داستان دست هایی خالی از دنیا

سلام ...

به دست هام نگاه می کنم ، که سرانجام تمام بی پناهی هاست . اینجا برایم آخر دنیاست : این دست ها . این دست های خالی بی تو . این دست ها که روی انگشت هایش ، انگشت های تو راه نمی رود . به دست هام ، که خالی تر از تمام آخر دنیاها هستند نگاه می کنم . به دست هام که بی تو فقط انگشتانی هستند برای لمس کلیدهایی که از تو می نویسند ...

اما با تمام این ها ، من بر آنم که هیچ وقت دنیا آخر نداشته . دنیا همیشه در حال شروع شدن است . می خواهم شروع بشود ؛ با تو ... با دست های تو ...

دست هام پر می شوند ؟!

 

   + غزل کریمی - ۳:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/۱۳

داستان من و این دو هفته

سلام ...

دو هفته س تهرانم ... از ترافیک خسته ... از شلوغی کلافه ... خسته از ...

دو هفته س تهرانم ... با مامان خوش می گذره ... حتا وختی فقط مشغول کار هستم ... با بچه ی برادرم خوش می گذره ... وختی روزی دوبار می آد بغلم می کنه و خیلی با احساس می گه : عمه ! نرو ... نرو آلمان !! ( بچه ی هشت ساله مرتب یادش می ره من ایتالیا م . چون بیشتر فامیلای مامانش تو آلمانن ! گاهی هم به جاش می گه " استرالیا " !! )

دو هفته س تهرانم ... دلم برای آرامش و نظم میلان تنگ شده ...

دو هفته س تهرانم ... دیگران می پرسن : سفر خوش گذشت ؟ ... من فک می کنم که : خب ! من که الان تازه تو سفرم !!

دو هفته س تهرانم ... دو هفته دیگه هم تهرانم ... دلم برات تنگ شده ... نگرانتم ... نگران تو  که این قد هم منو اذیت می کنی ، هم خودتو ... ای کاش آروم باشی تا برگردم ... ای کاش این قدر تند نباشی ... ای کاش به من ، به من تنها که تو این دو هفته تو این شهر کثیف شلم شوربا هیچ غلطی نکردم ، اعتماد داشته باشی ...

 

 

پی نوشت :

برات آیه الکرسی می خونم هر روز ، بعد زا این که برای خودم خوندم ، برای تو هم می خونم ... سودشو نمی دونم ؛ ولی ضرر نداره !!

   + غزل کریمی - ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٢٠

داستان من و ... تو

سلام ...

چه دل نازکیم از هم ... چه تنهایی م با هم ... چه دلتنگیم بی هم ...

تمام ما را می توانم توی همین سه تا جمله ی ناتمام بالا بگنجانم ... تمام " ما " را ...

............

من چه قدر زود دلتنگ تو می شوم نازنین ! چرا این قدر زیادی تو ؟ آن قدر زیادی که زود از دستم سر می روی ... آن قدر زیادی که وقتی سر می روی ، دلم برایت تنگ می شود ! آن قدر زیادی ، که دلم نمی خواهد همیشه تو را ... آن قدر زیادی ، که وفتی نیستی ، دلم تو را بیشتر از همیشه و همه می خواهد !

.............

پس چرا این جور هم دیگر را ... پس چرا این قدر زود دلم تنگ ت می شود نازنین ؟!

   + غزل کریمی - ٢:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۱٥

داستان سه تا نقطه ی عاشقانه ی بی دلیل

سلام ...

چه قدر دلم می خواهد شعر بگویم ! این شاید اولین بار باشد که اعتراف می کنم به کمبود شعرم ! کجاست ؟ کجاست آن دخترک شاعری که ... کجاست آن روح بی پروایی که ... کجاست ؟

دلم می خواهد بنویسد . دلم اصلن عاشقانه می خواهد . یک عاشقانه ی محض بی دلیل . اصلن تو را فراموش کند یا خودش را یا تمام آن ها را که بوده اند و می آیند و نمی مانند ! دلم می خواهد بنویسد فقط . بنویسد مثل تمام آب های روان که نوشته می شوند و می آیند و می روند و نمی مانند . مثل تمام بادهای پاییزی که همه چیز را با خودشان می برند و همه چیز را با خودشان می آورند ... مثل تمام بادهای پاییزی که بی خبر سروده می شوند ...

چند قرن است که این طور ننوشته ام ؟ چند هزار سال است که پیچیده ام بین قدم های سرد آهن ها و فسیل ها و ... ننوشته ام ... ننوشته ام ... اصلن همین سه نقطه های بین متن هام که دیگر نمی آورمشان ... دیوانه ام می کنند همین ها ! چه قدر این سه نقطه ها را دوست دارم ... چه دلبستگی ای بهشان دارم و خبر ندارم !

اصلن رمز تمام عاشقانه هایم همین سه نقطه ها بودند . گمشان کرده بودم بین تمام خط های فاصله که بین نام ها افتاده برام . دلم می خواهد یک پاک کن نوک تیز بردارم و تمام خط فاصله ها را به سه نقطه تبدیل کنم . دلم می خواهد تمام جدایی ها را توی سه نقطه ها دفن کنم .

دلم چه قدر شعر می خواهد ...

 

پی نوشت : تو را کم دارم . تو را که شبیه تمام نگفتن های منی ! کجایی بیایی ببوسمت بگذارمت روی چشمم ؟ کجایی شعر بشوی بروی توی استخوان هام ؟ ... تو را کم دارم که بنشینم روی زانوهات و سرم را کمی به عقب خم کنم و از گوشه ی چشم چپم که بهتر می بیند ، تو را نگاه کنم ... کاشکی شبیه تمام گفتن هایمان بودیم . نگفتن هایمان رخصت ندادند بهمان ... کاشکی این قصه جور دیگری بود !

   + غزل کریمی - ٢:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٢۳

داستان من و آشپزی و عینک و تو !

سلام ...

می رم از این سر تا اون سر راهرو تا یکی رو پیدا کنم که ازش بپرسم این گاز ( یا هر چیز کوفتی دیگه ای که برقیه و واسه غذا پختنه ) رو چه جوری باید خاموش کنم . تو راهروی خودمون فقط یه پسر هندیه رو می بینم که ایتالیایی بلد نیس و منم که انگلیسی حالی م نیس ! می رم طبقه ی پایین ...

اون وخ باید یه پسره دم آسانسور واستاده باشه که کچل باشه و عینکشم مدل مال تو باشه و مدل واستادنشم عین تو باشه و من بی هوا میخ شم تو صورتش و این قد همون جور وایستم تا پسره بهم سلام کنه !

خودمو به اون راه می زنم و مشکلمو براش می گم . اونم می آد بالا و بهم می گه که چه گهی باید بخورم !

پسره که می ره ، تازه فک می کنم به این که انگاری اصن خود تو بود لامصب ! چرا اومده بودی تو خوابگاه ما ؟!!!!!!!!!!

   + غزل کریمی - ٥:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٢۱

داستانی که کلاغه را از راه خانه اش برگرداند

سلام ...

دیشب هی ازم پرسیدی ... هی جواب دادم ... هی پرسیدی : " حتا از ... بیشتر ؟ " هی من جواب دادم : " خیلی بیشتر "

می دونی !

یه چیزی رو نپرسیدی تا من جواب بدم : " نه کمتر ! "

نپرسیدی : " حتا از خودتم بیشتر دوستم داری ؟ "

نپرسیدی ! خوب شد نپرسیدی !

 

 

پی نوشت : هیشکی تو ایتالیا بیشتر از تو کمکم نکرده ؛ هیشکی هم بیشتر از تو داغونم نکرده ! هر دو تاش به هم در !

 

پی نوشت 2 : دیگه هیش کدوم از هر دو تاشو نمی خوام . می فهمی ؟ خسته م ! از تو ! از خودم ! از هر دو تاش !

   + غزل کریمی - ٢:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٢٠

داستان من و خواب تو

سلام ...

می تونم ساعت ها بشینم و خیره بشم ...

به رگ برجسته ی روی بازوت ...

به قلمبگی زیر گلوت ...

به پاشنه ی پای لاغرت ...

به برجستگی لب هات ...

به چین های روی تی شرتت ...

بخواب ... بخواب ... من فقط نیگات می کنم . دس نمی زنم ها ! فقط نیگا ...

تو بخواب ...

   + غزل کریمی - ۱:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٧/٢

یک داستان متفاوت دیگر

 

* از اینجا : http://oldestfashion.blogspot.com

   + غزل کریمی - ٢:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٢٥