داستان یک چهل هزار تومن و یک ارسلان کارمکار و فک و فامیلش

سلام ...

دیروز کامکارها رفتیم . تو سالن اجتماعات برج میلاد . یه برج زشت بدقواره که هیچ وقت سمبل تهران نمی شه . ینی من اجازه نمی دم ! عمرن !

همین جور که رو صندلی های چرمی سالن خدا رو شکر تقریبن خوب میلاد نشسته بودم به این فکر می کردم که چی شد که تا چهارسال پیش بلیت کنسرت ها حدود ٨ تا ١٠ هزار تومن بود و از دو سال پیش شده ۴٠ هزار تومن !

خب ولی عود زدن ارسلان کامکار نذاشت بیشتر از این عذاب بکشم ... خدا می دونه چه جوری می تونه روی صفحه ی ساز هم پرده بگیره و اون صداها رو در بیاره و یه جوری ساز بزنه که نتونی بگی عود ترکیه یا عربی یا فارس ... ولی از همه بیشتر هم ایرانی باشه ... بعدشم که تک نوازی ش تموم شه ، همه ی سالن غش کنن براش و حتا فک فامیل نوازنده ش هم که هر کدوم استاد موسیقی ن ، از ساز زدنش به جود بیان ...

تو سالن جای سوزن انداختن نبود . خدایی فک نمی کردم این قدر پر شه ... البته خب موسیقی کامکارها نسبت به موسیقی های ایرانی دیگه مردمی تره ... بعدشم ! به قول خودشون تصمیم گرفته ن برای کنسرت های سنتی تخفیف ده درصدی قایل بشن ... ینی این کنسرت قرار بوده بلیتش ۵٠ هزار تومن باشه !!

بعدشم ، یکی بیاد به من بگه این آقای بیژن کامکار عزیز استاد مسلم دف و رباب .. که وختی دف می زنه آدم بیهوش می شه ، کی بهش گفته که : استاد جان ! عجب صدای خوبی داری ؟!!!!!! یکی پیدا نمی شه استاد رو از این اشتباه در بیاره ؟

پاشنه ی آشیل کامکارها همین صدای بیژن کامکاره . خودشو نمی گم . فقط صداشو ... تو رو خدا یکی بیاد و این استاد بزرگ دف رو از جو خوانندگی دربیاره !!

یه تیکه هم در مورد بخش دوم کنسرت بگم که موسیقی کردی بود البته با یه دونه هم لری که به میمنت حضور الواری چونان من خوندن اون بخش رو !

برای من جالب بود چند تا تصنیفی که به صورت تلفیقی اجرا کردن و بسنده نکردن به همون ملودی های گوش نواز قدیمی کردی . یه نوآوری که دست کم به گوش من قشنگ می اومد .

و البته دو سه تا هم آهنگ کردی شنگول قشنگ که اگه نباشن و همه ی سالن رو غرق خنده و کف نکنن ، اصن کنسرت کامکارها کنسرت نمی شه که ... !

...

همین !

   + غزل کریمی - ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٦/٢٠

داستانی درباره ی خداحافظی با یک زیبای انقلابی

سلام ...
بلا چاو را نگاه می کنم برای بار نمی دانم چندم . هم آن را که تصاویر مبارزات ایران را رویش میکس کرده اند و هم آن را که تصاویر مبارزات خیلی قبل های ایتالیا را ( که اصلن این ترانه برای آن روزها و توی آن روزها خوانده شده بود )
گریه می کنم ؛ مثل همه ی آن روزهایی که هنوز ایران بودم و داشتم می آمدم و تلویزیون همیشه یا بی بی سی بود یا صدای امریکا و من هی تصاویر را نگاه می کردم و هی گریه می کردم و هی نمی خواستم بیایم ! گریه می کنم ؛ مثل آن روزها . فکر می کنم چرا آمده ام . فکر می کنم چه خوب که آمدم اصلن ! فکر می کنم به این که چه قدر همه را می بینم که دارند تکاپو می کنند برای کندن از مملکت . فکر می کنم به همه ی خودمان که این قدر دوست داریم ایرانمان را . و همه داریم فرار می کنیم ازش . شاید چون که این ایران ایران ما نیست . مثل وقت هایی که دخترها به خاطر سخت گیری ها و فشارهای خانواده فرار می کنند ... چه بد ! چه بد که همه مان دختر فراری شده ایم !!
بلا چاو نگاه می کنم . دوست دارم سلیقه ی کسی که تصاویر را انتخاب کرده . دوست دارم سلیقه ی کسی که تصاویر ورژن ایتالیایی اش را هم انتخاب کرده ( البته اینی که من با تصاویر مبارزات دارم ، خواننده اش اسپانیایی ست ولی ایتالیایی می خواند ) فکر می کنم به همه ی شباهت های بین تصاویر ایران و تصاویر ایتالیا . فکر می کنم به همه ی این که چه قدر این شعر زنده است ؛ که می تواند صدای مبارزات هر ملتی باشد ...
فکر می کنم به آن ایتالیایی ها که می خواستند شاهشان را بیرون کنند و جمهوری شان را بیاورند . فکر می کنم به خودمان که می خواهیم شاهمان را بیرون کنیم تا جمهوری مان بماند !!

پی نوشت : راستی ! گویا نوه ی شاه سابق ایتالیا چند سالی ست که از تبعید برگشته . تازه ! یک سری هم برای نخست وزیری کاندیدا بوده !! نوه ی شاه سابق ما الان کجاست ؟


پی نوشت 2 :
* بلاچاو با زیرنویس فارسی و عکس های ایران ( که لابد همه دیده اید )

* بلا چاو - خوانش گومز ناهارو

* بلا چا - خوانش میلوا ( که فکر کنم ورژن اصلی این ترانه باشد )

   + غزل کریمی - ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٧/٢٩

داستان آن مرد برهنه

سلام ...
یکم :
یه روز یه مرد برهنه رو دیدم
که هیچی نپوشیده بود
   در حالی که با صدای بلند می خندید
   مرد شیک پوشی رو نشون می داد
       و فریاد می زد :
            " آهای ملت !
                      ببینین ! این آقاهه زیپش بازه ! "
              و جالب این که
              بقیه هم شروع کردن به مسخره کردن اون مرد شیک پوش !

                                                   از کتاب " لطفا بیدارم نکن ! "
                                                   طرح و نوشته ی داریوش رمضانی / انتشارات فرهنگ ایلیا


دوم : شما مختارید این نوشته ی بالا رو به هر کی که خواستین و بیشتر پسندیدین نسبت بدین ! من جلوی ابراز خلاقیتتون رو نمی گیرم .


سوم : اگه اهل گوش دادن به موسیقی ملل از هر نوعش هستین ، پیشنهاد می کنم حتمن یه سر به طبقه ی دوم نشر چشمه ( تو خیابون کریمخان ) بزنین . یه مجموعه خیلی خوب از موسیقی ملل ، از ایتالیایی و فرانسوی گرفته تا کوبایی و بزریلی و موسیقی فولکلور یهودی می تونین توش پیدا کنین . من ایتالیایی و یونانی و یهودی ش رو گرفتم که مخصوصن از یونانی و یهودی ش خیلی خوشم اومد .


چهارم : البته از آقای خرس عزیز خیلی ممنونم که هم اون کتاب بالاییه رو بهم داد و هم منو برد همین نشر چشمه بعد از چند وخت خیلی زیاد که نرفته بودم .


پنجم : یه کم خسته ام ، یه کم ناامید ، یه کم پخش و پلا ، به کم هم حالت ژله ای دارم !
دلم نمی خواد این چیزمیزا رو ! امیدوارم زودتر خودمو جمع و جور کنم .


ششم : همیشه یه انگیزه ای هست ...

   + غزل کریمی - ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۳/٢٠

داستان یک ترجمه ی ساده

سلام
یه ترانه ی ساده و آروم ترجمه کردم . از " جینو پائولی " به نام " گربه "
همین !



ترانه رو از این جا می تونین گوش کنین :
http://boxstr.com/files/4773680_eb13i/LA%20GATTA.WMA

 LA GATTA

C'era una volta una gatta 
che aveva una macchia nera sul muso   
e una vecchia soffitta vicino al mare 
con una finestra a un passo dal cielo blu

یک روزی یک گربه بود
که یک لکه ی بزرگ روی پوزه داشت .
و یک اتاق زیر شیروانی نزدیک دریا
با پنجره ای که یک قدم تا آسمان آبی فاصله داشت

Se la chitarra suonavo     
la gatta faceva le fusa    
ed una stellina scendeva vicina  vicina
poi mi sorrideva e se ne tornava su.

وقتی که گیتار می زدم
گربه خر خر می کرد
و یک ستاره ی کوچک پایین می آمد ، نزدیک و نزدیک تر
بعد مرا به لبخند وا می داشت و دیگر به بالا باز نمی گشت

Ora non abito più là
tutto è cambiato, non abito più là
ho una casa bellissima
bellissima come vuoi tu.

حالا دیگر آنجا زندگی نمی کنم
همه چیز عوض شده ، دیگر آنجا زندگی نمی کنم
خانه ای بسیار زیبا دارم
بسیار زیبا ، آنچنان که تو می خواهی


Ma io ripenso a una gatta 
che aveva una macchia nera sul muso
a una vecchia soffitta vicino al mare
con una stellina che ora non vedo più

اما دوباره به یک گربه فکر می کنم
که لکه ای سیاه روی پوزه اش داشت
و یک اتاق زیر شیروانی نزدیک دریا
و یک ستاره ی کوچک ، که حالا دیگر دیده نمی شود

:(

اینم سایت جینو پائولی : http://www.ginopaoli.it/

   + غزل کریمی - ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/۱٦

دوستت دارم و می لرزم

سلام ...
خب ! فعلن خدا برگشته سر کارش و من دارم آندره آ بوچلی گوش می دم که خیلی خوبه !
یه ترانه ی غم انگیز از بوچلی رو ترجمه کرده م که دوسش داشتم و امیدوارم که شما هم !
و این ترجمه شاید یک دهم حس این ترانه و برداشت من از اون رو برسونه ! سواد ایتالیایی من هنوز اون قدر بالا نیست . اینجا گذاشتمش تا دوستانی که بلدن ، کمکم کنن . امیدوارم بوچلی هم منو ببخشه بابت این ترجمه ی ناقص !
و این که ترجمه ی انگلیسی ترانه رو هم دیدم . اما خب خیلی برداشت آزاد بود از این ترانه و زیاد متعهد نمونده بود به شعر اصلی . واسه همین به درد خوندن و لذت بردن می خورد فقط . نه به درد یه منبع یاری دهنده !
همینا !
...................



زندگینامه ی آندره آ بوچلی :
http://www.hamavaz.com/modules.php?name=News&file=article&sid=2666
...................
دریافت ترانه ی tremo e t'amo :
http://www.sharemation.com:80/qazal/10___TREMO_E_T__AMO3.WMA
...................

ترانه ی "دوستت دارم و می لرزم" از آلبوم "رویا" که سال 1999 به بازار اومده :

T'amo e tremo
Disse la donna
Al suo soldato
Che non tornava

دوستت دارم و می لرزم
زن می گفت
به سربازش
که بازنمی گشت

La sua voce
Nel vento correva
Sopra la neve
Dove lui combatteva

صدای ( غم انگیز ) ش
در باد می دوید
بر فراز برف ها
جایی که او می جنگید

Tremo e t'amo
Disse e piangeva
Nel buio della sala
Qualcuno rideva
Per far torto alla paura
A questo amore che gia finiva

می لرزم و دوستت دارم
می گفت و می گریست
و در تاریکی آنجا
کسی می خندید
برای غلبه بر ترس
از این عشق ِ به پایان رسیده .

Il ricordo tradisce la mente
Il soldato non sente piu niente

خاطرات به روح خیانت می کنند
سرباز دیگر هیچ چیزی احساس نمی کند

D'improvviso
Fu preso alle spalle
Dal suo nemico
Che strano parlava
Delle rose, del vino e di cose
Che un'altra vita gli prometteva
Ma quante spose
La guerra toglieva
Dalle bracia della prima sera

ناگهان
( از پشت سر ) شانه های دشمنش را گرفت
که این چنین عجیب سخن می گفت
از گل ها ، از شراب و از چیزهایی
که در زندگی دیگری به اون قول می داد
آه ! چند تا عروس
جنگ در اولین شب سوزان
در آغوش می گرفت !

Tremo e ho freddo
Disse il soldato
Al suo nemico che lo guardava
La sua voce nel vento restava
Sulla platea che muta ascoltava

می لرزم و سردم است
سرباز می گفت
به دشمنش که نگاهش می کرد
صدایش در باد می ایستاد
بر فراز وسعتی که دگرگون شنیده می شد ...

   + غزل کریمی - ٢:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٧/٢۸

داستان من و آن لذت های بی پایان هستی !

سلام ...
شب ... کافی شاپ ... خوشی ...
بعد :
چهارراه ولیعصر ... پیاده روی ... تنها ... انقلاب ... موسیقی ... کتاب ...
لذت راه رفتن روی سنگ فرش تازه ی خیابان انقلاب ...
لذت نگاه کردن به ویترین کتاب فروشی ها ...
چه قدر کتاب نخوانده ام ...
چه قدر کتاب نخوانده ام ...
لذت دیدن کتاب یکی از شاگردهای زمان کانون و فرهنگسراها که برایشان معلمی شعر می کردی و سعی در به گمراهی کشاندن و شاعر نگه داشتنشان بودی : اندیشه فولادوند
حتا اسم کتاب یادم نیست . فقط نگاه کردم و ذوق کردم که رویش نام اندیشه فولادوند هست . حتا نرفتم تو که لای کتاب را باز کنم ! همین که دیدم یک جورهایی به من پیوند می خورد ، کیفورم کرد !
لذت خودخواهی ! خودپرستی شاید !
لذت این که همه کتاب چاپ کرده اند و من نه !
لذت به هیچ جا نرسیدن شاید !
لذت دیدن سی دی " آن و آن " و نخریدن تا به " سیاه و سفید " رسیدن که مشتری همیشگی اش هستی و آن و آن را تمام کرده و برگشتن دوباره تا سر وصال و خریدن سی دی ...
لذت خریدن یک سی دی موسیقی فولکوریک ایتالیایی و بعد ، شب توی خانه گوش دادن و رقصیدن ...
لذت قدم زدن ... قدم زدن ... قدم زدن ... قدم خوردن ... قدم شدن ...


پی نوشت : کتاب " سپیده دم ، عصر یا شب " رو هم خریدم که هنوز نخوندم . هر چند می دونم " یاسمینا رضا " خوندن اصولن کار سختیه . دست کم واسه من . " بی گاه " سینا سرلک رو هم خریدم که ...

   + غزل کریمی - ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٧/٧

داستان آن سازی که سازگار می زد

سلام ...
ساز می زنم ؛ آرام . توی خودم زمزمه می کنم : تنها نیستم ... فقط زمزمه می کنم و سازم را دیگر با نت " لا " کوک نمی کنم . سعی می کنم با نت " دو " کوک کنمش تا شاید گشایشی باشد بر این تصنیف قدیمی ... ساز می زنم ؛ آرام . لبخند می زنم . می خواهم دیگر دلم " شور " نزند . حتا اگر شور ، عاشقانه ترین دستگاه هستی باشد ...  ساز می زنم . بعد از مدت ها ساز می زنم ...


پی نوشت : آن بربت بیچاره را نگو که حالا ایستاده گوشه ی اتاق و غمگین مرا نگاه می کند ! آن بربت عزیز را نگو که از رویش خجالت می کشم و نگاهش نمی کنم . که دیگر نمی خواهم سازم او باشد ! اصلن مرا چه به سازی که دیده شود ؟ من خودم می سازم و ساز می شوم !

   + غزل کریمی - ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٧/٥

داستان ما و امیر مرزبان و آن ترانه ی ایتالیایی

سلام ...
به امیر مرزبان ، جاناتان اش و فلیچیتا اش ...
ترانه ی خوشبختی از ال بانو و رومینا پاور

دریافت ترانه : http://www.megaupload.com/?d=LXE6JVRK
Felicita
E tenersi per mano,
Andare lontano,
La felicita.
E uno sguardo innocente
In mezzo alla gente
La felicita.
Ed e stare vicini
come bambini,
La felicita.
Felicita

خوشبختی دست در دست هم
رفتن به یک جای دور است
خوشبختی نگاه پاک تو
در میان مردم است
خوشبختی نزدیک هم ماندن مانند بچه هاست
خوشبختی
خوشبختی

Felicita
E un cuscino di piume,
L'acqua del fiume
Che passa, che va,
E la pioggia che scende
Dietro alle tende,
La felicita.
E abassare la luce
Per fare pace,
La felicita.
Felicita

خوشبختی یک بالش پر قو است
آب رودخانه است که در جریان است
باران است که پشت پرده سرازیر می شود .
خوشبختی کم کردن نور برای آشتی کردن است
خوشبختی
خوشبختی

Felicita
E un bicchiere di vino
Con un panino
La felicita.
E lasciarti un biglietto
Dentro al cassetto,
La felicita,
E cantare a due voci
Quanto mi piaci,
La felicita
Felicita

خوشبختی یک لیوان شراب است
با یک تکه نان .
خوشبختی به جا گذاشتن یک یادداشت برای تو داخل کشو است
خوشبختی خواندن با دو صداست ( هم صدا خواندن با هم )
چه قدر دوستت دارم خوشبختی
خوشبختی

Senti nell'aria c'e gia
La nostra canzone d'amore che va
Come un pensiero che sa
Di felicita.
Senti nell'aria c'e gia
Un raggio di sole piu caldo che va
Come un sorriso che sa
Di felicita.

اطرافت را احساس کن
ترانه ی عاشقانه ی ما را که جاری است
مثل یک اندیشه که خوشبختی را می شناسد
اطرافت را احساس کن
پرتوی خورشید را که گرم تر می تابد
مثل یک لبخند که خوشبختی را می شناسد

Felicita
E una sera sorpresa,
La luna accesa,
La radio che fa,
E un biglietto d'auguri,
Pieno di cuori,
La felicita,
E una telefonata
Non aspettata,
La felicita,
Felicita

خوشبختی یک شب غیر منتظره است
یک چراغ روشن و رادیویی که می خواند
خوشبختی یک یادداشت تبریک پر از قلب است
یک تلفن غیر منتظره است .
خوشبختی
خوشبختی

E una spiaggia di notte,
L'onda che parte,
La felicita,
E una mano sul cuore,
Piena d'amore,
La felicita,
E aspettare l'aurora,
Per farl'ancora,
La felicita.
Felicita

خوشبختی ساحلی در شب است
خوشبختی موج خروشان است
خوشبختی دستی است روی قلبی سرشار از عشق
منتظر سپیده دم بودن است برای همچنان آغاز کردن ...
خوشبختی
خوشبختی


پی نوشت : از مهرناز عزیزم خیلی خیلی ممنون و grazie می باشم . به خاطر کمک های تلفنی ش برای بهتر شدن ترجمه ی بالا .

   + غزل کریمی - ۱:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٤/٢٢

هیچ کدام ، آنها نیستیم

سلام ...
من دیگر آن دختر ۱۹ ساله ی پر شر و شور نیستم که انسیه با صدای شاد کشداری از پشت شمشادهای دانشکده صدایش بزند : غزل ... من که هیچ ! هیچ کدام از بچه ها هم دیگر آن بچه های هجده تا بیست ساله ای نیستند که با رتبه های دو و سه رقمی آمده بودند نشسته بودند سر کلاس های رشته ای که ... توی دانشکده ای که ... توی دانشگاهی که ...
صدیقه را یادم می آید که وقتی جواب های نیمه متمرکز آمد و معلوم شد گرافیک قبول نشده ، آن همه سر کارگاه حجم سازی اشک ریخت ... و خودم را یادم می آید که قبول نشده بودم و گریه هم نمی کردم و صدیقه را دلداری می دادم ؛ با این که تنها به عشق گرافیک کنکور داده بودم ... اما انگار آن روزها فکر می کردم توی همین رشته هم می شود خیلی چیزها یاد گرفت ... و انگار تازه آن روزها بود که کشف کرده بودم غیر از تصویر سازی ، سفال گری هم می تواند مرا مسحور خودش بکند ...
حالا صدیقه رفته و دارد توی یک دفتر خدمات مخابراتی کار می کند ! صدیقه ای که چند بار شاگرد اول شد ...
مریم را یادم می آید که عشق طراحی لباس داشت و قبول نشده بود ... که بعدش سفال را دوست داشت و گرایشش تشکیل نشد و مثل من نبود که صبر کند با ورودی های بعدی گرایش تعیین کند ... که بعدش حالش از چوب به هم بخورد و پایان نامه اش را فلز بردارد ... که تازه طرح هایش را هم بدهد من برایش بکشم ...
حالا مریم آخر این هفته عروسی می کند و می رود دبی ... شاید آنجا بتواند طراح مد خوبی بشود ...
فاخته را یادم می آید که حالا نشسته توی خانه اش و با پول های شوهرش کیف می کند ... سارا را که پنجشنبه ای عروسی ش بود و معلوم نیست بالاخره کی می خواهد از کارگاه اجاره ای ش پول دربیاورد ... نیشتمان را که بالاخره رفت ولایت خودش و حالا بین کردها گیر افتاده و نمی تواند از جایش جم بخورد - نیشتمان عزیزم که شنیع ترین شیطنت ها از جلد او بلند می شد - ... فاطمه را که پول تهران ماندن نداشت و برگشت خوزستان که آیا در آن شهر کوچک بتواند کاری پیدا کند یا نه ... خیلی های دیگر را که یا مشغول فسیل شدن در خانه هایشان هستند ؛ یا مشغول فسیل شدن در شغل های بی ربطشان ...
خودم را ... خودم را که این طوری شده ام ... و پنجشنبه ای با مدیر گروه سابق سر یک میز نشسته بودیم و داشتیم رقص صدیقه و کیوان را نگاه می کردیم ؛ رقص سارا و حامد را ؛ فاخته و هاشم را که نمی رقصیدند ؛ زینب و امین را که ... و خانم سهرابی که ازم پرسید : چه کار کردی بالاخره ؟ و من که خندیدم ... خندیدم و دوست هام را نگاه کردم که هر کدام شوهری دارند و لیسانسی و شغل بی ربطی ... خندیدم و مدیر گروه سابقم را نگاه کردم که نمی دانم بالاخره فهمید که چرا درس را رها کردم یا نه ! خندیدم و گفتم : هیچ کار ! فقط بعد از ول کردن دانشگاه دو تا نمایشگاه برگزار کردم ... خندیدم و پیش خودم گفتم : نه شوهر دارم ؛ نه لیسانس ؛ نه کار بی ربط و با ربط ؛ فقط دو تا نمایشگاه برگزار کردم و بعدش هم چسبیدم به پول درآوردن های مقطعی و خرج کردنشان در سفرهای دلچسب ... و مدیر گروه سابقم که نمی دانم فهمید چرا من نمایشگاه برگزار کرده ام و بقیه نه ؛ بقیه به جز سارا که با هم نمایشگاه داشتیم ؛ لبخند زد و درد سر سازترین دختر دانشکده را نگاه کرد که با لباس بلند زرشکی و طلایی و کلاه حصیری نشسته کنارش و دارد رقص دوستش را در لباس عروسی نگاه می کند ...


پی نوشت : یک سی دی تازه خریده ام به نام « سُرمه » که موسیقی تلفیقی گیتار و عود است با کمی پیانو و فلوت ریکوردر ... که خیلی خوب است و یک جاهایی ش ملودی کاملن ایرانی دارد و یک جاهایی ش ملودی کاملن اروپایی ... که باز هم خیلی خوب است !

   + غزل کریمی - ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٢٢

دل من ، دل دیوانه ی من !

سلام ...

چه قدر دلم می خواد دوباره ساز بزنم ... امشب که عکس استاد فیروزی رو  توی یکی از سایت ها دیدم ، یک دفه یه چیزی ته دلم ریخت پایین ! مثل وقتایی که به تو نگاه می کنم ... بربت عشق است و تو !

بعد التحریر : ممنونم از جناب دکتر میثاق ! که هنوز هم وبلاگ بنده را می خونن ! ولی دکتر جان ! چرا به جای اسمت چند تا نقطه می ذاری تا من مجبور شم کلی اینترنت رو زیر و رو کنم تا بفهمم این جناب « چند نقطه » کدوم یکی از دوستان قدیم بنده هستند ؟

   + غزل کریمی - ۱:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/۱٤

حضور عزیز جناب مهران خان مدیری : سلام علیکم !

سلام ...

به به ! چشم و دلمان روشن که جناب مهران مدیری بعد از مدت ها که خبری ازش نبود و پول صدا و سیما را به جیب نمی زد ، باز هم با یک مجموعه ی تازه سر و کله اش پیدا شده ! آن هم چه پیدا شدنی !

این چه صیغه ای است که بیاید و تصنیف « ز من نگارم خبر ندارد » شجریان را با همان ملودی و همان تیریپ بخواند ؛ البته به فضاحتی چنین و چنان ؟

آخر تو چیزی از موسیقی ایرانی حالی ت می شود که بخواهی بیندازی ش توی آن یک دانگ و نیم صدایت جناب مهران مدیری جان ؟

این آقا از اریکه ی طنز - که نه ، هجو - این خراب شده پایین نمی آید که هیچ ؛ بد جور به بند و بساط موسیقی ایرانی هم گیر داده !

   + غزل کریمی - ٩:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٩/۱٢

ببخش اگر ... !

سلام ...

یکی از گوشی ها رو خیلی محکم پیچوندم . سیم سل بم با یه ناله ی تلخ ... !

خیلی دلم گرفته ! سیم رو می شه با یه سیم تازه عوض کرد ؛ دل نازکت رو چی ؟

   + غزل کریمی - ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٦/٢٤

من و مسعود شعاری و مامانم اینا ...

سلام ...
به لیدا گفتم : این آدم نوازنده نیست ؛ دیوانه است ... دیوانه ...
مسعود شعاری را می گفتم که انگشت هایش را بین پرده های سه تار می لغزاند و هی به بدنش پیچ و تاب می داد و روی کاسه ی سه تار خم می شد و از ساز هر نوایی که دلش خواست درآورد ... قست اولش که کمانچه ی شروین مهاجر هم همراهش بود ، یک قطعه زد که مرا محکم به صندلی چسبانده بود ... نفسم در نمی آمد و عضلات صورتم منقبض شده بود . سه تارش لحظه ای سه تار بود و لحظه ای دیگر بربت می شد و دمی بعد ، انگار دست روی فرت های گیتار بلغزد ، صدای نیم بم گیتار می شد ... حتی گاهی سه تارش ، تمبک هم به چشم می آمد ! گفتم که : هر صدایی که می خواست ، با سازش در می آورد ...
باورم شد که هنوز هم در موسیقی اصیل ایرانی کارهای تازه ی به درد بخوری پیدا می شود ... از همین جا دست و ساز مسعود شعاری را می بوسم ... و امیدوارم اندیشه های موسیقایی اش به بیراهه نروند ...

* خدا را شکر که مامان راضی بود از این که دخترش پولش را دور نریخته ...

* جای نی نی شبنم بسی خالی بود ...

* تهرانی های علاقه مند به موسیقی ایرانی اگر وقت و پولش را دارند ، اجرای بعدی گروه همساز به سرپرستی مسعود شعاری - در جشنواره ی موسیقی فجر - را از دست ندهند ( من خودم اجرای تالار وحدتش را رفتم ؛ این یکی تو نیاورانه . فقط بجنبید ! ) :
یکشنبه ۲۵ دی - ساعت نه شب - بنیاد آفرینش های هنری نیاوران
بلیتش را می توانید یا از خانه ی موسیقی ایران ( خیابان انقلاب - بعد از چهار راه ولیعصر - خیابان خارک - خیابان استاد شهریار - خیابان هانری کربن ) تهیه کنید یا این که از همان نیاوران

* امشب ارکستر ملی به سرپرستی استاد فرهاد فخرالدینی توی وحدت اجرا داره و فردا توی فرهنگسرای بهمن ... هردو هم نه و نیم شب ... من برای فردا بلیت دارم . چون بلیت تالار وحدتش عمرن گیر نمی اومد ... اگه می خواهید این یکی رو هم ببینین ، می تونین برای فردا بلیت گیر بیارین گمونم . ولی فقط از خود فرهنگسرا ( میدان راه آهن - میدان بهمن - فرهنگسرای بهمن ) ... ارزششو داره که این همه راه برین . نترسین !

   + غزل کریمی - ٢:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱٠/٢۳