مسابقه ی عکس وبلاگی

 

سلام همه !

دوستان عذر من رو بپذیرید که نمی دونم چرا هیچ تمایلی به نوشتن در این وبلاگ ندارم . کرکره ش رو پایین نکشیده م ها ! تو رو خدا بی خیالش نشین ! فقط شاید یه مدتی بذارم واسه خودش هوا بخوره ! حالا غرض از این مزاحمت که اومدم و نوشته م اینه که :

من در این دومین جشنواره ی عکسلاگ شرکت کرده م . هر کی دوس داره ، جون مادرش بره به من رای بده ! ثواب داره ! به بقیه هم بگین بی زحمت . اشکال نداره !!! عکس من اون پایین هاست . از آخر عکسای هشت و نه فکر کنم . پایینش اسم وبلاگم نوشته شده . دستتون درد نکنه !

اینم یه بار دیگه آدرس : http://axlog.mihanblog.com/post/5

 

   + غزل کریمی - ۱:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/۱٦

داستان من و پنجره ای که هست و نیست !

یزد ...


گاهی دلم می خواد دری ، پنجره ای پیدا کنم ، از لاش سرک بکشم و بگم : آهاااااااااااای ! سلام دنیاااااااااااا ! منم هستما !

گاهی اما ...

   + غزل کریمی - ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۸/٢۱

داستانی درباره ی بزرگ شدن در میلان

سلام ...

یکم : دل ام می خواهد کسی برای دل من سه تار بزند

                                                   و دل ام سه تار بزند

                                                  چه قدر دل ام می خواهد که دل ام بزند. . .

                                                                          " بیژن نجدی "


دوم : ثانیه ها سر می کشند دلتنگی م را ؛ به باد فراموشی می سپارند تمام نبودن ها را ؛ سرشار بودنم می کنند این ثانیه ها . این ثانیه های متفاوت آشنای این روزها ...


سوم : تازه آمده بودم اینجا . کودک تر از همیشه . از عرض خیابان که می خواستم رد بشوم ، از عرض یک خیابان بیست متری مثلن ، نگاه می کردم ببینم از آن دورها ماشین می آید یا نه . گاهی ماشین نمی آمد و رد می شدم . گاهی اما ، ماشین هایی بودند با سرعت بالا ، و من کنار می ایستادم تا رد بشوند . اما ، سرعت هر چه بود ، راننده تا مرا می دید سرعت را کم می کرد و می ایستاد رد بشوم ! من هم یک grazie کش دار می گفتم که یارو بشنود و من تشکر کرده باشم از راننده ی مهربان با شخصیت . کودک بودم اینجا خب ! نمی دانستم اینجا این طور است . به یاد تهران بودم و سرعت ها و راننده های با ادب خوش مرامش ! حالا اما ... یاد گرفته ام که اینجا این طور است ! خیابان را نگاه می کنم و ماشین هم که بیاید رد می شوم ؛ بی خیال ! می دانم که بهم نمی زند ! گاهی هم که راننده سرعتش را کم نمی کند ، نگاه خشم آگینی می اندازم و به کشداری همان تشکر روزهای اول یک فحش خوشگل مودبانه بهش می دهم ! بزرگ شده ام ؟!


چهارم : چند تا عکس ... بیشتر به خاطر خانوم لیلا خانوم که لطف داشتن و اینا : 

 

خانوم تایلندی رو دستم نقاشی کشیده

 

 

   + غزل کریمی - ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٢/٢٤

داستان ما و چند تا عکس

سلام ...

از اونجایی که این روزا روزای امتحانه و من هم به شدت بچه ی خرخون و نازی می باشم ، اصن حوصله ی نوشتن تاریخ زندگی م ! رو در این روزا ندارم . از این رو به تصویر رو می آرم که خدا خیرش بده ! خیلی مختصر و مفید حرفا رو بیان می کنه . شدیدن هم به درد این جور مواقع جو زده گی روزای امتحان می خوره !!

نوامبر با استادای درس کارگاه آنالیز شهری مون رفته بودیم برگامو . یادمه یه بارم یه عالمه راجع بهش نوشتم . ولی چون ورد 2007 هم بلاک شد ، نتونستم اینجا بذارمش . بعدشم بی خیال شدم . حالا فعلن چن تا عکس می ذارم ؛ تا بعد ببینم چی می شه نوشته شم می ذارم یا نه !

 

پی نوشت : برگامو یه شهر کوچیکیه در حدود یه ساعتی میلان . فوق العاده س ! 

 

 

 

 

 

 

 

همین !

   + غزل کریمی - ٧:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱٠

داستان من و نمایشگاه صنایع دستی

سلام ...

این روزا میلان میزبان نمایشگاه بین الملی صنایع دستیه

artigano in fiera

نمایشگاهی که حدود 106 کشور توش شرکت کرده ن ، که متاسفانه امسال ایرانیا فعال نبودن و ایران فقط دو سه تا غرفه داره .

نمایشگاهی که بر خلاف سایر نمایشگاهایی که تو میلان برگزار می شه ، ورودی ش رایگانه و سرویس دهی وسایل رفت و آمدش هم فوق العاده س .

من دو بار رفتم برای دیدن این نمایشگاه . هر دو بار هم به راحتی رفتم . با مترو ، بعدش هم یه اتوبوس رایگان از ایستگاه مترو تا دم در غرفه ها ! اتوبوسایی که مرتب و سر موقع حرکت می کنن ...

یاد هر بار نمایشگاه کتاب رفتنم افتادم که چه قدر بدبختی می کشیدم . همه مون ...

اینم دو تا عکس که تو نمایشگاه گرفتم :

 

 

   + غزل کریمی - ۱:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٢٠

داستان من و این شهر بارانی

سلام ...

میلان شهر سرد و بارونی ایه . بارونای سیل آسا . اینو گفتم که بگم : ما یه درسی داریم به نام " کارگاه آنالیز شهر و مناطق " که بیشتر کلاساش بیرون تشکیل می شه . ار قضا ، هر وخ که قراره از صب تا شب بیرون باشیم ، یا هوا به شدت سرد می شه ، یا به شدت بارون می آد .اون از اون موقعی که رفتیم " برگامو " ( یه شهر قشنگ نزدیک میلان ) و از صب تا بعد از ظهر مثه سگ ! بارون اومد و بعدش که می خواستیم برگردیم ، یه هو هوا آفتابی شد ! اونم از هفته ی پیش که رفتیم " بیکوکا " ( یه شهرک تو میلان که از نظر شهرسازی نکات جالبی داره ) و هوا مثه سگ سرد بود ! اون قد لرزیدیم و موقع صحبتای استاد تکون تکون خوردیم که استاد قانع شد که زودتر برگردیم !

حالا کاش ماجرا همینا بود ! واسه این درس من باید هی ولو باشم تو خیابونا و از ساختمونا عکس بگیرم تا از روشون ساختمانو رو تحلیل کنیم . جمعه ای با بچه های گروهمون قرار گذاشتیم بریم عکس بگیریم . این قدر بارون اومد که نصفه موند . قرار شد من که خونه م نزدیک اون ساختمونا بود برم فردا پس فرداش عکس بگیرم . شنبه ای نشد برم . از قضا هوا صاف بود . ای روزگار ! دیروز هوا خراب بود و من حتمن باید عکسا رو فردا واسه بچه های ببرم . امروز همت کردم و رفتم این کارو کنم که دیدم هوا افتضاح تر از روزای قبله !! البته که من تسلیم نشدم و رفتم عکسا رو گرفتم ... ولی بدبخت شدم تا برگردم خونه !

تف به این زندگی ! تف !

 

پی نوشت : روز دانشجو ... ! :(

   + غزل کریمی - ٥:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/۱٦

داستانی من ، که از میلان می نویسم

سلام ...
یکم : خدایا ! شکرت ! اگه بدم ، اگه خوبم ، اگه هستم ، اگه نیستم ، اگه کوچیکم ، اگه بزرگ ... تو با منی ... تف به من اگه یادم بره اینو ... ینی تف به من !

دوم : نمی دونم چرا از خدا خواستم جوابتو بده ! هیش وخ اینو از خدا نمی خواستم . هیش وخ هیشکی رو به خدا واگذار نکردم . هیش وخ واسه هیشکی بد نخواستم . حتا اگه یارو بدترین رفتارو باهام داشته ... حتا اگه یارو یه بی شرفی چیزی بوده ...
خدایا ! منو ببخش ! حرفمو پس می گیرم . من کی باشم که از تو بخوام جواب کسی رو بدی یا ندی . خدایا ! منو ببخش ! کینه ی هیشکی رو تو دل من نذار . نذار دلخوری از هیش کسی تو دل من بمونه .
ایشونم خودش می دونه و خودش و تو . هر جور راحته ! من چیزی ازم کم نشد !

سوم : اوووووووووووووه ! چه قده اینا سگ دارن ! اصن به من چه که سگاشون خوشگلن ! واسه من این مهمه که هر جا دارم راه می رم ، حواسم باشه که پامو رو پی پی سگای ملت که وسط پیاده رو ریخته نذارم !
دهه ! اینم شد زندگی !

چهارم : چن تا عکس ...

* duomo میلان . ینی کلیسای جامع شهر میلان . میدان دومو یکی از اصلی ترین میدان های میلانه . مرکز توریستی شهر . اطرافش پر از کنسولگری کشورهای مختلف ( از جمله ایران ) و خیلی چیزای دیگه . روزش شلوغه ، شبش اما قشنگ و خلوت و آروم ...

* من و آقای راننده توی ترم ( که خیلی ها اشتباهی بهش می گن تراموا ، چون فک می کنن ترم مخفف ترامواس ! ) معروف شهر میلان

ترم های نارنجی قدیمی،از اولین چیزاییه که تو میلان به چشم می آد. این ترم ها را از سال ١٩٢٠ میلادی نیگه داشته اند البته نیروی محرکه و سیستم هدایتشونو عوض کرده ان و مدرن ان از این نظر.

milan-tramwa.jpg

اینم یه عکس از این ترم که از وبلاگ منصور نصیری برداشتم ( که ایشون هم به اشتباه واژه ی تراموا رو به کار برده تو وبلاگش )

* من و خانوم نیما خانوم کنار یکی از ستونای دور میدان دومو

* اینجا گالری کنار دومو هست . این استندی که من کنارش واستاده م ، پر از عکس مجموعه ای خلاقه از کارهای یه سری هنرمند روی یه حجم اولیه ی ساده هست که با رنگ کردن ، اقزودن یا کم کردن ازش ، یه سری کار هنری خلق کرده ن . منتخب این آثار رو گذاشته بودن تو یه مجموعه ای تو همین گالری ، که من تو عکس بالایی واستاده م کنار دو تاشون ...

نمونه ی دیگه ای از این نمایش خلاقیت رو می تونین تو وبلاگ آقای اولد فشن ببینین :

http://oldestfashion.blogspot.com/2008/07/blog-post_6014.html

گالری که می گم ، نه که فک کنین ینی نگارخانه و اینا ها ! نه ! این یه قسمت از معماری خاص میدان هاییه که دوموی هر شهری توشون قرار داشته . یه سالن جانبی . الان توش پر از فروشگاه های مارک های معروفه . وسطش هم این چیز میزا رو گذاشته بودن .

پنجم : برام دعا کنین ... تنها نیستما ! خدا باهامه . ولی دعا که ضرری نداره ! پشتمو گرم می کنه ... تنها نیستم ؛ اما غریبم . دلتون نمی خواد پشت گرمی یه غریب باشین ؟!

ششم : فعلن همینا !

   + غزل کریمی - ٤:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٧/٤

نه به افسانه می ماند ، نه به واقعیت / قسمت سوم

سلام ...

 

* آگرا به سنگ های مرمر سفیدش معروف است ؛ اما به همان اندازه ، سنگ های قرمز هم به چشم می خورد . مخصوصن در « خانه ی اکبر شاه » که نیم ساعتی با شهر فاصله دارد و یک جور ارگ است که تویش بانک و مدرسه هم پیدا می شود !

 

 

 

 

* عبدالباری ( لیدر هندی فارسی زبان تور ) می گوید قبل از رسیدن به آگرا از خانه ی اکبرشاه بازدید می کنیم . دوستان هم سفرمان می خندند که : ای آقا ! ما خودمان توی ایران اکبرشاه داریم ! لازم نبود برای دیدن خانه اش این همه راه بیاییم که ! عبدالباری لبخند می زند ، در حالی که یک کلمه هم از این حرف ها حالی اش نشده !

 

* خانه ی اکبرشاه موزه ای است از هنر ایران ساسانی ، ایران اسلامی ، یونان و هندو ؛ و لابد چند تا تمدن دیگر که من کشف نکردم ! ستون ها تزییناتی دارند از طرح های اسلیمی ، خرطوم های فیل ، گل نیلوفر ، خطوط هفت و هشت و یک عالمه چیزهای دیگر که از قرون و تمدن های گوناگون بیرون کشیده شده اند و در یک ستون چند متری ، به هم پیوند خورده اند .

 

* توی حیاط ، اکبر شاه آن وسط می نشسته و برای خودش رقص چهار دختر را نگاه می کرده که هر کدام برای مورد توجه واقع شدن ، مشغول بیشتر خفه کردن خودشان بوده اند . حالا انعامشان چه بوده ، خدا می داند !

 * همه اش از تور عقب می مانیم ! آنها دارند برای خودشان تند تند نگاه می کنند و عکس می گیرند که ببرند ایران و به دوستان و آشنایان نشان بدهند که : ما اینجاها بودیم ! ما ، اما توی هر ساختمان می ایستیم که به صحبت های لیدرهای گروه های مختلف اروپایی گوش بدهیم . توی یکی از ساختمان ها – که مخصوص عبادت و روشن کردن شمع بوده – من و لئا بحثمان می شود سر یک قسمت از توضیحات لیدر انگلیسی که درست می گوید یا نه ؛ با صدایی نیمه آهسته مشغول صحبتیم که خانمی بسیار بسیار محترم ، با لحنی بسیار شایسته و محترمانه بهمان تشر می زند :  shut up !  ... مشعوف می شویم !

 

 

* پشت خانه ی اکبرشاه ، دروازه ی بلند قرار دارد که ورودی مسجدی بزرگ است که آرامگاه پیر مزار و یکی دو تا آدم دیگر را در خود جای داده . هم سفرانمان که زودتر از ما رفته اند و آنجا را دیده اند ، می گویند : نمی خواهد بروید ، آنجا هم مثل همین جا بود ! ما خونسرد نگاهشان می کنیم و سرمان را می اندازیم پایین و از پله ها بالا می رویم .


 

* توی مسجد چند تا هندی که فارسی بلد هستند تا می فهمند ایرانی هستیم ، دورمان را می گیرند و شروع می کنند با لهجه ی افتضاحی فارسی بلغور کردن . من لئا را نگاه می کنم که : بیا از دستشان در برویم ! آنها تندی می گویند : ما از شما پول نمی خواهیم ! و ما را می برند به سمت آرامگاه پیر مزار و پسرکی که نوارهای پارچه ای و نخ می فروشد برای چیزی در مایه های دخیل . توجه من زیاد جلب نمی شود ، اما لئا سر شوق آمده و قیمت می گیرد ... دهانمان باز می ماند : یک تکه نخ معمولی را می خواهد به بهای چیزی در حد یک جفت کفش ( مثلن ) بفروشد ! معلوم شد چرا رفقایش از ما پول نمی خواستند !


* آن قدر این هندی های فارسی بلد با حرف زدن هایشان مخمان را می خورند که از خیر سیر دیدن مسجد می گذریم ! ضد حال قشنگی بود ! برمی گردیم به سمت خانه ی اکبرشاه و عبدالباری که مانده تا این شاگرد تنبل ها را به مینی بوس برگرداند .

 

 

 

* ما 615 هزار تومن داده ایم ؛ یک خانم و آقا 620 هزار ؛ خانم و آقای دکتر فرهودی حدود 900 هزار تومان ؛ و بقیه ی هم سفران ، حدود 700 تومان . و با این تفاوت قیمت ها ، توی آگرا همه را می برند به متلی بسیار دور از شهر که از جمله امکاناتی که دارد ، حضور عقرب در اتاق هاست ! خوشحالیم که مبلغ تور با هتل 3 ستاره را پرداخت کرده ایم چون هر میزان دیگر هم می پرداختیم ، باز هم همین آش و همین کاسه بود . باز گلی به جمال شرکت « کیمیا پرواز قرن » که مثل بقیه ی آژانس ها ، برایمان خالی نبسته که هتل هایتان چهار و پنج ستاره است ! البته ، بماند که چندان راست هم نگفته بود ! به گفته ی آژانس ، باید هتل هر سه شهر ما سه ستاره می بود ؛ اما هتل ها در جیپور 4 ستاره ، در آگرا بدون ستاره ، و در دهلی 5 ستاره بودند ! دو نقطه پی !!

 

* شب تا حدود ساعت 3 در لابی متل می گذرد . با داد و بیداد من ، گلدان شکستن آقایان کلهر و مرادی ( دو تا از هم سفران ) ، میانجی گری دکتر فرهودی ( که بهترین فرد از لحاظ عقل و زبان انگلیسی خوب بود برای این کار ! ) و سیاست کثیف انگلیسی مآبانه ی آقای طباطبایی ( یکی دیگر از هم سفران که سال ها در انگلیس زندگی کرده بود و به شدت مانند انگلیسی ها بلد بود جریان را به نفع خودش پیش ببرد و بقیه را هم بزند داغون کند ! ) نتیجه هم این می شود که تور ، می پذیرد که ما را دو وعده شام و یک وعده ناهار در آگرا مهمان کند . البته باقی قضایا را چون خاطراتی تلخ و احمقانه بود روایت نمی کنم . فقط یادتان باشد : وقتی از آژانس های جهانگردی ایرانی توری می گیرید که مجری آن یک شرکت در کشور مقصد است ، زیاد به ستاره ی هتل ها اهمیت ندهید ! بلکه آن توری را انتخاب کنید که ارزان تر است ! چون آنها شما را هر جا که دلشان بخواهد می برند !

 

* نیمه شب ، اتاقی دو تخته در متل kadamb khonj با دو تخت اضافه شده به اتاق ! شب سختی است ؛ چهره های برافروخته ی من و لئا ، غرغرهای خانم کلهر و وسواس بیش از حد خانم مرادی ، که اشکمان را برایش درمی آورد ! چراغ ها خاموش می شوند . من کلاهم را می گذارم روی سرم و به شوق فردا که تاج محل خواهیم رفت ، این ساعات باقی مانده را به صبح می رسانم !


** ادامه دارد . فقط مانده دهلی که آن هم ...


پی نگار :


حتی معماری مغول هم به این سبک شبیه معماری چینی خودش را در خانه ی اکبرشاه نشان داده بود .

 

 

سگ ها همه جا بودند .

 

 

 

قلعه ی رد فورت در آگرا

 

پی نوشت : خبر شادی بخش و بهار آور است :‌ شادی صدر و محبوبه عباسقلی‌زاده آزاد شدند
عیدتان مبارک . عیدتان گرم . به کوری چشم همه ی میله ها و آهن های سرد !

پی نوشت ۲ : دیدید تا من فیلم یاد هندوستان کرد ، جناب خاتمی هم از حسادتشان عزم سفر هند کردند !!
این هم شاهدش : روزنامه هندی : محمد خاتمی به هند سفر می‌کند

   + غزل کریمی - ۸:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/٢۸

نه به افسانه می ماند ، نه به واقعیت / قسمت دوم

سلام ...

 

آگرا را از تاج محل شروع می کنم . نه از خانه ی اکبرشاه که آن هم گفتنی های خودش را دارد . ..

 



 

* خیلی کوچکی وقتی آن جوراب های مخصوص را پایت می کنی و می رسی پای آن گنبد سپید و بالا را نگاه می کنی که شعور شرقی هنر معماری ایرانی را در شرقی دورتر نگاه کنی . خیلی کوچکی وقتی دست می کشی به ستون های استوار و ضد زلزله ای که آن گنبد سپید را در آغوش کشیده اند . خیلی کوچکی وقتی تاریخ اساطیری نه چندان دور را ورق می زنی ...
تاج محل ، برای من یک اسطوره است . اسطوره ای فرای تمام تعاریفی که از یک اسطوره در ذهنمان نقش بسته . و این اسطوره ، دور از دست رس ترین بود برایم تا همین چند وقت پیش که عزم سفر نکرده بودم هنوز ! راستش را بگویم ، به پایش که رسیدم ؛ کوچکی خودم را که دیدم ؛ از قبلش هم برایم دور از دست رس تر شد ! 

 

* وقتی بهت می گویند این یکی از عجایب هفتگانه است ؛ بپذیر و نپرس چرا ! فقط باید ببینی تا بفهمی آنها که دیده اند ، چرا این قدر عجیبش می دانند ! فقط باید ببینی ! 

 

* تکیه دادم به دیواره ی ایوان پهن و حرکت رنگ ها را نگاه می کنم و گاهی لئا را که رفته گوشه ی ایوان کز کرده و به مراقبه نشسته ! دلم می خواهد بدوم و گوشه ی ساری هر کدام از زن هایی را که از جلویم رد می شوند بگیرم و بکشم ؛ تا تکه ای از رنگ های زنده ی این سرزمین را به یادگار بردارم ! دلم می خواهد بدوم و تک تک آن زن های رنگارنگ ساری پوش را در آغوش بگیرم ! که چه قدر رنگ هایشان آدم را سر ذوق زندگی کردن می آورند و چه قدر رنگ هایشان مرا حسود می کنند که دیگر به این خراب شده ی کلاغ سیاه ها برنگردم و همان جا بین تمام کثیفی ها و زشتی ها و زیبایی هایش بمانم ؛ بمانم مسحور رنگ هایی که در هر گوشه ی شهر ، به رقص و حرکت درآمده اند ! 

 

* توی بنای تاج محل هیچ چراغی روشن نیست ؛ و این فرصتی است برای هندی ها که چراغ قوه هایشان را به دست بگیرند و روی هر کدام از سنگ های یشم و لاجورد و مرمر و ... بازی نور را برای توریست ها شروع کنند و پز مرغوبیت سنگ مرمرشان را بدهند که نیمه شفاف است و برخلاف بسیاری از سنگ ها ، نور را از خودش عبور می دهد . من اما ، دلم غنج می رود برای ایران سال های دور ، که هر چه بود و نبود ، هنری داشت چنین و معماری داشت چنان و ممتاز محلی داشت آن سان که شاه جهانش برایش این سنگ های مرمر خالص را به بهانه بگیرد . من دلم غنج می رود برای آن گنبد سپید ، که از هر سنگ دیگری هم ساخته شده بود ، برایم همین قدر شگفت و شگرف بود ! 

 

* فرصت کم است و هم توری هایمان دلشان می خواهد بروند پول هایشان را بریزند توی جیب این هندی ها و سوغاتشان از سفر ، نه حس و حالی تازه باشد از زیارت این سپید شگفت ؛ که چمدان هایی باشد پر از پارچه ها و لباس ها و دیگر آت آشغال های هندی برای همسر و فرزند و دوست و فک و فامیل ! حسودی ام می شود به اروپایی هایی که بی دغدغه ولو شده اند روی نیمکت ها و دارند با عظمت معماری ایرانی برای خودشان حال می کنند ! تا می آیم نگاه کنم ، فرصت یک ساعت و نیمه تمام شده و باید تمام حسرت این سال هایم را جا بگذارم توی آن باغ ! حالا که فکر می کنم ، می بینم بهتر بود خودم را گوشه ای گم و گور می کردم و از تور جا می ماندم ؛ می ماندم و تنها ... تمام اعصار را فریاد می کردم از بلند ترین پنجره ی جهان !


 

ادامه ی نوشته های سفرم را ، ادامه ی آگرا را که خانه ی اکبرشاه بود و دردسرهای هتل ، و نیز دهلی را ، در فرصتی دیگر – زود زود – می نویسم ! با تمام این ها که سرم این روزها گرم پول درآوردن شب عید است !

پی نگار :


آنها دلشان می خواست با چهره های ما عکس بگیرند ؛ ما دلمان می خواست با رنگ لباس هایشان ! مهربان می زدند پنجابی ها !





پیرمرد نازنین که زنگ زد تا دعوایم کند که چرا عکس ها را برایش ای میل نکرده ام ، تازه فهمیدم چه قدر دلم برایشان تنگ شده ! دکتر فرهودی و همسرش را می گویم که مهربان ترین بودند در سفر هند برایمان !

   + غزل کریمی - ٧:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/۱٩

نه به افسانه می ماند ، نه به واقعیت / قسمت نخست


سلام ...

هند را توی یک هفته و ده روز نمی شود دید . شاید توی یک ماه هم ؛ شاید هم خیلی بیشتر از این ها وقت لازم باشد ؛ شاید هم ، هر قدر هم وقت داشته باشی ، باز هم نتوانی هند را ببینی . هند را که زیر خروارها کثافت و بدبختی و مدفوع حیوانات پنهان شده ! هند را که افسانه ای است مدفون ، در لا به لای واقعیت های دنیای متمدن استعمار و استثمار !

این ها تکه پاره های روحم هستند ، در سفری که هنوز هم برایم یک رویاست ! نه از آن جهت که خوب بود و آرامش گم شده ام را بهم برگرداند . که از لحاظ جالب بودن و هیجان انگیز بودن و راز بودن و رمز بودن ! سفری که خوب نبود ، تنها جالب بود و همین !

شنبه 28 اسفند 85

* توی این هواپیمای کوچک ماهان ایر هندی زیاد است . هندی ها بلند حرف می زنند . خیلی . به نظرم تنها صدای هندی هاست که توی هواپیما می پیچد . توی صف گیت هم که بودیم ، ایرانی ها با صدای بسیار آهسته حرف می زدند ؛ اما هندی ها 

* از فرودگاه که بیرون می آییم ، باید سوار مینی بوس شویم برای رفتن به جیپور . موقع سوار شدن به مینی بوس ، به رسم مهمان نوازی هندی ها حلقه ی گل ریسه مانندی را به گردنمان می اندازند . مشعوف می شویم و راه پنج ساعت و نیمه تا جیپور را می آغازیم .

* لطفن بوق بزنید !

در جاده های ایران ، پشت کامیون ها ، مینی بوس ها و ماشین های دیگر بیشترین جمله ای که می بینی ، یک چیزی است در مایه های « سلطان غم مادر » و ... در هندوستان ، اما پشت بیشتر ماشین ها نوشته شده : « لطفن بوق بزنید ! » و شما به هر ماشینی می رسید که پشتش این جمله نوشته شده است ، باید بوق بزنید ! اگر نه ، بی احترامی کرده اید به راننده ی ماشین جلویی تان ! یادتان باشد : توی هند هرکاری هم نکردید ، بوق زدن را فراموش نکنید ! این یک رسم است !

* جیپور به شهر صورتی معروف است . دیوارهای خیابان و خانه ها همه پوششی صورتی رنگ دارند . به خاطر نوعی خاک و نوعی سنگ قرمز رنگ که در منطقه یافت می شود . یاد ابیانه می افتم . ابیانه ای که روستاست ، اما وضع بهداشتش از این شهر مهم هند بسیار بهتر است ! هوا تاریک شده است که به این « صورتی » می رسیم و برای استراحت به هتل « هوا محل » می رویم ...

* در پیاده رو ها که راه می روی ، باید مواظب باشی پایت را روی کثافت حیوانات نگذاری . باید مواظب باشی تا چشم هایت روی صحنه های نازیبای کنار پیاده رو ها ثابت نماند ... جیپور ، شهر صورتی ! که اسم غریبی می نماید برای شهری پر از گدا و کولی و سگ و گاو و میمون . اسم غریبی می نماید برای لبخندهایی که تنها به کار بهتر گدایی کردن می آیند . اسم غریبی می نماید برای زن های گدای کنار خیابان ، که از روی تفریح یا هوس یا هر چیز دیگر، آلت تناسلی کودکشان را به دهان می برند !

* فیل سواری ، یعنی که دوره گرد ها دوره ات کرده باشند تا چیزهای کوچک صنایع دستی و تصاویر و کارت پستال هایشان را به تو قالب کنند ! یعنی که تو آن قدر چانه بزنی تا به جای خریدن 5 فیل کوچک به بهای صد روپیه ، بتوانی 15 تایشان را صد روپیه بخری ! و بعد هم ببینی که هم سفرت دقایقی بعد تعداد بیشتری را صد روپیه می خرد !

فیل سواری یعنی که پشت یک خاکستری مهربان بنشینی و آرام آرام از تپه ای بالا بروی که بالایش قلعه ی آمبر قرار دارد . و تا می رسی به آن بالا ، به داستان « فیل در تاریکی » فکر کنی . و فکر کنی که در روشنایی هم می شود قرائت های گوناگونی از فیل داشت ! از یک خاکستری مهربان که گهگاه خرطومش را می چرخاند و آب بینی اش را فواره وار به اطراف  و تو  می پاشد !

* فکر کنم تمام گربه های هند را سگ ها خورده اند ! سرتاسر هند را بگردی گربه پیدا نمی کنی . در عوض به طور متوسط در هر متر مربع سه تا سگ می بینی که معمولن هم ولو شده اند روی زمین و به لاشه می مانند . اما نزدیک که می روی لای چشمشان را باز می کنند تا سلامی عرض کرده باشند . سگ هایی آرام و اهلی و کثیف !

* خرید در هند یعنی که آن قدر مخ بزنی تا بتوانی قیمت یک لباس را از هفتصد روپیه ، برسانی به صد و پنجاه روپیه ! و تازه ، مطمئن باشی که باز هم دارد سرت کلاه می رود ! 
راه می افتیم ، با لئا ، از خانه ی مهاراجه مهارانی تا پیاده روهای سقف دار و ستون دار جیپور صورتی ، صورتی چرک ، برای خریدن لباس و زیورآلات هندی ... 
نمی شد جیپور ، شهر سبز بود یا قرمز یا نارنجی یا حتا بنفش یاسی ؟!

* برمی گردیم به هتل هوا محل . با « ریکشا » که سه چرخه ایست با صندلی دو نفره ای در عقب و رکاب زنی خسته در جلو ؛ که شرقی ترین راه ها را رکاب می زند برای حدود هفتصد هشتصد تومان  به پول ایران  کرایه ... و ما که از پشت سرش او را نگاه می کنیم و نمی دانیم باید برایش نگران باشیم که این طور یک نفس رکاب می زند و به هن و هن می افتد و ما آن عقب نشسته ایم و داریم لذت نسیم خنک شبانگاهی جیپور را می بلعیم ؛ یا برایش خوشحال باشیم که در این آشفته بازار فقر و بی کاری و نیروی انسانی زیاد ، وسیله ای دارد و پاهایی قوی ، و یک عالمه توریست که می تواند کرایه ای چند برابر ازشان بگیرد تا خوشبختی اش از یک فنجان چای برسد به دو لقمه نان و گوشت !

** ادامه دارد  آگرا و دهلی اش بماند برای نوبتی دیگر . به خصوص آگرا ، که تمام ابرها را می خواستم برای گریستنش ؛ برای گریستن تاج محلش ، که بود و من نبودم !

پی نگار :

* هر چه بود ، زیبایی های دلچسبی هم داشت ؛ مثل پرواز این کبوتر چاهی ها


* شبیه این ریسه های گل را موقع استقبال به گردنمان انداختند


* بدون شرح

 

   + غزل کریمی - ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/۸

من می چشم از چشم های مهربانت / یک بار دیگر مزه ی عاشق شدن را

شعر : علیرضا بدیع
عکس : منصور نصیری

   + غزل کریمی - ٩:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٥/٢٩

غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت / پیاده آمده بودم ، پیاده خواهم رفت


   + غزل کریمی - ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٥/٢۸

حرف هایی از این دست

سلام ...

این نوشته را تا آخر بخونین . ارزششو داره !

امروز فقط دو تا نقل قول دارم !
*یکی از حامد ( که توی کامنت دونی یکتا نوشته بود ) :

کویر از آن جهت که بزرگ است و بی انتهاُ که بی ارتفاع است و خاکیُ که وسیع است و بی انتها که زلال است و پر ستارهُ که سرما و گرما به یک جا دارد کویر شده است... که نسبتی دارد با دریا بزرگی اش و نسبتی با آسمان یکرنگی بی مثال اش و نبستی با سادگی خدا. نه که در لابلای واژه های کلیشه و مبالغه به باطل بکشم نه... اما... کویر بی شک از آن جهت کویر است که سادگی را همه جا می گسترد مثل دریا مثل آسمان. با شکوه تر گاهی چون که خاک را کرده جنس اش... جنسی شبیه همین اندام نیمه خاکی ما... این است که حس غرابت بی مثالی می دهد وقتی دستی می کشی در لابلای خاک ها و می دهی به جریان هوا .... که انسانی است رفته از یاد زمین ایستاده بر کناره ی زندگی .. جایی لابلای همین کویر و اب .. در برهوتی که خدا خودش را به عیسی ها و موسی ها نمایان کرد... این رازی است یکتا . رازی ناگشودنی در لابلای هر دانه کویر... رازی که به سخن گفتن انسان و خدا اگاه است.. رازی که ستایش خدا را در هر صدای بادی از روی تپه ای زمزمه می کند... رازی به بزرگ کسی یا چیزی شبیه من و تو .. رازی که هر ۱۰۰ سال عده کمی را می کشاند به دنبال خود.. نوشته بود لی لا برایم از مومیا و عسل مندنی پور .. خواسته که نصفه شب وقتی همه جا ساکت است بروم شیر اب را باز کنم که چکه کند و توی تاریکی به صدای چک چک گوش بدهم. نوشته این صد رازی دارد که هر کس ان را بفهمد دیگر همه جا ی دنیا برای اش یکسان است....راز این صدا ها یکتا... رازی است شیه بودن کل کائنات بر سر ما... صدای گذر شهابی شاید .. صدای حرف های خدایی شاید ... صدای چیز های کوچکی که فراموش می شوند در ازدحام عشق ها و دوستی ها و قهر ها... کویر شبیه انسان است ... پر رمز و راز. پر از حرف هایی که با صداهایی عجیب گفته می شوند. پر از گیاه هایی که دارند به زور زنده گی می کنند در دلش ... پر از اب هایی که در زیر سینه گرم اش جاری مگه داشته. کویر خسیس نیست که اب را دریغ کند. کویر پر رمز و راز است. به جستجوی همه چیزی ادم را خسته میکند. چه راهی باشد به سمت معشوقی و چه راهی به سوی خدایی و چه اصلا تماشای محیطی به بلندی اسمان و خاک در جوار هم... در این جا می شود به خود خود رسید ... به جهت سادگی درعین شلوغی و پر رمز و رازی. به مفهوم ای شبیه تلاش برای ماندن رسید... کویر سهمی از زمین است که آب را از دست داده است. کویر تجربه دریا بودن را دارد . این است که یک قدمی از دریا پیش است ... این است که احساس خالی بودن اش را نه که خجالب بکشد که به رخ همه طبیعت میکشد... که کوه های اش هماین جا پویا است یکتا. که در هر چیزی حرکتی است. و در دل کاکتوس هایی که مغرورانه دارند وفاداری شان را به این بزرگ افرینش نشان می دهند... کویر یعنی که خدا...اگر که بیننده باشی....

* یکی از روزبه ( که توی اسپارترا نوشته بود ) :

تیم ملی با نیمی از یارهای دوازدهم به آلمان رفت!

توی برنامه یار دوازدهم، وقتی گزارشگر از نماینده های محترم مجلس و هر صاحب نظر! دیگه ای میپرسید به نظر شما یار دوازدهم تیم ملی کیه، بالای ۹۰ درصدشون میگفتن همه مردم ایران، یا ۷۰ملیون ایرانی! اما این بار هم نماینده های نیمی از این ۷۰ ملیون رو به ورزشگاه راه ندادن! دو شب قبل از بازی ایران ـ بوسنی توی برنامه نود، کلیپ عصار پخش شد که اتفاقا!!! توی اون همه هواداران تیم ملی که نمادی از همه مردم ایران بودن! رو مردها تشکیل میدادن. اما جالب تر از اون، روی دیگه سکه بود. کلیپ آرش رو واسه جام جهانی دیدین؟ باز هم احتمالا اتفاقا!!! توی اون کلیپ این بار همه هوادارها زن هستن. جالبه. یه جا انسان رو حذف میکنن و جای دیگه اون رو صرفا به خاطر جذابیت های بصری برجسته میکنن!

عکس از: منصور نصیری
به هرحال باز هم بچه رفتن آزادی و باز هم باهاشون برخورد شد. ما (من و بهاره و دو تا دیگه از دوستامون: غزل و نازلی) هم رفتیم ولی متاسفانه وقتی رسیدیم که همه رفته بودن و دیگه دیر شده بود...
مطالب نوشته شده درباره استادیوم:
باید با تک‌تک آدم‌ها حرف بزنیم
یک اتفاق باحال و کمی سوررئالیستی!
سهم من، سهم زن، نیمی از آزادی
گزارش BBC
گزارش نسرین
رها
وارش

   + غزل کریمی - ۳:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/۱٥

آن چه دیدم

سلام ...

بی هیچ اضافه ای : مرنجاب - چهارم و پنجم خرداد هشتاد و پنج .

 

   + غزل کریمی - ٤:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/۱۳

قصه ی من و غپی و پیاله ی شراب

سلام ...
* دست هایش شده بود دو تا پیاله شراب لبریز که بر جانم می ریخت . دست هایش دو تا پیاله شراب بودند . من ، نه نخورده مست بودم و نه از شراب دست هایش مست می شدم ! دست هایش دو تا پیاله بوند که آدم را لبریز هشیاری می کردند ... من ، هشیار می شدم ؛ هشیار « بودن » ... هشیار «  نفس کشیدن » ... هشیار « او » ... او که دست هایش دو تا پیاله شراب لبریز بودند ...

* غپی گفت : دختر ! عاشق بودن دل می خواهد ؛ داری ؟ گفتم : ندارم ؛ دل از من بردی به یغما ... و جای خالی اش را نشانش دادم ... دست کرد و از جیبش دلم را بیرون آورد و گذاشت سر جایش . گفت : پس نگه دار مال خودت باشد ... رفت ... رفت ... اما هنوز هم جای خالی دلم حالم را به هم می زند ؛ حال مرا که شاید عاشق بودم ...

* دست هایم را که می گرفت ، می شدم پرنده ی کوچکی که از سرخوشی در قفس گرفتار شدن ، می خواند ... دست هایم را که می گرفت ، یادم می رفت پرنده من بودم یا غپی ... غپی کوچکم که خواب را از دستانم ربود ...


پی نوشت :


تجمع اعتراض آمیز در مقابل سفارت دانمارک/مهدی قاسمی ایسنا

پی نوشت ۲ : تو رو خدا واسه فتوبلاگم کامنت بدین ! عقده ای شدم

پی نوشت ۳ : نوشته ی بهرنگ رو بخونین

پی نوشت ۴ : مژده ... موسیقی وبلاگ به اصالت خودش برگشت ... یه تک نوازی تار ... یعنی که : فعلن آرومم ...

 

   + غزل کریمی - ٩:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱۱/٢٧

... خدا که هست و خواهد بود

سلام ...
این هدیه ، از من به همه ی آنها که کسی را دوست دارند که دست نیافتنی است :

می گویند :
روزی ابو سعید اباالخیر از گورستان می گذشته . مردی را می بیند بر سر گوری که بسیار گریه و زاری می کرده بر سر و سینه می زده . وقتی ابو سعید چرایش را می پرسد ، مرد می گوید : آخر او دوستم بود ؛ این گور بهترین دوستم است که مرده . ابو سعید سر تکان می دهد و می گوید : خاک بر سرت ! آخر چرا دوستی برگزیدی که بمیرد ؟!

غپی عزیزم ! راستش این حکایت ، کادوی ولنتاین تو هم بود ... کادوی تو که هستی و دور از دسترس ...

* فتوبلاگم : ناپیدا با یه عکس جدید منتظره

   + غزل کریمی - ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱۱/٢٦