داستان من و چیزهای خیلی خوشمزه

سلام ...

دوستان ! من همچنان به آپ دیت تصویری ادامه می دم ، چون همچنان در روزهای دردناک امتحان به سر می برم !

* آخ دلم تنگه واسه ی خونه / خونه م وسط شهر تهرونه ...

دلم به شدت برای این چیزا تنگ شده :

1)

چلوکباب

2)

shrimp_jujeh.jpg

3)

4)

توضیح : هر کی به شما گفته می آیید ایتالیا ، پیتزای باحال می خورین ، زر زیادی زده ! پیتزای ایران کجا ، پیتزای ایتالیا کجا ! اینا اصن بلد نیستن به جز پیتزا مارگریتا جور دیگه ای پیتزا بزنن !

5)

10025773637.jpg

6)

توضیح : شیرینی های اینجا فقط قیافه دارن ! اصنم خوش مزه نیستن !

 

** فعلن همینا !

   + غزل کریمی - ٢:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱٤

داستان من و آن شب سال نوی مسیحی ها که تا صبح ادامه داشت

سلام ...

دوهزار و نه تموم شد . دو هزار و ده اومد !

راستشو بخواین کلل این ماجرا به هیچ جای من نبود ، اگه شب تحویل سال نوی میلادی رو خونه مونده بودم . اما به هیچ جای من شد ، چون دیشب رو تا صب بیدار بودم و مثه یه مسیحی واقعی !!! شب سال نو رو شب زنده داری کردم !!

و امروز تازه به معنای واقعی عبارت " تا خرخره خوردن " پی بردم واقعن !

دیشب به لطف یکی از دوستا ، خونه ی یه معمار ایتالیایی دعوت بودم . یه بیست نفری مهمون داشت . یه خونه ی کوچیک جم و جورخوشگل . همه هم یا پیر پاتال یا خب ، آدم بزرگ . بچه کوچولوشون من بودم و یکی دو تا دیگه . یه دختر کوچولوی ایتالیایی شیش ساله هم بود که به شدت از سگ شیطون بی شعور صاب خونه می ترسید طفلی !

تا خرخره خوردم ! تا رسیدیم ، اول با یه  aperitivo ( نوشیدنی اشتها باز کن ) پذیرایی شدیم ؛ البته بعد از اون که با تک تک مهمونا روبوسی کردیم و تبریک و این چرت و پرتا . بعد با یه میز پر از antipasto ( پیش غذا ) مواجه شدیم و مشغول شدیم ! البته این پیش غذاها خیلی چیزای وحشتناکی بودن از قبیل : نون تست با سالمون دودی  نون تست با خاویار ، سالاد تن و لوبیا، میگوی سرد با صیفی جات و مرغ ، پنیر ، زیتون  ، ترشی پیاز ، اسنک ، موتزارللا و گوجه و غیره ! یه کم بعد هم صدف اومد ! از اون صدفا که تو پوسته شون سرو می شن و عین ان دماغ می مونن ! همه وایستاده بودیم سر پا دور میز و گپ می زدیم و می خوردیم .

 

بعد نوبت رسید به primo piatto ( غذای اول ) که ینی غذای اصلی داره شروع می شه . البته غذای اصلی میزانش از پیش غذاها کمتر بود . معلوم هم هس چرا خب ! غذای اول هم پاستا بود با میگو ...

 

بعد نوبت رسد به secondo piatto ( غذای دوم ) که ماهی سالمون پخته بود با پوره ی سیب زمینی روش ...

 

بعد نوبت رسید به میوه ... سالاد میوه ، نارنگی ، انگور و غیره !

 

بعد نوبت رسید به دسر : شیرینی بادومی و پسته ای مخصوص سیسیل و panettone ، کیک مخصوص شب کریسمس ( natale )که روش پر از بادومه و توش کشمش و خلال پوست پرتقال ... و چن جور کیک و شیرینی دیگه !

القصه ! البته ما تا قبل از تحویل سال ینی نیمه شب ، تازه رسیده بودیم به غذای دوم . سال که تحویل شد ، شامپاین باز کردن و شراب خوراش زدن تو رگ . و ما مجبور شدیم با همه ی اون جمعیت روبوسی کنیم و سال نو رو تبریک بگیم ...

خوردن بقیه ی چیزا تا ساعت دو این طورا طول کشید . بعد ، ملت که تا خرخره خورده بودن نشستن به ورراجی و ساعت شد سه و نیم این طورا ... در این حین یه سری از مهمونا تشریف بردن . اما ما موندیم . بعد صاب خونه گفت پاشین بریم یه باری که من می دونم تا صب بازه ! ما هم پا شدیم رفتیم ! البته من خوابم می اومد . ولی خانوم صاب خونه که یه خانوم حدود پنجاه ساله ای بود ، گفت : ای بابا ! شب عیده ها ! بیا بریم ! منم گفتم جهنم ضرر ! می آم ! پا شدیم رفتیم بار و قهوه خوردیم ... من که خیلی خوابم می اومد دو تا خوردم !

بعد اومدیم خونه ... ینی حدودای ساعت شیش این طورا ! تازه ! حالا مگه با خوردن اون دو تا قهوه خوابم می برد ؟ این قدم خورده بودم که اصن نمی تونستم دراز بکشم . نشستم پای کامپیوتر و تازه ساعت ده صب گرفتم خوابیدم !

القصه ! تا ساعت هشت شب گرفتم خوابیدم و بیدار که شدم با همون یکی از دوستان پا شدم رفتم همبرگر و بعدشم کاپوچینو و کیک زدم تو رگ ... و برگشتم ... و حالا از زور شیکم سیری دارم این چیزا رو می نویسم !!

این بود انشای من درباره ی capo d'anno ینی شب سال نو در ایتالیا !

 

 

پی نوشت : ار فیس بوک خبر گرفتم که اسم بچه ی سارا - هم کلاسی دانشگام - که وختی من اومدم اینجا دنیا اومده " باران " ه ، تپله و اینم عکسش :

   + غزل کریمی - ۱:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۱٢

داستان شبی که چل تا شب را حریف است !

سلام ...

شب چله تون مبارک بود قبلنا ! آخه ما اینترنتمون ته کشیده بود ؛ نمی تونستم قبل از نصفه شب کانکت شم .

من که خونه ی بر و بچ هستم و از قضا حافظم رو جا گذاشته م خوابگاه . و از قضا اینترنتمون هم تموم شده بود و نمی تونستیم فال اینترنتی هم بگیریم . واسه همین تازه الان فال حافظم برقرار شد ! ینی من سوسک می شم ؟!!

گفـتـم کی ام دهان و لبت کامران کنند
گفـتا به چشم هر چه تو گویی چنان کنند
گفـتـم خراج مـصر طلب می‌کند لبت
گـفـتا در این معامله کمتر زیان کنـند
گفتـم بـه نقطـه دهنت خود که برد راه
گفـت این حکایتیست که با نکته دان کنند
گفتـم صنـم پرست مشو با صمد نشین
گفتا به کوی عشق هم این و هم آن کنند
...

القصه ! از انار و هندونه هم خبری نبود ! فقط یه خورده تخمه کدو ( از اون تپلاش ) داشتیم که هی نشستیم در حین دیدن prison break شکستیم خوردیم و تموم شد !

و بعدش هم از غصه مون نشتیم این عکسای هندونه ای رو دیدیم و آه کشیدیم :

اینم لینکش که اگه عکسا وا نشد ، بتونین ببینین ( البته اگه تو ایران فیلتر نباشه )

http://www.iranianuk.com/article.php?id=44845

 

می گن شب چله سردترین شب ساله ... امیدوارم راست باشه ! چون اینجا دوباره از بعد از ظهری تا حالا هی داره برف می آد و هی هم لامصب می شینه رو زمین . حدودای سی - سی و پنج سانت برف نشسته الان ! راستشو بخواین ، تصور این که امشب سردترین شب سال نباشه و بقیه ی روزای زمستون قراره از اینی که الان هست سردتر شه ، واسه من خیلی دردناکه !

اینم دو تا عکس از میلان برفی :

 

 

 

   + غزل کریمی - ٢:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۱

داستان من و آشپزی و عینک و تو !

سلام ...

می رم از این سر تا اون سر راهرو تا یکی رو پیدا کنم که ازش بپرسم این گاز ( یا هر چیز کوفتی دیگه ای که برقیه و واسه غذا پختنه ) رو چه جوری باید خاموش کنم . تو راهروی خودمون فقط یه پسر هندیه رو می بینم که ایتالیایی بلد نیس و منم که انگلیسی حالی م نیس ! می رم طبقه ی پایین ...

اون وخ باید یه پسره دم آسانسور واستاده باشه که کچل باشه و عینکشم مدل مال تو باشه و مدل واستادنشم عین تو باشه و من بی هوا میخ شم تو صورتش و این قد همون جور وایستم تا پسره بهم سلام کنه !

خودمو به اون راه می زنم و مشکلمو براش می گم . اونم می آد بالا و بهم می گه که چه گهی باید بخورم !

پسره که می ره ، تازه فک می کنم به این که انگاری اصن خود تو بود لامصب ! چرا اومده بودی تو خوابگاه ما ؟!!!!!!!!!!

   + غزل کریمی - ٥:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٢۱

داستان های کوتاه ایتالیایی

سلام ...

یکم : آخیش ! اینترنت وایرلس خودمون ! دیگه احساس دزدی و اینا ندارم !

دوم : دیشب رفتیم دومو ( duomo ) ینی کلیسای جامع میلان که قبلن هم دیده بودمش ، ولی شبشو ندیده بودم . با خانوم نیما خانوم و جناب کچل خودمون . بعدش از اون جایی که ساعت دو نصقه شب شده بود و هیچ اتوبوس و مترویی در کار نبود ، مجبور شدیم اووووووووووووووون همه راهو تا خونه پیاده گز کنیم . اون وخ ساعت حوالی سه صب برسیم به یه پارک که تاب سرسره داشته باشه و ما هم یه نیم ساعتی دل سیر تاب بازی کنیم ... مجبور بودیم ! می فهمین ؟!!!

سوم : اینجا ملت تا ساعت هفت هفت و نیم شب فقط کار می کنن . بعدش می رن ولگردی و تفریح . مثلن تا حوالی ساعت دو - سه صب . پولدار و بی پولشم فرقی نمی کنه . اینجا ملت زندگی می کنن ... زندگی !

چهارم : باورتون می شه شلوار جین اصل بنتون رو اینجا بشه 5 یورو خرید ؟ ینی تقریبن 7 هزار تومن ؟ یا کت دامن مارک دار مدل روز رو فقط با 10 یورو ینی با 14 هزار تومن بخری و حالشو ببری ؟ ... اینجا میلانه ! همه چی امکان پذیره !

پنجم : تو این سه هفته ای فقط تا تونستم " پنیر " مزه کرده م : پارمزان ، موتزارلا ، انواع پنیر فیلادلفلیا با طعم های زیتون ، سبزیجات ، سالومون و ... پنیر کپکی و یه عالمه پنیرهای دیگه که الان یادم نمی آدشون !

ششم : دوستان اون نوشته ی میز سیاه بزرگ و اینا ، با عرض شرمندگی اصن به مامانم ربطی نداشت ! یه اوضاع داخلی ایتالیایی بود راستش ! معذرت !

هفتم : سر فرصت بازم می نویسم ... الان بیشتر از این نمی تونم . چون دوستان خیلی دارن سر صدا می کنن !

 

پی نوشت : همیشه از خدا ممنونم ... همیشه ... چون هوامو داره ... و مرتب یادم می نداره که خودمم باید هوای خودمو داشته باشم ...

همینا ...

تا بعدنا !

   + غزل کریمی - ۱:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٦/٢٢