داستان آن سیب زمینی که خیلی شیکمو بود

سلام ...
یکی از قشنگ ترین ، تنهایانه ترین ، مهربانانه ترین ، پر تبریکانه ترین و خوشمزه ترین تولدهام بود امروز !
............
سیب زمینی مکزیکی ، هات پوتیتو یا هر چیز دیگه ای ، عبارت بود از یه آقای سیب زمینی شیکم گنده که خوب تو فر تنوری شده بود بعدش پوره شده بود و بعدش یه عالمه چیزای مختلفو زده بود به خندق بلا ! از تن ماهی گرفته تا ذرت و فلفل دلمه ...
معرکه بود ! حتا اگه به بهانه ی پاستا پستو مامانتو ورداشته باشی بری گلستان و بعد ببینی پاستا پستو زده به چاک و یه جای دیگه بساط ایتالیایی شو به راه کرده .
مامان می گفت این سیب زمینیه شکل کیکه . ای کاش شمع آورده بودیم همین جا تولد می گرفتیم !
خوب بود . دست کم از خیلی تولدای کلیشه ای که توش کیک هست و شمع و " هزار سال زنده باشی " بهتر بود . هزار سالو می خوام چی کار ؟ همین یه شب واسه من بس بود که با مامان خانوم پاشم برم یه کم مسخره بازی دربیارم .
................
در ضمن به نظر من " همیشه پای یک زن در میان است " اون قدرا هم باحال نبود . من فقط با تیتراژ پایانی ش حال کردم .

در ضمن 2 : اون قضیه ی صورتی و ایناش بدجور رو اعصاب من بود !


پی نوشت : من هنوز آسیب پذیرم . من هنوز باید حواسم به جاهایی که می رم و چیزایی که می بینم و حرفایی که می زنم باشه .
پی نوشت ٢ : ...
پی نوشت ٣ : راستش خیلی دلم می خواست تو پی نوشت بالایی یه شعر محشر بنویسم . ولی هر چی گشتم ، هیچی پیدا نکردم !

   + غزل کریمی - ۱:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٦/۸

داستان آن بی خوابی طاقت فرسا

سلام ... بالش را روی سرم فشار می دهم . سعی می کنم به همه ی رویاهای خوب دنیا فکر کنم . به همه ی چیزهایی که می خواستم و نیامدند یا که نماندند . به همه ی چیزهایی که می خواهم و نمی آیند و اگر بیایند ... سعی می کنم لبخند بزنم ... هدفون را توی گوشم فشار می دهم : "توتو کوتونیو " دارد توی گوشم بهم buona notte می گوید : بالش را روی سرم فشار می دهم و در ترانه غرق می شوم . فکر می کنم به تو ... به "تو"یی که این روزها بیشتر گم شده ای و "من"ی که کمتر دنبالت می گردد . راستش ، خب ! فقط دیگر دستم را سایبان چشم هایم نکرده ام و دیگر به آن در بسته خیره نشده ام و دیگر روزها را نمی شمارم و "هنوز" برایم آن قداست تنهای گذشته را ندارد . فقط همین ها ! و الا من همان من هستم و تو همان تو . و فاصله همان فاصله ی احمقانه ی بین یک پرنده و یک قفس . و پرنده همان پرنده ی احمقی که بی قفسش دارد بال بال می زند . بی قفسش که یک سال و هفت ماه است که شکسته است ! گفتم که ! دیگر روزها را نمی شمارم .کارم از ماه و سال هم گذشته است ... دارم به انزوای اعصار می رسم ... خوابم نمی برد ... خوابم نمی برد ... به آبان و کاوه فکر می کنم ؛ و به "مرگ" که چه قدر قشنگ می تواند باشد . چه قدر " عاشق " ... سعی می کنم به "باغ های کندلوس" فکر کنم . حتا به فیلم بانمک دیشب که اسمش ترجمه شده بود : "ستارگان زندان" ... سعی می کنم به صدای کمی تودماغی "توتو کوتونیو" فکر کنم و به این بونانوته ای که به همه ی بی خواب های عالم می گوید ... خوابم نمی برد ... بلند می شوم و پای کامپیوتر همیشه روشن می نشینم و تایپ می کنم ... می نویسم این شب را که مثل هزاران شب دیگر در سفیدی می گذرانم ... این شب را که مثل شب های گذشته های کمی دورم دیگر تاریک و دوست داشتنی و عمیق نیست ... خوابم نمی برد ... کجایی که برایم لالایی بخوانی ؟ کجایی ؟ اصلن نمی خواهد مثل این توتو کوتونیو بهم بگویی " شب به خیر عشق من " ! فقط برایم بخوان تا خوابم ببرد . بخوان : لالا لالا گل پونه .................. غزل این جور نمی مونه لالا لالا گل نعنا ................. غزل بی خوابه و تنها لالا لالا گل مریم ............ لالا لالا گل مریم گل مریم ... گل مریم ... گل مریم ...

   + غزل کریمی - ٢:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٥/۱٢

داستان من و فیلم دیدن و آرزوی جیپ قرمز

- ببینم ! اینجاها قبر متری چنده ؟
- مفت ! تو بمیر ...

برای بار نمی دونم چندم نشستم و " باغ های کندلوس " رو دیدم ...
...................
چه قدر اون سکانسی که آبان داره نماز می خونه و کاوه داره کنارش خم و راست می شه و حرف می زنه رو دوس دارم ...

..................
سلام ...
اون نوشته ی بالا ، داستان من نبود ! داستان آبان و کاوه بود . داستان من هنوز که هنوزه داره خاک می خوره ... ینی دیگه داستانی نیست فعلن ! ینی مثل همه ی این روزا و هفته ها ...

پی نوشت : بذار قضیه لوس بازی شه ! می گم : من دلم یه خونه تو کندلوس یا افجه می خواد ...

پی نوشت 2 : جیپ قرمز رو که دیگه نگو ! اون که جزو مقدساتم محسوب می شه !

   + غزل کریمی - ۱:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٥/۱۱

داستان ما و آن بادبادک باز

سلام ...
بادبادک باز ... kite runner ... یا به افغانی اش : گودی پران باز ...
عالی بود . موسیقی بی نظیر ، ریتم تند و کند شونده ی فیلم را تا پایان همراهی می کرد . ریتمی که تا پایان تو را با خود می کشاند : سوار بر گودی پران در اوج آسمان ؛ تا از آن بالا نگاه کنی تمام تنهایی یک انسان را و تمام تاریخ را ...

پی نوشت : نمی دونم اگه کتابشو نخونده بودم هم این قدر از فیلم لذت می بردم یا نه . ولی فیلم خوبی بود !

پی نوشت 2 : به سیاق سال های عنفوان جوانی ، از بازیگر نقش " امیر " در فیلم خوشمان آمد و بسی دلمان خواست با او ازدواج کنیم !

پی نوشت 3 : از اول فیلم هی گفتم چهره ی این آقاهه که نقش بابای امیر رو بازی می کنه چه قدر آشناس ... وسط های فیلم که باباهه پیر شده بود ، فهمیدم ای دل غافل ! این آقاهه همون " همایون ارشادی " خودمونه !
عجب !

پی نوشت بی ربط : و یکی از بزرگ ترین افتخارات عمر من اینه که تا حالا از هیشکی کادوی ولنتیان نگرفتم !
...
امسال هم به عهد هر سال !

پی نوشت بعدن : الان نیگا کردم دیدم یادداشت قبلی هم تو فضای بادبادک و اینا بوده ... خدایی هماهنگ شده نبود ها !

   + غزل کریمی - ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/٢٦

نوستالوژی !

سلام ...
به به ! فردا شب شبکه ی دو می خواد فیلم شعله رو پخش کنه !
خیلی دوس دارم بدونم « بسنتی » هنوز هم بعد از بیست سال ، روی شیشه می رقصه ؟
اونم تو سیمای جمهوری اسلامی !!

   + غزل کریمی - ۸:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٤/٢٧

این روزها ...

سلام ...

هفته ی پیش فیلم « آفساید » ساخته ی جفر پناهی رو دیدم . فرصت نشد راجع بهش بنویسم . راستش الان هم که فکر می کنم می بینم نمی خوام چیزی راجع بهش بنویسم !

فقط این که : یه فیلم فمینیستی قشنگ به دور از شعارهای مسخره ی به درد نخور - که تهمینه میلانی توش استاده - که شاید فقط جعفر پناهی از عهده ش برمی اومد . با یه انتخاب نام هوشمندانه . و یه توزیع به موقع هوشمندانه - که قطعن یک قران از فروش سی دی های رایت شده ی توی بازار به جیب پناهی نرفته - که درست همزمان با ایام الله جام جهانی بود .

آفساید ... دخترایی که می رن استادیوم برای بازی ایران و بحرین و مثل مهاجمی که تو آفساید قرار می گیره و از جریان بازی خارج می شه ، اونا هم بازداشت می شن و از جریان بازی خارج می شن .

آفساید ... موقعیتی که خیلی از زن ها تو خیلی از لحظات زندگی توش قرار می گیرن !

پی نوشت : دقت کنین که اصلن راجع به فیلم ننوشتم !

پی نوشت ۲ : این روزها کارتون زیاد می بینم : کمپانی هیولاها ، شرک ۲ ، در جست و جوی نیمو و ... کارتونایی که چند سال بود گوشه ی اتاقم خاک می خوردن .

پی نوشت ۳ : این روزها کتاب خوندن رو دوباره از سرگرفته م : « عشقی بدون شین بدون قاف بدون نقطه » از مصطفا مستور و « تمام زمستان مرا گرم کن » از علی خدایی . یه کم برام غریبه بودن از بس که اون روزا فقط از نویسنده های زن دهه ی هفتاد و هشتاد می خوندم ... فقط یه کم البته !

پی نوشت ۳ : با تمام این ها ، می دونم همه ی اینا از سر بی حوصلگیه ... دو هفته س به ساز دست نزدم ... و همه ش خاطرات روزی روزگاری ، یک سال پیش ، تهران برام مرور می شه ... با مرور این خاطرات فقط لبخند می زنم و به خوش بختی های کوچیک و بزرگ دنیا فکر می کنم ... نه ! اصلن عذاب آور نیستن ؛ ولی خوب ! وقت گیرن ! ... الان کجایی جناب ؟!

   + غزل کریمی - ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/۳۱