داستان ما و آن همسایه مان که اسمش سن سیرو بود !

سلام ...

سرما خورده م ...

نشسته م و بازی میلان منچستر رو به طرز بسیار رقت انگیزی نگاه می کنم ! رقت انگیز از این جهت که از یکی از سایت های اینترنتی شبکه ی سه رو گرفته م و دارم آن لاین می بینم ... ولی هی قطع و وصل می شه !! بعضی وختام فقط صدای مزدک میرزایی رو می شنوم ...

تصورش که این بازی فقط چند تا خیابون ( چهار - پنج تا ایستگاه مترو فقط ) پایین تر از محل زندگی من داره برگزار می شه ، یه کم سخته هنوز ...

من توی میلانم ... یه کم بالاتر از ورزشگاه سن سیرو !

   + غزل کریمی - ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٢۸

داستان آن سعید نادان

سلام ...
سعید ! سعید لعنتی !
می خواستم بگم شاید تو نفهمی ، شاید تو نبینی ، شاید اصن واسه ت مهم نباشه ...
اما من می بینم ! منی که هر چن وخ یه بار دارم موهای مامانو رنگ می کنم می بینم که این پنج شیش ماهه ، سفیدیا خیلی زیادتر شده ن ... خیلی !
می فهمی اینو ؟!
نمی فهمی !


پی نوشت بی ربط : خدایا ! خودت می دونی من اصن چش دیدن این " اینتر میلانی " ها رو ندارم ! ولی خودت قضاوت کن : ضایع نیس مرحله ی بعدی جام باشگاها سرشار از این اینگیلیسیای کثافت باشه ؟! ای خداااا !

   + غزل کریمی - ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٢٢

داستان بی داستان !

سلام ...

پرسپولیس زلزله ...



پی نوشت : چند روزی نیستم . روز بازی پرسپولیس استقلال هم نیستم . امیدوارم حالا که من نیستم ، صدا و سیما نتونه بازی رو پخش مستقیم کنه !!
دیگی که واسه من نمی جوشه ، می خوام سر سگ توش بجوشه ! دونقطه دی !

پی نوشت ٢ : البته ما یه دیگ دیگه داریم که واسه ما می حوشه . اونم این که دارم می رم ماسوله و انزلی و خوش بگذره همه ش !

   + غزل کریمی - ٤:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٧/۱٠

پراکنده ها

سلام ...
یکم :  



دوم :
کاش میلان بزند توی دهان منچستر ! یک فینال کاملن انگلیسی خیلی مسخره می شود دیگر !

سوم : گاهی یادم می رود دوستت دارم . از بس که عصبانی ام ازت ! گاهی که یادم می آید دوباره ، پره های بینی ام می لرزند و صدات توی سرم می پیچد و هوش از سرم می پرد ! همین است دیگر ...

چهارم : گاهی با خودم فکر می کنم ای کاش این قدر همه نمی دانستند غزل کریمی که توی بیست و شش سالگی قدم می زند و چه کاره است و چه خوانده و با کی دوست است و این ها ، نویسنده ی این وبلاگ است . شاید آن موقع راحت تر می نوشتم . دلم می گیرد برای همه ی جمله هایی که توی سرم وول می خورند برای نوشته شدن ، اما ملاحظات احمقانه ای که همیشه توی زندگی ام داشته ام ، نگذاشته اند به نوشته شدن برسند .
فارغ از این که چه می نویسد و چه قدر باب میل من هست یا نیست ؛ من از « چه طور » نوشتنش خوشم می آید . این دختر را می گویم : http://beingdoxtar.blogspot.com

پنجم : آماری که این وبلاگ منتشر کرده را دوست ندارم . دوست ندارم ، چون خودم هم دارم اینجا زندگی می کنم و خودم هم جزو آن دسته از زن هایی هستم که خانواده کمترین تاثیر را در آموزش روابط جنسی برایم داشته است . جامعه ی آماری اش البته محدود است به خوانندگان وبلاگ . و این خودش یعنی یک تعداد جوان با سواد ِکمتر سنتی به پرسش ها پاسخ داده اند . و باز هم این یعنی که واقعیت خیلی بدتر از آن چیزی است که در اینجا آمده . یک نگاهی بیندازید :
http://asimplesurvey.blogspot.com

ششم : این دو تا جا را هم ببینید ( شرح ندارد ! )
http://i14.tinypic.com/29yjh3c.jpg
http://www.il-ireland.com/il/qofl07/index.php 

   + غزل کریمی - ٥:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱/٢۳

فوتبالانه

سلام ...
برد و باخت مهم نیست ؛ مهم این است که بازیکنان قرمز و آبی روی چمن سبز دراز بکشند و همدیگر را ماچ کنند !

پی نوشت : یکی از بزرگ ترین آرزوهام اینه که بتونم همین روزا قسمت پایانی سفرنامه ی هندم رو بنویسم ! پررویی رو می بینین ؟ نزدیک یک ماه و نیم از این سفر می گذره ؛ ولی من هنوز تو کف این سفرنامه هه هستم !

   + غزل کریمی - ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱/۱٠

سومی ها

سلام ...

میان ماه من با ماه گردون
تفاوت از زمین تا آسمان است ...

...........
غرض این که : سومی فوتبال کجا و سومی هندبال و بسکت کجا ........
خداحافظ سیموئز ! بقیه ی دلایل ناموفقی فوتبال تو بازی های آسیایی رو هم بی خیال !!

   + غزل کریمی - ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٩/٢٦

اخطاریه ی رسمی

سلام ...
از : غزل بدبخت بی نوا
به : همه ( دوست و دشمن )
پیرو مذاکرات قبلی ، خواهش مند است از هرگونه دعوت و پرزنت بنده به انواع و اقسام نت ورک های جدید و قدیمی خودداری فرمایید . در غیر این صورت با شما برخورد خواهد شد !
لازم به ذکر است ( برای هزارمین بار ) بنده هیچ علاقه ای به پولدار شدن ندارم ! 

پی نوشت : ای کاش باورمان می شد علایق ناب شخصی هر کسی ، بهترین ثروت اوست . ای کاش دوستان و دشمنان بگذارند من همین طوری توی کتاب هایم ، سی دی هایم ، فیلم هایم و ... و ... و ... بپلکم !

پی نوشت ۲ : باخت بسی فضاحت آمیز آرژانتین را به حضرت رود راوی تسلیت عرض می کنم . ان شاالله که تیمشان در بازی های رسمی و مهم جبران کند تا فشار خون دوستان بی خود بالا نزند .... آآآآآمین !

   + غزل کریمی - ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٦/۱٢

تیم ملی استقلال

سلام ...

خیلی دوس دارم این تیم ملی از گروهش هم صعود نکنه ! تیم ملی رو دوس دارم ؛ اما مجمع استقلالی های مقیم این تیم رو نه !

از قلعه نویی متنفرم !
اگه حجازی یا پور حیدری یا هر آبی بی شعور دیگه ای اومده بود سر تیم ملی برام این قدر زجرآور نبود که این آقا هست !
هیچ وقت خاطره ی اون بازی سال هفتاد و سه ، و وحشی بازی های دوستمون رو از یاد نمی برم ...

امیدوارم با این تیم به رده ی ۱۴۵ جهان برسیم !

آآآآآآآآآآمین !

پی نوشت : آآآآی ! هر چی فکر می کنم ، یادم نمی آد « قلعه نویی » درسته یا « قلعه نوعی » !
البته جفتش آدمو یاد یه موجود پلشت می ندازه ! پس اون قدرا مهم نیست !

   + غزل کریمی - ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٥/٢٦

اوه ! شت !

سلام ...
خیلی احساس مزخرفیه :
یه بعد از ظهر جمعه می گیری می خوابی و کابوس می بینی !
حالا کابوس چی ؟
علیرضا نیکبخت واحدی که کلاه کاغذی بزرگی سرش گذاشته و داره از مردم لبنان حمایت می کنه ! بدتر از اون : مرتب هم بهت لبخند می زنه !!

   + غزل کریمی - ٥:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٥/۱٤

خواب و خیال من ... تو نیستی دیگه ! باور کن رفیق !


سلام ...
چه طور جرات می کنی بیای تو خواب من و این طوری بقیه ی روزمو خراب کنی ؟
باور کن خیلی سعی کردم تا حضورت رو تو این زندگی لعنتی کم رنگ کنم .
هنوز زوده ... هنوز زوده ...

پی نوشت : خوشحالم که امامزاده دیده بان بدجوری به سخن رانی و آه و افسوس افتاده ن ... وقتی من می گم بچه ی قرتی های انگلیسی ... یعنی همین !

   + غزل کریمی - ۱:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٤/۱۱

اخبار مردانه !

سلام ...
مسابقات شطرنج رده های سنی آسیا در تهران برگزار شد . امروز روز آخر این مسابقات بود . فارغ از نتیجه ی تیم های ایرانی ، می خواهم به نکته ی مسخره ای که همیشه هم در اخبار ورزشی تکرار می شود اشاره کنم .
گوینده ی اخبار ، اشاره به پایان این مسابقات و قهرمانی هند می کند و سپس گزارشگر با چند شطرنج باز کودک و نوجوان گفت و گو می کند . حدس می زنید این چند نفر دخترند یا پسر ؟ پاسخ : پسر هستند ! در این گزارش هیچ اشاره ای به حضور دختران در این مسابقات نمی شود . در صورتی که این مسابقات در دو قسمت دختران و پسران برگزار شده بود !
دلم نمی خواهد حرف های تکراری راجع به تفکر جامعه نسبت به زنان و دختران و این که فرض بر این است که زنان جنس دوم هستند بگویم . حرف های بیهوده ای است ...
نود درصد اخبار ورزشی شبکه ی خبر و اخبار ساعت شش و چهل و پنج دقیقه ی شبکه ی سه  به ورزش مردان اختصاص دارد . و از این میان تنها در بخش خبر ورزشی ساعت یک و ربع شبکه ی سه ، یک قسمت اخبار ورزشی بانوان وجود دارد ! مسخره است : ابتدا به اخبار ورزشی توجه کنید و سپس همکارم اخبار ورزشی بانوان را تقدیم می کند !
یعنی این که ورزش مردان یک کل است و ورزش زنان زیرمجموعه ای از این کل ! برگزاری مسابقات تنیس فیوچرز مردان در حالی که ما فقط نام تنیسورها را می دانیم و حتا به چهره هم آنها را نمی شناسیم ، مهم تر از برگزاری مسابقات سراسری مثلن کاراته یا والیبال زنان است .
به این دو جمله دقت کنید :
*تیم ملی فوتبال ایران فردا عازم آلمان می شود .
*تیم ملی فوتبال بانوان ایران با تیم فوتبال زنان برلین مسابقه خواهد داد .
می خواهم بپرسم چرا قید مردان در جمله ی اول نباید به کار برود ؟
در مورد هیچ کدام از اخبار ورزشی کلمه ی مردان به کار نمی رود ولی تا به زنان می رسند تاکید می کنند : تیم بانوان .... بانوی تکواندوکار ...
مسئله این است که فرض بر این است که ورزش ٬ کار ٬ علم ٬ هنر و خیلی چیزهای دیگر ، فعالیت های مختص مردان هستند و گه گاه زنان خودشان را قاتی این برنامه ها می کنند که باید حتمن به آن اشاره شود !
واقعن لزومی دارد که بخش جداگانه ای به نام اخبار ورزشی بانوان وجود داشته باشد ؟

پی نوشت : آن وقت من از خوشحالی برد تیم ملی فوتبال مردان آلمان برابر تیم فوتبال مردان آرژانتین خودم را خفه می کنم . یکی نیست بهم بگوید : آخر زن ! به تو چه !

پی نوشت ۲ : ولی دلیل نمی شود با افتخار به حضرت رود راوی نگویم : برو بچه قرتی آرژانتینی ! برو جوجه !!

   + غزل کریمی - ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٤/٩

زوال عقل

سلام ...
یکم : تمام ماه و سالم را گرفته
         همه فکر و خیالم را گرفته
         نمی دانم بسازم یا بسوزم
         غم عشق تو حالم را گرفته
                                             جلیل صفربیگی

دوم : یک فیلم نامه ی غم انگیز
مکان : دانشگاه – بازیگران : من و یک خانم محترم تقریبن دوست داشتنی حدودن 19 ساله
( در کشاکش بحثی طولانی ) :
من : ... یا مثلن چرا حتمن باید دختر برای ازدواج از پدرش اجازه بگیره ؟
خانم : خب ... زن ها ماهی یک هفته عادت ماهیانه دارن و تو این یک هفته عبادت نمی کنن ...
من : ( لب هایم را به هم می فشرم )
خانم : ... و توی این یک هفته ایمانشون ضعیف می شه ...
من : ( ابروهایم بالا می روند )
خانم : و در نتیجه عقلشون کم می شه !
من : ( ابروهایم به فرق سرم می چسبند )  این چرت و پرتا چیه ؟ ...
خانم : قبول کن ! در نتیجه ما زن ها عاقل و منطقی نیستیم و برای کارهای عقلانی مثل ازدواج احتیاج به اجازه داریم ...
من : ( صدایم هم همراه ابروهایم بالا می رود ) برو بیرون تا چیزی بهت نگفتم ... برو بیرون !
* فیلم نامه در همین جا تمام می شود . شما می توانید هر پایانی برای آن در نظر بگیرید !

سوم : تو نوشته ی قبلی یادم رفت نام بچه قرتی های طرف دار انگلیس را بنویسم ؛ شرمنده !

چهارم : داری تو خیابان راه می روی . یک دفعه سرت گیج می رود و خون به مغزت نمی رسد و ولو می شوی کف ایستگاه اتوبوس . زن ها ، مردها می آیند و می روند و نگاهی بهت می اندازند و پچ پچی ... هیچ کس نمی گوید خانم خرت به چند من ! آن قدر کف ایستگاه دراز می کشی و عق می زنی تا کمی حالت بهتر می شود . از کیفت بطری آب را بیرون می آوری و کمی می نشینی و سنگینی نگاه ها را می فهمی . حال بدت را یادت می رود وقتی حال بد دیگران را می بینی که اهمیتی به آن چه نزدیکشان اتفاق می افتد نمی دهند ...
توی این ممکلت اگر در حال مرگ هم باشی کسی نمی آید دل جویی . می گذارند بمیری تا ییایند و روی مرده ات کفاره بیندازند ...

پنجم : من اصلن از مکزیکی ها خوشم نمی اومد . اما حیف شد حذف شدند ؛ دیگه نمی تونم خوش تیپی رافایل مارکز رو ببینم و کیف کنم . ( اینم نوشتم که حضرت رود راوی ذوق کنه . فکر نکنه فقط اون می تونه تیکه بارم کنم . خودمم به خودم تیکه می ندازم ! )

   + غزل کریمی - ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٤/٥

جام جهانی - ۴

سلام ...

خوش حالم که ......................
این آلمان روز به روز بهتر می شه و مشت محکمی می زنه بر دهان بچه قرتی های طرفدار برزیل و آرژانتین و ایتالیا ...

 

   + غزل کریمی - ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٤/۳

جام جهانی - ۳

سلام ...
جمهوری چک هم ستاره داشت ؛ زیاد . غنا از ما هم ضعیف تر و کم تجربه تر بود . ولی آن ها دو هیچ بردند ، ما دو هیچ باختیم .

فارغ از همه ی علاقه ای که به فوتبال دارم ، دوست داشتم ببریم . چون فوتبال انرژی هسته ای نیست که آقای احمدی نژاد به نام خودش تمام کند . سلول های بنیادی نیست که به نام حزب اللهی ها تمام کنند . المپیاد نیست که به نام بسیجیان تمام کنند .
ولی نعمت فوتبال همه ی مردم هستند و بیشتر از همه ، بچه های کوچه های خاکی که دیرک دروازه شان دو تکه آجر است ؛ و تا آخر عمرشان هم سوار ماشین ضد گلوله نمی شوند !

سربلندی ایران در جام جهانی ، هیچ ارتباطی به انقلاب و ریش و تسبیح و انگشتر عقیق و چفیه نداشت ... اگر سربلند می شدیم ؛ و اگر حاجی دادکان ، رییس نبود ...

   + غزل کریمی - ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/٢٧

جام جهانی - ۲

یاشاسین علی دایی !

سلام ...
اس ام اس بلاگ که می گن اینه ، نه اون !

* مراحل رشد : نوزاد - خردسال - کودک - نوجوان - جوان - میان سال - کهن سال - پیر - اسکلت - فسیل - علی دایی !

* ۵ دقیقه سکوت کن . بعدش ۵ تا فحش به علی دایی بده ، ۵ تا فحش به میرزاپور ! بعد این اس ام رو به ۵ نفر سند کن . دیگه شب احساس آرامش می کنی !!

* سلام . الان علی دایی این اس ام اس رو زد : با علض معذلت ضمن عذل خواهی به ملدم شلیف ایلان گول می دم دل جام جهانی ۲۰۱۰ جبلان کلده و گلزنی کنم .

* در پیامی محبت آمیز احمدی نژاد از دایی تشکر کرد و گفت مرا از اس ام اس های مردم نجات دادی .

   + غزل کریمی - ٩:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/٢٥

جام جهانی - ۱

سلام

این لمن هم با اون جایگیری ش !
دیدین قبل از بازی اولیور کان عزیزم چه غمی تو چشم هاش بود ؟

ای کلینزمن ! خیلی دوست دارم ! اما باید مشکلاتتو با کان حل کنی !

آخرش این لمن آلمانو حذف می کنه ...

   + غزل کریمی - ٩:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/۱٩

حرف هایی از این دست

سلام ...

این نوشته را تا آخر بخونین . ارزششو داره !

امروز فقط دو تا نقل قول دارم !
*یکی از حامد ( که توی کامنت دونی یکتا نوشته بود ) :

کویر از آن جهت که بزرگ است و بی انتهاُ که بی ارتفاع است و خاکیُ که وسیع است و بی انتها که زلال است و پر ستارهُ که سرما و گرما به یک جا دارد کویر شده است... که نسبتی دارد با دریا بزرگی اش و نسبتی با آسمان یکرنگی بی مثال اش و نبستی با سادگی خدا. نه که در لابلای واژه های کلیشه و مبالغه به باطل بکشم نه... اما... کویر بی شک از آن جهت کویر است که سادگی را همه جا می گسترد مثل دریا مثل آسمان. با شکوه تر گاهی چون که خاک را کرده جنس اش... جنسی شبیه همین اندام نیمه خاکی ما... این است که حس غرابت بی مثالی می دهد وقتی دستی می کشی در لابلای خاک ها و می دهی به جریان هوا .... که انسانی است رفته از یاد زمین ایستاده بر کناره ی زندگی .. جایی لابلای همین کویر و اب .. در برهوتی که خدا خودش را به عیسی ها و موسی ها نمایان کرد... این رازی است یکتا . رازی ناگشودنی در لابلای هر دانه کویر... رازی که به سخن گفتن انسان و خدا اگاه است.. رازی که ستایش خدا را در هر صدای بادی از روی تپه ای زمزمه می کند... رازی به بزرگ کسی یا چیزی شبیه من و تو .. رازی که هر ۱۰۰ سال عده کمی را می کشاند به دنبال خود.. نوشته بود لی لا برایم از مومیا و عسل مندنی پور .. خواسته که نصفه شب وقتی همه جا ساکت است بروم شیر اب را باز کنم که چکه کند و توی تاریکی به صدای چک چک گوش بدهم. نوشته این صد رازی دارد که هر کس ان را بفهمد دیگر همه جا ی دنیا برای اش یکسان است....راز این صدا ها یکتا... رازی است شیه بودن کل کائنات بر سر ما... صدای گذر شهابی شاید .. صدای حرف های خدایی شاید ... صدای چیز های کوچکی که فراموش می شوند در ازدحام عشق ها و دوستی ها و قهر ها... کویر شبیه انسان است ... پر رمز و راز. پر از حرف هایی که با صداهایی عجیب گفته می شوند. پر از گیاه هایی که دارند به زور زنده گی می کنند در دلش ... پر از اب هایی که در زیر سینه گرم اش جاری مگه داشته. کویر خسیس نیست که اب را دریغ کند. کویر پر رمز و راز است. به جستجوی همه چیزی ادم را خسته میکند. چه راهی باشد به سمت معشوقی و چه راهی به سوی خدایی و چه اصلا تماشای محیطی به بلندی اسمان و خاک در جوار هم... در این جا می شود به خود خود رسید ... به جهت سادگی درعین شلوغی و پر رمز و رازی. به مفهوم ای شبیه تلاش برای ماندن رسید... کویر سهمی از زمین است که آب را از دست داده است. کویر تجربه دریا بودن را دارد . این است که یک قدمی از دریا پیش است ... این است که احساس خالی بودن اش را نه که خجالب بکشد که به رخ همه طبیعت میکشد... که کوه های اش هماین جا پویا است یکتا. که در هر چیزی حرکتی است. و در دل کاکتوس هایی که مغرورانه دارند وفاداری شان را به این بزرگ افرینش نشان می دهند... کویر یعنی که خدا...اگر که بیننده باشی....

* یکی از روزبه ( که توی اسپارترا نوشته بود ) :

تیم ملی با نیمی از یارهای دوازدهم به آلمان رفت!

توی برنامه یار دوازدهم، وقتی گزارشگر از نماینده های محترم مجلس و هر صاحب نظر! دیگه ای میپرسید به نظر شما یار دوازدهم تیم ملی کیه، بالای ۹۰ درصدشون میگفتن همه مردم ایران، یا ۷۰ملیون ایرانی! اما این بار هم نماینده های نیمی از این ۷۰ ملیون رو به ورزشگاه راه ندادن! دو شب قبل از بازی ایران ـ بوسنی توی برنامه نود، کلیپ عصار پخش شد که اتفاقا!!! توی اون همه هواداران تیم ملی که نمادی از همه مردم ایران بودن! رو مردها تشکیل میدادن. اما جالب تر از اون، روی دیگه سکه بود. کلیپ آرش رو واسه جام جهانی دیدین؟ باز هم احتمالا اتفاقا!!! توی اون کلیپ این بار همه هوادارها زن هستن. جالبه. یه جا انسان رو حذف میکنن و جای دیگه اون رو صرفا به خاطر جذابیت های بصری برجسته میکنن!

عکس از: منصور نصیری
به هرحال باز هم بچه رفتن آزادی و باز هم باهاشون برخورد شد. ما (من و بهاره و دو تا دیگه از دوستامون: غزل و نازلی) هم رفتیم ولی متاسفانه وقتی رسیدیم که همه رفته بودن و دیگه دیر شده بود...
مطالب نوشته شده درباره استادیوم:
باید با تک‌تک آدم‌ها حرف بزنیم
یک اتفاق باحال و کمی سوررئالیستی!
سهم من، سهم زن، نیمی از آزادی
گزارش BBC
گزارش نسرین
رها
وارش

   + غزل کریمی - ۳:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/۱٥