادم آورده بودی ش انگار ... و من که یادم آوردمت ...

سوم : سرکار خانم رهبر در برنامه ی شبکه سه فرمودند که ما داریم سعی می کنیم قانونی رو تصویب کنیم که مرد حتمن فقط با اجازه ی همسر اولش بتونه دوباره ازدواج کنه !!
مامانم هم بلافاصله اضافه کرد : خب این کار رو که شاه بنده خدا هم کرده بود !
و من فکر کردم که زن هایی که خودشون اجازه می دن شوهرهاشون دوباره ازدواج کنن چه جور موجوداتی هستن ! و البته اون کسایی که این جور قانونا رو اختراع می کنن ...

چهارم : چه علاقه ای به این بدلیجاتی که به نام « طلا هندی » باب شده دارند . همین هایی که اصلن نشان نمی دهند که طلا نیستند ... وقتی یک دست از این النگوها را می اندازند دستشان ، انگار دنیا را بهشان داده اند از ذوق . یک جوری که اگر بهشان می گفتی تمام حقوق پایمال شده تان را بهتان برگردانده اند ، آن قدر ذوق نمی کردند !
گاهی فکر می کنم واقعن اون جا چی کار می کنم ؟ دارم چی رو به اون زن ها هدیه می دم ؟ به خاطر چند مشت ریال ؟

پنجم : من نمی دونم چرا از بین این همه وبلاگ باید وبلاگ بدبخت من فیلتر بشه ! نه که در حالت عادی بازدید کننده زیاد داشتم ... حالا هم که واسه خیلی از آ اس پ ها فیلتر شده ! بعدشم نه که من خیلی جنم دارم ضد رژیم و ضد مذهب بنویسم ! ای لعنت بر فیلتر و فیلتر گذار !

ششم : اخلاقم بسی « مرغی » است در حال حاضر ! اه ! 

هفتم : دن کامیلو دست هایش را از هم باز کرد ، آهی کشید و گفت : « دیگه راهی برای بازگشت وجود نداره . امروزه آدم ها از روغن چراغشون برای روغنکاری ماشین ها و اسلحه های کثیفشون استفاده می کنن . »
مسیح گفت : « در قلمرو خداوند اون قدر روغن هست که آب در رودخانه ها هست . » *

هشتم : چه معنی داره تو یه پاراگراف از یه کتاب خوب که توسط نشر مرکز چاپ شده ، یه بار کلمه ی جمع بسته شده با « ها » رو سر هم بنویسن ، و یه بار دیگه جدا ؟!!

نهم : گاهی باید بیام ؛ صدای تو رو بشنوم ؛ چهره ی تو رو ببینم ؛ در هوایی که تو توش نفس می کشی ، شریک بشم ؛ تا باور کنم که هنوز هم دنیا زیبایی هایی داره ! اینو بفهم لطفن !

دهم : ز خود کوچاندی ام ؛ مرغ مهاجر ساختی از من ...

* دن کامیلو و پسر ناخلف / جووانی گوارسکی / مرجان رضایی / نشر مرکز / چاپ : دوم ، ۱۳۸۶

   + غزل کریمی - ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٤/۳

شکل پسرها

سلام ...
دخترک با مادرش آمد توی مغازه و تا چشمش به توپ ها افتاد ، با زبان کودکانه اش هی واژه ی توپ را تکرار کرد که یعنی : توپ می خواهم .
مادر نگاهی به من کرد و گفت : نمی دونم این چرا شکل پسرهاست ! به جای عروسک همه ش دلش توپ می خواد !
بعد ، دست دخترک را گرفت و رفت ؛ رفت تا لابد برایش عروسک بخرد ؛ یا سرویس آشپزخانه ی کوچکی ؛ یا ...

   + غزل کریمی - ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۳/٢٧

تلخ ...

سردار احمدی مقدم ! خیالت راحت ، این عکس در روزنامه چاپ نمی شود !
               

درست چند قدم مانده به دفتر روزنامه اعتماد ملی، گوشه ای از میدان شلوغ هفت تیر، زن بدحجاب اینک در مقابل پلیس کاملا حجاب از سر برداشته البته نه به اختیار که  اینک خون روانه شده بر صورتش مجال نگاه داشتن حجاب و حفظ شرع را نمی دهد. جناب آقای سردار احمدی مقدم نه به احترام شما که از ترس شما فردا این عکس را در روزنامه اعتماد ملی کار نمی کنند.

سردار نه به احترام شما بلکه از هراس است که عکس سر و روی خونین این زن در صفحات   هیچ روزنامه ای چاپ نمی شود اما اجازه دهید ، عکسی که هراسان توسط شهروندی به دفتر روزنامه رسیده و ما نیز هراسان از کنار این حادثه قلم پنهان کردیم را یک دل سیر در فضای مجازی نگاه کنیم و خون گریه کنیم.

سردار! خیالت راحت، این عکس در روزنامه چاپ نمی شود، فقط اجازه بده در این گوشه مجازی، نترسیم و خون گریه کنیم، باقی همه مردمی هستند که در سطح شهر پارچه های تقدیر از عملکرد نیروی انتظلامی زده اند و می دانند ما فقط سیاه نمایی می کنیم و بس.

                      

از وبلاگ مسیح علی نژاد : http://www.masihalinejad.blogfa.com

   + غزل کریمی - ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۳/۱

بس که همراهش غم و ادبار می آید فرود / بر سرم این عید چون آوار می آید فرود

سلام ...
سرنوشت : می خواستم کمی از دلتنگی های هرروزه ام بنویسم ؛ اما نشد !

خود نوشت :
شادی صدر و محبوبه عباسقلی زاده را آزاد کنید

پی نوشت : این شب ها ، سرگرمی م شده « شمع بازی » ! تنها چیزی که بعد از دو ماه و نیم طعم لذت بردن رو به یادم آورد ، ریزش اشک شمع ، و دنبال کردن حرکت آنها روی سطوح گوناگون بود !!

   + غزل کریمی - ۱:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/٢۳

واگنی برای خانم های غیر محترم

سلام ...
سر تا پایمان را عسل زدند این مترویی ها ! از بس دم به دقیقه توی هر ایستگاه چند بار اعلام کردند واگن های ابتدا و انتهای قطارها ویژه ی خانم های محترم است و ورود آقایان محترم به این واگن ها اکیدن ممنوع است !
البته خب ! من چون اصلن خانم محترمی نیستم ، معمولن به ایستگاه که می رسم اولین واگنی را که داری صندلی خالی باشد پیدا کنم می پرم تویش . کم شده که توی واگنی که مخصوص خانم های محترم است و تا پله ها فاصله ی زیادی دارد سوار شوم .
جالب این بود که امروز برای اولین بار یک آقای محترم مسوول ایستگاه سرم داد زد که خانم ! بفرمایید توی واگن مخصوص خانم ها سوار شوید !! گیر داده بود که از آن واگن خالی نازنازی بیرون بیایم و بروم آن واگن مخصوص محترم ها !
و خب ! گفتم که ! من اصلن خانم محترمی نیستم و با نگاهی سرشار از خباثت در همان واگن نشسته ماندم ! و آن آقا هم عصبانی بر جای ماند !

* واقعن خانم های محترم کشورهای اروپایی که واگن مخصوص ندارند ، چه خاکی توی سرشان می ریزند ؟

پی نوشت : ممنون از همه ی اونایی که تولدم رو تبریک گفتن . از چت و آف لاین و اس ام اس و تلفن و کامنت ...
و ممنون از همه که فقط به تبریک خشک و خالی قناعت کردن و از کادو مادو خبری نبود !
امسال رکورد شکستم تو کادو نگرفتن .

و در پایان ممنون از اونایی که تولد من براشون مهم نبود ... ممنون ؛ چون هستن . و همین « بودن » خیلی خوبه ...

   + غزل کریمی - ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٦/۸

اخبار مردانه !

سلام ...
مسابقات شطرنج رده های سنی آسیا در تهران برگزار شد . امروز روز آخر این مسابقات بود . فارغ از نتیجه ی تیم های ایرانی ، می خواهم به نکته ی مسخره ای که همیشه هم در اخبار ورزشی تکرار می شود اشاره کنم .
گوینده ی اخبار ، اشاره به پایان این مسابقات و قهرمانی هند می کند و سپس گزارشگر با چند شطرنج باز کودک و نوجوان گفت و گو می کند . حدس می زنید این چند نفر دخترند یا پسر ؟ پاسخ : پسر هستند ! در این گزارش هیچ اشاره ای به حضور دختران در این مسابقات نمی شود . در صورتی که این مسابقات در دو قسمت دختران و پسران برگزار شده بود !
دلم نمی خواهد حرف های تکراری راجع به تفکر جامعه نسبت به زنان و دختران و این که فرض بر این است که زنان جنس دوم هستند بگویم . حرف های بیهوده ای است ...
نود درصد اخبار ورزشی شبکه ی خبر و اخبار ساعت شش و چهل و پنج دقیقه ی شبکه ی سه  به ورزش مردان اختصاص دارد . و از این میان تنها در بخش خبر ورزشی ساعت یک و ربع شبکه ی سه ، یک قسمت اخبار ورزشی بانوان وجود دارد ! مسخره است : ابتدا به اخبار ورزشی توجه کنید و سپس همکارم اخبار ورزشی بانوان را تقدیم می کند !
یعنی این که ورزش مردان یک کل است و ورزش زنان زیرمجموعه ای از این کل ! برگزاری مسابقات تنیس فیوچرز مردان در حالی که ما فقط نام تنیسورها را می دانیم و حتا به چهره هم آنها را نمی شناسیم ، مهم تر از برگزاری مسابقات سراسری مثلن کاراته یا والیبال زنان است .
به این دو جمله دقت کنید :
*تیم ملی فوتبال ایران فردا عازم آلمان می شود .
*تیم ملی فوتبال بانوان ایران با تیم فوتبال زنان برلین مسابقه خواهد داد .
می خواهم بپرسم چرا قید مردان در جمله ی اول نباید به کار برود ؟
در مورد هیچ کدام از اخبار ورزشی کلمه ی مردان به کار نمی رود ولی تا به زنان می رسند تاکید می کنند : تیم بانوان .... بانوی تکواندوکار ...
مسئله این است که فرض بر این است که ورزش ٬ کار ٬ علم ٬ هنر و خیلی چیزهای دیگر ، فعالیت های مختص مردان هستند و گه گاه زنان خودشان را قاتی این برنامه ها می کنند که باید حتمن به آن اشاره شود !
واقعن لزومی دارد که بخش جداگانه ای به نام اخبار ورزشی بانوان وجود داشته باشد ؟

پی نوشت : آن وقت من از خوشحالی برد تیم ملی فوتبال مردان آلمان برابر تیم فوتبال مردان آرژانتین خودم را خفه می کنم . یکی نیست بهم بگوید : آخر زن ! به تو چه !

پی نوشت ۲ : ولی دلیل نمی شود با افتخار به حضرت رود راوی نگویم : برو بچه قرتی آرژانتینی ! برو جوجه !!

   + غزل کریمی - ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٤/٩

بدون شرح !

سلام ...

چه احساسی بهت دست می ده وقتی بالای یه طاق نصرتی چیزی ، این جمله رو ببینی :

اگر حضرت فاطمه مرد بود ، قطعا لیاقت پیغمبر شدن را داشت !

                                                               مقام معظم رهبری

   + غزل کریمی - ٧:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٤/٧

زوال عقل

سلام ...
یکم : تمام ماه و سالم را گرفته
         همه فکر و خیالم را گرفته
         نمی دانم بسازم یا بسوزم
         غم عشق تو حالم را گرفته
                                             جلیل صفربیگی

دوم : یک فیلم نامه ی غم انگیز
مکان : دانشگاه – بازیگران : من و یک خانم محترم تقریبن دوست داشتنی حدودن 19 ساله
( در کشاکش بحثی طولانی ) :
من : ... یا مثلن چرا حتمن باید دختر برای ازدواج از پدرش اجازه بگیره ؟
خانم : خب ... زن ها ماهی یک هفته عادت ماهیانه دارن و تو این یک هفته عبادت نمی کنن ...
من : ( لب هایم را به هم می فشرم )
خانم : ... و توی این یک هفته ایمانشون ضعیف می شه ...
من : ( ابروهایم بالا می روند )
خانم : و در نتیجه عقلشون کم می شه !
من : ( ابروهایم به فرق سرم می چسبند )  این چرت و پرتا چیه ؟ ...
خانم : قبول کن ! در نتیجه ما زن ها عاقل و منطقی نیستیم و برای کارهای عقلانی مثل ازدواج احتیاج به اجازه داریم ...
من : ( صدایم هم همراه ابروهایم بالا می رود ) برو بیرون تا چیزی بهت نگفتم ... برو بیرون !
* فیلم نامه در همین جا تمام می شود . شما می توانید هر پایانی برای آن در نظر بگیرید !

سوم : تو نوشته ی قبلی یادم رفت نام بچه قرتی های طرف دار انگلیس را بنویسم ؛ شرمنده !

چهارم : داری تو خیابان راه می روی . یک دفعه سرت گیج می رود و خون به مغزت نمی رسد و ولو می شوی کف ایستگاه اتوبوس . زن ها ، مردها می آیند و می روند و نگاهی بهت می اندازند و پچ پچی ... هیچ کس نمی گوید خانم خرت به چند من ! آن قدر کف ایستگاه دراز می کشی و عق می زنی تا کمی حالت بهتر می شود . از کیفت بطری آب را بیرون می آوری و کمی می نشینی و سنگینی نگاه ها را می فهمی . حال بدت را یادت می رود وقتی حال بد دیگران را می بینی که اهمیتی به آن چه نزدیکشان اتفاق می افتد نمی دهند ...
توی این ممکلت اگر در حال مرگ هم باشی کسی نمی آید دل جویی . می گذارند بمیری تا ییایند و روی مرده ات کفاره بیندازند ...

پنجم : من اصلن از مکزیکی ها خوشم نمی اومد . اما حیف شد حذف شدند ؛ دیگه نمی تونم خوش تیپی رافایل مارکز رو ببینم و کیف کنم . ( اینم نوشتم که حضرت رود راوی ذوق کنه . فکر نکنه فقط اون می تونه تیکه بارم کنم . خودمم به خودم تیکه می ندازم ! )

   + غزل کریمی - ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٤/٥

این روزها ...

سلام ...

هفته ی پیش فیلم « آفساید » ساخته ی جفر پناهی رو دیدم . فرصت نشد راجع بهش بنویسم . راستش الان هم که فکر می کنم می بینم نمی خوام چیزی راجع بهش بنویسم !

فقط این که : یه فیلم فمینیستی قشنگ به دور از شعارهای مسخره ی به درد نخور - که تهمینه میلانی توش استاده - که شاید فقط جعفر پناهی از عهده ش برمی اومد . با یه انتخاب نام هوشمندانه . و یه توزیع به موقع هوشمندانه - که قطعن یک قران از فروش سی دی های رایت شده ی توی بازار به جیب پناهی نرفته - که درست همزمان با ایام الله جام جهانی بود .

آفساید ... دخترایی که می رن استادیوم برای بازی ایران و بحرین و مثل مهاجمی که تو آفساید قرار می گیره و از جریان بازی خارج می شه ، اونا هم بازداشت می شن و از جریان بازی خارج می شن .

آفساید ... موقعیتی که خیلی از زن ها تو خیلی از لحظات زندگی توش قرار می گیرن !

پی نوشت : دقت کنین که اصلن راجع به فیلم ننوشتم !

پی نوشت ۲ : این روزها کارتون زیاد می بینم : کمپانی هیولاها ، شرک ۲ ، در جست و جوی نیمو و ... کارتونایی که چند سال بود گوشه ی اتاقم خاک می خوردن .

پی نوشت ۳ : این روزها کتاب خوندن رو دوباره از سرگرفته م : « عشقی بدون شین بدون قاف بدون نقطه » از مصطفا مستور و « تمام زمستان مرا گرم کن » از علی خدایی . یه کم برام غریبه بودن از بس که اون روزا فقط از نویسنده های زن دهه ی هفتاد و هشتاد می خوندم ... فقط یه کم البته !

پی نوشت ۳ : با تمام این ها ، می دونم همه ی اینا از سر بی حوصلگیه ... دو هفته س به ساز دست نزدم ... و همه ش خاطرات روزی روزگاری ، یک سال پیش ، تهران برام مرور می شه ... با مرور این خاطرات فقط لبخند می زنم و به خوش بختی های کوچیک و بزرگ دنیا فکر می کنم ... نه ! اصلن عذاب آور نیستن ؛ ولی خوب ! وقت گیرن ! ... الان کجایی جناب ؟!

   + غزل کریمی - ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/۳۱

من و پوسیدگی هزاران قرن ...

سلام ...
مامان می گه این قدر به این چیزا فکر نکن ؛ می پوسی .
من می گم بهتره با افکار خودم بپوسم تا با افکار دیگرون !

می دونم . یه جای کار که نه ، کل قضیه ایراد داره . بوی تعفن همه جا رو برداشته . و الا خدا ما رو آفرید برای نفس کشیدن و سرشار بودن . نه برای پوسیدن .

   + غزل کریمی - ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/٢٦

خبر فوری

سلام ...
امین قلعه ای زنگ زد گفت مهندس موسوی خوئینی ( دبیر کل سازمان دانش آموختگان ایران) و بهاره هدایت (‌دبیر کمیسیون زنان دفتر تحکیم وحدت) هنوز تو اوین هستن ... کارشون بیخ پیدا کرده .

   + غزل کریمی - ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/٢٥

ظهور تحجر در کامنتینگ من !

سلام ...

برای من خودخواهی قابل پذیرشه . افکار متحجرانه قابل پذیرشه . نفهمی قابل پذیرشه . اما قابل پذیرش نیست که یه آدم لوس که رفتار به اصطلاح شاعرانه داره ، این طور بخواد توهین کنه و نسنجیده خشک و تر رو با هم بسوزونه . قابل پذیرش نیست ؛ ولی با تمام این ها ، چون به دموکراسی اعتقاد دارم ، کامنت احمقانه ی احسان پرسا رو پاک نمی کنم . می ذارم بمونه تا همه بخونن و بخندن . بخونین !

پی نوشت : برای من جالبه که چرا از بین این همه خواسته : منع چندهمسری، لغو حق طلاق یکطرفه ی مرد، حق ولایت و حضانت بر فرزند توسط پدر و مادر به طور مشترک، تصویب حقوق برابر در ازدواج (مانند حق بدون قید و شرط اشتغال و حق تابعیت مستقل زنان متاهل و...)، تغییر سن کیفری دختران به 18 سال، حق شهادت برابر، و لغو قانون قراردادهای موقت کار و دیگر قوانین تبعیض‎آمیز ، چرا اینا گیر دادن فقط به حق طلاق !

پی نوشت ۲ : احسان عزیز ! در اسلام ، ناشزه یعنی زنی که از شوهر تبعیت نمی کنه . بنابر این اون جمعیت به اصطلاح تو ۱۰۰ نفره ، قطعن همه شون ناشزه نبودن . چون تعداد زیادی شون مثل من اصلن مجرد بودن ! بیشتر دقت کن آقای متدین رومانتیک !

پی نوشت ۳ : بماند که اون جمعیت خیلی بیشتر از ۱۰۰ نفر بودن ... خیلی ...

   + غزل کریمی - ٩:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/٢٤

آن چه بود و نبود

سلام ...
اسامی تعدادی از بازداشت شدگان دیروز :
1- زهرا حیات غیبی ، 2- محمد موسوی ،3- مجتبی نادرمنش ،4 - فریده برهانی -5- سمیرا صدری ، 6- بهاره هدایت ، 7- عاطفه یوسفی ، 8- معصومه لقمانی ، 9- دلارام آرام فر ، 10- دلارام علی ، 11- نوشین احمدی خراسانی ، 12- کاوه مظفری ، 13- فواد شمس ، 14- ژیلا بنی یعقوب روزنامه نگار، 15- ترانه بنی یعقوب ، 16- لیلا محسنی نژاد ، 17- مریم خراسانی ، 18- عاطفه یوسفی ، 19- سیمین بهبهانی 20- شهره کشاور، 21- اعظم الهامی ، 22- مصطفی بیات ،23- مهدی سیامی ، 24- رضا محسنی نسب ،25 - بهمن احمدی 28- وحید میر جلیلی ،29- امین قلعه‌ای ، 30- لیلی فرهادپور ۳۱ -  موسوی خوئینی

چند تایی رو می دونم که سرنوشتشون اوین بوده . بقیه رو نمی دونم .

Women in  IRAN  -تجمع زنان

Women in  IRAN  -تجمع زنان

Women in  IRAN  -تجمع زنان

Women in  IRAN  -تجمع زنان

Women in  IRAN  -تجمع زنان

*قطعنامه پایانی خوانده نشده تجمع 22 خرداد زنان

*گزارش لوس بازتاب  

* گزارش رها

* گزارش زنستان

* گزارش سیاهکل

 

   + غزل کریمی - ٤:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/٢۳

جهان دیگری ممکن است

سلام ...
از زن ها می ترسند . از این که زن ها آگاه باشند می ترسند . و الا آن همه نیرو نمی ریختند توی هفت تیر که با باتوم بزنند توی سرمان و توی دهنمان !
به قول روزبه : تعداد « پلیس» ها بیشتر از « آدم » ها بود ...

* دلم گرفته . دلم برای دست های بسته مان گرفته !

   + غزل کریمی - ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/٢٢

هر کی به عدالت اعتقاد داره بجنبه !

 

   + غزل کریمی - ٤:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/٢٢

تجمع مسالمت آمیز زنان در اعتراض به قوانین زن ستیز

logo-zananzzzz.jpg


از زمان تدوین قوانین در انقلاب مشروطه، طی 100 سال گذشته، تلاش زنان ایرانی همواره متوجه دستیابی به حقوق برابر و انسانی بوده است. اما با وجود تمامی این تلاش ها، در کلیه قوانین از جمله قوانین مدنی و جزایی، حقوق اولیه زنان همچنان نادیده گرفته شده و بن بست های قانونی بسیاری را بر زندگی زنان جامعه ایرانی تحمیل کرده است.
ما زنان در 22 خرداد سال گذشته یک دل و یک صدا اعتراض خود را به کلیه قوانینی که حقوق زنان را نقض کرده ابراز داشتیم اما مطالبات بر حق ما همچنان بی پاسخ مانده است. بدین سبب امسال نیز در پیگیری قطعنامه 22 خرداد سال گذشته دوباره گرد هم خواهیم آمد و خواسته های مشخص خود را از جمله منع چندهمسری، لغو حق طلاق یکطرفه مرد، حق ولایت و حضانت بر فرزند توسط پدر و مادر به طور مشترک، تصویب حقوق برابر در ازدواج (مانند حق بدون قید و شرط اشتغال و حق تابعیت مستقل زنان متاهل و...)، تغییر سن کیفری دختران به 18 سال، حق شهادت برابر، و لغو قانون قراردادهای موقت کار و دیگر قوانین تبعیض‎آمیز اعلام خواهیم کرد.
از این رو از همه شهروندانی که به نقض حقوق زنان در قوانین موجود اعتراض دارند می خواهیم به گردهم آیی که به این منظور در روز دوشنبه 22 خرداد ماه 1385 (ساعت 5 الی 6 بعدازظهر در میدان هفت‎تیر) برگزار می‎شود بپیوندند.

   + غزل کریمی - ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/۱٧

حرف هایی از این دست

سلام ...

این نوشته را تا آخر بخونین . ارزششو داره !

امروز فقط دو تا نقل قول دارم !
*یکی از حامد ( که توی کامنت دونی یکتا نوشته بود ) :

کویر از آن جهت که بزرگ است و بی انتهاُ که بی ارتفاع است و خاکیُ که وسیع است و بی انتها که زلال است و پر ستارهُ که سرما و گرما به یک جا دارد کویر شده است... که نسبتی دارد با دریا بزرگی اش و نسبتی با آسمان یکرنگی بی مثال اش و نبستی با سادگی خدا. نه که در لابلای واژه های کلیشه و مبالغه به باطل بکشم نه... اما... کویر بی شک از آن جهت کویر است که سادگی را همه جا می گسترد مثل دریا مثل آسمان. با شکوه تر گاهی چون که خاک را کرده جنس اش... جنسی شبیه همین اندام نیمه خاکی ما... این است که حس غرابت بی مثالی می دهد وقتی دستی می کشی در لابلای خاک ها و می دهی به جریان هوا .... که انسانی است رفته از یاد زمین ایستاده بر کناره ی زندگی .. جایی لابلای همین کویر و اب .. در برهوتی که خدا خودش را به عیسی ها و موسی ها نمایان کرد... این رازی است یکتا . رازی ناگشودنی در لابلای هر دانه کویر... رازی که به سخن گفتن انسان و خدا اگاه است.. رازی که ستایش خدا را در هر صدای بادی از روی تپه ای زمزمه می کند... رازی به بزرگ کسی یا چیزی شبیه من و تو .. رازی که هر ۱۰۰ سال عده کمی را می کشاند به دنبال خود.. نوشته بود لی لا برایم از مومیا و عسل مندنی پور .. خواسته که نصفه شب وقتی همه جا ساکت است بروم شیر اب را باز کنم که چکه کند و توی تاریکی به صدای چک چک گوش بدهم. نوشته این صد رازی دارد که هر کس ان را بفهمد دیگر همه جا ی دنیا برای اش یکسان است....راز این صدا ها یکتا... رازی است شیه بودن کل کائنات بر سر ما... صدای گذر شهابی شاید .. صدای حرف های خدایی شاید ... صدای چیز های کوچکی که فراموش می شوند در ازدحام عشق ها و دوستی ها و قهر ها... کویر شبیه انسان است ... پر رمز و راز. پر از حرف هایی که با صداهایی عجیب گفته می شوند. پر از گیاه هایی که دارند به زور زنده گی می کنند در دلش ... پر از اب هایی که در زیر سینه گرم اش جاری مگه داشته. کویر خسیس نیست که اب را دریغ کند. کویر پر رمز و راز است. به جستجوی همه چیزی ادم را خسته میکند. چه راهی باشد به سمت معشوقی و چه راهی به سوی خدایی و چه اصلا تماشای محیطی به بلندی اسمان و خاک در جوار هم... در این جا می شود به خود خود رسید ... به جهت سادگی درعین شلوغی و پر رمز و رازی. به مفهوم ای شبیه تلاش برای ماندن رسید... کویر سهمی از زمین است که آب را از دست داده است. کویر تجربه دریا بودن را دارد . این است که یک قدمی از دریا پیش است ... این است که احساس خالی بودن اش را نه که خجالب بکشد که به رخ همه طبیعت میکشد... که کوه های اش هماین جا پویا است یکتا. که در هر چیزی حرکتی است. و در دل کاکتوس هایی که مغرورانه دارند وفاداری شان را به این بزرگ افرینش نشان می دهند... کویر یعنی که خدا...اگر که بیننده باشی....

* یکی از روزبه ( که توی اسپارترا نوشته بود ) :

تیم ملی با نیمی از یارهای دوازدهم به آلمان رفت!

توی برنامه یار دوازدهم، وقتی گزارشگر از نماینده های محترم مجلس و هر صاحب نظر! دیگه ای میپرسید به نظر شما یار دوازدهم تیم ملی کیه، بالای ۹۰ درصدشون میگفتن همه مردم ایران، یا ۷۰ملیون ایرانی! اما این بار هم نماینده های نیمی از این ۷۰ ملیون رو به ورزشگاه راه ندادن! دو شب قبل از بازی ایران ـ بوسنی توی برنامه نود، کلیپ عصار پخش شد که اتفاقا!!! توی اون همه هواداران تیم ملی که نمادی از همه مردم ایران بودن! رو مردها تشکیل میدادن. اما جالب تر از اون، روی دیگه سکه بود. کلیپ آرش رو واسه جام جهانی دیدین؟ باز هم احتمالا اتفاقا!!! توی اون کلیپ این بار همه هوادارها زن هستن. جالبه. یه جا انسان رو حذف میکنن و جای دیگه اون رو صرفا به خاطر جذابیت های بصری برجسته میکنن!

عکس از: منصور نصیری
به هرحال باز هم بچه رفتن آزادی و باز هم باهاشون برخورد شد. ما (من و بهاره و دو تا دیگه از دوستامون: غزل و نازلی) هم رفتیم ولی متاسفانه وقتی رسیدیم که همه رفته بودن و دیگه دیر شده بود...
مطالب نوشته شده درباره استادیوم:
باید با تک‌تک آدم‌ها حرف بزنیم
یک اتفاق باحال و کمی سوررئالیستی!
سهم من، سهم زن، نیمی از آزادی
گزارش BBC
گزارش نسرین
رها
وارش

   + غزل کریمی - ۳:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/۱٥

اینفورمیشن ...

سلام ...

غزل مثنوی دنیا آمده ؛ ولی ناقص ... فعلن که تو دستگاه است !

آهنگ وبلاگ عوض شد ... فعلن با این عصار زندگی می کنم ( جوادبازی های این روزهایم را به باکلاسی خودتان ببخشید ! )

خسته ام این روزها ... کم شده ای ... کمرنگ ... تمام می شود ؟ تمام می شوم ؟

...

لینک جدید وبگردی را هم یک نگاه بیندازید

بعد التحریر : ایستگاه صلواتی آخر فمنیسم را هم ببینید :

   + غزل کریمی - ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱۱/۱۸

حرف دارم ... چند تا !

سلام ...
سر نوشت : حالا راستش پرم از گفتن و نگفتن ...
باشه ... نمی گم ...

نوشت :
*یه جا نوشتم : منوچهر آتشی را دوست داشتم : خودش را ؛ و نه شعرهایش را ... مرتضا ممیز را دوست داشتم : کارهایش را ؛ و نه خودش را ... و حالا دعا می کنیم که خدا هر دو تایشان را بیامرزد ... .............. حالا می نویسم : چه قدر آدم های متفاوت وقتی می میرند شبیه هم می شوند ناگزیر ...

* بلیت کنسرت شجریان تا سقف ۲۵۰ هزار تومان خرید و فروش شد . که چی ؟ ... هیچی ! زنده باد هنر ... هنر مقدس !

* بیست و پنج نوامبر هم گذشت ... من یادم نبود ... توی فروشگاه کوچکم سرگرمم و به هیچ چیز جز پول درآوردن فکر نمی کنم ... اصلن به من چه که خشونت علیه زنان فراوان است و مردان هنوز جنس قوی و برتر ... زنده باد من ! نماینده قشر وسیعی از زنان پاکدامن !!

پی نوشت : یه باغبونی دانشگاه داره ( قد یه وجب ... سیبیل سفیییییییییییییید و ده وجب ! ) که صبح به صبح می آد در مغازه و بهم می گه : سلام حاج خانوم ! ................ همین بابا تا چند ماه پیش می اومد دم دانشکده یا توی حیاط و ما رو می دید که ولو روی زمینیم ... بهم می گفت : سلام دخترم .............. چه الیناسیونی در من صورت گرفته ها !

   + غزل کریمی - ۸:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٩/۱٠