داستان من و پنجره ای که هست و نیست !

یزد ...


گاهی دلم می خواد دری ، پنجره ای پیدا کنم ، از لاش سرک بکشم و بگم : آهاااااااااااای ! سلام دنیاااااااااااا ! منم هستما !

گاهی اما ...

   + غزل کریمی - ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۸/٢۱

داستان من و این دو هفته

سلام ...

دو هفته س تهرانم ... از ترافیک خسته ... از شلوغی کلافه ... خسته از ...

دو هفته س تهرانم ... با مامان خوش می گذره ... حتا وختی فقط مشغول کار هستم ... با بچه ی برادرم خوش می گذره ... وختی روزی دوبار می آد بغلم می کنه و خیلی با احساس می گه : عمه ! نرو ... نرو آلمان !! ( بچه ی هشت ساله مرتب یادش می ره من ایتالیا م . چون بیشتر فامیلای مامانش تو آلمانن ! گاهی هم به جاش می گه " استرالیا " !! )

دو هفته س تهرانم ... دلم برای آرامش و نظم میلان تنگ شده ...

دو هفته س تهرانم ... دیگران می پرسن : سفر خوش گذشت ؟ ... من فک می کنم که : خب ! من که الان تازه تو سفرم !!

دو هفته س تهرانم ... دو هفته دیگه هم تهرانم ... دلم برات تنگ شده ... نگرانتم ... نگران تو  که این قد هم منو اذیت می کنی ، هم خودتو ... ای کاش آروم باشی تا برگردم ... ای کاش این قدر تند نباشی ... ای کاش به من ، به من تنها که تو این دو هفته تو این شهر کثیف شلم شوربا هیچ غلطی نکردم ، اعتماد داشته باشی ...

 

 

پی نوشت :

برات آیه الکرسی می خونم هر روز ، بعد زا این که برای خودم خوندم ، برای تو هم می خونم ... سودشو نمی دونم ؛ ولی ضرر نداره !!

   + غزل کریمی - ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٢٠

داستان ما و چند تا عکس

سلام ...

از اونجایی که این روزا روزای امتحانه و من هم به شدت بچه ی خرخون و نازی می باشم ، اصن حوصله ی نوشتن تاریخ زندگی م ! رو در این روزا ندارم . از این رو به تصویر رو می آرم که خدا خیرش بده ! خیلی مختصر و مفید حرفا رو بیان می کنه . شدیدن هم به درد این جور مواقع جو زده گی روزای امتحان می خوره !!

نوامبر با استادای درس کارگاه آنالیز شهری مون رفته بودیم برگامو . یادمه یه بارم یه عالمه راجع بهش نوشتم . ولی چون ورد 2007 هم بلاک شد ، نتونستم اینجا بذارمش . بعدشم بی خیال شدم . حالا فعلن چن تا عکس می ذارم ؛ تا بعد ببینم چی می شه نوشته شم می ذارم یا نه !

 

پی نوشت : برگامو یه شهر کوچیکیه در حدود یه ساعتی میلان . فوق العاده س ! 

 

 

 

 

 

 

 

همین !

   + غزل کریمی - ٧:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱٠

داستان تموم شدن خیلی چیزا و شروع شدنای شاید !

سلام ...
خسته ...
خسته ...
خسته ...
چی م می رسه اون ور ؟
خسته از خودم ، از تو ، از ساک بستن ، از ندیدن ، نرسیدن . خسته از فرار کردن از فکر کردن به تو ...
کمتر از دوازده ساعت دیگه از این خونه می رم . حدود پونزده ساعت دیگه از خونه بزرگه می پرم . هیچ حس خاص وحشتناکی ندارم . نه خلی ذوق دارم ، نه خیلی ناراحت و دپرسم . انگار که یه اتفاق کاملن معمولی داره واسم می افته . نمی دونم بعدش قراره حالی م شه که چه بلایی سرم اومده ؟! یا شایدم قراره حالی م شه که اینجا که بودم چه بلایی داشت سرم می اومد ؟!!
فعلن فقط به تموم شدن این وضعیت فک می کنم . به رفتن ، یعنی به تموم شدن اضطراب های جمع کردن بار و بنه توی سی کیلو ، جا نذاشتن حتا یک نخود ... تموم شدن تلفن زدن ها و اس ام اس ها ... تموم شدن کپی پیست فایل هام از سی دی و کامپیوتر به لب تاپ ...  تموم شدن خودم ...


پی نوشت : ای کاش بتونم اونجا که رسیدم یه دل سیر بخوابم !

   + غزل کریمی - ۳:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/۳٠

داستان یک زندگی نصفه تختی

سلام ...
همه ی زندگی تو - اونایی رو که می تونی ببری ، اونایی رو که اگه نبری فک می کنی می ترکی ! اونایی رو که اگه نبری ، البته نمی ترکی هم ! ولی چون فک می کنی می ترکی ، ور می داری شون - همه ی اینای زندگی تو تلنبار می کنی روی تختت که از شنبه دیگه روش نمی خوابی . نیگا می کنی به " همه ی زندگی ت " که نصف تخت رو اشغال کرده ... می ترسی ! می ترسی از این که همه ی زندگی ت اندازه ی یه نصفه تخته ! گریه ت می گیره از دیدن همه ی اونایی که داری با خودت می بری ...
از اتاق می ری بیرون . برمی گردی ... دوباره به همه ی زندگی ت نیگا می کنی . به نظرت مسخره می آد : این همه لباس . این همه کتاب . این همه خوراکی . این همه چیزای دیگه ... باحاله ! فکی می کنی که : اصن اینا هیش نقشی تو زندگی ت ندارن که . همه ی زندگی ت اونایی ن که نمی تونی با خودت ببری شون . می ذاری شون همین جا تا بمونن واسه همدیگه . اگه قرار بود ببری شون اصن نمی رفتی !


پی نوشت : حالا اصن واسه چی داری می ری ؟
پی نوشت 2 : یه جورایی هم حال آدم گرفته می شه که از این همه بزک دوزک زندگی که تلنبار شده تو اتاقت ، فقط یه نصفه تخت رو با خودت داری می بری ، هم حال آدم جا می آد که بالاخره داری بعد این همه مدت از این همه بزک دوزک زندگی دل می کنی ...
پی نوشت 3 : سخت ترین قسمتش دل کندن از کتابامه !
پی نوشت 4 : سخت ترین قسمت آدمانه ش ، دل بستن به عکس هاس ...
پی نوشت 5 : حالا هی همه گریه کنن ، هی من بخندم کر کر !!
پی نوشت 6 : ممنون از سپیده - نازلی - لئا - شبنم - صدیقه - سارا - فاخته - سمانه - یکتا - سحر - ندای رمی - هایدی - انسی - سهیلا - زهرا - بهار - بهناز که امروز رو پیشم بودن و اصن وخ نکردم درست حسابی ببینمشون و هی منو اذیت کردن و اینا ...
پی نوشت 7 : ممنون از کیمیای مهربون عمه که واسه اولین بار تو زندگ ش ، شب موند خونه ی مامان بزرگه تا روز مهمونی دوستام هم پیشم باشه . ممنون که این قد خوشگله ، این قد مهربونه ، این قد عزیزه ، این قد از همه ی دوستای دیوونه ی من خوشش اومده بود و این قد همه ی دوستام از اون خوششون اومده بود !

   + غزل کریمی - ۱:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٥/٢٧

داستان دلداری های دم رفتن

سلام ...
این روزا که عصبی ام . این روزا که می خوام همه چیز و همه کس دور و ورم رو با تمام وجود بو کنم ، ببلعم ، یا هر چیز دیگه ای !
این روزا که نگام خیره می مونه رو همه ی چیزای دور و ورم واسه ثبت طولانی ترشون تو ذهنم . این روزا که هی لباسامو ، کتابامو ، خوراکیامو وزن می کنم تا مبادا بارم از سی کیلو اضافه شه . این روزا که دارم مغازه رو با همه ی خاطرات خوب و بدش جم می کنم تحویل می دم . این روزا که از حالا دلم واسه آدمای عزیز دور و ورم که دیگه معلوم نیس کی ببینمشون تنگ می شه .
این روزا ، به خودم دلداری می دم !
دلداری می دم که می رم و اونجا دیگه سرعت اینترنت اعصابمو خورد نمی کنه !
دلداری می دم که اونجا دیگه هر سایت و وبلاگی رو که می خوام ، بدون نگرانی از بابت فیلترینگ باز می کنم !
دلداری می دم که اونجا مجبور نیستم تو گرمای چهل درجه ایییییییین همه رو هم رو هم بپوشم !
دلداری می دم که اونجا خط قرمزاش با اینجا فرق می کنه . نمی گم کمتره یا بیشتر . فرق می کنه فقط . راستش یه کم شاید به خط قرمزهای من نزدیک تره !


پی نوشت : به روم نمی آرم که با رفتن از اینجا چه چیزایی رو از دست می دم . به روم نمی آرم که اونجا چه قدر عذاب خواهم کشید . چون اینا رو قبل از این که تصمیم قطعی واسه رفتن بگیرم به خودم گفته بودم و حلاجی کرده بودم . الان فقط به این فک می کنم که اونجا چه چیزایی به دست می آرم . چیزایی که اینجا محال بودن . منظورم اصن همه ی اون دلداری های اون بالا نیس . منظورم حق تحصیل تو یه دانشگاه خوب با استادای خوب با فضای آموزشی باز با جو هنری درست و حسابی و ایناس . منظورم حق انتخابه ... حق انتخاب ، حتا به عنوان یه خارجی . یه جهان سومی !

   + غزل کریمی - ۳:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/۱٤

داستان من و وقایع اخیر

سلام ...
حالم بد است . حالم بد است که ، یعنی هیچ چی م نیست ها ! به قول قیصر امین پور " رفتار من عادی ست " اما ... اما این روزها مدام به گریه می افتم . مادرم را می بینم و به گریه می افتم . یک فیلم احمقانه ی ایرانی می بینم و به گریه می افتم . توی یک فیلم می بینم زن و مردی با عشق هم دیگر را می بوسند و به گریه می افتم ...
کارم شده گریه ...
حالا بماند که شب که خسته می رسم خانه ، می زنم بی بی سی و معمولن بعد از مدتی گوش دادن به یک سری حرف های همیشگی راجع به کشته شده ها و زندانیان ، بغض می کنم و می زنم زیر گریه و های های ...
حالا بماند که عکس دخترکی دچار سو تغذیه را می بینم که در خود مچاله شده و آن طرف تر لاشخوری نشسته به انتظار مرگ قریب الوقوع دخترک بی نوا ... می بینم و حالت تهوع می گیرم . دل پیچه ای شدید که حتا گریه هم چاره اش نیست ...
...
اعصابم از وقایع انتخابات خورد است . اعصابم از مردم اطرافم که خیلی راحت می گویند هر که بازدداشت شده و هر که مرده حقش بوده خورد است ( باور کنید این شهر هنوز مردم نادانی دارد که صدا و سیمای عزیز تنها منبع مثلن آگاهی شان است ) اعصابم از این که دارم می روم هم خرد است ... اعصابم خورد است ملت ! می فهمید این را ؟!

 

پی نوشت : یک نفر بیاید به من حالی کند که پایان شب سیه سپید است !


پی نوشت 2 : یک نفر بیاید دست من را بگیرد نگذارد بروم !


پی نوشت 3 : یک نفر بیاید پرده را کنار بزند تا چشم اندازی اصلی کشورم را ببینم ...
چرا من دارم همین روزهای کوفتی از این خراب شده می روم آخر ؟ چرا من این قدر حالم دارد از همه چیز به هم می خورد ؟


پی نوشت هیچ کدام : یک نفر بیاید محکم مرا تکان بدهد ... من یخ زده ام ، تکان نمی خورم . من فقط چشم هام کار می کند که هی اشک می شوند ... یک نفر بیاد محکم مرا تکان بدهد !

پی نوشت جهنمی : عکس سهراب را که می بینم ، دیگر از همه بدتر ! آخر این بچه هم سن اشکان ما بود - دور از جان خواهر زاده ی نازنینم - هی پیش خودم فکر می کنم فکر کن فقط لحظه ای اگر ...
مادرش چه می کشد ؟ اصلن این بچه ...
اصلن این بچه ها ...
گریه می کنم ...
گریه می کنم ...
گریه می کنم ...
...

   + غزل کریمی - ٢:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٥/٧

داستان من و ندا و سرزمین سزار

سلام ...
ندا ! دلم گرفته . دلم که برای تو تنگ بود و برای مهرناز و برای سرمای فرمانیه جلوی در مدرسه که هی خداحافظی می کردیم و هی باز می ایستادیم به حرف زدن و سیاوش بود یا وحید که می گفت انگار اینجا مسجده و ما صاحب عزاییم و وایستادیم تا همه از ختم برن بعد ما شرمونو کم کنیم ...

ندا ! دلم گرفته . بعد از دو ساعت و نیم چت با تو دلم گرفته . چت با تویی که هی از آدم معذرت می خواستی که نمی توانی مثلن بیشتر بمانی و یا مثلن برسانیمان تا فلان جایی که برایت خیلی دور بود ... توی مهربان که فکر می کردی همیشه باید بابت هر چیزی معذرت بخواهی !

ندا ! دلم گرفته . دلم برای آنجا که رفته ای و اینجا که مانده ام گرفته . عجیب هوایی شده ام و می خواهم زمین و زمان را به هم بریزم ، که زمین برایم کوچک شود از تهران تا رُم و زمان برایم تنگ شود از الان تا هشت ماه دیگر ...

ندا ! دلم گرفته . دلم برای تو که این قدر دوستت دارم و دوستم داری گرفته . دلم برای خودم که این قدر هر کسی را که با خودش متفاوت است دوست می دارد و با هر کس که مهربان است دوستی می کند و دلش برای مهربانانش که رفته اند تنگ می شود ، گرفته !

ندا ! دلم گرفته !

   + غزل کریمی - ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/۱

داستان بی داستان !

سلام ...

پرسپولیس زلزله ...



پی نوشت : چند روزی نیستم . روز بازی پرسپولیس استقلال هم نیستم . امیدوارم حالا که من نیستم ، صدا و سیما نتونه بازی رو پخش مستقیم کنه !!
دیگی که واسه من نمی جوشه ، می خوام سر سگ توش بجوشه ! دونقطه دی !

پی نوشت ٢ : البته ما یه دیگ دیگه داریم که واسه ما می حوشه . اونم این که دارم می رم ماسوله و انزلی و خوش بگذره همه ش !

   + غزل کریمی - ٤:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٧/۱٠

داستان آن غار و آن یار و آن تاریکی !

سلام ...
یکم : ای کاش کسی از عاشقی بو ببرد
        دل را به شکار چشم آهو ببرد
        خسته شدم از خودم ، خریداری کو ؟
         تا قلب مرا به شرط چاقو ببرد !
                                             جلیل صفربیگی

دوم : همه ی چراغ قوه ها و هدلایت ها خاموش می شوند . سکوت می کنیم . تاریکی ، سکوت و ناباوری این که به جز تو ، سی نفر دیگر هم دارند نفس می کشند و ... نیستند ! هستند ؟
نور و صدا که نباشد ، حرکت مفهومی پیدا نمی کند . پس یعنی که خودت می مانی و خودت و فقط ذهنت ...
کسی نیست ! اما حس می کنی تنفس تمام آن سی نفر دیگر را که معلوم نیست توی تاریکی مطلق به چه نگاه می کنند و توی سکوت محض ، گوش به کدامین ندای درون نهاده اند !

سوم : رفته بودیم " غار کهک " ... پر از استالاگمیت و استالاگتیت و سنگ های لیز و سقوط و صعود از ارتفاع ده متری دهانه ی غار و تاریکی و هیجان و سرسختی و کمک های دوستانه و ... دوستی های تازه ...
...
گفتم " سکوت محض " ؟ ... اگر می گذاشتند آن گروه بی ادب دیگر که با ریز خنده های گاه و بیگاهشان امانمان را بریدند !

چهارم : مهرناز رفت ... ندا هم این هفته و البته سعید و وحید هم ... من مانده ام و این چار دیواری نارنجی که معلوم نیست تا دو ماه دیگر همچنان مال من باشد یا نه ... من مانده ام و آن مغازه ی لعنتی توی آن محله ی لعنتی با آن مشتری های لعنتی و ... من مانده ام و این همه دیدنی که ایران دارد و می شود رفت و دید و این همه شنیدنی که ایران ندارد و مجبوری که بشنوی ... من مانده ام و ترس هایم و خنده هایم و لذت بردن هایم و شیطنت هایم ... من مانده ام و همه ی این ها ، به اضافه ی دلتنگی هایم برای دوستان رفته ام و برای شاید شهری ندیده در آن طرف دریاها ...

پنجم : همین پنجشنبه تولدمه . همینی که هست ! جشن مشن هم نداریم . ولی از هرگونه کادو استقبال می کنیم ... نبوووود ؟

ششم : یه چیز قشنگی که ازت شنیدم ، یه چیز قشنگی که از هر کسی نمی شه شنید ، این جمله بود : من به دوست داشتن و دوست داشته شدن نیاز دارم .
می دونی : همین یه جمله ت منو کشت !!
می دونی ٢ : آخه راستش خودمم همین تیریپی ام !

هفتم : می رم بازار ...........ساعت طرفای پنجه ........... برق رفته ......... گرمه ......... می آم مغازه ........... ساعت طرفای شیشه ......... برق نرفته ، یکی دو سات دیگه ش می ره ........... گرمه .......... تاریکه ............. ول می کنم می آم خونه ............ نیم ساعت بعدش برق می ره ............. گرمه .......... تاریکه ........... خسته م ......... عصبانی ام ........... بی حوصله ام .......... موبایلم شارژ نداره ........... گوشی تلفنمون با برق کار می کنه ............. هیچ گهی نمی تونم بخورم !
آقای احمدی نژاد ! تا حالا نمایشنامه ای به این قشنگی خونده بودین ؟

   + غزل کریمی - ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٦/٥

اطلاع رسانی !

سلام ...

من قشمم ...
اینجا هوا عالی ...
من : عالی ؛ خسته !
وختی برگشتم شاید یه آپ دیت واقعی کنم . اونم قول نمی دم ها !!

به قول رفقای ایتالیایی :  ci vediamo a tehran

   + غزل کریمی - ۸:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٩/۱٤

نه به افسانه می ماند ، نه به واقعیت / قسمت سوم

سلام ...

 

* آگرا به سنگ های مرمر سفیدش معروف است ؛ اما به همان اندازه ، سنگ های قرمز هم به چشم می خورد . مخصوصن در « خانه ی اکبر شاه » که نیم ساعتی با شهر فاصله دارد و یک جور ارگ است که تویش بانک و مدرسه هم پیدا می شود !

 

 

 

 

* عبدالباری ( لیدر هندی فارسی زبان تور ) می گوید قبل از رسیدن به آگرا از خانه ی اکبرشاه بازدید می کنیم . دوستان هم سفرمان می خندند که : ای آقا ! ما خودمان توی ایران اکبرشاه داریم ! لازم نبود برای دیدن خانه اش این همه راه بیاییم که ! عبدالباری لبخند می زند ، در حالی که یک کلمه هم از این حرف ها حالی اش نشده !

 

* خانه ی اکبرشاه موزه ای است از هنر ایران ساسانی ، ایران اسلامی ، یونان و هندو ؛ و لابد چند تا تمدن دیگر که من کشف نکردم ! ستون ها تزییناتی دارند از طرح های اسلیمی ، خرطوم های فیل ، گل نیلوفر ، خطوط هفت و هشت و یک عالمه چیزهای دیگر که از قرون و تمدن های گوناگون بیرون کشیده شده اند و در یک ستون چند متری ، به هم پیوند خورده اند .

 

* توی حیاط ، اکبر شاه آن وسط می نشسته و برای خودش رقص چهار دختر را نگاه می کرده که هر کدام برای مورد توجه واقع شدن ، مشغول بیشتر خفه کردن خودشان بوده اند . حالا انعامشان چه بوده ، خدا می داند !

 * همه اش از تور عقب می مانیم ! آنها دارند برای خودشان تند تند نگاه می کنند و عکس می گیرند که ببرند ایران و به دوستان و آشنایان نشان بدهند که : ما اینجاها بودیم ! ما ، اما توی هر ساختمان می ایستیم که به صحبت های لیدرهای گروه های مختلف اروپایی گوش بدهیم . توی یکی از ساختمان ها – که مخصوص عبادت و روشن کردن شمع بوده – من و لئا بحثمان می شود سر یک قسمت از توضیحات لیدر انگلیسی که درست می گوید یا نه ؛ با صدایی نیمه آهسته مشغول صحبتیم که خانمی بسیار بسیار محترم ، با لحنی بسیار شایسته و محترمانه بهمان تشر می زند :  shut up !  ... مشعوف می شویم !

 

 

* پشت خانه ی اکبرشاه ، دروازه ی بلند قرار دارد که ورودی مسجدی بزرگ است که آرامگاه پیر مزار و یکی دو تا آدم دیگر را در خود جای داده . هم سفرانمان که زودتر از ما رفته اند و آنجا را دیده اند ، می گویند : نمی خواهد بروید ، آنجا هم مثل همین جا بود ! ما خونسرد نگاهشان می کنیم و سرمان را می اندازیم پایین و از پله ها بالا می رویم .


 

* توی مسجد چند تا هندی که فارسی بلد هستند تا می فهمند ایرانی هستیم ، دورمان را می گیرند و شروع می کنند با لهجه ی افتضاحی فارسی بلغور کردن . من لئا را نگاه می کنم که : بیا از دستشان در برویم ! آنها تندی می گویند : ما از شما پول نمی خواهیم ! و ما را می برند به سمت آرامگاه پیر مزار و پسرکی که نوارهای پارچه ای و نخ می فروشد برای چیزی در مایه های دخیل . توجه من زیاد جلب نمی شود ، اما لئا سر شوق آمده و قیمت می گیرد ... دهانمان باز می ماند : یک تکه نخ معمولی را می خواهد به بهای چیزی در حد یک جفت کفش ( مثلن ) بفروشد ! معلوم شد چرا رفقایش از ما پول نمی خواستند !


* آن قدر این هندی های فارسی بلد با حرف زدن هایشان مخمان را می خورند که از خیر سیر دیدن مسجد می گذریم ! ضد حال قشنگی بود ! برمی گردیم به سمت خانه ی اکبرشاه و عبدالباری که مانده تا این شاگرد تنبل ها را به مینی بوس برگرداند .

 

 

 

* ما 615 هزار تومن داده ایم ؛ یک خانم و آقا 620 هزار ؛ خانم و آقای دکتر فرهودی حدود 900 هزار تومان ؛ و بقیه ی هم سفران ، حدود 700 تومان . و با این تفاوت قیمت ها ، توی آگرا همه را می برند به متلی بسیار دور از شهر که از جمله امکاناتی که دارد ، حضور عقرب در اتاق هاست ! خوشحالیم که مبلغ تور با هتل 3 ستاره را پرداخت کرده ایم چون هر میزان دیگر هم می پرداختیم ، باز هم همین آش و همین کاسه بود . باز گلی به جمال شرکت « کیمیا پرواز قرن » که مثل بقیه ی آژانس ها ، برایمان خالی نبسته که هتل هایتان چهار و پنج ستاره است ! البته ، بماند که چندان راست هم نگفته بود ! به گفته ی آژانس ، باید هتل هر سه شهر ما سه ستاره می بود ؛ اما هتل ها در جیپور 4 ستاره ، در آگرا بدون ستاره ، و در دهلی 5 ستاره بودند ! دو نقطه پی !!

 

* شب تا حدود ساعت 3 در لابی متل می گذرد . با داد و بیداد من ، گلدان شکستن آقایان کلهر و مرادی ( دو تا از هم سفران ) ، میانجی گری دکتر فرهودی ( که بهترین فرد از لحاظ عقل و زبان انگلیسی خوب بود برای این کار ! ) و سیاست کثیف انگلیسی مآبانه ی آقای طباطبایی ( یکی دیگر از هم سفران که سال ها در انگلیس زندگی کرده بود و به شدت مانند انگلیسی ها بلد بود جریان را به نفع خودش پیش ببرد و بقیه را هم بزند داغون کند ! ) نتیجه هم این می شود که تور ، می پذیرد که ما را دو وعده شام و یک وعده ناهار در آگرا مهمان کند . البته باقی قضایا را چون خاطراتی تلخ و احمقانه بود روایت نمی کنم . فقط یادتان باشد : وقتی از آژانس های جهانگردی ایرانی توری می گیرید که مجری آن یک شرکت در کشور مقصد است ، زیاد به ستاره ی هتل ها اهمیت ندهید ! بلکه آن توری را انتخاب کنید که ارزان تر است ! چون آنها شما را هر جا که دلشان بخواهد می برند !

 

* نیمه شب ، اتاقی دو تخته در متل kadamb khonj با دو تخت اضافه شده به اتاق ! شب سختی است ؛ چهره های برافروخته ی من و لئا ، غرغرهای خانم کلهر و وسواس بیش از حد خانم مرادی ، که اشکمان را برایش درمی آورد ! چراغ ها خاموش می شوند . من کلاهم را می گذارم روی سرم و به شوق فردا که تاج محل خواهیم رفت ، این ساعات باقی مانده را به صبح می رسانم !


** ادامه دارد . فقط مانده دهلی که آن هم ...


پی نگار :


حتی معماری مغول هم به این سبک شبیه معماری چینی خودش را در خانه ی اکبرشاه نشان داده بود .

 

 

سگ ها همه جا بودند .

 

 

 

قلعه ی رد فورت در آگرا

 

پی نوشت : خبر شادی بخش و بهار آور است :‌ شادی صدر و محبوبه عباسقلی‌زاده آزاد شدند
عیدتان مبارک . عیدتان گرم . به کوری چشم همه ی میله ها و آهن های سرد !

پی نوشت ۲ : دیدید تا من فیلم یاد هندوستان کرد ، جناب خاتمی هم از حسادتشان عزم سفر هند کردند !!
این هم شاهدش : روزنامه هندی : محمد خاتمی به هند سفر می‌کند

   + غزل کریمی - ۸:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/٢۸

نه به افسانه می ماند ، نه به واقعیت / قسمت دوم

سلام ...

 

آگرا را از تاج محل شروع می کنم . نه از خانه ی اکبرشاه که آن هم گفتنی های خودش را دارد . ..

 



 

* خیلی کوچکی وقتی آن جوراب های مخصوص را پایت می کنی و می رسی پای آن گنبد سپید و بالا را نگاه می کنی که شعور شرقی هنر معماری ایرانی را در شرقی دورتر نگاه کنی . خیلی کوچکی وقتی دست می کشی به ستون های استوار و ضد زلزله ای که آن گنبد سپید را در آغوش کشیده اند . خیلی کوچکی وقتی تاریخ اساطیری نه چندان دور را ورق می زنی ...
تاج محل ، برای من یک اسطوره است . اسطوره ای فرای تمام تعاریفی که از یک اسطوره در ذهنمان نقش بسته . و این اسطوره ، دور از دست رس ترین بود برایم تا همین چند وقت پیش که عزم سفر نکرده بودم هنوز ! راستش را بگویم ، به پایش که رسیدم ؛ کوچکی خودم را که دیدم ؛ از قبلش هم برایم دور از دست رس تر شد ! 

 

* وقتی بهت می گویند این یکی از عجایب هفتگانه است ؛ بپذیر و نپرس چرا ! فقط باید ببینی تا بفهمی آنها که دیده اند ، چرا این قدر عجیبش می دانند ! فقط باید ببینی ! 

 

* تکیه دادم به دیواره ی ایوان پهن و حرکت رنگ ها را نگاه می کنم و گاهی لئا را که رفته گوشه ی ایوان کز کرده و به مراقبه نشسته ! دلم می خواهد بدوم و گوشه ی ساری هر کدام از زن هایی را که از جلویم رد می شوند بگیرم و بکشم ؛ تا تکه ای از رنگ های زنده ی این سرزمین را به یادگار بردارم ! دلم می خواهد بدوم و تک تک آن زن های رنگارنگ ساری پوش را در آغوش بگیرم ! که چه قدر رنگ هایشان آدم را سر ذوق زندگی کردن می آورند و چه قدر رنگ هایشان مرا حسود می کنند که دیگر به این خراب شده ی کلاغ سیاه ها برنگردم و همان جا بین تمام کثیفی ها و زشتی ها و زیبایی هایش بمانم ؛ بمانم مسحور رنگ هایی که در هر گوشه ی شهر ، به رقص و حرکت درآمده اند ! 

 

* توی بنای تاج محل هیچ چراغی روشن نیست ؛ و این فرصتی است برای هندی ها که چراغ قوه هایشان را به دست بگیرند و روی هر کدام از سنگ های یشم و لاجورد و مرمر و ... بازی نور را برای توریست ها شروع کنند و پز مرغوبیت سنگ مرمرشان را بدهند که نیمه شفاف است و برخلاف بسیاری از سنگ ها ، نور را از خودش عبور می دهد . من اما ، دلم غنج می رود برای ایران سال های دور ، که هر چه بود و نبود ، هنری داشت چنین و معماری داشت چنان و ممتاز محلی داشت آن سان که شاه جهانش برایش این سنگ های مرمر خالص را به بهانه بگیرد . من دلم غنج می رود برای آن گنبد سپید ، که از هر سنگ دیگری هم ساخته شده بود ، برایم همین قدر شگفت و شگرف بود ! 

 

* فرصت کم است و هم توری هایمان دلشان می خواهد بروند پول هایشان را بریزند توی جیب این هندی ها و سوغاتشان از سفر ، نه حس و حالی تازه باشد از زیارت این سپید شگفت ؛ که چمدان هایی باشد پر از پارچه ها و لباس ها و دیگر آت آشغال های هندی برای همسر و فرزند و دوست و فک و فامیل ! حسودی ام می شود به اروپایی هایی که بی دغدغه ولو شده اند روی نیمکت ها و دارند با عظمت معماری ایرانی برای خودشان حال می کنند ! تا می آیم نگاه کنم ، فرصت یک ساعت و نیمه تمام شده و باید تمام حسرت این سال هایم را جا بگذارم توی آن باغ ! حالا که فکر می کنم ، می بینم بهتر بود خودم را گوشه ای گم و گور می کردم و از تور جا می ماندم ؛ می ماندم و تنها ... تمام اعصار را فریاد می کردم از بلند ترین پنجره ی جهان !


 

ادامه ی نوشته های سفرم را ، ادامه ی آگرا را که خانه ی اکبرشاه بود و دردسرهای هتل ، و نیز دهلی را ، در فرصتی دیگر – زود زود – می نویسم ! با تمام این ها که سرم این روزها گرم پول درآوردن شب عید است !

پی نگار :


آنها دلشان می خواست با چهره های ما عکس بگیرند ؛ ما دلمان می خواست با رنگ لباس هایشان ! مهربان می زدند پنجابی ها !





پیرمرد نازنین که زنگ زد تا دعوایم کند که چرا عکس ها را برایش ای میل نکرده ام ، تازه فهمیدم چه قدر دلم برایشان تنگ شده ! دکتر فرهودی و همسرش را می گویم که مهربان ترین بودند در سفر هند برایمان !

   + غزل کریمی - ٧:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/۱٩

نه به افسانه می ماند ، نه به واقعیت / قسمت نخست


سلام ...

هند را توی یک هفته و ده روز نمی شود دید . شاید توی یک ماه هم ؛ شاید هم خیلی بیشتر از این ها وقت لازم باشد ؛ شاید هم ، هر قدر هم وقت داشته باشی ، باز هم نتوانی هند را ببینی . هند را که زیر خروارها کثافت و بدبختی و مدفوع حیوانات پنهان شده ! هند را که افسانه ای است مدفون ، در لا به لای واقعیت های دنیای متمدن استعمار و استثمار !

این ها تکه پاره های روحم هستند ، در سفری که هنوز هم برایم یک رویاست ! نه از آن جهت که خوب بود و آرامش گم شده ام را بهم برگرداند . که از لحاظ جالب بودن و هیجان انگیز بودن و راز بودن و رمز بودن ! سفری که خوب نبود ، تنها جالب بود و همین !

شنبه 28 اسفند 85

* توی این هواپیمای کوچک ماهان ایر هندی زیاد است . هندی ها بلند حرف می زنند . خیلی . به نظرم تنها صدای هندی هاست که توی هواپیما می پیچد . توی صف گیت هم که بودیم ، ایرانی ها با صدای بسیار آهسته حرف می زدند ؛ اما هندی ها 

* از فرودگاه که بیرون می آییم ، باید سوار مینی بوس شویم برای رفتن به جیپور . موقع سوار شدن به مینی بوس ، به رسم مهمان نوازی هندی ها حلقه ی گل ریسه مانندی را به گردنمان می اندازند . مشعوف می شویم و راه پنج ساعت و نیمه تا جیپور را می آغازیم .

* لطفن بوق بزنید !

در جاده های ایران ، پشت کامیون ها ، مینی بوس ها و ماشین های دیگر بیشترین جمله ای که می بینی ، یک چیزی است در مایه های « سلطان غم مادر » و ... در هندوستان ، اما پشت بیشتر ماشین ها نوشته شده : « لطفن بوق بزنید ! » و شما به هر ماشینی می رسید که پشتش این جمله نوشته شده است ، باید بوق بزنید ! اگر نه ، بی احترامی کرده اید به راننده ی ماشین جلویی تان ! یادتان باشد : توی هند هرکاری هم نکردید ، بوق زدن را فراموش نکنید ! این یک رسم است !

* جیپور به شهر صورتی معروف است . دیوارهای خیابان و خانه ها همه پوششی صورتی رنگ دارند . به خاطر نوعی خاک و نوعی سنگ قرمز رنگ که در منطقه یافت می شود . یاد ابیانه می افتم . ابیانه ای که روستاست ، اما وضع بهداشتش از این شهر مهم هند بسیار بهتر است ! هوا تاریک شده است که به این « صورتی » می رسیم و برای استراحت به هتل « هوا محل » می رویم ...

* در پیاده رو ها که راه می روی ، باید مواظب باشی پایت را روی کثافت حیوانات نگذاری . باید مواظب باشی تا چشم هایت روی صحنه های نازیبای کنار پیاده رو ها ثابت نماند ... جیپور ، شهر صورتی ! که اسم غریبی می نماید برای شهری پر از گدا و کولی و سگ و گاو و میمون . اسم غریبی می نماید برای لبخندهایی که تنها به کار بهتر گدایی کردن می آیند . اسم غریبی می نماید برای زن های گدای کنار خیابان ، که از روی تفریح یا هوس یا هر چیز دیگر، آلت تناسلی کودکشان را به دهان می برند !

* فیل سواری ، یعنی که دوره گرد ها دوره ات کرده باشند تا چیزهای کوچک صنایع دستی و تصاویر و کارت پستال هایشان را به تو قالب کنند ! یعنی که تو آن قدر چانه بزنی تا به جای خریدن 5 فیل کوچک به بهای صد روپیه ، بتوانی 15 تایشان را صد روپیه بخری ! و بعد هم ببینی که هم سفرت دقایقی بعد تعداد بیشتری را صد روپیه می خرد !

فیل سواری یعنی که پشت یک خاکستری مهربان بنشینی و آرام آرام از تپه ای بالا بروی که بالایش قلعه ی آمبر قرار دارد . و تا می رسی به آن بالا ، به داستان « فیل در تاریکی » فکر کنی . و فکر کنی که در روشنایی هم می شود قرائت های گوناگونی از فیل داشت ! از یک خاکستری مهربان که گهگاه خرطومش را می چرخاند و آب بینی اش را فواره وار به اطراف  و تو  می پاشد !

* فکر کنم تمام گربه های هند را سگ ها خورده اند ! سرتاسر هند را بگردی گربه پیدا نمی کنی . در عوض به طور متوسط در هر متر مربع سه تا سگ می بینی که معمولن هم ولو شده اند روی زمین و به لاشه می مانند . اما نزدیک که می روی لای چشمشان را باز می کنند تا سلامی عرض کرده باشند . سگ هایی آرام و اهلی و کثیف !

* خرید در هند یعنی که آن قدر مخ بزنی تا بتوانی قیمت یک لباس را از هفتصد روپیه ، برسانی به صد و پنجاه روپیه ! و تازه ، مطمئن باشی که باز هم دارد سرت کلاه می رود ! 
راه می افتیم ، با لئا ، از خانه ی مهاراجه مهارانی تا پیاده روهای سقف دار و ستون دار جیپور صورتی ، صورتی چرک ، برای خریدن لباس و زیورآلات هندی ... 
نمی شد جیپور ، شهر سبز بود یا قرمز یا نارنجی یا حتا بنفش یاسی ؟!

* برمی گردیم به هتل هوا محل . با « ریکشا » که سه چرخه ایست با صندلی دو نفره ای در عقب و رکاب زنی خسته در جلو ؛ که شرقی ترین راه ها را رکاب می زند برای حدود هفتصد هشتصد تومان  به پول ایران  کرایه ... و ما که از پشت سرش او را نگاه می کنیم و نمی دانیم باید برایش نگران باشیم که این طور یک نفس رکاب می زند و به هن و هن می افتد و ما آن عقب نشسته ایم و داریم لذت نسیم خنک شبانگاهی جیپور را می بلعیم ؛ یا برایش خوشحال باشیم که در این آشفته بازار فقر و بی کاری و نیروی انسانی زیاد ، وسیله ای دارد و پاهایی قوی ، و یک عالمه توریست که می تواند کرایه ای چند برابر ازشان بگیرد تا خوشبختی اش از یک فنجان چای برسد به دو لقمه نان و گوشت !

** ادامه دارد  آگرا و دهلی اش بماند برای نوبتی دیگر . به خصوص آگرا ، که تمام ابرها را می خواستم برای گریستنش ؛ برای گریستن تاج محلش ، که بود و من نبودم !

پی نگار :

* هر چه بود ، زیبایی های دلچسبی هم داشت ؛ مثل پرواز این کبوتر چاهی ها


* شبیه این ریسه های گل را موقع استقبال به گردنمان انداختند


* بدون شرح

 

   + غزل کریمی - ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/۸

اینجا : تهران ؛ شهری تمیز !

سلام ...
من دوباره اینجایم ؛ و با خودم هزار حرف نگفته دارم و هزار طرح ندیده !
پاره هایی از روحی آشفته در سرزمینی که ... !

   + غزل کریمی - ٢:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/۸

بار سفر ...

سلام ...
کمتر از نه ساعت دیگر مشغول پریدن می شوم !
غیر از لباس و این ها ، چیزهایی که معمولن یادم نمی رود با خودم ببرم :
دوربین ، واکمن ، نوارهای موسیقی ، شارژر ، باتری اضافه ، یک کتاب شعر ، کاغذ و خودکار و ...

اما چیزهایی که اگر این بار یادم برود ، سفر به کامم زهر می شود :
کلاه ، آن عکس ها ، دفترچه ی صورتی ام ، و خاطراتم با تو ؛ که مرا از تو سرشار می سازد و تو را در این سفر با من همراه !

   + غزل کریمی - ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/٢۸

بسیار سفر ...

سلام ...
چند روزی نیستم ؛ اگه خدا قبول کنه ، فیلم یاد هندوستان کرده ! دو نقطه دی !
اگه در بلاد فیل ها و طاووس ها و میمون ها و گاوها ، اثری از کافی نت یافتم ، می آم چند خطی هم اینجا می نویسم . اگه نه ، که هیچی ! رفت تا ده روز دیگه ...


پی نوشت : هر کجا هستم ، باشم ...  

   + غزل کریمی - ۳:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/٢٧

اینجا قشم ... صدای سفر !

سلام ...

من توی قشمم و این جا هوا خیلی خوبه . منم خوبم . و از این چیزها !
وقتی برگشتم ... یه سفرنامه ی مصور می ذارم این جا . از دیدن بازار های قشم و درگهان گرفته تا دیدن جنگل های حرا و درخت انجیر معابد و غارهای خربس و ساحل و خوردن صدف و کوسه و نیش سفره ماهی ها ... 

توی پرانتز : اگه حسش بود ، یه سفرنامه ی مصور مفصل ! من تنبل رو که می شناسین !

توی پرانتز ۲ : کافی نت این جا خیلی خنذه داره ! مانتیور رو به جای این که روی میز بگذارند ، توی میز کار گذاشته ند !!!!!!!  گردنم رسمن داغون شد !! 

 

   + غزل کریمی - ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۸/۱٧

آن چه دیدم

سلام ...

بی هیچ اضافه ای : مرنجاب - چهارم و پنجم خرداد هشتاد و پنج .

 

   + غزل کریمی - ٤:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/۱۳

کویر ، خدا بود !

سلام ...
خدا ریز ریز شده بود توی مشت هام که شن ها را تو هوا می پراکند . خدا منتشر شده بود زیر پاهام که سبک بودند روی سنگینی اش ! خدا بود . خدا مثل همیشه بود : زیاد و زیبا و منتشر و نزدیک ...

زیارت بود ؛ مثل وقتی سرم را روی شانه ات گذاشته بودم و چشم هات را می پاییدم . شهود بود ؛ مثل وقتی حرف می زدی و من تا دست های تو می رسیدم . راز بود ؛ مثل وقتی سکوت می کردیم . نیاز بود ؛ مثل وقتی «دوستی» حضور داشت ...حضور بود ؛ بود ؛ بود ...

* می گن کویر آدمو معتاد می کنه . من که هنوز یه کام نگرفته خرابش شدم . تهران که برگشتم ، حالت موقعی رو داشتم که تو رفته بودی . من معتادت نبودم . مطمئنم . شاید تو معتادم بودی که حالا این حسو دارم !

** جرات نداشتم ازش بنویسم . از حضور مطلقی که مثل یه خواب سنگین جلوی چشم هام گسترده بود . می ترسیدم خوابم خراب شه . حالا بیدار شده م و فهمیده م که دوباره شده م یه آشغال تو این کثافت خونه ای که یه روز یه آدم بی کار اسمشو گذاشت تهران !

*** مرنجاب ، کاروانسرایی تو دل کویر ، اون ور کاشان . کویری با تپه شنی های پی در پی و دریاچه نمک و کویر نمک . و جزیره ی سرگردانی که برای کویر اسم عجیبیه .

*** ای کاش دوربین نبرده بودم . می تونستم بهتر ببینم بدون دوربین !

پی نوشت : عکس ها رو به زودی می ذارم ببینین . با تمام این که این روزها سرم شلوغه .

   + غزل کریمی - ۱:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/٩