داستان من و غزلی بعد سال ها ...

سلام ...

نوشتنم نمی آد ... عید که ایران بودم ، بعد از سال ها یه شعر گفتم ... واقعن بعد از سال ها ...

پناه می برم به شعر ...

 

سر می کشم تو را - غم جانکاه - از بی کسی به طور مداوم

در من سفیر می کشد از درد یک بغض تیره ی متراکم

 

غمگینم از خودم که دوباره دارم به شکل آه غلیظی 

تکرار می شوم ضربان وار در ذهن این شب متلاطم

 

غمگینم از تو ، از توی خونسرد ، از با وفایی ات که همیشه

آغوش باز کرده ای و من را می بری به یک غم دایم 

 

انگار گیر کرده ام اینجا ، در گیر و دار این عطش و بغض

در لحظه لحظه ی غزلی خیس سرشار ابرهای مزاحم

 

انگار باید از سر شب تا فردا شب از تو شعر بنوشم

لاجرعه مثل مست خرابی ؛ بی قید و بی خیال و مداوم

 

هفت آسمان ابری ممتد ، هفت آسمان خواب و ... من ، آرام

پیچیده ام به دور غزل هام تصویر یک خیال ملایم

 

در من سفیر می کشد از درد تصویر این خیال ندیده

از خواب می پرم ! و دوباره : من ، شعر ، غم ، سکوت مداوم ...

   + غزل کریمی - ٤:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۱٠

داستان هایی در حوالی ترجمه

سلام ...
خیلی خسته ام این روزها را ...
خیلی خسته ام و پریشان و شاید عصبی و شاید نگران و شاید خیلی چیزهای با حال دیگر !!
فقط همین که :
گوییدو کوپانی شاعر است و اهل شهر " ترینته " که یک جایی ست در حوالی شمال ایتالیا . و تازه گی ها با هم دوست شده ایم و شعرهایش - تا آن جایی که من می فهممشان - شعرهای خوبی هستند .
این هم یک شعر کوتاه و یک هایکو از همین گوییدو خان بیست و هشت - نه ساله !


SENZA LETTERATURA


Mamma e bimbo
ventotto anni più uno
– stimo –
sull'autobus argentazzurro del primo
pomeriggio,
si guardano.

Punto.
In barba
al gusto poetico del ventunesimo secolo,

leggero
come un granello di polvere in volo
sul filo
di amore iperreale
in quello sguardo,

io mi EMOZIONO ancora in stampatello.

***


بدون ادبیات

مادر و بچه
بیست و نه سال و یک سال
- حدس می زنم -
سوار بر اتوبوس نقرآبی خط یک
بعد از ظهر ،
به هم نگاه می کنند


نقطه .
در دهان ،
طعم شاعرانه ای از قرن بیست و یکم


سبک
مانند دانه ی گرد و غباری  در باد
توی نخ عشقی سرشار از واقعیت
در آن نگاه


من هنوز هم در {بیان} جملات ادیبانه مضطرب می شوم !

 

 

dal balcone

sull’orlo della notte:
non le domando, –
non mi risponde


در بالکن

بر حاشیه ی شب :
از او سوالی نمی پرسم ،
به من جوابی نمی دهد

 

* هر دو اثر از گوییدو کوپانی   GUIDO CUPANI

   + غزل کریمی - ۱:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٥/۱

داستان آن پرنده ی دروغ گو که خود را یک وجب از زمین بالاتر می دید

سلام ...
اغلب خواب می بینم دارم با یه ارتفاع کم از سطح زمین راه می رم . انگار یه چیزی - هوا یا یه چیز سیال نامریی دیگه - بین من و زمین سد ایجاد کرده . تند راه می رم . تند راه می رم و از تند راه رفتن و از توی هوا - یا روی هوا - راه رفتنم اصن تعجب نمی کنم ...


این منم ؟ منم که همیشه می گم : شاعرا همیشه یه وجب بالاتر از سطح عادی زندگی دارن می چرخن ؟ دارن زندگی می کنن اما با یه وجب ارتفاع از بقیه ؟
این منم که می گم از شاعرا فاصله گرفتم ، شاعر بودنمو به دست باد دادم ، شعرامو  گذاشتم در کوزه ، به تمام غزل های عالم گفتم برن تنهام بذارن که اگه تونستم دیگه شاعر نباشم ... اینا رو گفتم به خاطر همون یه وجب فاصله که گفتم شاعرا با بقیه دارن و من دوس ندارم که داشته باشم ؟
این منم که می گم : شاعرا دروغ گو ترین موجودات عالمن ؟ می گم : اصن این خود من که تمام عمرم دست کم به خودم دروغ گفتم ، به دوستام ، به عاشقام ، به معشوقام ، به دست هام ، به چشم هام ، به شعرهام !

مگه این من نیستم ؟ پس چرا هنوز اغلب خواب می بینم که دارم با یه وجب فاصله از زمین راه می رم - پرواز می کنم - می دوم ... ؟

شاعرا دروغ گو ترین هستن ... شاهد ، همین : من ! که دارم می گم دیگه شاعر نیستم !

شاعرا دروغ گو ترین پرنده ها هستن ! پرنده هایی که اوج پروازشون فقط به ارتفاع یه وجب می رسه ! نه ! شاعرا عقاب نیستن ! اما تند پرواز می کنن . اون قدر که از جریان اصلی زندگی غافل می شن ...


پی نوشت : شاید هم شاعر نباشم ! ینی هیچ وخت هم نبوده باشم ! ولی حق دارم راجع به شاعرا ( جماعتی که سال ها بینشون پرسه زدم و هنوز هم گاهی ... ) نظر بدم . هر چند شماها ( شماها که شاید شاعر باشین ، شاید نه ) خوشتون نیاد !

   + غزل کریمی - ۱:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱/٢٤

داستان ما و آن بت و آن بنز

سلام ...
اسباب کشی ، مزایای زیادی داره . مثلن این که یه بسته 500 تایی کاغذ A4 رنگی رو پیدا می کنی که چن سال پیش خریده بودی و هر چی می گشتی پیداش نمی کردی !!
یا مثلن این که چرک نویس های قدیمی ت رو پیدا می کنی و با خوندنشون یا حسابی می خندی ، یا حسابی گریه می کنی !
از بین نوشته هام ، یه شعر هزل پیدا کردم که حدود 8 سال پیش نوشته بودمش . دلم خواست اینجا بنویسمش . راستش گمونم هیچ وقت برای هیشکی نخوندمش یا جایی ننوشتمش !


بت من ای بت من ای بت من
با تو پالتو شده حتا کُت من
با تو احساس قناری دارم
خانه ای غرق بخاری دارم
با تو فرغون دلم چون بنز است
داخل کاسه ی چشمم لنز است
لنز تا داخل چشمم باشد
رخ خوب تو مجسم باشد
باغ همسایه پر از آلوچه ست
بت من باز میان کوچه ست
توی این کوچه کسی بت دیده ؟
یک نفر بنز مرا دزدیده
مادرم گفته که پیداش کنم
توی باغ خودمان جاش کنم
باغ ما میوه ندارد افسوس
خوش به حال ننه ی داش سیروس
داش سیروس خودش یک هالوست
لیک باغش پر سیب و آلوست
بنزمان رفته و پیدایش نیست
جای آن توی اتاقم خالی ست
بنزمان با بت من پیمان داشت
سینی چایی مان قندان داشت
چای ما تلخ و زپرتی شده است
رفته توی ده و قرتی شده است
چای بی قند کمی بی حال است
دفترم خالی از استدلال است
سینی و دفتر و قند و بت من
چقَدَر کج شده خط نت من
نت من مثل همان نت ها نیست
حس موسیقی ذهنم آنیست
می نویسم که دوتاری بزنم
لا به لای نه و آری ، بزنم !
بت من حس مرا دور انداخت
با چنین مغلطه کارم را ساخت
آه ! آقا ! دل من مجرم نیست
این همه عاشقی اش دایم نیست
نزن این قدر کتک ، ما را ، آخ !
کرده ای کله ی ما را سوراخ
بت من گفته که اقرار کنم
روی این حادثه ها کار کنم
گفته باید که بسیجی بشوم
مثل یک کیک هویجی بشوم
اگر این بار بسیجی بشوم ،
مثل انصار ، بسیجی بشوم ،
با شما مادر و خواهر باشم ،
وقت دلتنگی تان خر باشم ،
از بتم نام و نشان خواهی داد ؟
به دل من ضربان خواهی داد ؟
بت من گمشده و من منگم
مثل ماشین خودم می لنگم
بنز من رفته و بت هم رفته
توی این قافیه کُت هم رفته
باید انگار بسیجی بشوم
مثل انصار ، بسیجی بشوم
بی خیال غزل و دلتنگی
آه ! بازم که داری می لنگی !
×××
آره بابا ! دل من تب داره
مثل فانوس چمن تب داره
داری ما رو سر کار می ذاری
بت نمی خوام که تو هم تب داری
دل من مرغ و مسما می خواد
گشنشه ! ماهی حلوا می خواد
برو بابا ! دل تو خوش به همون
حاجی ممد که تویوتا می خواد
حاجی ممد که دلش خندونه ،
رفقایی همه ملا می خواد
ما کجا ، چایی و آلوچه کجا ؟
وقتی این دل نون و خرما می خواد
بهتره از بت و آبغوره نگم
دل من مرغ و مسما می خواد !

غزل کریمی


پی نوشت / با ربط یا بی ربط : این ، عین چرک نویس هشت سال پیش من بود ؛ بی هیچ اصلاحی ، بی هیچ اما و اگری ...

   + غزل کریمی - ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/۳

داستان یک شش تایی تازه

سلام ...
یکم : من
       سال های سال مردم
       تا اینکه یک دم زندگی کردم
       تو می توانی
       یک ذره
                  یک مثقال
                           مثل من بمیری ؟
                                                           قیصر امین پور - از کتاب دستور زبان عشق

دوم : انگار همین دیروز بود که ننه به دختره خیره شده بود و در گوش من گفته بود : من که هیچ خونم به جوش نمی آد براش ! تو چی ؟
انگار همین دیروز بود که من - دخترک سیزده ساله ی آن روزها - در گوش ننه گفته بودم : شما که باید خونت بجوشه ! ما رو کار نداشته باش ! اون به هر حال نوه ته !
ننه ! تمام این سال ها من دلم برایش تپیده . باور کن ! من خونم برای دختره به جوش می آید .
خب ! من هیچ شباهتی به هیچ کسی ندارم ! بگذار بقیه هر طور دلشان می خواهند باشند . من در تمام این سال ها "او" را دوست داشته ام ، بی که حتا لحظه ای دلم برایش بسوزد . راستش را بگویم حتا شاید او را بیشتر از "ف" و " س" و "م"دوست داشته ام !

سوم : " اما تو دیگه چرا ؟!!!
         تو که میدونی عشق یعنی چی . . . "
"ه " عزیزم ! واقعن فکر می کنی من می دونم عشق ینی چی ؟ دختر ! کامنتت جگرم رو سوزوند . همه ی قسمت هاش . بعدش ، توی می آی می نویسی که من می دونم عشق ینی چی ؟ راستش دارم از خودم می پرسم که اصلن برای چی واژه ای به نام "عشق " اختراع شده ! چه برسه به این که " ینی " شو بدونم !
چه قدر دلم برات تنگ شده دختر ...
گمونم می دونم "دلتنگی" ینی چی ! دست کم این رو می دونم ! خوب می دونم !

چهارم : این کامنت برام خیلی نمک داشت :
خدا برگشت... نمیدانم خدایی برگشت که هنوز امیدوار است دلش عاشقانه ترین دستگاه هستی را نزد یا خدایی که بعد از سیاه و سفید که این و آن را تمام کرده و برمیگردد تا با سی دی تازه اش به سبک ایتالیایی ها برقصد یا خدایی که در تنهایانانه ترین تولدش و خوشمزه ترین تولدشجان یک سیب زمینی شیکم گنده رو گرفت که شاید روزی آرزوی لاغر شدن رو داشته یا خدای دیگری که هنوز میتواند فراموش کند که کوله اش را کجا جا گذاشته است.... نمیدانم اما امیدوارم پیله اش را دور انداخته باشد و در حالی که رقص فراموشی را انجام میدهد فریاد بزند من هر روز زاده میشوم
نویسنده:
من افق هستم

خندیدم . منظورم خنده ی واقعیه که آدم از روی خوشی سر می ده !


پنجم : با تمام این ها ، از خودم راضی ام . و این که می گویم " با تمام این ها " خودم می دانم و خودم که یعنی چه ! حتا فکر کنم خدا هم نمی داند ! همین خدایی که تازه از مرخصی برگشته !

ششم : فردا توی خانه ی شاعران برای قیصر امین پور بزرگ داشتی برگزار می کنن . از ساعت 4 تا 7 بعد از ظهر . سراج هم گویا می خواد چند تا از شعرهای قیصر رو بخونه . خانه ی شاعران هم در خیابان کلاهدوز ( دولت ) نبش خیابان نعمتی واقعه .
گفتم که اگه کسی خواست ، بره . من خودم شاید نرم . احتمالن به خاطر حضور سراج خیلی خیلی شلوغ می شه و من این روزا اصلن حوصله شو ندارم .

   + غزل کریمی - ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۸/٢

دوستت دارم و می لرزم

سلام ...
خب ! فعلن خدا برگشته سر کارش و من دارم آندره آ بوچلی گوش می دم که خیلی خوبه !
یه ترانه ی غم انگیز از بوچلی رو ترجمه کرده م که دوسش داشتم و امیدوارم که شما هم !
و این ترجمه شاید یک دهم حس این ترانه و برداشت من از اون رو برسونه ! سواد ایتالیایی من هنوز اون قدر بالا نیست . اینجا گذاشتمش تا دوستانی که بلدن ، کمکم کنن . امیدوارم بوچلی هم منو ببخشه بابت این ترجمه ی ناقص !
و این که ترجمه ی انگلیسی ترانه رو هم دیدم . اما خب خیلی برداشت آزاد بود از این ترانه و زیاد متعهد نمونده بود به شعر اصلی . واسه همین به درد خوندن و لذت بردن می خورد فقط . نه به درد یه منبع یاری دهنده !
همینا !
...................



زندگینامه ی آندره آ بوچلی :
http://www.hamavaz.com/modules.php?name=News&file=article&sid=2666
...................
دریافت ترانه ی tremo e t'amo :
http://www.sharemation.com:80/qazal/10___TREMO_E_T__AMO3.WMA
...................

ترانه ی "دوستت دارم و می لرزم" از آلبوم "رویا" که سال 1999 به بازار اومده :

T'amo e tremo
Disse la donna
Al suo soldato
Che non tornava

دوستت دارم و می لرزم
زن می گفت
به سربازش
که بازنمی گشت

La sua voce
Nel vento correva
Sopra la neve
Dove lui combatteva

صدای ( غم انگیز ) ش
در باد می دوید
بر فراز برف ها
جایی که او می جنگید

Tremo e t'amo
Disse e piangeva
Nel buio della sala
Qualcuno rideva
Per far torto alla paura
A questo amore che gia finiva

می لرزم و دوستت دارم
می گفت و می گریست
و در تاریکی آنجا
کسی می خندید
برای غلبه بر ترس
از این عشق ِ به پایان رسیده .

Il ricordo tradisce la mente
Il soldato non sente piu niente

خاطرات به روح خیانت می کنند
سرباز دیگر هیچ چیزی احساس نمی کند

D'improvviso
Fu preso alle spalle
Dal suo nemico
Che strano parlava
Delle rose, del vino e di cose
Che un'altra vita gli prometteva
Ma quante spose
La guerra toglieva
Dalle bracia della prima sera

ناگهان
( از پشت سر ) شانه های دشمنش را گرفت
که این چنین عجیب سخن می گفت
از گل ها ، از شراب و از چیزهایی
که در زندگی دیگری به اون قول می داد
آه ! چند تا عروس
جنگ در اولین شب سوزان
در آغوش می گرفت !

Tremo e ho freddo
Disse il soldato
Al suo nemico che lo guardava
La sua voce nel vento restava
Sulla platea che muta ascoltava

می لرزم و سردم است
سرباز می گفت
به دشمنش که نگاهش می کرد
صدایش در باد می ایستاد
بر فراز وسعتی که دگرگون شنیده می شد ...

   + غزل کریمی - ٢:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٧/٢۸

داستان آن دختری که هایکو ترجمه می کرد

سلام ...
داستان تازه ای ندارم . زندگی به طرز احمقانه ای داره می گذره و مرتب از من جلو می زنه . وقتی آدم داستان تازه ای نداره ، خیلی مسخره س که بخواد تعریفش کنه !
داستان تازه ای ندارم . پس دل می دم به ترجمه که خوشبختانه تازه گی ها ذهنمو درگیر خودش کرده . ذهن خالی م رو ...
...
چرخی که تو اینترنت زدم ، یه عالمه شاعر ایتالیایی پیدا کردم که به شدت درگیر هایکو سرایی بودند . و هایکوهاشون انگاری هایکو بود واقعن . با همون قانون های خاص هایکو مربوط به تعداد هجاها و ...
حالا به جای این که بشینم راجع به هایکوی ایتالیایی و ژاپنی و اینا مقاله بنویسم ، دعوتتون می کنم به صرف چن تا هایکوی ایتالیایی و ترجمه هاشون ( که سهل و ممتنع بودند یه کم ! ) :

Guido Cupani

nel lavandino
goccia , silenzio , goccia
il tempo passa

گوییدو کوپانی

در ماشین رخت شویی
قطره ، سکوت ، قطره
زمان می گذرد

pioggia sul mare
mi fermo e guardo
acqua che torna all'acqua

روی دریا باران می بارد
ایستاده ام و نگاه می کنم
آب را که به آب باز می گردد .

Francesco Intoppa

cuce paziente
la foresta autunnale
un bel vestito

فرانچسکو اینتوپپا

صبورانه می دوزد
جنگل پاییزی
لباسی زیبا را

perle di brina
del suo capolavoro
e` fiero il ragno

قطرات شبنم
در شاهکار او
عنکبوت مغرور است

..........................................
پی نوشت : تازه دارم مشق می کنم ترجمه رو . اون هم من که مدت ها بود از جدی نوشتن دور مونده بودم . چشمم به نظرهای شماست !

پی نوشت 2 : قالب وبلاگ رو سر دستی عوض کردم . لینک ها اضافه می کنم به زودی ...
پی نوشت 3 : گفتم داستانی ندارم ؛ درست ! اما ترجمه هم برای خود داستانی داره که از آن من نیست ؛ اما می شه روایتش کرد ...

   + غزل کریمی - ۱:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٤/٢٥

داستان ما و امیر مرزبان و آن ترانه ی ایتالیایی

سلام ...
به امیر مرزبان ، جاناتان اش و فلیچیتا اش ...
ترانه ی خوشبختی از ال بانو و رومینا پاور

دریافت ترانه : http://www.megaupload.com/?d=LXE6JVRK
Felicita
E tenersi per mano,
Andare lontano,
La felicita.
E uno sguardo innocente
In mezzo alla gente
La felicita.
Ed e stare vicini
come bambini,
La felicita.
Felicita

خوشبختی دست در دست هم
رفتن به یک جای دور است
خوشبختی نگاه پاک تو
در میان مردم است
خوشبختی نزدیک هم ماندن مانند بچه هاست
خوشبختی
خوشبختی

Felicita
E un cuscino di piume,
L'acqua del fiume
Che passa, che va,
E la pioggia che scende
Dietro alle tende,
La felicita.
E abassare la luce
Per fare pace,
La felicita.
Felicita

خوشبختی یک بالش پر قو است
آب رودخانه است که در جریان است
باران است که پشت پرده سرازیر می شود .
خوشبختی کم کردن نور برای آشتی کردن است
خوشبختی
خوشبختی

Felicita
E un bicchiere di vino
Con un panino
La felicita.
E lasciarti un biglietto
Dentro al cassetto,
La felicita,
E cantare a due voci
Quanto mi piaci,
La felicita
Felicita

خوشبختی یک لیوان شراب است
با یک تکه نان .
خوشبختی به جا گذاشتن یک یادداشت برای تو داخل کشو است
خوشبختی خواندن با دو صداست ( هم صدا خواندن با هم )
چه قدر دوستت دارم خوشبختی
خوشبختی

Senti nell'aria c'e gia
La nostra canzone d'amore che va
Come un pensiero che sa
Di felicita.
Senti nell'aria c'e gia
Un raggio di sole piu caldo che va
Come un sorriso che sa
Di felicita.

اطرافت را احساس کن
ترانه ی عاشقانه ی ما را که جاری است
مثل یک اندیشه که خوشبختی را می شناسد
اطرافت را احساس کن
پرتوی خورشید را که گرم تر می تابد
مثل یک لبخند که خوشبختی را می شناسد

Felicita
E una sera sorpresa,
La luna accesa,
La radio che fa,
E un biglietto d'auguri,
Pieno di cuori,
La felicita,
E una telefonata
Non aspettata,
La felicita,
Felicita

خوشبختی یک شب غیر منتظره است
یک چراغ روشن و رادیویی که می خواند
خوشبختی یک یادداشت تبریک پر از قلب است
یک تلفن غیر منتظره است .
خوشبختی
خوشبختی

E una spiaggia di notte,
L'onda che parte,
La felicita,
E una mano sul cuore,
Piena d'amore,
La felicita,
E aspettare l'aurora,
Per farl'ancora,
La felicita.
Felicita

خوشبختی ساحلی در شب است
خوشبختی موج خروشان است
خوشبختی دستی است روی قلبی سرشار از عشق
منتظر سپیده دم بودن است برای همچنان آغاز کردن ...
خوشبختی
خوشبختی


پی نوشت : از مهرناز عزیزم خیلی خیلی ممنون و grazie می باشم . به خاطر کمک های تلفنی ش برای بهتر شدن ترجمه ی بالا .

   + غزل کریمی - ۱:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٤/٢٢

هنوز ...

سلام ...
یکم : هنوز
            دامنه دارد
        هنوز هم که هنوز است
                                    درد
                                           دامنه دارد
        شروع شاخه ی ادراک
        طنین نام نخستین
        تکان شانه ی خاک
        و طعم میوه ی ممنوع
        که تا تنفس سنگ
                                  ادامه خواهد داشت

         و درد
         هنوز دامنه دارد ...
                                                          « قیصر امین پور »
 

دوم : خسته نشدید از بس قیصر را بر تاج و تخت شاعر انقلاب بودن نشاندید و از آن بالا رهایش نکردید تا بیاید همین دور و برها ، بین خودش و مردمش شاعر باشد ؟ قیصری که این سال ها فقط از « دردهای مردم زمانه » می گفت و « و قاف حرف آخر عشق است » ...

آن هم از آن بزرگداشت احمقانه ای که توی خانه ی هنرمندان برایش گرفتند ! بزرگداشتی با رعایت نکات زیر :
* خوانش مقاله ای ابتدایی در حد دوره ی دبیرستان بر اساس اشعار قیصر توسط یک جوان به زعم خود دارای بنیه ی علمی ادبی
* خاطره گویی « غزل تاج بخش » از اقوام و دوستان خود و ربط دادن هرگونه ی آن به حال قیصر
* ذکر احوالات قیصر از سوی افراد بسیار بی سواد ( چه به لحاظ شناخت قیصر و چه به لحاظ شناخت شعر )
* خاطره گویی مصطفی رحماندوست از روزهایی که مثل خیلی ها به قیصر حسادت می کرد ... و هیچ هم از این رفتار شرم نداشت ...

بقیه ش را من نبودم خوشبختانه . لابد بقیه ی نکات بزرگداشت هم به پرباری نکات ذکر شده در بالا بودند !

سوم : « من شرق و غرب عالم را گشته ام و به اروپا هم که نرفته ام ، اطلاع موثق دارم که مردم دنیا از وضع جهان خسته اند ! »
فکر می کنید جمله ی حکیمانه ی بالا از کیست ؟
پاسخ را در بند ششم همین نوشته بیابید !

چهارم : بعد از مدتی چت با یه آقایی که فکر می کنی آدم محترمیه ، طرف برمی گرده و بهت می گه : « ببین من تصمیم دارم برای مدتی با یه دختر ازدواج کنم !! تو حاضری ؟ »
چه حالی می شی ؟

پنجم : ..................... ( راستش موقع تایپ این نوشته ، یادم رفت دقیقن چی می خواستم اینجا بنویسم ! )

ششم : بله ! شما درست حدس زدید ! این جمله ها فقط از دهان دکتر محمود احمدی نژاد می تواند دربیاید !
هر کسی که هم از روی دشمنی می خواهد بگوید محمود جان بلد نیست از این حرف ها بزند ، برود صفحه ی اول اعتماد ملی پنجشنبه را ببیند تا کور شود !

   + غزل کریمی - ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۸/۱۸

تو مانده ای و ما مُردیم

سلام ...

ناگهان چقدر زود دیر می‌شود...
یکم : این جنازه ی تو نیست نیست
         من کفن سرم نمی شود
         یعنی ای پدر تو رفته ای ؟
         من که باورم نمی شود !
                                       افشین علا

دوم : مثل همیشه لبخندی زد و آیه را بهم نشان داد و گفت : « پدر سوخته را می بینی ؟ از صبح تا حالا این قدر گریه کرد که بالاخره این عروسک هجده هزار تومانی را روی دستمان گذاشت ! » و آیه ، عروسک « سارا » به بغل آمد و نسشت روی زانوی پدر و خودش را برای من لوس کرد ! آن موقع تازه کلاس اول بود ...
حالا ، دخترک بزرگ شده و چهره اش همان لوسی همیشگی که کمی هم همراه با غرور بود را دارد ... اما دیگر کسی نیست که ...

سوم : پدر بود برام بی اغراق ! از ده سالگی با قیصر بزرگ شدم و شعرهاش را که خواندم لرزیدم و به چشم هاش که نگاه کردم لرزیدم و به صداش که گوش دادم لرزیدم ! دوست داشتن قیصر بهانه مان بود برای پیدا کردن خاطره های مشترک و دوستی های جدید ... دوستی با اعظم ، حدیث ، محمد ، خیلی ها ، خیلی ها ...
روزهای جنگ جمعه ی سروش نوجوان که سرک می کشیدم تا قیصر را ببینم و ازش می ترسیدم هم ! روزهای دفتر شعر جوان که لازم نبود سرک بکشم تا قیصر را ببینم ولی باز هم ازش می ترسیدم ! و این ترسیدن از روی احترام بود و دوست داشتن ...

چهارم : می روی توی خانه ی شاعران و یک مشت پشه را می بینی که حالا برای خودشان شده اند « صاحب عزا » ! دلت می خواهد بروی یخه ی سهیل محمودی را بگیری که : « آخر مرتیکه ! ... » به بهروز یاسمی که پای تلفن این ها را می گویم های های می کند و گریه اش ...

پنجم : چند هزار نفر ؟ چند هزار نفر آمده اند تا برایت ... برای خودشان گریه کنند این بی تو بودن را قیصر ؟ مگر حیاط خانه ی شاعران چه قدر بزرگ بود که آن همه داغ را توانست در خود جمع کند ؟ مگر حوض وسط حیاط که گاهی کنارش می ایستادی و شعرهای ما را گوش می دادی ، چه قدر بزرگ بود که توانست آن همه اشک را در خود جای دهد ؟

ششم : بهروز یاسمی را می بینم در خود مچاله شده ... پیر شده از یک ماه پیش تا حالا ... نگاهش می کنم که : « برای چه آمده اید با این حالتان ؟ » یاسمی همیشه خندان ، با بغضی بی انتها می گوید : « فدای یک تار موی قیصر ... »
فکر می کنم به یک تار مویی که می ارزید به صد تا محمودی ها و کاکایی ها و عبدالملکیان ها و قزوه ها ...
فکر می کنم به همه ی این هایی که مانده اند و خود را صاحب عزا می دانند ...

هفتم : دعواها تمام نشده اند . هر خبری که بشنوید ، از روی حدس و گمان است ... قیصر هنوز نه در گور کنده شده ی آماده ای در قطعه ی هنرمندان دفن می شود ؛ نه در شهر زادگاهش گتوند دزفول ... تازه امشب می خواهند بروند ببینند که وصیت نامه ای چیزی در این باره داشته یا نه ...
ای کاش نبودم و نمی دیدم که پیکرش را چه طور از این سو به این سو می کشیدند ...

پی نوشت : من مثل خیلی ها فکر نمی کنم ! قضاوت نمی کنم ! هم همسرش و آیه حق دارند که قیصر را اینجا در تهران نگه دارند ؛ هم پدر پیرش که با خود ببردش به دزفول ...
هم این همه سیل گریان که التماس می کردند به خانواده اش ، که شاعرشان را بگذارند همین دور و برها بماند ...
اما فکر می کنم به خودم ، که این قدر که دوست دارم شاعرم اینجا بماند ، واقعن چند بار بر سر مزارش حاضر خواهم شد ؟!
بگذاریم خانواده ی شاعر خودشان با هم دعوا کنند ... فقط ای کاش زودتر تصمیم می گرفتند ، تا شاعرمان را امروز این طور بر سر دست ها از این سو به آن سو نمی بردند ...

   + غزل کریمی - ٦:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۸/٩

بیش از این یارای گفتنم نیست

سلام ...

سه شنبه چه تلخ و چه بی حوصله
                                            سه شنبه چرا این همه فاصله ...

* قیصر شعر ایران ( دکتر قیصر امین پور ) درگذشت !


پی نوشت : بهروز یاسمی هم یکی از عزیزترین های شعر معاصر برای من هست ، مدتیه به خاطر دیسک کمر رو تخت افتاده :( براش دعا کنین زیاد !

پی نوشت ۲ : تشییع پیکر عزیزترین قیصر دنیا : چهارشنبه ساعت ۹ صبح از مقابل خانه ی شاعران ایران ( خیابان شریعتی - خیابان کلاهدوز ( دولت ) - نبش خیابان نعمتی )

پی نوشت ۳ : تا نگاه می کنی 
                        لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود ...
                                ... ناگهان
                                        چه قدر زود
                                             دیر می شود !

   + غزل کریمی - ۳:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۸/۸

بزن باران !

سلام ...
نوشته بودی که باز هم شعر بگویم ... چشم ! می گویم :

نپرس حال مرا ، آسمان من ابری ست
چهار فصل دلم لحظه لحظه بی صبری ست ...


* تو خود حدیث مفصل ...

   + غزل کریمی - ٩:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/۱۱

یک غزل تازه

سلام ...
حالم بد است و هی غزلم شور می زند
نبضم ترانه ای است که ناجور می زند

مردی شبیه اسم تو از جنس چشم تو
در ذهن من نشسته و تنبور می زند

دف می زند ، وَ حلقه ی دستان خسته اش
بخت من و تو را گره کور می زند

بخت تو را که قافیه را باختی عزیز !
بخت مرا که هی غزلم شور می زند !

بعدش مساحت غم و تنهایی مرا
یک دست سرد و یخ زده هاشور می زند

من دست خالی ام ، وَ دلم ضعف می رود
ساز شکسته ام نت ناجور می زند

غزل کریمی - شهریور هنوز داغ ۸۵

پی نوشت : لطفن برایم بگویید هر چه قدر این شعر خوب بود و هر چه قدر هم بد !

پی نوشت ۲ : شعرم که از تنور در می آید ، از آتش حالم می کاهد . الان خنک ترم !

   + غزل کریمی - ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٦/٢٥

بعد از چیزی حدود یک سال ؛ یک غزل تازه

چیزی شبیه قصه ی آغاز آب ها
یا صفحه ی به نام خدای کتاب ها

مثل تمام آمدنی ها که می رسند
آمد میان هلهله ی اضطراب ها

رقصید روی دایره ی ذهن من ، و بعد
آواز خواند توی نگاه حباب ها

آمد نشست روی همان نیمکت که من
زاییده بودمش وسط التهاب ها

زاییده بودمش وسط باغ کودکی
جایی میان خاطره ی آفتاب ها

آمد ، رسید ، باد شد و در تنم وزید
آمد مرا رساند به اوج عقاب ها

چیزی درست مثل تب ابرها که باز
شرمنده اش شوند تمام سراب ها

آمد که در تمام غزل ها روان شود
چیزی شبیه قصه ی آغاز آب ها

* غزل کریمی

   + غزل کریمی - ۸:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٦/۱

ای سیب سرخ غلت زنان ...

سلام ...
این شعر نیست ؛ یعنی نشد که شعر بشود . فقط شد تکرار یک راز وحشی ، که خیلی وقت ها توی نگاهم تاب می خورد !


خواستم شروع عاشقانه ای ...
یا که ساده تر : ترانه ای ...
یا که ساده تر : سلام بی بهانه ای ...
خواستم ؛ ولی نشد !

خواستم تو را به شکل شعر در بیاورم
راز سبز ٍ بودن تو را
غزل کنم به روی آسمان باورم
خواستم ، ولی تو از زمین و آسمان فراتری
از نگاه خیس دختری که شاعر است
- خیال می کند که شاعر است -
می پری .
می روی ستاره می شوی
روی دست آب های سبز راه می روی
رنگ سبز می زنی
تمام شعرهای خسته و مریض را
غصه های کوچک و بزرگ ،
دردهای ریز ریز را

بعد ،
دختری که شعرهاش
بوی ماندگی گرفته اند
دست هاش
آسمان راز وحشی تو می شوند
راز وحشی ستاره ای
که بی بهانه توی دست باد تاب می خورد
از نگاه خیس دختری
- که رودخانه است -
آب می خورد !

   + غزل کریمی - ۱:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٥/٩

فدای سرت اگه من خیلی تنهام ...

اکنون که پا به روی دل ما گذاشتید
پس دست بر دلم مگذارید و بگذرید

قیصر امین پور

   + غزل کریمی - ٩:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٢/٩