داستان من و پنجره ای که هست و نیست !

یزد ...


گاهی دلم می خواد دری ، پنجره ای پیدا کنم ، از لاش سرک بکشم و بگم : آهاااااااااااای ! سلام دنیاااااااااااا ! منم هستما !

گاهی اما ...

   + غزل کریمی - ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۸/٢۱

داستان همین ها !

سلام ...

من میلانم . پنج شیش روزی می شه ...

خوبم ...

خسته م یه کم ...

یه مهمونی ایتالیایی کوچیک عالی رفتم ...

مسابقه ی والیبال ایران ایتالیا رفتم ...

خوبم ...

دل نگرانم ...

عاشقم ...

...

جای نگرانی نیست !

   + غزل کریمی - ۱:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/٧

یک داستان قاراشمیش

سلام ...

سرنوشت :

تمام ابرهای دور ، نزدیک ! تمام ساحل های نزدیک ، دور ! 

خسته . غبار غربت را می خواهی بتکانی ، نمی شود !

آشفته . تکرار را می خواهی حذف کنی ، نمی شود باز !

تکرار ... تکرار ...

خودنوشت :

روزهای پایان ترم . روزهای پایان خوابگاه . روزهای پایان امتحانات . روزهای پایان ...

روزهای آغاز سوغاتی خریدن . روزهای آغاز چمدان بستن . روزهای آغاز درس خواندن و پاس نکردن . روزهای آغاز ...

پروازها کنسل می شوند . جلو می افتند . عقب می افتند .

امتحان ها در هم قاتی می شوند . هم گروهی ایتالیایی ت گُه ترین آدم روی زمین است . امتحان ها به پول دادن برای انجام پروژه و وقت گرفتن از استاد می کشند .

این هفته رفتن ت می شود آن هفته رفتن . امتحان های پاس نشده را دوباره چشیدن .

حوصله ی گرمای ایتالیا را نداشتن . حوصله ی گرمای تهران را نداشتن . حوصله ی دوباره امتحان دادن نداشتن . حوصله ی کار گروهی نداشتن . حوصله ی کاری که ازش خوشت نمی آید را نداشتن . حوصله ی عزیزترین کس ها را نداشتن . حوصله ی چمدان بستن نداشتن . حوصله ی جمع کردن تمام زندگی ت برای تحویل اتاق خوابگاه را نداشتن . حوصله ی غذا خوردن نداشتن . حوصله ی یک دعوای کوچک خنده دار را نداشتن .

حوصله نداشتن .

حوصله نداشتن .

 

پی نوشت : تابستان ... بی حوصلگی ... بلاتکلیفی ...

پی نوشت 2 : خسته م ... هیچ کس هم پیدا نمی شود که به من گیر ندهد !

   + غزل کریمی - ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢٢

داستانی درباره ی بزرگ شدن در میلان

سلام ...

یکم : دل ام می خواهد کسی برای دل من سه تار بزند

                                                   و دل ام سه تار بزند

                                                  چه قدر دل ام می خواهد که دل ام بزند. . .

                                                                          " بیژن نجدی "


دوم : ثانیه ها سر می کشند دلتنگی م را ؛ به باد فراموشی می سپارند تمام نبودن ها را ؛ سرشار بودنم می کنند این ثانیه ها . این ثانیه های متفاوت آشنای این روزها ...


سوم : تازه آمده بودم اینجا . کودک تر از همیشه . از عرض خیابان که می خواستم رد بشوم ، از عرض یک خیابان بیست متری مثلن ، نگاه می کردم ببینم از آن دورها ماشین می آید یا نه . گاهی ماشین نمی آمد و رد می شدم . گاهی اما ، ماشین هایی بودند با سرعت بالا ، و من کنار می ایستادم تا رد بشوند . اما ، سرعت هر چه بود ، راننده تا مرا می دید سرعت را کم می کرد و می ایستاد رد بشوم ! من هم یک grazie کش دار می گفتم که یارو بشنود و من تشکر کرده باشم از راننده ی مهربان با شخصیت . کودک بودم اینجا خب ! نمی دانستم اینجا این طور است . به یاد تهران بودم و سرعت ها و راننده های با ادب خوش مرامش ! حالا اما ... یاد گرفته ام که اینجا این طور است ! خیابان را نگاه می کنم و ماشین هم که بیاید رد می شوم ؛ بی خیال ! می دانم که بهم نمی زند ! گاهی هم که راننده سرعتش را کم نمی کند ، نگاه خشم آگینی می اندازم و به کشداری همان تشکر روزهای اول یک فحش خوشگل مودبانه بهش می دهم ! بزرگ شده ام ؟!


چهارم : چند تا عکس ... بیشتر به خاطر خانوم لیلا خانوم که لطف داشتن و اینا : 

 

خانوم تایلندی رو دستم نقاشی کشیده

 

 

   + غزل کریمی - ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٢/٢٤

داستان من و شب هایی که سفید * می گذرند (2)

سلام ...

پنجره ی اتاق بسته س ، ولی بازم صدای پرنده ها می آد تو . الان یه دو ساعتی هس که دارن می خونن . بلکم بیشتر . یه خروسه هم این وسط هس که از همون دو ساعت پیش هی داره هر نیم ساعت یه بار یه ابراز وجودی می کنه ! 

 

فک کردم : شاید شمام مثه من بی خواب شده باشین که دارین از سه نصفه شب تا حالا واسه خودتون می خونین ! راستش اینه که واسه خودتونم نمی خونین همه ش ها ! اینجور که صداتون داره تو اتاق می پیچه ، حکمن دلتون می خواد همه ی اهل و اهالی این غربی ترین نقطه ی میلان رو خبر کنین ! 

 

غیر از صدای پرنده ها ، خوابگاه همچین ساکت ساکتم نیس . شب های بی خوابی و بی داریم که می شه ، تا خود صب صدای راه رفتن تو راهرو می شنوم . یقین تو این دویست سیصد نفر چن تایی هم پیدا می شن که مثه من شب زنده داری کنن ...

 

شما واسه خودتون بخونین ؛ منم واسه خودم نقاشی می کشم . اصن موسیقی رو هم خاموش کردم به احترام خوندن شماها ! عجب فازی داد ! مرسی که این رو به رو این همه درخت هس که شماها برین رو شاخه هاش و تا خود صب اینجوری چهچه بزنین !

 

شب های بهاری این غربی ترین نقطه ی میلان ، شب های بارانی و موسیقی پرنده ها ، شب های فیلم و نقاشیه ... شب های آروم و قشنگ ...

 

 

پی نوشت : اون بررسی ها هنوز در دست بررسی ن ! فقط این که می خوام سعی کنم از چرند و پرند نویسی های خیلی شخصی دست بردارم . فضاها رو بنویسم ؛ نه زمان ها و مکان ها و آدم ها رو ! این یک !

 

پی نوشت 2 : یادم اومد یه وختی یه چیزی نوشته بودم با عنوان همین نوشته . و توش یه " به قول ایتالیایی ها " هم داشت . خیلی لازم بود این نکته رو بگم که ایتالیایی ها به " شب زنده داری " می گن : "notte bianca" که معنی تحت اللفظی ش ( اوه ! چه واژه ی عربی مسخره ای ! راستش نمی دونم فارسی ش چی می شه ! ) هست : " شب سفید " . ولی معنی واقعی ش می شه : شب زنده داری . اونی که من نوشته م ، یه برداشت همین جوری از این اصطلاح هست . چون به نظرم تیتر باحالی می شد ، اینجوری نوشتم . ا

اینم گفتم که یه وخ واسه بعضیا سوال پیش نیاد ... حالا هر سوالی !!

   + غزل کریمی - ٧:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٢٩

داستان در دست تعمیر است !

سلام ...

راستش فعلن حال ندارم چیزی بنویسم ...

مشغول بررسی یه سری جوانبم ! نتیجه رو متعاقبن می نویسم ... جوانبش هم به وبلاگ نویسی ربط داره ، هم کللن به همه چی !

زت زیات !

   + غزل کریمی - ٤:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۱٩

داستان نیست ! فقط اطلاع رسانی !!

سلام ...

خانوما و آقایون ! من خوبم ... وبلاگاتون رو هر چن وخ یه بار می بینم و می خونم ... ولی حوصله ی کامنت گذاشتن ندارم ... ممنون از همه ای که برام کامنت می ذارین ... کامنتاتون رو خیلی دوس دارم . بازم به این کار ادامه بدین که براتون خیر دنیا و آخرت داره ...

ازم دلخور نشین اگه جوابتونو نمی دم ! برای این کار دو تا دلیل دارم :

یکی این که هنوز امتحانام تموم نشده و مثلن ارواح دایی م دارم درس می خونم !!

دوم این که ........... هوررررررررررااااااااااااا ! من دارم شنبه می آم ایران !! این قدر هیجان زده ام از این بابت که اصن نمی تونم به چیز دیگه ای فک کنم !!

 

گرفتین دوستان ؟ من دارم می آم ایران !!!!!!!!!!! هههههههههههههییییییییهههههههه !!

   + غزل کریمی - ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٤

داستان ما و آن همسایه مان که اسمش سن سیرو بود !

سلام ...

سرما خورده م ...

نشسته م و بازی میلان منچستر رو به طرز بسیار رقت انگیزی نگاه می کنم ! رقت انگیز از این جهت که از یکی از سایت های اینترنتی شبکه ی سه رو گرفته م و دارم آن لاین می بینم ... ولی هی قطع و وصل می شه !! بعضی وختام فقط صدای مزدک میرزایی رو می شنوم ...

تصورش که این بازی فقط چند تا خیابون ( چهار - پنج تا ایستگاه مترو فقط ) پایین تر از محل زندگی من داره برگزار می شه ، یه کم سخته هنوز ...

من توی میلانم ... یه کم بالاتر از ورزشگاه سن سیرو !

   + غزل کریمی - ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٢۸

داستان من و آن شب سال نوی مسیحی ها که تا صبح ادامه داشت

سلام ...

دوهزار و نه تموم شد . دو هزار و ده اومد !

راستشو بخواین کلل این ماجرا به هیچ جای من نبود ، اگه شب تحویل سال نوی میلادی رو خونه مونده بودم . اما به هیچ جای من شد ، چون دیشب رو تا صب بیدار بودم و مثه یه مسیحی واقعی !!! شب سال نو رو شب زنده داری کردم !!

و امروز تازه به معنای واقعی عبارت " تا خرخره خوردن " پی بردم واقعن !

دیشب به لطف یکی از دوستا ، خونه ی یه معمار ایتالیایی دعوت بودم . یه بیست نفری مهمون داشت . یه خونه ی کوچیک جم و جورخوشگل . همه هم یا پیر پاتال یا خب ، آدم بزرگ . بچه کوچولوشون من بودم و یکی دو تا دیگه . یه دختر کوچولوی ایتالیایی شیش ساله هم بود که به شدت از سگ شیطون بی شعور صاب خونه می ترسید طفلی !

تا خرخره خوردم ! تا رسیدیم ، اول با یه  aperitivo ( نوشیدنی اشتها باز کن ) پذیرایی شدیم ؛ البته بعد از اون که با تک تک مهمونا روبوسی کردیم و تبریک و این چرت و پرتا . بعد با یه میز پر از antipasto ( پیش غذا ) مواجه شدیم و مشغول شدیم ! البته این پیش غذاها خیلی چیزای وحشتناکی بودن از قبیل : نون تست با سالمون دودی  نون تست با خاویار ، سالاد تن و لوبیا، میگوی سرد با صیفی جات و مرغ ، پنیر ، زیتون  ، ترشی پیاز ، اسنک ، موتزارللا و گوجه و غیره ! یه کم بعد هم صدف اومد ! از اون صدفا که تو پوسته شون سرو می شن و عین ان دماغ می مونن ! همه وایستاده بودیم سر پا دور میز و گپ می زدیم و می خوردیم .

 

بعد نوبت رسید به primo piatto ( غذای اول ) که ینی غذای اصلی داره شروع می شه . البته غذای اصلی میزانش از پیش غذاها کمتر بود . معلوم هم هس چرا خب ! غذای اول هم پاستا بود با میگو ...

 

بعد نوبت رسد به secondo piatto ( غذای دوم ) که ماهی سالمون پخته بود با پوره ی سیب زمینی روش ...

 

بعد نوبت رسید به میوه ... سالاد میوه ، نارنگی ، انگور و غیره !

 

بعد نوبت رسید به دسر : شیرینی بادومی و پسته ای مخصوص سیسیل و panettone ، کیک مخصوص شب کریسمس ( natale )که روش پر از بادومه و توش کشمش و خلال پوست پرتقال ... و چن جور کیک و شیرینی دیگه !

القصه ! البته ما تا قبل از تحویل سال ینی نیمه شب ، تازه رسیده بودیم به غذای دوم . سال که تحویل شد ، شامپاین باز کردن و شراب خوراش زدن تو رگ . و ما مجبور شدیم با همه ی اون جمعیت روبوسی کنیم و سال نو رو تبریک بگیم ...

خوردن بقیه ی چیزا تا ساعت دو این طورا طول کشید . بعد ، ملت که تا خرخره خورده بودن نشستن به ورراجی و ساعت شد سه و نیم این طورا ... در این حین یه سری از مهمونا تشریف بردن . اما ما موندیم . بعد صاب خونه گفت پاشین بریم یه باری که من می دونم تا صب بازه ! ما هم پا شدیم رفتیم ! البته من خوابم می اومد . ولی خانوم صاب خونه که یه خانوم حدود پنجاه ساله ای بود ، گفت : ای بابا ! شب عیده ها ! بیا بریم ! منم گفتم جهنم ضرر ! می آم ! پا شدیم رفتیم بار و قهوه خوردیم ... من که خیلی خوابم می اومد دو تا خوردم !

بعد اومدیم خونه ... ینی حدودای ساعت شیش این طورا ! تازه ! حالا مگه با خوردن اون دو تا قهوه خوابم می برد ؟ این قدم خورده بودم که اصن نمی تونستم دراز بکشم . نشستم پای کامپیوتر و تازه ساعت ده صب گرفتم خوابیدم !

القصه ! تا ساعت هشت شب گرفتم خوابیدم و بیدار که شدم با همون یکی از دوستان پا شدم رفتم همبرگر و بعدشم کاپوچینو و کیک زدم تو رگ ... و برگشتم ... و حالا از زور شیکم سیری دارم این چیزا رو می نویسم !!

این بود انشای من درباره ی capo d'anno ینی شب سال نو در ایتالیا !

 

 

پی نوشت : ار فیس بوک خبر گرفتم که اسم بچه ی سارا - هم کلاسی دانشگام - که وختی من اومدم اینجا دنیا اومده " باران " ه ، تپله و اینم عکسش :

   + غزل کریمی - ۱:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۱٢

داستان شبی که چل تا شب را حریف است !

سلام ...

شب چله تون مبارک بود قبلنا ! آخه ما اینترنتمون ته کشیده بود ؛ نمی تونستم قبل از نصفه شب کانکت شم .

من که خونه ی بر و بچ هستم و از قضا حافظم رو جا گذاشته م خوابگاه . و از قضا اینترنتمون هم تموم شده بود و نمی تونستیم فال اینترنتی هم بگیریم . واسه همین تازه الان فال حافظم برقرار شد ! ینی من سوسک می شم ؟!!

گفـتـم کی ام دهان و لبت کامران کنند
گفـتا به چشم هر چه تو گویی چنان کنند
گفـتـم خراج مـصر طلب می‌کند لبت
گـفـتا در این معامله کمتر زیان کنـند
گفتـم بـه نقطـه دهنت خود که برد راه
گفـت این حکایتیست که با نکته دان کنند
گفتـم صنـم پرست مشو با صمد نشین
گفتا به کوی عشق هم این و هم آن کنند
...

القصه ! از انار و هندونه هم خبری نبود ! فقط یه خورده تخمه کدو ( از اون تپلاش ) داشتیم که هی نشستیم در حین دیدن prison break شکستیم خوردیم و تموم شد !

و بعدش هم از غصه مون نشتیم این عکسای هندونه ای رو دیدیم و آه کشیدیم :

اینم لینکش که اگه عکسا وا نشد ، بتونین ببینین ( البته اگه تو ایران فیلتر نباشه )

http://www.iranianuk.com/article.php?id=44845

 

می گن شب چله سردترین شب ساله ... امیدوارم راست باشه ! چون اینجا دوباره از بعد از ظهری تا حالا هی داره برف می آد و هی هم لامصب می شینه رو زمین . حدودای سی - سی و پنج سانت برف نشسته الان ! راستشو بخواین ، تصور این که امشب سردترین شب سال نباشه و بقیه ی روزای زمستون قراره از اینی که الان هست سردتر شه ، واسه من خیلی دردناکه !

اینم دو تا عکس از میلان برفی :

 

 

 

   + غزل کریمی - ٢:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۱

داستان من و ستاره هایی که چشمک می زنند

سلام ...

ستاره ها توی آسمان چشمک می زنند . گاهی ، فقط در لحظه ای که خاموشند سر بالا می کنیم و فکر می کنیم که نیستند !

ستاره ها را دارم می بینم کم کم . سر بالا ، چشم توی چشمک ستاره ها !

شاید هم دنبال نردبانی بگردم . شاید هم دنبال " تیستوی سبز انگشتی " بگردم تمام قصه ها را .

   + غزل کریمی - ٤:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/۱٠

داستان یک خانه ی تازه

سلام ...

بالاخره بعد از هشتاد روز در به دری ، خوابگاه گرفتم .

حالا اینجام : خوابگاه نیوتن ... در صد فرسخی دانشگاه پلی تکنیک

خوابگامون خیلی از دانشگاه دوره . البته خیلی که می گم ، شما زیاد با تهران مقایسه نکنین ! این خیلی ینی مثلن با مترو حدود سی و پنج دقیقه طول می کشه !

فعلن همین !

   + غزل کریمی - ٢:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٢۱

داستانم نمی آد

سلام ...

خیلی وخته یه مطلب نوشتم راجع به اون هفته ای که رفته بودیم برگامو واسه یکی از درسامون . ولی نمی دونم چرا اصن پا نمی ده اینجا بذارمش . حسش نیس ...

من خوبم . شماها خوبین ؟

   + غزل کریمی - ۱:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/۱۳

داستانی ...

 

سلام

...

خوشحالم ! خوشحالم که از مخمصمه ای که نمی دونستم بیرون اومدم ... بیرون کشیده شدم ... بیرون آوردی م ... یا هر چی

!

اعتماد به نفسم - چه کم ، چه زیاد - داشت از دست می رفت . خودم فهمیده بودم . اما موقعی محکم خورد تو کله م که برگشتم خونه ی ناهید اینا و دیدم نمی تونم حتا یه تیکه ظرف بشورم . یه هویج رنده کنم . لب تاپو بلند کنم ببرم اون اتاق . یا هر چی ! همه ش می ترسیدم از دستم بیفته . همه ش می ترسیدم یه خراب کاری کنم . از بس تو گفته بودی ... از بس خیال کرده بودم بی عرضه ام

!

چی کار داشتی می کردی با من ؟ چی کار می خواستی بکنی عزیز دل من ؟ عزیز دل من که الانشم به خودم حق می دم دوستت داشته باشم ؛ و هم حق می دم که نبخشمت . نبخشمت ؛ مبادا که دوباره ... دوباره

...

پی نوشت : به بچه ها گفتم : تو این یه ماه این همه بلا سرم اومد تو این مملکت چکمه ای ، این آخری رو ولی می ذارم به حساب رفع بلا ! حالام که چار روز گذشته ، بیشتر حساب کار دستم می آد که رفع بلا بوده حتمن

!

خدایا ... شکرت

 

   + غزل کریمی - ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٧/٧

داستان من و خودم

سلام ...

دلتنگم ...

دلتنگ خودم ؛ که گمش کرده ام بین آب و هوای متغیر این شهر غریب . دلتنگ خودم ؛ که مثل این شهر غریب ، حال و هوای متغیری دارد : ابر و آفتاب و باران و گرما و سرما ... سرخوش و غمگین . دلتنگ و جاری ...

دلتنگم ...

کجایی ای خود سرکش هرجایی من ؟

کجایی که از راه برسی و تمام دلتنگی مرا برداری بتکانی توی کوچه های این شهر غریب که دوستش دارم ؟ این شهر غریب که خودم می دانم برایم از تهرانم آشناتر است . که خودم خوب می دانم در تهران غریبه تر بودم تا در میلان .

اما ، غربت را هر کاری ش کنی دست از سرت برنمی دارد . به شهر و دیار و زبان و دین و ایمان و آب و هوا ربطی ندارد . غریب که باشی ، سر روی بالش هر آبو هوایی که بگذاری ، بوی رفتن و نماندن می دهد برایت ...

دلتنگم امروز ...

سر در گم از راهی نرفته در پیش رو که می ترساندم . مرا که سر نترسی دارم از رفتن ها و رفتن ها . می ترساندم و این دلتنگم می کند . دلتنگ خودم ، که انگار نیست این روزها را ...

 

 

پی نوشت : امروز بچه مدرسه ای ها را که حوالی دفتر دانشگاه دیدم ، که سر و صدا و شیطنت می کردند ، اصلن تعجب نکردم . اصلن سرخوش نشدم از آغاز سال تحصیلی ! های ملت ! من اصلن نفهمیدم امروز دوشنبه ، اول هفته است و اول سال تحصیلی جدید ... می فهمید ؟

 

پی نوشت 2 : برایم از غم غربت و دپرشن ناشی از تغییر نوع زندگی و این ها ننویسید ها ! اصلن هم این خبرها نیست ! این چیزهایی که نوشتم ربطی به این ها ندارد . من خوبم . خیلی بهتر از آنی که فکر می کردم . آن هم با این همه بلا که تو این مملکت غریب اول بسم اللهی سرم آمده و شما را ازش بی خبر گذاشته ام !!

   + غزل کریمی - ۱:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٦/۳۱

یک داستان ایتالیایی تازه

سلام ...
میلان خوبه . گرمه . من یه عالمه اتفاقات خوب و بد برام افتاده . یه عالمه خندیدم . یه عالمه گریه کردم . دلم هنو واسه هیشکی به اون شکل تنگ نشده ( البته با شرمندگی تمام ) !! هنو وخ نکردم شهر رو بگردم . پیتزای نازک شهر "وارزه " رو خوردم که خمیرش مثه نون لواشه . بستنی یخی ایتالیایی خوردم . تا ساعت سه - چهار شب تو خیابونای میلان با دوستان ولگردی کردم ...
از اتفاقای بد نمی گم . می ذارم وختی می گم که یه کم اوضا رله شده باشه . این اتفاقا ممکنه واسه هر کسی که می ره غربت پیش بیاد . نمی خوام نگرانتون کنم . وختی اوضا رله شد ، می گم که دور هم بخندیم !

   + غزل کریمی - ۱:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/٦

یک داستان خیلی تازه

سلام ...
من میلانم .
همین !

   + غزل کریمی - ٧:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٦/٢

داستان یک زندگی نصفه تختی

سلام ...
همه ی زندگی تو - اونایی رو که می تونی ببری ، اونایی رو که اگه نبری فک می کنی می ترکی ! اونایی رو که اگه نبری ، البته نمی ترکی هم ! ولی چون فک می کنی می ترکی ، ور می داری شون - همه ی اینای زندگی تو تلنبار می کنی روی تختت که از شنبه دیگه روش نمی خوابی . نیگا می کنی به " همه ی زندگی ت " که نصف تخت رو اشغال کرده ... می ترسی ! می ترسی از این که همه ی زندگی ت اندازه ی یه نصفه تخته ! گریه ت می گیره از دیدن همه ی اونایی که داری با خودت می بری ...
از اتاق می ری بیرون . برمی گردی ... دوباره به همه ی زندگی ت نیگا می کنی . به نظرت مسخره می آد : این همه لباس . این همه کتاب . این همه خوراکی . این همه چیزای دیگه ... باحاله ! فکی می کنی که : اصن اینا هیش نقشی تو زندگی ت ندارن که . همه ی زندگی ت اونایی ن که نمی تونی با خودت ببری شون . می ذاری شون همین جا تا بمونن واسه همدیگه . اگه قرار بود ببری شون اصن نمی رفتی !


پی نوشت : حالا اصن واسه چی داری می ری ؟
پی نوشت 2 : یه جورایی هم حال آدم گرفته می شه که از این همه بزک دوزک زندگی که تلنبار شده تو اتاقت ، فقط یه نصفه تخت رو با خودت داری می بری ، هم حال آدم جا می آد که بالاخره داری بعد این همه مدت از این همه بزک دوزک زندگی دل می کنی ...
پی نوشت 3 : سخت ترین قسمتش دل کندن از کتابامه !
پی نوشت 4 : سخت ترین قسمت آدمانه ش ، دل بستن به عکس هاس ...
پی نوشت 5 : حالا هی همه گریه کنن ، هی من بخندم کر کر !!
پی نوشت 6 : ممنون از سپیده - نازلی - لئا - شبنم - صدیقه - سارا - فاخته - سمانه - یکتا - سحر - ندای رمی - هایدی - انسی - سهیلا - زهرا - بهار - بهناز که امروز رو پیشم بودن و اصن وخ نکردم درست حسابی ببینمشون و هی منو اذیت کردن و اینا ...
پی نوشت 7 : ممنون از کیمیای مهربون عمه که واسه اولین بار تو زندگ ش ، شب موند خونه ی مامان بزرگه تا روز مهمونی دوستام هم پیشم باشه . ممنون که این قد خوشگله ، این قد مهربونه ، این قد عزیزه ، این قد از همه ی دوستای دیوونه ی من خوشش اومده بود و این قد همه ی دوستام از اون خوششون اومده بود !

   + غزل کریمی - ۱:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٥/٢٧

داستان دلداری های دم رفتن

سلام ...
این روزا که عصبی ام . این روزا که می خوام همه چیز و همه کس دور و ورم رو با تمام وجود بو کنم ، ببلعم ، یا هر چیز دیگه ای !
این روزا که نگام خیره می مونه رو همه ی چیزای دور و ورم واسه ثبت طولانی ترشون تو ذهنم . این روزا که هی لباسامو ، کتابامو ، خوراکیامو وزن می کنم تا مبادا بارم از سی کیلو اضافه شه . این روزا که دارم مغازه رو با همه ی خاطرات خوب و بدش جم می کنم تحویل می دم . این روزا که از حالا دلم واسه آدمای عزیز دور و ورم که دیگه معلوم نیس کی ببینمشون تنگ می شه .
این روزا ، به خودم دلداری می دم !
دلداری می دم که می رم و اونجا دیگه سرعت اینترنت اعصابمو خورد نمی کنه !
دلداری می دم که اونجا دیگه هر سایت و وبلاگی رو که می خوام ، بدون نگرانی از بابت فیلترینگ باز می کنم !
دلداری می دم که اونجا مجبور نیستم تو گرمای چهل درجه ایییییییین همه رو هم رو هم بپوشم !
دلداری می دم که اونجا خط قرمزاش با اینجا فرق می کنه . نمی گم کمتره یا بیشتر . فرق می کنه فقط . راستش یه کم شاید به خط قرمزهای من نزدیک تره !


پی نوشت : به روم نمی آرم که با رفتن از اینجا چه چیزایی رو از دست می دم . به روم نمی آرم که اونجا چه قدر عذاب خواهم کشید . چون اینا رو قبل از این که تصمیم قطعی واسه رفتن بگیرم به خودم گفته بودم و حلاجی کرده بودم . الان فقط به این فک می کنم که اونجا چه چیزایی به دست می آرم . چیزایی که اینجا محال بودن . منظورم اصن همه ی اون دلداری های اون بالا نیس . منظورم حق تحصیل تو یه دانشگاه خوب با استادای خوب با فضای آموزشی باز با جو هنری درست و حسابی و ایناس . منظورم حق انتخابه ... حق انتخاب ، حتا به عنوان یه خارجی . یه جهان سومی !

   + غزل کریمی - ۳:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/۱٤

یک داستان چند صدایی

سلام ...
صداها توی هم قاتی شده اند . کسی کسی را نمی شناسد . من توی خودم داد می کشم . توی تو داد می کشم . نمی شنوم . نمی شنوی . رفتن بهانه ای شده برای ماندنمان . برای گفتنمان . رفتن . فقط رفتن . رفتن و نرسیدن .
من سعی می کنم عادی باشم . عادی نشان دهم همه ی بیرونم را . تو اما عادی نیستی . و عادی نبودنت را سر من داد می کشی . من اما نمی شنوم . صداها توی هم قاتی شده اند . صداها سرسام آورده اند برایمان . حواسمان پی "سرها" ست تا " دل ها " . بی خود تلاش می کنم عادی باشم . تو بهتری ! تو بهتری که عادی نیستی در این روزها . تو بهتری که عصبانیت این روزهات را سر من می کوبی و خیالت راحت می شود که دست کم حال یک نفر را گرفته ای !
من اما عادی ام همچنان . دعوامان می شود و من عادی ناراحت می شوم و عادی گریه می کنم و عادی به این فکر می کنم که چند یورو تا چهارهزار تا کم دارم . به رفتن فکر می کنم . به رفتن و نرسیدن و ماندن و رسیدن . یا شاید همه ی چیزهایی برعکس این ها .
من عادی ام . مثل همیشه که عده ای مرا " زیادی فهم " می دانند - آن طورها که نیستم - و عده ای مرا " نفهم " می دانند - باز هم آن طورها که نیستم !
تو بهتری اما . چون ادعای فهمیدنت می شود و می دانی این ادعای فهمیدن را باید با رنجاندن کسی که ادعای فهمیدنش نمی شود ثابت کرد . تو بهتری که دست کم حال یک نفر را توی این هیر و ویر توانسته ای بگیری !

   + غزل کریمی - ٢:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۱

داستان آن مرد برهنه

سلام ...
یکم :
یه روز یه مرد برهنه رو دیدم
که هیچی نپوشیده بود
   در حالی که با صدای بلند می خندید
   مرد شیک پوشی رو نشون می داد
       و فریاد می زد :
            " آهای ملت !
                      ببینین ! این آقاهه زیپش بازه ! "
              و جالب این که
              بقیه هم شروع کردن به مسخره کردن اون مرد شیک پوش !

                                                   از کتاب " لطفا بیدارم نکن ! "
                                                   طرح و نوشته ی داریوش رمضانی / انتشارات فرهنگ ایلیا


دوم : شما مختارید این نوشته ی بالا رو به هر کی که خواستین و بیشتر پسندیدین نسبت بدین ! من جلوی ابراز خلاقیتتون رو نمی گیرم .


سوم : اگه اهل گوش دادن به موسیقی ملل از هر نوعش هستین ، پیشنهاد می کنم حتمن یه سر به طبقه ی دوم نشر چشمه ( تو خیابون کریمخان ) بزنین . یه مجموعه خیلی خوب از موسیقی ملل ، از ایتالیایی و فرانسوی گرفته تا کوبایی و بزریلی و موسیقی فولکلور یهودی می تونین توش پیدا کنین . من ایتالیایی و یونانی و یهودی ش رو گرفتم که مخصوصن از یونانی و یهودی ش خیلی خوشم اومد .


چهارم : البته از آقای خرس عزیز خیلی ممنونم که هم اون کتاب بالاییه رو بهم داد و هم منو برد همین نشر چشمه بعد از چند وخت خیلی زیاد که نرفته بودم .


پنجم : یه کم خسته ام ، یه کم ناامید ، یه کم پخش و پلا ، به کم هم حالت ژله ای دارم !
دلم نمی خواد این چیزمیزا رو ! امیدوارم زودتر خودمو جمع و جور کنم .


ششم : همیشه یه انگیزه ای هست ...

   + غزل کریمی - ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۳/٢٠

یک داستان ساده

سلام ...
می خواهم بنویسم ، اما سخت می گیرم نوشتن را . بر عکس همیشه ها که اوضاع سخت بود و من نوشتنشان را - تنها نوشتنشان را - آسان می گرفتم ؛ حالا اوضاع آسان است و نوشتن بر من سخت می آید !
نمی نویسم . نمی نویسم از این اوضاع آسان و آرام که شاید چندی بیشتر نپاید . شاید هم بیشتر از آنچه فکرش را می کنم بماند .
وضع ساده ای ست عزیز . من از این ساده بودن خوشم می آید . من از این وضع ساده ای که بین من و تو و اسکندر و ثریا برقرار است خوشم می آید !

 


پی نوشت : راستش بعد از این که برای اسکندر اسم گذاشتم تصمیم گرفتم برای ثریا هم اسم بگذارم . به تو نگفتم ، چون نپرسیدی !

   + غزل کریمی - ۱:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٢/۳٠

داستان من و آن بیماری های صعب العلاج

سلام ...
یکم : تمام عمر چون دریای قطبی منجمد بودم        مرا تبخیر کردی ، ابر عابر ساختی از من !
                                           از مهدی عابدی

دوم : اعصاب مصاب ندارما !

سوم : از صب تا حالا دنبال پاسپورت قدیمی م گشتم . تا حالا که نزدیکای سه صب فرداشه ، تو کشوی میز کامپیوتر پیداش کردم !! این شعره هم از لا به لای جست و جوهام سرک کشید واسه خودش .

چهارم : تا امتحان داشتم ، دردم یکی بود . می شستم درس می خوندم ، علاجش بود ! حالا که امتحان تموم شده ، به حمد لله درد و مرض ها فوران کرده ن :
- تموم شدن اعتبار پاسپورت
- دویدن دنبال اصل مدرک پیش دانشگاهی که بعد ده یازده سال معلوم نیس تو کدوم بایگانی داره خاک می خوره .
- خوندن کتابای آلفا تست ( به این گندگی ) که هر چند مطالب درسی ش خیلی سطحیه ولی به هر حال به زبون خارجکیه دیگه !
- بلد نبودن اتوکد در حد اپسیلون و فتوشاپ و بقیه ی نرم افزارهای گرافیکی در حدی که آبروم نره . اینا رو باس بلد باشم خیر سرم !
- دویدن دنبال مجید واسه اون نامه هه که باس از اداره بگیره مبنی بر این که حقوق سالیانه ش بگیره . ( به من چه که شماها نمی دونین مجید داداشمه و در انواع پیجوندن استاده ! )
- دویدن دنبال ترجمه ی مدارک
این وسط ، گم شدن پاسپورت تو اتاق داغون من هم قوز بالا قوز بود که خدا رو شکر مرتفع شد !

پنجم : خودم می دونم ماتحتم گشادتر از این حرفاس . ولی علی الحساب سعی می کنم به روی خودم نیارم و همه ی این کارا رو با هم انجام می دم تا آخرین نفس !

ششم : این قدر می ترسیدم امتحان قبول نشم که از قبل نرفتم دنبال پاسپورتم . آخه یکی نیس بگه دختر ! حالا الانم لازمت نشد ، یه وخ دیدی دوباره فیلت یاد هندوستان کرد پا شدی رفتی یه بلاد کفری جایی ! این شده که این همه کار رو سرم تلنبار شده !

هفتم : خدا رفتگان شما رم بیامرزه ...

   + غزل کریمی - ٢:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٢/۱٦

داستان یک انتظار معمولی شاید

سلام ...
تموم شد ! حالا فقط باید بشینم و انتظار بکشم . کاری که در تمام عمرم برام سخت ترین بوده !

   + غزل کریمی - ۳:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٢/٥

داستان صبحی که با ماها خیلی بیشتر از دو قدم فاصله دارد

سلام ...
چه قدر برایم خوشایند است بعد از این همه افکار مغشوش و سردرگمی های روزمره ی یک خانم تهرانی ، بنشینم " رو به روی شبکه ی محترم چهار " و دو قدم مانده به صبح نگاه کنم . آن هم فقط به شوق آن تیتراژ پایانی ش که آدم را همراه می کند تا در کوچه باغ های دور دست - دور دست برای یک خانم تهرانی - رهسپار شوی و کیف کنی . بعد ، صدای گرم آقاهه را بشنوی که می گوید : ... اما صبح دیگری در راه است !



پی نوشت : و البته صدای این آقاهه یک جورهایی هم حال آدم را می گیرد ! حال آدم را که یک خانم تهرانی است و آن صبح دیگر را دوباره در تمام سردرگمی ها و دلمشغولی ها و کوفت ها و زهرمارهای یک شهروند تهرانی به سر خواهد کرد !


پی نوشت 2 : پس من کی پولدار می شم برم دور و ور افجه یا لواسون یا داماش یا یه همچین جاهایی یه تیکه زمین بخرم که توش هر غلطی خواستم بکنم ؟!! راستش ، اون وخت شاید دیگه دو قدم مونده به صبحو فقط محض خاطر تیتراژ آخرش نیگا نکنم !

   + غزل کریمی - ۱:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱/۳۱

یک داستان خیلی متفاوت !

سلام ...

** اینو تو این وبلاگ ( http://less10.mihanblog.com/post/945 ) دیدم و خوشم اومد و گذاشتم اینجا . اصن هم مهم نیس که تا حالا از این کارا نکرده بودم . خب دلم خواس خب !

 

در تصویر زیر پنج شکل برای شما مشخص شده و شما باید با کشف ارتباط منطقی بین این شکل ها، شکل ششم را حدس بزنید.

 

پاسخ را همین پایین می توانید مشاهده کنید . ولی قبلش خودتان پاسخ را بدهید

.

.

.

.

.

.

.

.

.

هر یک از شکل ها در حقیقت اعداد انگلیسی 1 تا 5 هستند که به صورت قرینه در کنار خود قرار گرفته اند . پس شکل ششم هم باید قرینه عدد 6 باشد که در کنار خود قرار گرفته است.

 


   + غزل کریمی - ۳:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٢۳

داستانی کوتاه درباره ی حفظ موقعیت

سلام ...
سرنوشت : این چند روزه شاید نباشم . اثاث کشی به صورت جدی داره پی گیری می شه . کامپیوتر من ممکنه تشریف ببره خونه ی جدید !

خود نوشت : دیدین وقتی تو صف توالت عمومی هستین ، به طرز وحشتناکی حواستون به اطراف هست که مبادا کسی زودتر از شما تشریف ببره برای عرض ارادت ؟ عمرن بذارین کسی قسر در بره !
نمی دونم چرا خیلی هامون فقط تو صف توالت حواسمون به حفظ موقعیتمون هست !


پی نوشت : منظورم از خیلی هامون به طور مشخص خودم بود !

   + غزل کریمی - ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/٥

داستان کوتاهی درباره ی عشق

سلام ...
ایمان ( بچه ی برادرم که کلاس اوله ) اومده بود خونمون و موقع خداحافظی ، مامانو محکم بغل کرد و گفت : " مامان بزرگ ! من هممممممممممه ی مامان بزرگامو می چلونم !


پی نوشت : این بچه هم مثل هر بچه ی دیگه ای دو تا مامان بزرگ بیشتر نداره البته !


پی نوشت بی ربط : ترم جدید ایتالیایی ثبت نام کردم . دوستان دیگه نگران نباشن !

   + غزل کریمی - ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/٢٠

داستان شب ژانویه و آن بیست هزار تومان و آن سگ ها

سلام ...
یکم : طفلک خدا ! این همه زحمت کشید ماها رو انسان آفرید ... اون وقت هی می آین داد می زنین : من سگ حسینم ... من سگ عباسم !!
خاک تو سرتون !

دوم : نشستیم با مامان حساب کردیم ، اگه فقط یه میلیون بازنشسته تو ایران داشته باشیم ، با این بیست هزار تومنی که از حقوق هر بازنشسته کم کرده ن ، غزه و اسماعیل هنیه و اینا تا حالا فقط بیست میلیارد تومن از این طریق به جیب زده ن !
من موندم چرا تا حالا اسراییل رو کلهم با جاش نخریدن این فلسطینی ها !
دوستان هم یک کلمه نپرسیدن راضی هستین از شیکم خودتون و خونواده تون ببرین بریزین تو حلقوم اسماعیل هنیه و یارانش یا نه !

سوم : لازم به توضیح نیست که روی حرف های من به هیچ وجه با اون مردا و زنا و بچه های بی گناهی که آماج حملات اسراییلی ها و بی کفایتی خود فلسطینی ها شده ن نیست ... و البته روی سخن اون پول ها هم !

چهارم : ندا و مهرناز و حامد و خیلی های دیگه ، امشب شب اول ژانویه رو تو شهرای مختلف جشن می گیرن ... ما داریم سر و صداهای احمقانه ی هیات جلوی خونه مون رو تحمل می کنیم ...

 

   + غزل کریمی - ۱:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/۱٢

داستان عصبانیت مزه دار من

سلام ...
عصبانی ام ... و به خودم اجازه می دم عصبانی باشم !
حالم داره به هم می خوره !
متنفرم ... و به خودم اجازه می دم متنفر باشم !
از خونه ی جدید متنفرم ...
از اثاث کشی متنفرم ...
از کارای احمقانه ی برادرم متنفرم ...
از اتاق فسقلی خونه ی جدید که خودم هم به تنهایی توش جا نمی شم متنفرم ...
از این که جواب ندانم کاری های بعضیا رو من باید بدم متنفرم ...

پی نوشت : جز این ها ، با بقیه ی موارد عالم هستی و نیستی مشکلی ندارم ! یا اگه دارم ، همون مشکلات بی مزه ی قدیمیه !

پی نوشت 2 : تو این چند ماهه ی تازه ، به اندازه ی تمام عمرم عصبانی شده م و داد زده م !

پی نوشت 3 : ندارد !

   + غزل کریمی - ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/٥

داستان یک شش تایی تازه

سلام ...
یکم : من
       سال های سال مردم
       تا اینکه یک دم زندگی کردم
       تو می توانی
       یک ذره
                  یک مثقال
                           مثل من بمیری ؟
                                                           قیصر امین پور - از کتاب دستور زبان عشق

دوم : انگار همین دیروز بود که ننه به دختره خیره شده بود و در گوش من گفته بود : من که هیچ خونم به جوش نمی آد براش ! تو چی ؟
انگار همین دیروز بود که من - دخترک سیزده ساله ی آن روزها - در گوش ننه گفته بودم : شما که باید خونت بجوشه ! ما رو کار نداشته باش ! اون به هر حال نوه ته !
ننه ! تمام این سال ها من دلم برایش تپیده . باور کن ! من خونم برای دختره به جوش می آید .
خب ! من هیچ شباهتی به هیچ کسی ندارم ! بگذار بقیه هر طور دلشان می خواهند باشند . من در تمام این سال ها "او" را دوست داشته ام ، بی که حتا لحظه ای دلم برایش بسوزد . راستش را بگویم حتا شاید او را بیشتر از "ف" و " س" و "م"دوست داشته ام !

سوم : " اما تو دیگه چرا ؟!!!
         تو که میدونی عشق یعنی چی . . . "
"ه " عزیزم ! واقعن فکر می کنی من می دونم عشق ینی چی ؟ دختر ! کامنتت جگرم رو سوزوند . همه ی قسمت هاش . بعدش ، توی می آی می نویسی که من می دونم عشق ینی چی ؟ راستش دارم از خودم می پرسم که اصلن برای چی واژه ای به نام "عشق " اختراع شده ! چه برسه به این که " ینی " شو بدونم !
چه قدر دلم برات تنگ شده دختر ...
گمونم می دونم "دلتنگی" ینی چی ! دست کم این رو می دونم ! خوب می دونم !

چهارم : این کامنت برام خیلی نمک داشت :
خدا برگشت... نمیدانم خدایی برگشت که هنوز امیدوار است دلش عاشقانه ترین دستگاه هستی را نزد یا خدایی که بعد از سیاه و سفید که این و آن را تمام کرده و برمیگردد تا با سی دی تازه اش به سبک ایتالیایی ها برقصد یا خدایی که در تنهایانانه ترین تولدش و خوشمزه ترین تولدشجان یک سیب زمینی شیکم گنده رو گرفت که شاید روزی آرزوی لاغر شدن رو داشته یا خدای دیگری که هنوز میتواند فراموش کند که کوله اش را کجا جا گذاشته است.... نمیدانم اما امیدوارم پیله اش را دور انداخته باشد و در حالی که رقص فراموشی را انجام میدهد فریاد بزند من هر روز زاده میشوم
نویسنده:
من افق هستم

خندیدم . منظورم خنده ی واقعیه که آدم از روی خوشی سر می ده !


پنجم : با تمام این ها ، از خودم راضی ام . و این که می گویم " با تمام این ها " خودم می دانم و خودم که یعنی چه ! حتا فکر کنم خدا هم نمی داند ! همین خدایی که تازه از مرخصی برگشته !

ششم : فردا توی خانه ی شاعران برای قیصر امین پور بزرگ داشتی برگزار می کنن . از ساعت 4 تا 7 بعد از ظهر . سراج هم گویا می خواد چند تا از شعرهای قیصر رو بخونه . خانه ی شاعران هم در خیابان کلاهدوز ( دولت ) نبش خیابان نعمتی واقعه .
گفتم که اگه کسی خواست ، بره . من خودم شاید نرم . احتمالن به خاطر حضور سراج خیلی خیلی شلوغ می شه و من این روزا اصلن حوصله شو ندارم .

   + غزل کریمی - ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۸/٢

داستان من و حاج اکبر

سلام ...
حاج اکبر یه سرگرمی جدید پیدا کرده :
رو به روی مغازه ی من - جلوی قصابی سید - وایسته و داد بزنه : به به ! بدو بدو ! عجب سیرابی ایه !!


پی نوشت : حاج اکبر قبل از این ، سرگرمی دیگه ای داشت :
جلوی میوه فروشی خدایار - که بغل دست قصابی سیده - وا میستاد و داد می زد : به به ! باغت آباد ! عجب سیبیه ! ( یا عجب هندونه ایه یا عجب هر چیز دیگه ایه ! )

پی نوشت 2 : حاج اکبر یه آقای شیکم گنده س با چشای بسیار هیز که احتمالن سرخ از الکل هم هست که چن تا مغازه اونور تر از مغازه ی من مغازه ی گچ بری و تزیینات ساختمون داره و هر از چند گاهی می آد دم در مغازه ی من و می گه :
آبجی ! چن تا از اون کرست مرست های جنس خوبت بده ببریم واسه خانوم !!

پی نوشت 3 : طبیعیه که من هیچ وقت برای خانوم حاج اکبر "کرست"! خوب ندارم و حاج اکبر مجبوره بره لباس زیرهای خانومشو از جای دیگه تهیه کنه !

پی نوشت 4 : البته واضحه که حاج اکبر همچنان هر از گاهی می آد دم مغازه و می گه ... ! دونقطه دی !

   + غزل کریمی - ٢:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٧/٢٢

داستان من و آن لذت های بی پایان هستی !

سلام ...
شب ... کافی شاپ ... خوشی ...
بعد :
چهارراه ولیعصر ... پیاده روی ... تنها ... انقلاب ... موسیقی ... کتاب ...
لذت راه رفتن روی سنگ فرش تازه ی خیابان انقلاب ...
لذت نگاه کردن به ویترین کتاب فروشی ها ...
چه قدر کتاب نخوانده ام ...
چه قدر کتاب نخوانده ام ...
لذت دیدن کتاب یکی از شاگردهای زمان کانون و فرهنگسراها که برایشان معلمی شعر می کردی و سعی در به گمراهی کشاندن و شاعر نگه داشتنشان بودی : اندیشه فولادوند
حتا اسم کتاب یادم نیست . فقط نگاه کردم و ذوق کردم که رویش نام اندیشه فولادوند هست . حتا نرفتم تو که لای کتاب را باز کنم ! همین که دیدم یک جورهایی به من پیوند می خورد ، کیفورم کرد !
لذت خودخواهی ! خودپرستی شاید !
لذت این که همه کتاب چاپ کرده اند و من نه !
لذت به هیچ جا نرسیدن شاید !
لذت دیدن سی دی " آن و آن " و نخریدن تا به " سیاه و سفید " رسیدن که مشتری همیشگی اش هستی و آن و آن را تمام کرده و برگشتن دوباره تا سر وصال و خریدن سی دی ...
لذت خریدن یک سی دی موسیقی فولکوریک ایتالیایی و بعد ، شب توی خانه گوش دادن و رقصیدن ...
لذت قدم زدن ... قدم زدن ... قدم زدن ... قدم خوردن ... قدم شدن ...


پی نوشت : کتاب " سپیده دم ، عصر یا شب " رو هم خریدم که هنوز نخوندم . هر چند می دونم " یاسمینا رضا " خوندن اصولن کار سختیه . دست کم واسه من . " بی گاه " سینا سرلک رو هم خریدم که ...

   + غزل کریمی - ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٧/٧

داستان آن سازی که سازگار می زد

سلام ...
ساز می زنم ؛ آرام . توی خودم زمزمه می کنم : تنها نیستم ... فقط زمزمه می کنم و سازم را دیگر با نت " لا " کوک نمی کنم . سعی می کنم با نت " دو " کوک کنمش تا شاید گشایشی باشد بر این تصنیف قدیمی ... ساز می زنم ؛ آرام . لبخند می زنم . می خواهم دیگر دلم " شور " نزند . حتا اگر شور ، عاشقانه ترین دستگاه هستی باشد ...  ساز می زنم . بعد از مدت ها ساز می زنم ...


پی نوشت : آن بربت بیچاره را نگو که حالا ایستاده گوشه ی اتاق و غمگین مرا نگاه می کند ! آن بربت عزیز را نگو که از رویش خجالت می کشم و نگاهش نمی کنم . که دیگر نمی خواهم سازم او باشد ! اصلن مرا چه به سازی که دیده شود ؟ من خودم می سازم و ساز می شوم !

   + غزل کریمی - ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٧/٥

داستان این شب ها

سلام ...
از دعاها ، جوشن کبیر رو دوس دارم و مناجات حضرت امیر رو ...
چون که خدا رو خیلی مهربون می بینن و مهربون صدا می کنن .

خدا هست !
خدا مهربونه !


پی نوشت : من مذهبی نیستم ؛ ضد مذهب هم نیستم . بعضی چیزای قشنگ رو باید دوست داشت ...
همین !

   + غزل کریمی - ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٧/۱

داستان آن زن و شوهرهای خیانت کار

سلام ...

تلویزیون داره یکی از همون سریال های مزخرف همیشگی ش رو نشون می ده . همین سریال " روز حسرت " رو می گم . قضیه مال قسمت های اون هفته شه که فریده رفته بود پیش معصومه و دو تا هوو نشسته بودن با هم حرف می زدن ...
القصه !
حالا ما نشستیم سر سفره خونه ی آبجی مون و داریم شام می خوریم . با مامان و نوه ها و اینا ...
این وسط شوهر آبجی مون - که خیلی خوشش می آد پا تو کفش ما کنه و چرت و پرت بپرونه - در می آد که : تو رو خدا ببین ! فقط تو ایران این جوریه ها ! هی زن ها حسادت می کنن به هم ! تو کل دنیا قضیه ی رابطه با زن دیگه ای حل شده س !!
خطابش کاملن به منه - به من که حدودن شیش ماه  ، بلکم بیشتره که به جز سلام چیزی به هم نگفتیم -
بدون این که به طرفش برگردم ، می گم : خب آره ! تو کل دنیا اگه زن یا مرد هر کدومشون معشوق یا معشوقه بخوان ، می رن می گیرن ؛ ولی تو ایران زن اگه معشوق بخواد سنگسارش می کنن و مرد اگه معشوقه بخواد ، می ره قانونیش می کنه !

به من چه که آبجی مون یا مامان یا بچه چی جوری من یا شوهر آبجی مون رو نیگا می کنن !
لعنتی !


پی نوشت : حالا خوبه این شوهر آبجی مون تا جایی که از وجناتش پیداس ، عمرن ... ش رو داشته باشه که بره دنبال زن دیگه ای ! هر کی ندونه فکر می کنه این یارو چه ...ایه ! با این طرز کلامش !

   + غزل کریمی - ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٦/٢٩

داستان هایی کوتاه

سلام ...
یکم : می خواست کوره در دل انسان بنا کند
        مقدور چون نبود ، جگر آفریده است !
                                                   غلامرضا طریقی

دوم : ساعت ده و نیم شبه و من طبق عادت هر شبم دارم تکه ای از مسیر مغازه به خونه رو پیاده می رم . سر چارراه ، آقاهه دوان دوان خودشو به من می رسونه و یه صد تومنی به طرفم دراز می کنه : خانوم ! این پول ! دیگه پیاده نرین !
با چشم های از حدقه در اومده نیگاش می کنم . می گه : گفتم لابد پول ندارین که دارین این وقت شب پیاده می رین !
هم خنده م گرفته هم یه کم عصبانی شده م : هر کی داره پیاده می ره ینی که پول نداره ؟ ینی این قدر مغز تو کوچیکه ؟
خدایاااااااااااااااااااااااا !

سوم : آنتیگونه می گه که این عکسم خیلی تو مایه های سبک گوتیک و ایناس ! هی عکسه رو نیگا می کنم و سر درنمی آرم کجاش به گوتیک رفته ! ولی خب وختی آنتیگونه می گه ، خوب لابد هست دیگه !



چهارم : اشکان عزیزم برق دانشگاه تهران قبول شد . هیشکی اندازه ی من خوشحال نیست ! هیشکی اندازه ی من خوشحال نیست که بچه ، شریف قبول نشده !
بچه ناراحته که چرا شریف قبول نشده . چون همه ی رفقاش اونجا قبول شده ن . من فکر می کنم : چه خوبه که شریف قبول نشده ! چون از اینی که هست منگل تر می شد بچه م ! می گم : خوشحال باش بابا ! عوضش دخترای دانشگاه تهران باحال ترن ! دو نقطه دی !
بچه که می گم ، ینی یه موجود لاغر صد و نود و پنج سانتی متری که شماره ی کفشش هم در حدود چهل و هشته ! ولی خب ! بچه س دیگه !

پنجم : ورق هایی که دکتر سه سال پیش بهم داده بود رو می گم : این همه وخت نوی نو مونده بودن ... اما این روزا به برکت سیاست های دولت کریمه ، وختی برق می ره از شدت کمبود امکانات ، سرگرمی هر شب من و مامان شده ن ... رنگشون دیگه داره می ره ... 

دکتر ! خوبی ؟ رنگ و روت به جاس ؟

   + غزل کریمی - ۳:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٦/۱٧

داستان آن مردم مومن

سلام ...
و این از برکات نظام مقدس جمهوری اسلامی و دین مبین اسلام است که من در این چند روز اخیر نزدیک به ماه مبارک رمضان ، مقدار زیادی استن و هد بند مخصوص حجاب فروختم !

بی ربط :

برای بهتر مستفیض تر شدن از زیر بغل مستر پرزیدنت ، آدرس عکس اینه :
http://i33.tinypic.com/11m73ap.jpg

   + غزل کریمی - ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٦/۱۳

داستان آن دختری که اشتباه فکر می کرد

سلام ...
همیشه فکر می کردم یکی باید بیاد و منو نجات بده . منو خوب کنه . یکی که دکترم باشه ...
همیشه فکر می کردم یکی رو که داشته باشم ، دیگه خوب خوبم !
همیشه فکر می کردم ( بی اون که خودم دقیقن بدونم ) اونی که می خوام برام باشه ، یه جور دکتره ! نه یه جور همدل !
............
اشتباه می کردم ! به همین سادگی ؛ به همین سختی !

   + غزل کریمی - ۱:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٦/۱۱

داستان آن سیب زمینی که خیلی شیکمو بود

سلام ...
یکی از قشنگ ترین ، تنهایانه ترین ، مهربانانه ترین ، پر تبریکانه ترین و خوشمزه ترین تولدهام بود امروز !
............
سیب زمینی مکزیکی ، هات پوتیتو یا هر چیز دیگه ای ، عبارت بود از یه آقای سیب زمینی شیکم گنده که خوب تو فر تنوری شده بود بعدش پوره شده بود و بعدش یه عالمه چیزای مختلفو زده بود به خندق بلا ! از تن ماهی گرفته تا ذرت و فلفل دلمه ...
معرکه بود ! حتا اگه به بهانه ی پاستا پستو مامانتو ورداشته باشی بری گلستان و بعد ببینی پاستا پستو زده به چاک و یه جای دیگه بساط ایتالیایی شو به راه کرده .
مامان می گفت این سیب زمینیه شکل کیکه . ای کاش شمع آورده بودیم همین جا تولد می گرفتیم !
خوب بود . دست کم از خیلی تولدای کلیشه ای که توش کیک هست و شمع و " هزار سال زنده باشی " بهتر بود . هزار سالو می خوام چی کار ؟ همین یه شب واسه من بس بود که با مامان خانوم پاشم برم یه کم مسخره بازی دربیارم .
................
در ضمن به نظر من " همیشه پای یک زن در میان است " اون قدرا هم باحال نبود . من فقط با تیتراژ پایانی ش حال کردم .

در ضمن 2 : اون قضیه ی صورتی و ایناش بدجور رو اعصاب من بود !


پی نوشت : من هنوز آسیب پذیرم . من هنوز باید حواسم به جاهایی که می رم و چیزایی که می بینم و حرفایی که می زنم باشه .
پی نوشت ٢ : ...
پی نوشت ٣ : راستش خیلی دلم می خواست تو پی نوشت بالایی یه شعر محشر بنویسم . ولی هر چی گشتم ، هیچی پیدا نکردم !

   + غزل کریمی - ۱:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٦/۸

داستان آن بی خوابی طاقت فرسا

سلام ... بالش را روی سرم فشار می دهم . سعی می کنم به همه ی رویاهای خوب دنیا فکر کنم . به همه ی چیزهایی که می خواستم و نیامدند یا که نماندند . به همه ی چیزهایی که می خواهم و نمی آیند و اگر بیایند ... سعی می کنم لبخند بزنم ... هدفون را توی گوشم فشار می دهم : "توتو کوتونیو " دارد توی گوشم بهم buona notte می گوید : بالش را روی سرم فشار می دهم و در ترانه غرق می شوم . فکر می کنم به تو ... به "تو"یی که این روزها بیشتر گم شده ای و "من"ی که کمتر دنبالت می گردد . راستش ، خب ! فقط دیگر دستم را سایبان چشم هایم نکرده ام و دیگر به آن در بسته خیره نشده ام و دیگر روزها را نمی شمارم و "هنوز" برایم آن قداست تنهای گذشته را ندارد . فقط همین ها ! و الا من همان من هستم و تو همان تو . و فاصله همان فاصله ی احمقانه ی بین یک پرنده و یک قفس . و پرنده همان پرنده ی احمقی که بی قفسش دارد بال بال می زند . بی قفسش که یک سال و هفت ماه است که شکسته است ! گفتم که ! دیگر روزها را نمی شمارم .کارم از ماه و سال هم گذشته است ... دارم به انزوای اعصار می رسم ... خوابم نمی برد ... خوابم نمی برد ... به آبان و کاوه فکر می کنم ؛ و به "مرگ" که چه قدر قشنگ می تواند باشد . چه قدر " عاشق " ... سعی می کنم به "باغ های کندلوس" فکر کنم . حتا به فیلم بانمک دیشب که اسمش ترجمه شده بود : "ستارگان زندان" ... سعی می کنم به صدای کمی تودماغی "توتو کوتونیو" فکر کنم و به این بونانوته ای که به همه ی بی خواب های عالم می گوید ... خوابم نمی برد ... بلند می شوم و پای کامپیوتر همیشه روشن می نشینم و تایپ می کنم ... می نویسم این شب را که مثل هزاران شب دیگر در سفیدی می گذرانم ... این شب را که مثل شب های گذشته های کمی دورم دیگر تاریک و دوست داشتنی و عمیق نیست ... خوابم نمی برد ... کجایی که برایم لالایی بخوانی ؟ کجایی ؟ اصلن نمی خواهد مثل این توتو کوتونیو بهم بگویی " شب به خیر عشق من " ! فقط برایم بخوان تا خوابم ببرد . بخوان : لالا لالا گل پونه .................. غزل این جور نمی مونه لالا لالا گل نعنا ................. غزل بی خوابه و تنها لالا لالا گل مریم ............ لالا لالا گل مریم گل مریم ... گل مریم ... گل مریم ...

   + غزل کریمی - ٢:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٥/۱٢

داستان من و فیلم دیدن و آرزوی جیپ قرمز

- ببینم ! اینجاها قبر متری چنده ؟
- مفت ! تو بمیر ...

برای بار نمی دونم چندم نشستم و " باغ های کندلوس " رو دیدم ...
...................
چه قدر اون سکانسی که آبان داره نماز می خونه و کاوه داره کنارش خم و راست می شه و حرف می زنه رو دوس دارم ...

..................
سلام ...
اون نوشته ی بالا ، داستان من نبود ! داستان آبان و کاوه بود . داستان من هنوز که هنوزه داره خاک می خوره ... ینی دیگه داستانی نیست فعلن ! ینی مثل همه ی این روزا و هفته ها ...

پی نوشت : بذار قضیه لوس بازی شه ! می گم : من دلم یه خونه تو کندلوس یا افجه می خواد ...

پی نوشت 2 : جیپ قرمز رو که دیگه نگو ! اون که جزو مقدساتم محسوب می شه !

   + غزل کریمی - ۱:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٥/۱۱

داستان هایی تازه

سلام ...
آخیشششششششششششششششششششش ! خیلی خوب بود که دست به این وبلاگ نمی زدم ! ولی دیگه داشت بی نمک می شد !
امشب فقط اومدم یه سلامی عرض کنم و اظهار وجودی و چند تا تیتر :
× من هی کویر بودم ! تا دلتون بخواد !
× هی عکس گرفتم ...
× جمعه امتحان پایان ترم 2 زبان ایتالیایی داشتم .
× الان دپرسم که دیگه مجبور نیستم درس بخونم !
× احتمالن این ترم می افتم به حول و قوه ی الهی !
× زود زود می آم حسابی دهن این وبلاگ رو آباد می کنم !
× همینا !

 

   + غزل کریمی - ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱/۳۱

داستان آن دختری که دلش می خواست بپرد

سلام ...
نسیم و نخ بده ، از خاک تا رها بشود
به یک اشاره ی تو روح بادبادکی ام !
                                                  « حسین منزوی »


پی نوشت : پرواز یعنی که دست هات را از هم باز کنی و یک آرزوی بزرگ بکنی ؛ مثلن : آرزوی پرواز !

   + غزل کریمی - ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/٢٢

داستان آن دختری که ابروهایش را تاتو نکرده بود

سلام ...
سرنوشت : خودم را به دست باد سپرده ام ؛ بادی که آرام در من می وزد و تمام امکان ها را دست می اندازد . تمام امکان ها را برای عادی بودن ...

خود نوشت : یکی از باحال ترین سرگرمی هام اینه که به قیافه ی خانومایی که ابروهاشونو تاتو کرده ن نگاه کنم و حدس بزنم قیافه شون قبل از تاتو چه شکلی بوده !
راستش ، معمولن به این جواب می رسم : خیلی متفاوت تر از اینی که الان هستن ! نه الزامن بهتر یا بدتر !

پی نوشت : چه قدر قیافه ها شبیه هم شده ... قیافه ی ابرو تاتو کرده ها را می گم ... قیافه ها از فکرهاشون ( که دیگه شاید وجود خارجی و داخلی ندارند ) هم جلو زده اند ...

پی نوشت ۲ : خیلی خوشحالم از این که دارم ایتالیایی می خونم ؛ خیلی !

پی نوشت ۳ : نمی دونم چرا گذاشته م بهم بچسبه ؛ ولی خیلی آزاردهنده نیست . این روزها خیلی چیزا برام اعتبار گذشته شون رو از دست داده ن : بعضی چیزا اعتبار جدیدی پیدا کرده ن ؛ بعضیا رو هم به هیچ جام نگرفتم ! گذاشته م بهم بچسبه و باهاش وقت می گذرونم . بهتر از تنهاییه . اینو مطمئنم . مطمئن و شاید راضی و شایدتر خوشحال ...

   + غزل کریمی - ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/٥

داستان آن دختری که ناکام ماند

سلام ...

لعنتی ! یک عالمه تایپ کردیم ... همه اش پرید ! حالمان بسی گرفته است ! هم این زمان دیسکانکت می شویم تا زمانی دیگر اگر رخصتی بود و حالی و مقالی ، از نو سفره ای پهن کنیم و نوشته های برباد رفته را سامانی دهیم و این جا را بیاشوبیم !
الحال ، حسی نیست برای عقده گشایی مجدد ...

   + غزل کریمی - ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/۳

داستان آن زنی که به زیر بغلش کرم موبر می زد

سلام ...
یکم : آه من پرواز می خواهد دلم
           ای خدا این دست ها را بال کن
           ای خدای بال ها ، پروازها
           لا اقل یک شب مرا خوش حال کن !
                                                        ناصر کشاورز / از کتاب " چکه ای آواز تکه ای مهتاب "

دوم : تجربه ی خوندن کتاب های کودکان و نوجوانان ، برای من همیشه تجربه ای شیرینه . گاه دوباره خوانی کتاب هایی که زمانی – مثلن پانزده سال پیش – خونده مشون و گاه خوندن کتاب هایی که در زمان نوجوانی از قلم انداخته بودمشون یا که اون موقع هنوز منتشر نشده بودند .
سه گانه ی " کوه های سفید " ، " شهر طلا و سرب " و " برکه ی آتش " که جان کریستوفر نوشته شون هم از اون تجربه های ناب بود که این روز تاسوعایی قسمتم شد !
اجر مترجمای کتاب ، که حدود سی و پنج سال پیش  زحمتشو کشیده ن ، با ... !
* عجیب با این " ویل " – قهرمان اول داستان - هم ذات پنداری کردم من ! یک آدم عجول سر به هوا – و گاهی سر در گم – که خیلی اشتباه می کنه و همیشه تلاش می کنه که اشتباهات گذشته را تکرار نکنه و عاشق ماجراجوییه و در عین حال در انزوای خاص خود به سر می بره . فقط این که من مثل اون همیشه خوش شانس نیستم و یکی دیگه این که مثل اون به مسایل علمی بی علاقه نیستم !

سوم : ................

چهارم : دسته کلیدم شده عین دسته کلید دزدا ! خوب که نگاه می کنم می بینم کلی کلید به درد نخور مونده رو دستم :
*کلید کمد دانشکده که مدت هاست به رحمت ایزدی پیوسته
*کلید کمد کانون صنایع دستی که اونم به رحمت ایزدی پیوسته
*کلید انبار مواد گروه صنایع دستی ( که از روش برای خودم یواشکی ساخته بودم ) و حالا قفلش عوض شده
*کلید قبلی قفل مغازه که دزد برد
*کلید اتاق کانون های دانشگاه که الان نمی دونم از اون اتاق چه استفاده ای می شه
*کلید کارگاه سفال دانشکده ( که از روی اون هم واسه خودم یواشکی ساخته بودم ) و الان فاز نمی دم ( اگه سری به دانشکده زدم ) حتا از پنجاه قدمی ش هم رد شم
...
خدایی نمی دونم چرا اینا رو نگه داشته م . شاید برام یه جور خاطره هستن . شاید هم فقط از روی تنبلی و فراموش کاریه که در نمی آرم بندازمشون دور !

پنجم : مامانم و خانوم برادرم نشسته بودن و از خاطرات زمان شاهشون می گفتن که از زن ها در تبلیغات تلویزیون چه جورهایی استفاده می شده :
* زن بیچاره رو برای تبلیغ یه جور کرم موبر لخت می آوردن جلوی تلویزیون و زنه که زیر بغلش از اون کرم ها زده بوده ، قر می داده و می گفته :
نتراش … نخراش … بوکو کوییک بزن به جاش !
مامانم و خانوم برادرم کلی برای اون زن ها متاسف بودن که این طوری ازشون استفاده ی ابزاری می شده .
من رفتم رو منبر که : من بیشتر برای زن هایی که هر شب توسط شوهراشون مورد استفاده ی ابزاری قرار می گیرن و خودشونم خبر ندارن که تبدیل به چه فاحشه ای شدن متاسفم !
مامانم و خانوم برادرم یه جوری نیگام کردن که انگار کفر گفته م …

ششم : معلم زبان ایتالیایی مون خودش هم ایتالیاییه . می خوام برای لکچر ( یا به ایتالیایی : lettura ) ای که دارم می نویسم ، از واژه ی " خوش تیپ " یا " خوش هیکل " استفاده کنم که معنی شو به ایتالیایی نمی دونم . از معلم می پرسم ؛ یه جور بدی نیگام می کنه و به فارسی می گه : حالا بعدن تو این کتاب می خونین . فعلن زوده معنی شو بهتون بگم ! بعد سرشو تکون می ده و زیر لب به ایتالیایی می گه : از حالا به چه چیزایی فکر می کنن !!
خیلی باحال بود ! انگاری که ازش خواسته بودم معنی یه فحش ناموسی رو به ایتالیایی بهم بگه !
زنیکه !

هفتم : من همچنان تنهام و همچنان : dance me to the end of love …

   + غزل کریمی - ٤:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/٢٩

سمفونی زندگی

سلام ...
این روزها قشنگ ترین صدایی که می شنوم ، صدای تق تق نوک یاکریم هایی ست که برایشان روی کانال کولر دانه پاشیده ام !

   + غزل کریمی - ۱:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/٢٠

جور دیگر

سلام ...
می خواستم جور دیگه ای به روز کنم . اما از اون جایی که بنده امروز خیلی دموکراسی می باشم ، به حرف آقای «سلوچ» احترام می ذارم و جور دیگه ای به روز نمی کنم !
این جوری به روز می کنم که اصلن هم عصبانی و اینا نیست !

تجربه گر
(تاثیر گذار، درون گرا، آرمان گرا، متفکر)
تو ، یک تیپ "تجربه گر" هستی . اگرچه تو کمی خجالتی هستی (اعتراف کن!) ولی در عین حال عاشق نظارت و کنترل کردنی . وقتی که مشکلی سر راهت بوجود می آید ، خیلی سریع ، قاطع و بدون ملاحظه مشکل را از سر راهت برمی داری . ناتوانی های خودت ، و ناتوانی های دیگران ، به راحتی تو را آزار می دهند . تو آدم هایی را که خیال می کنی باهوش نیستند ، دوست نداری . اگرچه در عوض بحث کردن با این گونه افراد ، خیلی زود همه شان را ندیده می گیری .
در روابط و دوستی ها ، احساسات و عواطفی قوی داری . و چون درون گرا هستی ، مردم تو را به عنوان فردی که می شود به او اعتماد کرد می شناسند . ولی واقعیت این است که علاوه بر حل کردن مشکلات ، تو دوست داری که مشکل هم بسازی ! ضمناً به احتمال خیلی زیاد به کسی که دوستش داری ، خیانت می کنی . و اگر این کار را کردی ، به احتمال خیلی زیاد ، به این کار ادامه می دهی .
تو آدم خوش قلبی هستی . ولی خوب چه کسی نیست؟!

اینا رو این سایت می گه . خب ! البته خدا رو شکر که اون چند درصد رو واسه ی عدم خیانت من باقی گذاشته ! از بارگاه حق تعالی خواستارم که همون چند درصد رو شامل بنده کنه ! چون به شدت از خیانت دچار دل به هم خوردگی می شم . چه از طرف خودم باشه ، چه از طرف یارو !

پی نوشت : متبرّف شدن هوا باعث خونه نشینی امروز بنده شد ! مامان به دلایل مختلفی از جمله بروز سرماخوردگی و برونشیت مجدد ، زمین خوردگی حاد و عدم وجود مشتری در این هوای برفی ، بیرون رفتنم رو قدغن کرد !

پی نوشت ۲ : البته که خونه موندنم صد در صد به دلیل احترام به حرف مادر گرامی بود ؛ نه این که از روی تنبلی باشه !

پی نوشت ۳ : چرا هیشکی نفهمید که آخه ببم جان ! همشهری که جمعه ها منتشر نمی شه !
...........
تو پست قبل ، منظورم همشهری دوازدهم دی ( چهارشنبه ) بود !

   + غزل کریمی - ٤:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/۱٦

به کجا چنین شتابان ؟

سلام ...
همشهری - چهاردهم دی :
پدر جنایتکاری که بعد از ربودن دختر هشت ساله اش از یک مراسم عروسی وی را به قتل رسانده بود ، در جریان بازجویی ها گفت : « دخترم را کشتم تا در آینده دچار فساد نشود ! »
وقتی تحقیقات پلیسی نشان داد دختر خردسال توسط پدرش در حمام خانه شان در اسلامشهر به قتل رسیده ، مرد جنایتکار دستیگر شد و تحت بازجویی قرار گرفت . وی با اعتراف به قتل دخترش گفت : « ۴ سال قبل از همسرم جدا شدم و در این مدت دخترم با او زندگی می کرد . از ۶ ماه قبل تصمیم به قتل نرگس گرفتم و به شیوه های مختلفی برای کشتن او فکر کردم تا این که سرانجام او را با خفه کردن به قتل رساندم ... دختر بچه ها فرشته هستند اما بعد از ۲۰ سالگی به فساد کشیده می شوند . بنا بر این من حق پدری ام را ادا کردم تا نگذارم در آینده دچار مشکل شود ! »
...
واقعیت دارد !
ولی دم خودش است . حتا اگر مادر دختر هم آن قدر آگاه باشد که بخواهد دمار از روزگار پدر کثیف در بیاورد ، در بدترین حالت این پدر عزیز اعدام نمی شود . چون اگر مادر بخواهد طرف قصاص شود ، باید نصف دیه را پرداخت کند !
گفتم بدترین حالت ، چون ممکن است وکیل این پدر شریف ! ادعای جنون آنی برای موکل خویش کند و کار تمام !!


پی نوشت : حالا که آن همه داد و بیداد کرده ام ، تا می رسند بهم سلام می کنند و احترام و اینها !
جواب سلامشان را خلاصه می دهم و توی دلم می گویم : زرشک !
حالا که فهمیده اند من هم می توانم مثل خودشان کولی بازی در بیاورم و دریده بازی ، حالا که فهمیده اند قدرتی دارم و می توانم روی حرفم بایستم و آن همه اراجیف که گفتند اشکم را درنیاورد ... حالا لابد در شان خودشان و من می دانند که بهم سلام کنند !
می گویم زرشک و باز هم : گور ... !

   + غزل کریمی - ۳:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/۱٤

راه رفتن روی ویرانه های زندگی

سلام ...
پسره نیم ساعت تموم ( شایدم بیشتر ) واستاده بود تو راهرو و به خیالش می خواست منو مجاب کنه که از خر شیطون بیام پایین . من در تمام این مدت داشتم به فحش هایی که رفقاش ( که مثل خودش مودب نبودن ) بهم داده بودن فکر می کردم . فکر می کردم به این که اعتراض نسبت به چادر زدن یه هیات مذهبی توی کوچه ، چه ربطی داره به این که من فاحشه هستم یا نه . فکر می کردم به تموم این سال هایی که بدون حضور بابام زندگی کرده م و تموم این سال هایی که کار کردم تا حتا زیر منت برادرم نباشم . تموم این سال هایی که قوی ترین دختری که می شناختم بودم و همیشه و همه جا خودم گلیم خودمو از آب کشیده بودم بیرون ...
اون دفترچه شو درآورده بود و داشت لیست کمک های پنج هزار تومن پنج هزار تومن پسر بچه های کوچولو به هیات رو نشونم می داد و من داشتم به شنیدن جمله ی " ولش کن ! این دختره بی صاحبه ! " از دهن دوست هاش ( که مثل خودش با ادب نبودن ) فکر می کردم .
پسره نیم ساعت تموم ( شایدم بیشتر ) خودشو خفه کرد تا یک کلمه ازم بشنوه : " عیب نداره . اجازه می دم چادر همین جوری بمونه "
اما من نگفتم . من فقط خیره نگاش کردم و گفتم که از اولشم قرار نبود نظرم عوض شه .
مامان نیم ساعت تموم ( شایدم بیشتر ) با التماس به من - دختری لجوج و یک دنده - نگاه کرد . اما من انگار می خواستم تمام حقوق پایمال شده ی زنان بی عرضه رو از پسره بگیرم !
گفتم نه ! و قرار شد توی همین هفته بیاد و چادر را پاره کنه تا اون قسمتی که خونه ی ما هست ، خبری از چادر نباشه .
گفتم نه ! و پسره دلخور شد - و همچنان مودب - و گفت که با این طرز فکر به هیچ جا نمی رسم . من به این فکر کردم که از وقتی دیگه بچه نبودم - مثل همه ی روزهای بچگی م - برای هیچ کس بد نخواسته ام ، حتا دشمنام .
گفتم نه ! و می خواستم با نه گفتنم ، توی سر همه بزنم که فاحشه هستم یا نه ، بی صاحب هستم یا نه ، دریده هستم یا نه ، می تونم حرف خودمو به کرسی بنشونم . حرفمو که چیزی جز یه حق کوچیک فراموش شده نیست !
...
حالا ، بعد از گذشتن پنج ساعت از مناظره ی دل نشینم با پسره ، بعد از یک شب زنده داری مطابق معمول این شبانه هام که با کتاب و موسیقی گذشت ، احساس گرسنگی می کنم . می رم پایین و جعبه ی شیرینی رو که پسره برای آشتی کنان آورده بود می بینم  . اولین شیرینی رو که می ذارم دهنم ، به این فکر می کنم که واقعن ارزش همه ی اینا رو داشت ؟ حتا شکستن دل آدمی که سال تا ماه نمی بینمش و ده روز محرم لخت می شه سینه می زنه برای امامی که من هیچ احساس فوق العاده ای نسبت بهش ندارم ؟ فکر می کنم به این که حتا شکستن دل همچین آدمی هم برای من خیلی زیاده . من طاقت شکستن دل هیشکی رو ندارم . حتا اگه دل نشکستن به این قیمت تموم شه که یه عده بی سر و پای معتاد بشنین بشکن بزنن که...
دومین شیرینی رو که می ذارم دهنم ، به خودم می گم : " گور بابای همه ی این قلدر بازی ها و یک دنده بازی ها و حرف پیش بردن ها ! "
شیرینی که از گلوم پایین می ره ، به این فکر می کنم که همه ی این دعواها به نخوردن یه دونه از این شیرینی های آشتی کنان نمی ارزه ! گور بابای همه ی زنایی که می ذارن مردا گه رو بپاشن توی صورتشون !
یادم می آد که آخرش به مامان گفتم : " فکر می کنی واسه م سخت نبود که جلوی اون همه التماس کم نیارم و از حرفم برنگردم ؟! "
خرده های شیرینی رو که از لای دندونام پاک می کنم ، به این فکر می کنم که فردا که برم بهشون بگم که منصرف شدم و می تونن اون چادر لعنتی شون رو نگه دارن ، ممکنه دو تا قضیه اتفاق بیفته :
1- بگن عجب دختر باحالیه ! خدا خیرش بده !
2- بگن عجب دختر بی عرضه ایه ! دیدی آخرش نرم شد ؟ همه ش لوس بازی بود !
...
خب ! نفس آرومی می کشم و می گم : گور باباشون ! هر کی هر چی گفت !
مثل همیشه ! مثل همیشه تصمیم می گیرم حرفای دیگرونو به هیچ جام نگیرم !

پی نوشت : کشف های زیادتری هم در خودم صورت دادم . یکی ش این که امشب یه هویی احساس کردم شاید لازم باشه دیگه آی دی پیرمرد رو از مسنجرم پاک کنم . امشبی که امروزش خرده شکسته های دلم یه بار دیگه زیر پاهای پیرمرد له شد .
مثل همیشه ( مثل همیشه ی این روزها و سال هام ) تصمیم می گیرم که له شدن توسط دیگرون رو  به هیچ جام نگیرم !

پی نوشت ۲ : بادبادک باز* تموم شد و تا چند روزی با امیرجان و حسن زندگی کردم ... واقعن انگاری که می دیدمشون و می شناختمشون ... امشب دوباره جنگل واژگون** رو خوندم ( با اشتیاق کسی که این کتابو تا حالا نخونده ) و عجیب این که تا ته کتاب اصلن نمی دونستم قراره چی بشه ؛ انگار نه انگار که قبلن دوبار دیگه هم خونده بودمش ! دو نقطه دی !


* بادبادک باز / خالد حسینی / زیبا گنجی - پریسا سلیمان زاده / انتشارات مروارید / چاپ دوم - ۱۳۸۴
** جنگل واژگون / جی دی سالینجر / بابک تبرایی و سحر ساعی / انتشارات نیلا / چاپ یکم - ۱۳۸۵

   + غزل کریمی - ۳:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/۱۱

خوب ، بد ، زشت

سلام ...
یکم : روی سبزه غذا بخورید
          عجله کنید
          روزی هم
          سبزه روی شما غذا خواهد خورد
                                                                   ژاک پرور

دوم : هر بار آن ها می خواهند نقل قول زیبایی بیاورند ، از شاعران ما وام می گیرند و هربار ما می خواهیم ، از سروده های شاعران آنها استفاده می کنیم .
هر دو – شاعران ما و شاعران آنها – یک چیز را گفته اند . شاید هم با یک زبان ادبی یکسان . تفاوت فقط در یک چیز بسیار کوچک است : قرن ها فاصله !
خیام ما این داستان خاک و کوزه و سبزه و مرگ را در حدود قرن یازدهم هجری سروده ، ژاک پرور آنها ، در قرن بییستم !

سوم : همان موقع هم همه چیز را می دانستم . همان موقع که توی تاریکی دراز کشیده بودم و تو را نگاه می کردم که خوابیده بودی – خودت را به خواب زده بودی – و فرامرز اصلانی داشت می خواند ...
همان موقع همه چیز را می دانستم . اصلن لازم نبود تو فردایش بهم بگویی : « تو خوبی ! اما من به درد تو نمی خورم . این را می فهمی ؟ »
فقط نمی دانم این سماجت احمقانه چیست که هربار وادارم می کند به حفظ چیزی که می دانم از دست رفته ...

چهارم : یک دقیقه هم توی مطب نمانده بودم که نسخه را داد دستم و گفت به سلامت ! تشخیص آلرژی داده بود علت گوش دردم را ! دو سه روز بعدش که بیماری شدیدتر شد و راه تنفسم بسته ، رفتم پیش پزشک دیگری که چیزی حدود یک ربع مرا در مطب نگه داشت و با دقت گوش و حلق و ریه ام را معاینه کرد و فشار و گرفتن تاریخچه و این جور چیزها . تشخیص برونشیت حاد داد با یک نسخه ی پر و پیمان . موقعی که داشت می گفت : تعجب می کنم چرا از اول آنتی بیوتیک تجویز نشده ، کم مانده بود به دکتر اولی فحش ... بکشد !
خدایی ، نه به اولی که بیمارش را مثل مگسی از خود دور می کرد ؛ نه به این یکی که نه تنها تاریخچه ی همه ی بیماری هایم را ازم گرفت ؛ بلکه اسم و آدرس دکترهای زمان کودکی ام را هم از مامان می پرسید !

پنجم : فکر کنم حالا دیگر می توانم نفس بکشم !

ششم : قبول شدم ! با این که هزار بار به خودم گفتم که : خب ! شاخ غول نشکسته ام و این حرف ها ؛ اما نمی توانم خوشی عجیبی را که سال ها بود این طور زیر پوستم ندویده بود – حس خوب درس خواندن و نمره گرفتن – کتمان کنم !
امتحان سختی بود با درصد ریزش بالا . از 560 نفر ، 260 نفر قبول شدند ! من هم یکی از آنها !
خب ! امتحان زبان ایتالیایی را می گویم دیگر ! زبانی که تمام این پاییز مرا به خود مشغول کرد با کلاس هایی که تا یاد دارم تنها کلاس هایی بودند که برای رفتن به سرشان ، بی نیاز از هیچ بهانه ای بودم : با علاقه سر کلاس ها نشستم و با علاقه درس خواندم و نه دوری راه بهانه ی نرفتنم بود و حوصله ی تنگ !
سر پیری و معرکه گیری !

هفتم : بالاخره « بادبادک باز » شروع شد !
یک نفس تا صفحه ی صد و چهل را خواندم . این هم از مزایای بیماری و خانه نشینی !

هشتم : خواستم از برنامه ی نود این هفته بنویسم ، که دیدم بهرنگ خیلی زودتر و بهتر از من نوشته .
بخوانید : صفایی فراهانی، خاتمی ، فوتبال

   + غزل کریمی - ۳:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/٥

دستم را « تو » بگیر

سلام ...
کسی نمی دونه این ترانه ی فرامرز اصلانی رو کی سروده ؟
دستم بگیر دستم را تو بگیر
                         التماس دستم را بپذیر
                                    درمانی باش پیش از آن که بمیرم
آوازی باش پرواز اگر نه ای 
                        هم دردی باش همراز اگر نه ای 
                                         آغازی باش تا پایان نپذیرم
گلدانی باش گلزار اگر نه ای 
                        دلبندی باش دلدار اگر نه ای 
                                        سبزینه باش با فصل بد و پیرم
از بوی تو چون پیراهن تو 
                         آغشته شد جانم با تن تو 
                                            آغوشی باش تا بوی تو بگیرم
لبخندی باش در روز و شب من 
                          در هم شکست از گریه لب من 
                                          بارانی باش بر این تشنه کویرم
آهنگی باش در این خانه بپیچ 
                        پژواکی باش از بگذشته که هیچ 
                                          آهنگی نیست در نایی که اسیرم

خیلی خوبه . خیلی دوسش دارم ...

پی نوشت : نگرانی برای اعلام نتایج امتحان زبان ایتالیایی + ریختن سقف مغازه + کرم ریختن بعضی ها + حال و هوای این روزهایم که بی تاب روزهای سالی گذشته ام + قاتی کردن سیستم زاغارت کامپیوترم و چیزهای کوچیک دیگه ...
راستش گاهی همین چیزای کوچیک می تونن پدر آدمو در بیارن . البته من که هنوز پدرم سر جاشه ... ولی ممکنه کم کم بخواد درآورده بشه !

   + غزل کریمی - ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٩/٢٧

ذکر احوال

سلام ...
هوم !
در حال حاضر دختر خوبی ام و هیچ گونه ناهمواری ای ندارم ...
با تمام این روزا که کار و کار و کار و فشار و سر و کار داشتن با آدمای ابله زبون نفهم ...

هی ! می خواستم شنبه ای بیام بنویسم که خیلی خوشحالم و اینا ... که یه بار سنگین از رو شونه م برداشته شد ... باری که زیرش داشتم له می شدم ! ولی خوب که فک کردم دیدم یه بار سنگین تر روی شونه م گذاشته شده ! فقط خوبی ش اینه که این دفه له شدنی در کار نیس و حملش برام لذت بخشه !

باید خیلی مواظبش باشم ...

پی نوشت : اصلن دختر خوب بودن ینی چی ؟!!

   + غزل کریمی - ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۸/٢

درحوالی روزهای بی قراری

سلام ...

یکم :
خوشحالم
دیروز به من گفت
که دوستم دارد
خوشحالم و مغرور
آزادم چون روز
زیرا دیگر نگفت
که همیشه دوستم خواهد داشت
                                                      ژاک پرور

دوم : امشب چه قدر دلم می خواست باهاش حرف می زدم و صداشو می شنیدم . اما زنگ نزدم . فک کنم این بعد از مدت هاس که تو زندگی دارم با خواسته های لحظه ایم مبارزه می کنم ؛ برای این که مدتی طولانی تر حفظشون کنم !

سوم : اجازه می دم یه چیزهایی ته قلبم فرو بریزه . فک می کنم یه چیزایی رو باید از دلم پرت کنم بیرون . راستش ، نه می گم دیر شده و نه می گم که هنوز خیلی زوده ! فقط فک می کنم لابد حالا دیگه وقتشه که یه چیزایی شروع کرده ن به تکون خوردن تو دلم . یاد گرفتم دیگه جلوی هیچ اتفاقی ( مخصوصن از نوع غیر عادی ش ) رو نگیرم !

چهارم : جمعه ، ینی که سیزده سال از سیزده سال پیش گذشت . ینی که نصف عمر منو ، تو در سفر بودی و هستی . و این نصف عمر کم کم می شه به دو سوم عمر و بعدشم لابد به سه چهارم عمر . امیدوارم بیشتر از این طول نکشه . همیشه از عمر بالای پنجاه شصت سال بدم می اومده ...

پنجم : بعد از هف هش سال رفتم بهش زهرا . دلم براش تنگ شده و بود و فک می کردم اونجا پیداش می کنم . همیشه تو خونه بود ؛ همیشه همه جا بود الا بهش زهرا . ولی از دیشب ، پرپر شده بودم واسه بهش زهرا رفتن ... امروز انگاری واقعن جیم زده بوده زیر اون سنگه که بالای سرش یه سرو گنده روییده ... به طرز احمقانه ای دلم نمی خواس گریه کنم . مخصوصن وختی می دیدم مامانم روبروم نشسته و عاشقانه به سنگه زل زده و نوازشش می کنه !
رفتم ازش اجازه بگیرم فک کنم ! یا شایدم مشورت ! بعدشم رفتم سر سنگ بابای راننده هه ! این دفه فک کنم واقعن می خواستم اجازه بگیرم !
* آدم باید واسه دوس داشتن کسی از باباهاشون اجازه بگیره ؟
** سوال اصلی اینه که اصلن دوسش دارم ؟!

پی نوشت : خانوما آقایون ! من کلی با این کامنت های باحال ، حال می کنم که طرف اسمشو ننوشته و تو کامنتش بهم ابراز علاقه کرده یا فحش داده یا این که مثل این کامنت قبلیه نوشته که با این که حالش از خودم به هم می خوره ، به نوشته هام عشق می ورزه ! ای ول ! دیدن این جور کامنتا باعث می شه توهم بزنم من موجود مهمی ام !
جون مادر پدرتون منو از از این توهم در بیارین !

   + غزل کریمی - ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٧/٢۱

Take it easy !

سلام ...
یکم : تف به این زندگی !
تف !

پی نوشت : بوف پیتزا سبزیجاتشو ۳۵۰۰ تومن کرده !

دوم : روزنامه رو باز می کنم . از روی بیکاری فقط !همشهری محله ی ۱۷ . عکس یه نوجوون خوشگل و تیتری تو مایه های این که این آقا نفر اول مسابقات شعر دانش آموزی شده . فقط از روی بیکاری نگاهی به گزارش می ندازم . به نام « حسین مسلمیان » که می رسم ، چشم هایی عسلی و شیطونو می بینم و لهجه ای ترکی و کانون سال های ۸۱ و ۸۲ رو که پنجشنبه هام رو با حسین و چن تا پسر شیطون دیگه سر و کله می زدم تا کمی حواسشونو از شیطنت پرت کنم به سمت شعر و داستان ...
اوایل هیچی از شعر حالیش نبود ... ولی کم کم داشت پا می گرفت که من از کانون رفتم .
حالا واسه خودش یه پا جوجه شاعر شده کره خر !

پی نوشت : مربی های دیگه می گفتن بی خیال حسین شو ! این بچه همه ش واسه چش چرونی می آد . روزای دخترا هم همیشه این دور و برا می پلکه . حالام سر کلاسات می آد چون ... !
خدایی اگه چش چرونی باعث شده که خوب شعر بگه ، من که پایه شم !

سوم : می گم که خویه من معتاد نیستم ها ! اون وخ اون خواستگار خوشگلمو تو تورنتو چه می کردم ؟

پی نوشت : بالاخره خون بازی رو دیدم . ماهی ها عاشق می شوند رو هم دوباره .

چهارم : باید از بین دو تا یکی رو انتخاب می کردم : ناراحت بودن خودم ، یا ناراحت بودن مامان . حساب کردم دیدم اگه برم ، اون قدر گه بازی درمی آرم که ناچار اعصاب مامان هم به می ریزه . دومی رو انتخاب کردم ؛ چون دست کم آرامش خودم به هم نمی ریخت .

پی نوشت : وقتی دلت می خواد بری سفر و سفری که در پیش داری رو دوس نداری ، بهتره اصلن سفر نری .

پنجم : این روزها هی دارم روی خودم راه می رم که : باید برای هر پیشامد بدی آماده بود . بیشتر واسه بدآمدها آماده ام تا خوشامدها ! این طوری خیالم تخت تره !

پی نوشت : ندارد !

ششم : با چشمان تو / مرا به الماس ستاره ها نیازی نیست / با آسمان بگو !

 

   + غزل کریمی - ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٦/۱٤

نکاتی نغز

سلام ...

دلم مسافرت می خواد
دارم می رم مسافرت
دلم این مسافرتو نمی خواد

همینا دیگه !

   + غزل کریمی - ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٦/۱۳

نو پرابلم !

سلام ...
چرا ما هی فکر می کنیم که هیچ وقت عوضی ها و بیمارای روانی سراغ ماها نمی آن ؟ و همه ی آدمایی که دور و برمون هستن گل و مامانی ان ؟
چرا ما هی فکر می کنیم ما خودمون هیچ وقت عوضی و بیمار روانی نمی شیم ؟
چرا ما هی فکر می کنیم رفتارمون با آدمای دور و برمون هیچ وقت مثل عوضی ها و بیمارای روانی نیست ؟

   + غزل کریمی - ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٥/٢٩

ساحل شکسته

سلام ...
آخی ! هیچ فکر نمی کردم کرکره ی مغازه م می تونه این قدر مهربون باشه !
اینو از وقتی فهمیدم که آقای کرکره ساز اومد و کل قرقره و نقاله و میله ی بالای کرکره رو آورد پایین و دوباره سوار کرد !
امروز این قدر نرم و روون بالا پایین می شد که نگو !

پی نوشت : بذار بگم من تو رو اون اندازه دوس دارم
                که ساحلو دوس دارن زورقای شکسته ...

پی نوشت ۲ : راستی ! اگه ساحل هم بشکنه ، اون وقت زورق باید چه کار کنه ؟!

پی نوشت ۳ : به دوستی که

k
 می دانمش : دوست عزیز . مهم بود برام . اما این روزها آن قدر کم می توانم زندگی را تاب بیاورم که نه به وبلاگ می رسم و نه به ...
بگذار تنها این روزها را زنده باشم ؛ تا روزگاری نزدیک که ... و ببخش مرا ! باشد ؟

   + غزل کریمی - ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٥/۱٠

سوسک های بنده خدا

سلام ...
بدترین اتفاقی که یه سوسک می تونه واسه آدم پیش بیاره ، اینه که بره تو شلوار آدم ! غیر از این ، بنده شخصن هیچ مشکل دیگه ای با سوسک ها ندارم ! می تونن واسه خودشون آزادانه رفت و آمد کنن .
البته امسال که هنوز این مصیبت نصیبم نشده ! تنها تحفه ی فصل گرمای امسال ، کشتن اولین سوسک امسال بود . به هر حال باید از اتفاقت بد پیش گیری کرد .
نوش جان نوبرانه !

   + غزل کریمی - ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۳/٢٩

داستان آن مغازه داری که مشکلات جان فرسا داشت

سلام ...

اصولن ناف منو با این جور مشکلات جان فرسا بریده ن !
اون از اون مغازه ی توی دانشگاه که کلید برقش درست جایی بود که ملت موقع شلوغی همیشه به اون دیواره تکیه می دادن ! و لامپ عزیز مرتب خاموش می شد ! و بنده کلی جسب حروم اون کلید بی شعور کرده بودم که بی خودی اون جا سبز شده بود !
...
اینم از این مغازه ی در سطح شهر ، که یه عدد شیر آب داره که دقیقن تو دیوار رو به رویی پیشخون کار گذاشته شده ؛ و ملت عزیز مرتب بهش گیر می کنن و یه دفه شیر با فشار باز می شه و هم کف مغازه رو خیس می کنه و هم پشت لباس ملت رو !!!
بدبختی ش اینجاس که این دفه دیگه نوار چسب هم کارگر نیست !

پی نوشت : ماجراهای جالبی ( از نوع تقابل زنان و مردان ) تو این مدت برام پیش اومد که اگه یه روز که چشام از زور خستگی بسته نمی شد ، تونستم می نویسمشون ...

   + غزل کریمی - ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۳/٢٢

غزل پلیتیکال !

سلام ...
عجب بحث سیاسی ای شده بود توی تاکسی ! با چهار نفر آقا که یکی شان فکر می کرد شاه عباس یکی از خدمت گزارترین پادشاهان ایرانی بوده ، دیگری فکر می کرد دوره ی خاتمی هم به گندی دوره ی احمدی نژاد بود ، سومی فکر می کرد اگر رییس جمهور بشود اجازه می دهد هر کسی فقط یک بار به زندان برود و بار دوم اعدامش می کرد ! و چهارمی هم همه ش می گفت : تقصیر از مردم ما است ! مشغول بحث شدم و در نهایت لذت بردن از این بحث احمقانه ، همه را هدایت کردم ! تا جایی که اولی مرتب فحش را کشید به شاه عباس و تشیع و این که دین باید در سیاست بزند کنار ! دومی اعتقاد پیدا کرد بهترین راه رفراندوم است و البته احمدی نژاد دست کم گند زده به وجهه ی بین المللی ایران ، سومی ( که راننده بود ) تصمیم گرفت برود امارات پیش برادرش زندگی کند چون آنجا برای این افکار غیر دموکراتیک بهتر است و البته شب ها به جای مسافرکشی می تواند برود دیسکو ! و چهارمی فهمید که خودش هم جزو همان مردم است و اگر رفراندوم هم بشود باز هم به همین نظام رای خواهد داد !

   + غزل کریمی - ۸:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٢٠

آرزوهای بزرگ

سلام ...
باشه باشه ! اصلن هم غرغر نمی کنم که این چه وضعشه که هر دفه یه بازی مد می کنین و اینا ! خب می خواین حس کنجکاوی ( معنی ش می شه : کرم فضولی ! ) تون رو ارضا کنین دیگه !
روزبه  یه جوری برام نوشته بود « می آیی رفیق ؟ » که خب ؛ نتونستم نیام دیگه !
اینم آرزوهای من ... به شیوه ی خودم :
یکم ( آرزوی مهم ) : آرزو دارم بعد از مرگم عکسم رو روی اعلامیه ی مرگم چاپ کنن . دوست ندارم ناموس پرستی رو ! به خصوص در مورد چاپ عکس یه مرده ! به خصوص که اون مرده خودم باشم !
دوم ( آرزوی قشنگ ) : آرزو دارم یه روز دوباره با هم روی اون ریشه ی از خاک بیرون اومده ی اون درخت دربند بنشینیم و تو بگی : داره زیادی م می شه ! شاید هم این بار من بگم !
سوم ( آرزوی دور ) : آرزو دارم روزی برسه که هیچ زنی نیاد با دلهره برای زن دیگه ای تعریف کنه که شوهرش بعد از سی سال دوباره زن گرفته . هیچ خواهری به خاطر حرف زدن با یه پسر ، توسط برادرش کبود نشه . هیچ دختری از ترس پیدا نکردن شوهر ، علایق جنسی ش رو پنهان نکنه . به هیچ زن بی شوهری گفته نشه « بی سرپرست » ... می فهمین ؟ آرزو دارم زن ها « انسان » فرض بشن ... و البته همین طور مردها هم ! آرزو دارم انسان ها ، انسان باشن ! نه حیواناتی که ...
چهارم ( آرزوی محال ) :  آرزو دارم اون قدر پول داشته باشم که بتونم بدون دغدغه ، به سفر برم : مکزیک ، مصر ، چین ، یونان ، ژاپن ، ایتالیا ، فرانسه و یک عالمه کشورهای باحال دیگه ... به اضافه ی یک عالمه کشورهای دیگه که به نظر من باحالن ولی شاید بقیه باهاشون حال نکنن : یه عالمه از کشورهای آفریقایی و یه عالمه از کشورهای آمریکای لاتین ! آرزو دارم برم گم شم بین فرهنگ های رنگ و وارنگ و سیاه و سفیدشون ... و بعد برگردم توی همین اتاق نارنجی م ، و به همه ی اون جاهایی که دیدم فکر کنم !
پنجم ( آرزوی نزدیک ) : آرزو دارم یه فضای مناسب داشته باشم برای این که همه ی کتاب هام ، سی دی هام ، کاست هام ، کاغذهام ، زنگ هام ، خرت و پرت هام رو خیلی مرتب توش بچینم . یه فضا که دیوارهایی داشته باشه که بتونم همه ی عکس هام ، نقاشی هام ، خط خطی هام ، نوشته های درهم برهمم ، و یک عالمه آت و آشغال رو که از این ور اون ور جمع کرده م ، بچسبونم روش ! که دیوارهاش دیگه دیوار نباشن : پنجره باشن برای این که بتونم خودم رو بهتر ببینم !

راستش فکر می کنم ممکنه یکی از خواننده های وبلاگ هامون ، جناب خدا باشه ! و این جوری یه کم بهتر آرزوهامون به دستش برسه !
این دوستان هم اگه دوست دارن آرزوهاشون رو منتشر کنن ، من دعوتشون می کنم :
پنیرخامه ای      نادر و ناصر      سین هفتم        آیلار        به اتفاق بانو   ( راستش خیلی فکر کردم تا ببینم این آدمو دعوت کنم یا نه ! ولی قسمت شد و دعوتش کردم ! )

   + غزل کریمی - ۳:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱/٢٦

پراکنده ها

سلام ...
یکم :  



دوم :
کاش میلان بزند توی دهان منچستر ! یک فینال کاملن انگلیسی خیلی مسخره می شود دیگر !

سوم : گاهی یادم می رود دوستت دارم . از بس که عصبانی ام ازت ! گاهی که یادم می آید دوباره ، پره های بینی ام می لرزند و صدات توی سرم می پیچد و هوش از سرم می پرد ! همین است دیگر ...

چهارم : گاهی با خودم فکر می کنم ای کاش این قدر همه نمی دانستند غزل کریمی که توی بیست و شش سالگی قدم می زند و چه کاره است و چه خوانده و با کی دوست است و این ها ، نویسنده ی این وبلاگ است . شاید آن موقع راحت تر می نوشتم . دلم می گیرد برای همه ی جمله هایی که توی سرم وول می خورند برای نوشته شدن ، اما ملاحظات احمقانه ای که همیشه توی زندگی ام داشته ام ، نگذاشته اند به نوشته شدن برسند .
فارغ از این که چه می نویسد و چه قدر باب میل من هست یا نیست ؛ من از « چه طور » نوشتنش خوشم می آید . این دختر را می گویم : http://beingdoxtar.blogspot.com

پنجم : آماری که این وبلاگ منتشر کرده را دوست ندارم . دوست ندارم ، چون خودم هم دارم اینجا زندگی می کنم و خودم هم جزو آن دسته از زن هایی هستم که خانواده کمترین تاثیر را در آموزش روابط جنسی برایم داشته است . جامعه ی آماری اش البته محدود است به خوانندگان وبلاگ . و این خودش یعنی یک تعداد جوان با سواد ِکمتر سنتی به پرسش ها پاسخ داده اند . و باز هم این یعنی که واقعیت خیلی بدتر از آن چیزی است که در اینجا آمده . یک نگاهی بیندازید :
http://asimplesurvey.blogspot.com

ششم : این دو تا جا را هم ببینید ( شرح ندارد ! )
http://i14.tinypic.com/29yjh3c.jpg
http://www.il-ireland.com/il/qofl07/index.php 

   + غزل کریمی - ٥:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱/٢۳

کشف الاسرار اندر احوالات غزل

سلام ...
یک روزهایی بود که در وبلاگستان مد شده بود ملت بیایند و لیست بلند بالای افتخاراتشون رو توی وبلاگشون پابلیش کنن . اما من که این کار را نکردم ! چون اول این که از مد به شدت بدم می آد ؛ دوم هم اصلن مگه من چه شخصیت مهمی هستم ؟!
اما همون موقع ها یک لیست بلند بالا از سوء سوابقم تایپ کردم و گذاشتم برای روزی که آب های این مد جدید از آسیاب افتاده باشد ! فکر کردم شاید امروز همان روز باشد !!
این شما و این هم لیست بلند بالای سوء سوابق من که تا دنیا دنیاست چونان لکه های ننگی بر سرتا پای من خواهند بود !
لازم به ذکر که این لیست اصلن چیز خنده داری نیست ؛ باید به حالم گریه کنید !
۱) در بچگی چون چشم هایم انحراف دید داشت ، مرا توی هیچ عکس یادگاری ای راه نمی دادند .
۲) داشتن یک جهیزیه ی کامل از اسباب بازی ها در عنفوان کودکی
۳) در ۸ سالگی سر خریدن یک ست کامل تلسکوپ و میکروسکوپ چنان شیونی سر بابای مرحومم راه انداختم که : اصلن تو نمی خوای من دکتر بشم !
۴) شروع به عمل شنیع شعر گفتن از ۹ سالگی
۵) کلاس اول چون قدم خیلی بلند بود مدرسه بهم بزرگ ترین سایز شلوار ورزشی را داد که تازه اول راهنمایی اندازه ام شد .
6) در دوران راهنمایی چون مریض بودم فقط هفته ای سه روز مدرسه می رفتم .
7) عضو بسیج دانش آموزی در سال اول دبیرستان
8 ) رد شدن از جلوی ساحت مقدس رفسنجانی به همراه یک قبضه ژ۳ در استادیوم آزادی در سال اول دبیرستان
9) عضو گروه سرود دبیرستان
10) در بند و بساطم یک عدد اسکناس ده تومانی متبرک شده به دست مقام معظم رهبری پیدا می شود !
11) دوره ی پیش دانشگاهی ، چون حوصله نداشتم ، چهار تا از امتحان های پایان ترم را ندادم .
12 ) حضور سلحشورانه در 4 دوره انتخابات به عنوان نماینده ی فرماندار !
13 ) حضور در چندین و چند برنامه ی شعر و نقد شعر صدا و سیمای جمهوری اسلامی  پخش شده از شبکه های یک و سه در فاصله ی سال های 78 تا 80
14) دارای یک عدد ساعت رومیزی اهدایی سیمای خانواده
15) روزنامه نگاری و تصویر سازی در نشریات معلوم الحالی چون : آینده سازان ( وابسته به انجمن اسلامی دانش آموزان ) ، سروش جوان ، جام جم ، همشهری و ...
16 ) چاپ اشعار در نشریات معلوم الحالی چون : آتیه ، رسالت ، جام جم ، خانه ، سروش جوان و نوجوان ، ایران ، باز هم رسالت و ...
17 ) دارای رتبه ی 72 منطقه ی یک و 91 کشوری در کنکور هنر سال 79
18 ) دارای سه بار مشروطی ( یک بارش با معدل زیر ده ) در دانشگاه آن هم در رشته ی هنر !
19 ) همه ی 32 دندان حاضر در دهانم خراب هستند ( بلکه هم بیشتر ! )
20) سهیل محمودی ، عبدالجبار کاکایی ، علی اکبر هاشمی رفسنجانی ، فایزه هاشمی ، علی دایی ، ابراهیم حاتمی کیا ، مشفق کاشانی ، حمید سبزواری ، شهرام شکیبا ،آیدین آغداشلو را از نزدیک دیده ام .
21 ) خیلی های دیگر را هم از نزدیک دیده ام که به دیدنشان جدن افتخار می کنم : قیصر امین پور ، منوچهر آتشی ، مصطفا معین ، ابولفضل زرویی نصرآباد ، ابراهیم نبوی ، مانا نیستانی ، نیک آهنگ کوثر ( و خیلی کاریکاتوریست های دیگر )
22) کلاس دوم دبستان را جهشی خواندم
23)   تا اول دبیرستان نمی دانستم معنی دوست پسر چیست !!
24) تا بیست و یک سالگی دوست پسر نداشتم ولی با پسرهای زیادی دوست بودم .
25) الان هم دوست پسر ندارم ولی با پسرهای زیادی دوست هستم .
26) کارت دانش جویی ، کارت کتاب خانه دانشکده و دانشگاه و هر  کارت شناسایی که به دانشگاه مربوط باشد را گم کرده ام .
27) رابطه ام با رییس نهاد رهبری دانشگاهمان خوب بود !
28) در دانشگاه زبان انگلیسی را پیش خوردم و همان واحد را هم با ارفاغ استاد شدم ده !
29) سابقه ی چهار سال حضور خستگی ناپذیر در عرصه ی پرشین بلاگ
30) بزرگ ترین آرزویم این است که پول دار شوم !

در خاتمه برای خودم خواهان مغفرت از جامعه و درگاه خداوند هستم .
پی نوشت : بماند که به احتمال زیاد خیلی هایشان را هم به خاطر نداشتم که بنویسم !

پی نوشت ۲ : این با بازی یلدا فرق می کنه ! گفته باشم !

   + غزل کریمی - ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱/٢٢

یکی از پرنده ها

سلام ...
که بگویم چه ؟ که بگویم همه ی این تعطیلات به بیماری و سردرد و تنهایی گذشت ؟
که بگویم من دوست داشتم ای کاش مجبور نبودم عروسی پسرخاله بروم ؛ اما نه به بهای این که پسرخاله ی کوچکم نزدیک های شب دامادی اش آن طور بیمار شود و امروز این طور ببینمش ؛ تازه امروز که مثلن خوب شده بود و آمده بود مهمانی !
که بگویم خواب هایم پریشان است و توی خواب هایم یک عالمه شب می بینم و یک عالمه درد و یک عالمه ترس - ترس ، که من این همه در زندگی عادی ام باهاش بیگانه ام - 
که بگویم شب ها دیرتر از همه ی شب های تنهایی هایم خوابم می برد آن هم به لطف گوسفندهای فراوانی که در آسمان وجود دارند !
که بگویم چه قدر آن جمله ی لوس را دوست داشتم که :
« پارسال عید خیلی بد بود چون تو رو نمی شناختم ؛ امسال بدتره ، چون تو رو می شناسم اما کنارم نیستی ! »
که بگویم چه ؟ بنویسم که چه قدر از آسمان تکان بخورد ؟ بخوانم که چند تا شاخه ی دور و نزدیک به رقص دربیایند ؟ چند بار بگویم ؟ چند واژه را مثال بیاورم که خدا را خوش بیاید که بشود حرف حسابی از زبان دختری که این روزها این همه کم شده ؟


پی نوشت : شبنم که آن عبارات را از یک عاشقانه ی آرام نادر ابراهیمی برایم گفت ، فکر کردم چه قدر دلم می خواست من آن آقاهه بودم که به دنبال عسل ناب به دامنه های سبلان می رود ... احساس می کنم تمام این مدت عسل تقلبی را به جای عسل ناب بهم قالب کرده اند و من نمی دانستم ؛ من ندانسته خود را اسیر یک چیز بدلی کرده بودم ! تمام این سال ها ... تمام آن لحظه های بی قراری ...

   + غزل کریمی - ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱/۱۸

اطلاع رسانی!

سلام ...
خسته ام ؛ خیلی ...

غیر از این : ولنتاین چیز لازم و مفیدی است ! مدتی بود درآمدم به شدت کم شده بود ؛ امروز تلافی شد !! خدا همه ی عشاق رو برای هم نگه داره !  

غیر از این ها : خدا لعنت کنه کسی رو که امروز اومد توی سالن و با خودش این ویروس لعنتی رو برام آورد ............ دارم سرما می خورم ):

   + غزل کریمی - ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/٢٤

از همین دور بر ها ...

سلام ...

یکم : گیرم سلام ! خب چه ؟! بعد از سلام چه ؟!
         حالا که داستان غزل شد تمام ، چه ؟! *

دوم : سریال پرواز در حباب - همین امشب :
پسر : اتفاقن من چون تو آمریکا همه ش توی پانسیون بودم ، از این جور کارهای آشپزی و اینا خیلی خوب یاد گرفتم .
مادر : خب عزیزم ! چرا به جای این همه درد سر و زحمت ، نرفتی ازدواج کنی ؟!!!!!!!!!!!!
 

سوم : در نگاه کسانی که پرواز را نمی شناسند ، هر چه بیشتر اوج بگیری حقیر تر می شوی .

چهارم : امروز ، یه لحظه به شدت هوس کردم دستتو بگیرم و محکم محکم فشار بدم ...  فقط یه هوس کودکانه بود !

* از : سیامک بهرام پرور

   + غزل کریمی - ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/۱۸

اطلاع رسانی !

سلام ...
هی ! راستش ... من هم دارم  « flight of idea » می گیرم ! :(

   + غزل کریمی - ۸:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/۱٦

دل من ، دل دیوانه ی من !

سلام ...

چه قدر دلم می خواد دوباره ساز بزنم ... امشب که عکس استاد فیروزی رو  توی یکی از سایت ها دیدم ، یک دفه یه چیزی ته دلم ریخت پایین ! مثل وقتایی که به تو نگاه می کنم ... بربت عشق است و تو !

بعد التحریر : ممنونم از جناب دکتر میثاق ! که هنوز هم وبلاگ بنده را می خونن ! ولی دکتر جان ! چرا به جای اسمت چند تا نقطه می ذاری تا من مجبور شم کلی اینترنت رو زیر و رو کنم تا بفهمم این جناب « چند نقطه » کدوم یکی از دوستان قدیم بنده هستند ؟

   + غزل کریمی - ۱:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/۱٤

خانم با کلاه !

سلام ...
یکم : سروری بود
               جشنی
                   پرواز و پیوندی
        آقا بفرمایید ...
           شما اول می گذرید
                   یا من بگذرم ؟
        آقا شما اول حرف می زنید
                   یا من حرف بزنم ؟
        آقا کدام یک از ما
                   اول فراموش کند ؟
        آقا بگویید
                   شما اول زخم می زنید یا من بزنم ؟

                                               « چیستا یثربی »

دوم : راه رفتن روی لبه ی تیغ با راه رفتن روی یک نخ نازک خیلی فرق دارد . روی نخ که راه می روی ، باید تمرکز کنی تا مبادا پایت را کج بگذاری . می توانی وسط هاش مکث کوچکی کنی تا حواست بیشتر جمع شود . باید آرام آرام قدم برداری تا مبادا اشتباه کنی ... اما روی تیغ که راه می روی ، باید فقط تند تند قدم برداری . فرصت مکث کردن هم نداری ! چون تا آنی بایستی ، تیغ کار خودش را می کند ! تا آنی کند قدم برداری ، تیغ فرصت پیدا می کند به بریدن پایت فکر کند !
روی لبه ی تیغ که راه می روی ، همه ی فرصت های گذشته و حال و آینده را از دست رفته می بینی !

سوم : گویا این فیلم « سقف شیشه ای » که پنجشنبه شب و جمعه غروب از شبکه ی چهار پخش شد را همه ی دنیا دیده اند ، به جز خودم !! از اقصا نقاط ایران اس ام اس و آف لاین و کامنت و این ها می رسد که : « دیدیمت » ! و جالب این که ملت حس می کنند من « بازیگر » بوده ام در آن فیلم ! به نظرتان اگر کسی توی یک فیلم « خودش » باشد ، یعنی در آن فیلم « بازی » کرده ؟!

چهارم : کلاه با من غذا می خورد ؛ کلاه با من موسیقی گوش می دهد ؛ کلاه کنار من می خوابد ؛ کلاه به درد هایم گوش می دهد ؛ کلاه با من بیرون می رود ؛ کلاه تمام زندگی من شده است !!

پنجم : دعای ماه محرم : خداوندا ! شبی صاعقه ای بر هیات های عزاداری بزن و تمام طبل های بزرگ و گنده و غول آسایشان را با هم بترکان ! آآآآآآآآآمین !

   + غزل کریمی - ٢:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/۱٠

just this

  ! Wen a game has ended , dont try to continue

   + غزل کریمی - ٩:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/٢٦

اعترافات قدیس آگوستین

سلام ...
بازی گشت و گشت تا رسید به من . خیلی وقت پیش هم رسید به من . از دست این دوقلوهای نازنین که ........... تا من تنبل بیایم بنویسم ، شد امروز ... که بنویسم رازهای مگوی زندگی باحالم را برای بقیه ای که دلشان لک زده برای فضولی در احوالات شخصی یک دختر خل و چل !

یک ) از بدو تولد داری انحراف دید و تنبلی چشم مادرزادی بودم . به عبارتی ، چشم هایم چپ بودند . تا این که در پنج سالگی با یک عمل جراحی سنگین و پر هزینه ، چشم هایم به صورت راست درآمد ! یکی از بد ترین چیزهایی که از کودکی ام به خاطرم مانده ، این است که توی هیچ عکسی راهم نمی دادند ! مرا که چشم هایم چپ بود و عکس بچه هایشان را خراب می کردم اگر کنارشان می ایستادم ! خوب یادم است انگار دنیا را بهم داده بودند وقتی بعد از عمل جراحی اجازه ی عکس گرفتن داشتم :(

دو ) یکی از بزرگ ترین آرزوهای نوجوانی ام ، ورزش کردن در حد قهرمانی بود . ولی باید اعتراف کنم هیچ استعدادی در این زمینه نداشتم : کاراته ، بسکتبال و هندبال . هر کدام را به قدر تشنگی چشیدم و کنار گذاشتم . برای این که آن قدر که خوب بلد بودم نقاشی بکشم یا شعر بگویم ، بلد نبودم « جودان زوکی » بزنم یا توپ را زیر سبد بقاپم !

سه ) بزرگ ترین کمبود زندگی ام « پشتکار » است . یا بهتر بگویم : عدم تصمیم گیری قاطع ! خیلی از کارها را شروع کرده ام و نیمه کاره رهایشان کرده ام . در خیلی هایشان استعداد داشته ام و در بعضی ها ، نه ! اما به جرات می گویم دلیل اصلی ول کردنشان ، نداشتن پشتکار بوده ؛ نه چیز دیگر . بعضی ها را تا همین الان هم ادامه داده ام ؛ اما نه آن چنان که باید و شاید ! به این لیست بلند بالا نگاه کنید : داستان نویسی . کاریکاتور . تصویرگری . شعر . روزنامه نگاری . موسیقی . مجسمه سازی ... خیلی چیزهای دیگر ... حتا شاید دانشگاهم هم یکی از آن ها باشد .

چهار ) یکی از افتخارات زندگی ام این است که می توانم نامم را در کتاب رکوردهای گینس ثبت کنم ! آن هم به عنوان صاحب شلوغ ترین اتاق شخصی ! امکان ندارد همت کنم و اتاقم را مرتب کنم و این مرتبی بیش از بیست و چهار ساعت دوام داشته باشد ! توی اتاقم همه چیز پیدا می شود : مقدار معتنابهی کتاب . مقدار معتنابهی مجله و روزنامه . مقدار معتنابهی کاغذ و مقوا . مقدار معتنابهی سی دی . مقدار معتنابهی کاست موسیقی . مقدار معتنابهی رنگ و قلم مو و این چیزها . مقدار معتنابهی عروسک قورباغه . مقدار معتنابهی گرد و خاک !

پنج ) بزرگ ترین سرگرمی ، دل بستگی ، آرام بخش و « کرم » من ، کتاب است ! این قضیه از نمی دانم چند سالگی ام شروع شده و نمی دانم تا چند سالگی ام ادامه خواهد داشت . با این تفاوت که آن وقت ها که پول نداشتم ، ماهی سه تا کتاب می خریدم و سی تا کتاب می خواندم . حالا که پول دارم ، ماهی سی تا کتاب می خرم و سه تا هم نمی خوانم !

خب دوستان ! کرم فضولی تان خوابید ؟ فهمیدید چه موجود شرم آوری هستم ؟!

برای ادامه ی این بازی لوس ، دعوت می کنم از :
 « اصلن به تو چه » : http://shabnamfaani.persianblog.ir
« روزبه » : http://roozmir.blogspot.com
« حامد » : http://aaylar.persianblog.ir
« لحظه های درنگ » : http://www.webmoly.com/blogfa  
« یکتا » : http://yak4453.persianblog.ir

   + غزل کریمی - ٧:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/۱۸

من از نبودنم تا تو ...

سلام ...

یه وقت هایی تو زندگی پیش می آد که یا آدم دلش می خواد نباشه ، یا این که واقعن نیست ! راستش ، من این روزها به شدت دلم می خواد باشم ؛ ولی خب ! نیستم انگاری ! مخصوصن امشب !

و باز هم این که از تو ، یا از خودم هزار باره می پرسم :
تقصیر منه یا تو ؟!


پی نوشت : روزبه می گه که : ملت برین رای بدین ! دلایلی  هم واسه خودش داره که از نظر من شنیدنی بود .
دلتون خواست ، این جا رو ببینین : http://sparethra.blogfa.com/post-81.aspx 

   + غزل کریمی - ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٩/٢۳

...

سلام ...

باید برم اسم شناسنامه ای م رو عوض کنم !

پی نوشت : دل نازک شده م این روزها عزیز !

   + غزل کریمی - ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٩/۱۱

جمعه هایی که بی دلیل می آیند

سلام ...
سنگینم ؛ سنگین از سایه ی گرمی که هست ... و بی تابم ؛ بی تاب از دیواری که نیست ...

سایه ها همیشه هم از آن دیوارها نیستند . ما سایه ی افکار خودمانیم خیلی وقت ها ... افکار قشنگمان که با تمام قشنگی ، سایه مان را روی کسی می اندازند تا ما را از او ، او را از ما دور نگه دارند !
گاهی دلم می خواهد اصلن بلد نبودیم فکر کنیم !

   + غزل کریمی - ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۸/٢٦

...

سلام ...
انگورها از بند آویزان بودند تا تو سر برسی و شرابشان کنی . تو سر رسیدی و انگورها در شراب چشم هات غرق شدند !

پی نوشت : بنده هم یک لیست - از همه ی لیست ها بلند بالاتر - از افتخارات که نه ، از سوء سوابق خود داشتم که تایپش هم کردم . اما دیدم بدجور ستم است که ما هم مثل عوام ادای این جوجه بلاگرها را دربیاوریم . این شد که نگذاشتیمش این جا ! حالا شاید چند ماه بعدتر که آب ها از آسیاب افتاد حال کردم و گذاشتمش که ملت صفا کنن !

پی نوشت ۲ : پرانتز بسته به روز است : http://qazal.blogfa.com

   + غزل کریمی - ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٧/۱٢

برای « نخود »

سلام ...

زندگی م بی تو هم خوب می گذره ؛ اما نه قشنگ !
همین .

   + غزل کریمی - ٩:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٦/٢٢

!!!!!!!!

سلام ...

فکر کنم آخرش فرشته ی مرگم هم متولد ۱۳۶۱ باشه !!!!!!!!!!!!!

   + غزل کریمی - ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٦/٢٠

پیف پیف

سلام ...

من عصبانی ام !
تولد منجی عالم بشریت هم به من هیچ ربطی نداره !

آخه این دری وری ها یعنی چی ؟!!

http://www.eurekalert.org/pub_releases/2006-09/uowo-mhg090506.php


* هایپر لینک نمی تونم بدم ! همینی که هست !

   + غزل کریمی - ٢:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٦/۱۸

ریزش کلمات در فا مینور !

سلام ...
و هر سال بیایم بنویسم برایت که تا چه اندازه بهت مدیونم ؛ و اگر تو نبودی نمی دانستم عقده هایم را چه جور دیگری وا کنم ؛ و اگر تو نبودی - بی هیچ اغراقی - شاید تا حالا کارم به جنون کشیده بود ؛ و اگر تو نبودی ...
شاید زیاده روی کرده ام راستش ! این که بیایم و هر خاکی که بر سرم می شود را بریزم توی الک کلمات - که بیشتر وقت ها هم غربالی است با دانه های درشت - و آن وقت جمله ها را روی سر تو بپاشم تا مگر شانه هایم کمتر از خستگی بار روزهای سفید ، سیاه و بیشتر خاکستری ا هلال شوند .
شاید زیاده روی کرده ام ؛ اما دچار بوده ام این ریزش کلمات را ، برای این خودم دچار ریزش نشوم . و مدیونم تو را به خاطر بودنت . و مدیونم خودم را به خاطر آفریدنت !

* سلام به ناممکن دو ساله شد ...

   + غزل کریمی - ٩:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٦/۱٥

واگنی برای خانم های غیر محترم

سلام ...
سر تا پایمان را عسل زدند این مترویی ها ! از بس دم به دقیقه توی هر ایستگاه چند بار اعلام کردند واگن های ابتدا و انتهای قطارها ویژه ی خانم های محترم است و ورود آقایان محترم به این واگن ها اکیدن ممنوع است !
البته خب ! من چون اصلن خانم محترمی نیستم ، معمولن به ایستگاه که می رسم اولین واگنی را که داری صندلی خالی باشد پیدا کنم می پرم تویش . کم شده که توی واگنی که مخصوص خانم های محترم است و تا پله ها فاصله ی زیادی دارد سوار شوم .
جالب این بود که امروز برای اولین بار یک آقای محترم مسوول ایستگاه سرم داد زد که خانم ! بفرمایید توی واگن مخصوص خانم ها سوار شوید !! گیر داده بود که از آن واگن خالی نازنازی بیرون بیایم و بروم آن واگن مخصوص محترم ها !
و خب ! گفتم که ! من اصلن خانم محترمی نیستم و با نگاهی سرشار از خباثت در همان واگن نشسته ماندم ! و آن آقا هم عصبانی بر جای ماند !

* واقعن خانم های محترم کشورهای اروپایی که واگن مخصوص ندارند ، چه خاکی توی سرشان می ریزند ؟

پی نوشت : ممنون از همه ی اونایی که تولدم رو تبریک گفتن . از چت و آف لاین و اس ام اس و تلفن و کامنت ...
و ممنون از همه که فقط به تبریک خشک و خالی قناعت کردن و از کادو مادو خبری نبود !
امسال رکورد شکستم تو کادو نگرفتن .

و در پایان ممنون از اونایی که تولد من براشون مهم نبود ... ممنون ؛ چون هستن . و همین « بودن » خیلی خوبه ...

   + غزل کریمی - ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٦/۸

اطلاع رسانی !

سلام ...
... اما من سِحر نمی دانم !
                                           ...

پی نوشت : من امروز در اتوبوس تبدیل به یک سیب زمینی پخته شدم !
پی نوشت ۲ : یعنی که پول نداشتم سوار تاکسی بشم !
پی نوشت ۳ : این عکسو دوسش داشتمش !!!!!!!!

   + غزل کریمی - ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٥/۱٧

من و وزیر بازرگانی سابق و کباب بلدرچین !

سلام ...
شام جایی مهمان بودیم برای مثلن گودبای پارتی : رستوران سنتی دشت بهشت . که جای قشنگی بود و خنک بود و صدای دلنشین شرشر قطرات آب و بازی های رنگی انواع و اقسام جونورهایی ( منظورم فانوس و گلیم و این هاست !! ) که از سقف آویزان شده بود .
و اجرای موسیقی سنتی زنده که تیریپ کاباره و این ها به محفل داده بود . با چند تفاوت : سرو دلستر به جای مشروب و آبجو ، و رقص دختر پسرهای کوچولو موچولو روی سن به جای ... !
و حتا من نمی دانستم بین آن همه آدم مهم !!!!!! از آقای شریعت مداری - وزیر سابق بازرگانی - گرفته ، تا خانم و آقای نقشینه - پولدارترین خانواده ی این مملکت خراب شده - چه می کردم !
یک نکته ای هم بود که آقای وزیر سابق دقیقن رو به روی سن نشسته بودند و جناب خواننده از ترس ایشان با صدایی رسا اعلام کرد که : « البته همه ی اینایی که ما این جا می خونیم مجوز ارشاد دارن ها !! » و در این جا بود که آقای وزیر سابق هیکل مبارک را ولو کرد روی تخت و از خنده غش کرد !

* این بود انشای من درباره ی این که شب تابستانی نیمه ی مرداد را چگونه گذراندم !

   + غزل کریمی - ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٥/۱٥

اوه ! شت !

سلام ...
خیلی احساس مزخرفیه :
یه بعد از ظهر جمعه می گیری می خوابی و کابوس می بینی !
حالا کابوس چی ؟
علیرضا نیکبخت واحدی که کلاه کاغذی بزرگی سرش گذاشته و داره از مردم لبنان حمایت می کنه ! بدتر از اون : مرتب هم بهت لبخند می زنه !!

   + غزل کریمی - ٥:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٥/۱٤

برای یک دوست ...

سلام ...
نیمه شب است و من خسته از سردردی که تمام روز را برایم جهنم کرد ، سردردی که حتا با هدیه ی حامد ( رفتن به کنسرت موسیقی ) و حتا چند تا استامینوفن کدیین و خوابیدن و فشار دادن دو دست روی سرم و دیدن حامد و یکتا و ایمان و یک عالمه بچه های خوب دیگه هم خوب نشد ...

و چشم هام که هی پر و خالی می شوند . و اختیار که دست من نیست . و دلم که برای یک نفر که این روزها خیلی خسته است گرفته . و دست هام که هیچ کاری ازشان برنمی آید . و خودم که از دستش - خود خودم را می گویم - خیلی عصبانی ام چون انگار حضورش آن یک نفر را بیشتر خسته می کند ...
خیلی برایش احترام قایلم ؛ آن قدر که چشم هام برایش پر و خالی بشوند و آن قدر که بخواهم خوب ترین آدم دنیا باشم تا مبادا آسیبی بهش برسد / برسانم !
نیمه شب است ؛ و من که خسته از سردردی فجیع ، نشسته ام پشت کامپیوتر و این واژه ها را نه به اختیار خودم تایپ می کنم .
نیمه شب است ؛ و انگار تمام ابرهای عالم توی دل من شب زنده داری به پا کرده اند !
نیمه شب است ؛ و من به یک نفر دارم فکر می کنم که گفته بود اگر گریه کنم ... اگر ...
نیمه شب است و من آرام به خودم ، و به تمام خسته گی های یک نفر آدم مهم و قابل احترام - و احتمالن دوست داشتنی - شب به خیر می گویم و چراغ اتاق را روشن می گذارم تا ابرها دلشان نگیرد که دوباره بارش را از سر بگیرند .

و من ... با سلامی دوباره به آفتاب ، می روم که خواب های قشنگ ببینم ؛ به خاطر آن یک نفر ! آخر خودش گفت : دل به دل ... !

پی نوشت : سردرد عزیز بنده هیچ ربطی به آن یک نفر و هزاران یک نفر دیگر نداشت ! خودش سرخود آمد که بعد از یک بیماری چند روزه ، امروز را هم به کامم زهر کند ! نمی دانم چرا لازم دیدم توضیحی ...

پی نوشت ۲ : شب به خیر ؛ شب به خیر همه ی خسته هایی که صبح های زود پا می شین و شب های دیر می خوابین ...

   + غزل کریمی - ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٥/۱٢

it could happened to me !

سلام ...
احساس می کنم یه موجود اضافی ام که هیچ کس دوست نداره برام وقت بذاره ...

احساس مزخرفیه . می شه گفت یه جورایی گندم بزنن !

عمرن بذارم این وضعیت تا یک ربع ساعت دیگه بیشتر ادامه پیدا کنه !!

به شدت حالم بده و از اون افسردگی های زمان بیماری گریبان گیرم شده !

بی خیال ! گندم بزنن با این وبلاگ به روز کردنم !! آخر نویسندگی و ژورنالیسمه این پستم ! و آخر کلاس و این کوفت و زهرمار ها !

کی گفته همه ش باید مته لای خشخاش بذارم واسه نوشتن ؟

   + غزل کریمی - ۸:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٥/۸

بهشت من ...

سلام ...
تهران داغ است . تهران جهنم وحشتناکی است که تمام ابعاد وجودی آدم را می سوزاند !! تهران غول بزرگی است که همه ی ما را در شکم بزرگ خودش جا داده و دارد ذره ذره هضم می کند !
تهران جهنم است ... اما ... اما ... تو که از بهشتت ، از بهشت کوچکت برایم می گویی ، فکر این جهنم از سرم می پرد و سفر می کنم تا حوض و نیمکت و نسیم و سایه و آرامش ... و نیمکت که فقط به اندازه ی دو نفر جا دارد و من که خودم را جمع و جور  می کنم تا ... !
باز هم بگو ! باز هم برایم بگو !

پی نوشت : دارم از سردرد می میرم ... در حد انفجار ...

پی نوشت ۲ : خوش به حال دیوار که سایه ی تو رویش افتاده !

پی نوشت ۳ : گاهی که چهارشنبه است ، در یکی از خیابان های شلوغ تهران جهنمی ، برنامه ی خیابان هنر را برگزار می کنیم . این منم که دارم به قول دوست عزیزمون گل بازی می کنم !!



* این جا پیاده روی کنار پارک ملت است ؛ سومین اجرای ما در خیابان هنر پایتخت . حدود ده روز پیش .

** با سپاس از دوست تازه ام « لیلا طاهری » که عکاس است و پای ثابت برنامه های ما

   + غزل کریمی - ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٥/٧

یک قشنگ

((اسکیموها برای برف ۵۲ کلمه ی مختلف دارند چون برف برایشان مهم است.فکر می کنم ما هم  باید در ارتباط با عشق چنین باشیم.))

مارگارت آتوود


*ممنون از جلیل صفربیگی که اینو از وبلاگش کش رفتم .

** البته من شخصن نمی دونم این که برای عشق ۵۲ کلمه ی مختلف داشته باشیم ، چه دردی از دردهای من و شما درمان می شه ! ولی خب حتمن می شه دیگه !!

   + غزل کریمی - ۸:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٥/٦

همشهری هم حال داره ها !!

سلام ...
*همشهری - امروز - صفحه ی آخر :
نتایج یک تحقیق نشان می دهد ۵۷ سالگی شادترین سال زندگی مردان و زنان است . دانشمندان می گویند با توجه به این که در این سن مشکلات مالی کمتری برای خانواده ها وجود دارد و فرزندان تشکیل زندگی مشترک داده اند و از والدین خود جدا شده اند به همین دلیل دیگر دغدغه ی چندانی برای پدران و مادران وجود ندارد .

من : اوهوم ! پس بگو چرا تو درست توی همین سن مردی ! لعنتی ! خیلی خوش حال بودی ؟ آره ؟!

*همشهری - امروز با حافظ :
یارب سببی ساز که یارم به سلامت
باز آید و برهاندم از بند ملامت
خاک ره آن آن یار سفر کرده بیارید
تا چشم جهان بین کنمش جای اقامت

من :  

   + غزل کریمی - ٧:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٥/۳

یک روز معمولی از زندگی معمولی یک دختر معمولی !

سلام ...
یک : توی آینه به خودم اخم می کنم . شده ام عین کلاغ سیاه توی قصه ها . با مانتو و مقنعه ی بلند و مشکی ، و ناخن هایی که رنگی نیستند . هیچ اثری از آن دختری که مردم همیشه می بینند نیست . ظاهرا که نیست !
خیلی وقت بود سراغ شغل های دولتی نرفته بودم . یادم رفته بود چه شکلی می شدم آن روزها ! به خودم امید می دهم : فقط همین امروز ... روزهای دیگر بهتر می پوشم .

دو : خانم پیر تا بخواهد برسد جلو ، اتوبوس راه می افتد . جمعیت داد می زنند : نیگر دار ! این وسط مردک میانسالی می گوید : آقا ولش کن ! برو ! با غیظ نگاهش می کنم : حالا کمک نمی کنی هیچی ، مرض داری بگی راه بیفته ؟ بلند داد می زنم : آقا نگه دارین ... اتوبوس می ایستد . حرصم را سرش خالی می کنم : سر رو کم کنی با تو هم که شده بلندتر داد زدم .
اعصابم خورد است : چرا زودتر داد نزدم ؟ چرا سر رو کم کنی با او ؟ ... خانم پیر پیاده شده است ...

سه : خیابان هنر : هفته ای یک بار اجرای کار هنری در سطح شهر . اولیش : چهارراه ولیعصر - چهارشنبه 14 تیر - ساعت 6 تا 9 عصر .
کوبیدم رفتم برای جلسه ی توجیهی گروه سفال و مجسمه . به میزان بسیااااااار زیادی اعصابم به هم ریخت . قضیه اش مفصل است . یک پست بهش اختصاص می دهم .

چهار : خستگی هایت را گاهی اگر با یک دوست صحبت کنی ... گاهی اگر خوب باشی ... و یادت برد خستگی هایت را در خنده هایت و خنده هایش .
چه قدر این دوستی های بی دغدغه خوبند و لازم و ناچار ...

پنج : یک چیزی در تابلوی روی دیوار رستوران اذیتم می کند ... یک چیزی که نمی دانم ... مهم این است که دارم اذیت می شوم !
چه قدر قارچ برگرشان دیرپز است !

شش : خوش به حال کسی که پوشه ی طرح هام را پیدا کند . حتا اگر در ایران قانون کپی رایت هم داشتیم ، او میتوانست با خیال راحت از طرح هام استفاده کند . می دانید ؟ بدبختانه اصل طرح هام را گم کردم امروز !
بی خیال ! چه خوب که هنوز خودم پیدا ام !

هفت : نی نی می خواست واسه خونه ی قوطی کبریتی ش پرده بخره . با هم رفتیم مولوی . پرده فروش ها با مشتری هایشان همه کار می کردند جز فروش پارچه !
بعدش رفتیم بوفالو - که فکر کنم تا حالا توش 50 بار نون و سیر خوردم ، فقط نون و سیر - و کنار آکواریوم نشستیم و پنجاه و یکمین نون و سیر را خوردیم .
چه قدر ماهی ها زنده بودند ... زنده شدم !


پی نوشت : دیشب خیلی خسته بودم . خسته ، اما زنده . به همین دلیل ، این گاه نگار امروز نوشته شد .

 

 

   + غزل کریمی - ٧:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٤/۱۳

خواب و خیال من ... تو نیستی دیگه ! باور کن رفیق !


سلام ...
چه طور جرات می کنی بیای تو خواب من و این طوری بقیه ی روزمو خراب کنی ؟
باور کن خیلی سعی کردم تا حضورت رو تو این زندگی لعنتی کم رنگ کنم .
هنوز زوده ... هنوز زوده ...

پی نوشت : خوشحالم که امامزاده دیده بان بدجوری به سخن رانی و آه و افسوس افتاده ن ... وقتی من می گم بچه ی قرتی های انگلیسی ... یعنی همین !

   + غزل کریمی - ۱:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٤/۱۱

من بی تکرار

سلام ...
امروز داشتم فکر می کردم واقعن چرا باید تو زندگی م همیشه به دنبال توضیح دادن به دیگران باشم ؟ وقتی یکی نمی فهمه ، نمی فهمه ! و این اصلن ربطی به شعور و اینا نداره . به تفاوت بین سبک زندگی آدما ربط داره . به عادت ها . عادت های فردی ، نه عادت های خانوادگی . به این که من عادت دارم اول نگاه کنم و بعد حرف بزنم و یکی دیگه عادت داره اول حرف بزنه بعد نگاه کنه یا این که اول فکر کنه بعد حرف بزنه یا این که اصلن حرف نزنه !
چیزی که برام مشخصه اینه که سبک زندگی و عادت های شخصی من ، دیگه خیلی شخصی اند . و شاید اصلن به ساحتشون توهین بشه اگه زیاد راجع بهشون حرف بزنم - وراجی کنم - و بهتره خفه خون بگیرم و راحت و آسوده کار خودمو کنم .
چیزی که همیشه بهش اعتقاد داشتم ، این بوده که خودخواه ترین آدما اونایی اند که فکر می کنند بقیه همه عضو یه جور گله اند و فقط اونا هستند که از این گله جدا اند و با همه فرق دارند - احتمالن هم فرقشون فقط تو اینه که یه بره ی خنگ اند که با گرگه دوست می شه ! -
اعتقاد خودم اینه که من با همه ی آدما فرق دارم . و بقیه ی آدما هم با بقیه ی آدما . و اگه این وسط همه بخوان به هم توضیح بدن که چه فرقایی با بقیه دارن ، یه بلبشویی چیزی راه می افته ! البته توی هر بیشه ای جنگلی دشتی ، همیشه یه سری حیوون هم هستند که زندگی گله ای دارن : بعضیاشون گرگ اند . بعضیاشون بز ، بعضیاشون مرغ ماهی خوار ، بعضیاشونم مورچه و ملخ و عقرب ! فرق های اونا تو چارچوب گله هاشون می ره و برای رسیدن به شخصیتشون - اگه خدانکرده بخوای برسی - لازم نیست تک تکشون رو مورد مطالعه قرار بدی . کافیه یه نگاه به کل گله بندازی : حله !

پی نوشت : احساس می کنم وبلاگم مدتیه خیلی فمینیستی شده . وبلاگی که قراره روزنگار شخصی من باشه . نکته اینه که فمینیسم ، فقط یکی از مسایلیه که من باهاش درگیرم . چیزای دیگه ای هم هستن که می تونم ساعت ها روزها ماه ها راجع بهشون وراجی کنم ! رو همین حساب فکر کردم این فمینیسم لعنتی رو از این وبلاگ بکشم بیرون ، بندازم تو یه وبلاگ دیگه . عصیان رو واسه همین راه انداختم . احتمالن هفته ای یه غرش اون تو داشته باشم !!

   + غزل کریمی - ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٤/۱٠

بیست و نه سال پیش ، بیست و نه خرداد

سلام ...
این قدر خسته ام که نمی تونم کاری کنم . حتی نوشتن درباره ی این که امروز بیست و نه خرداده و بیست و نه سال پیش دنیا از وجود چه انسانی محروم شد ...
خسته ام . با تمام این که تمام امروز رو خوابیده م خسته ام ...
همین !

   + غزل کریمی - ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/٢٩

انا مایه دار !

سلام ...

هی ! من خوشحالم ...
کی بورد خریدم ...
توجه : من دیگه از این به بعد با آن اسکرین کی بورد تایپ نمی کنم ... کی بورد واقعی دارم ...

   + غزل کریمی - ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/٢۸

یک شب ...

سلام ...

چه قدر آقاهه مهربون بود ، وقتی ما رو داشت نگاه می کرد که که داشتیم با اون چوب خنده دارها ، تیکه های ماهی هشت پا و ترشی خوش مزه ی ژاپنی رو نوش جون می کردیم ! طفلی همه ش نگران بود بدمون اومده باشه ؛ هی سس های جور واجور میاورد تا چاشنی کنیم .

بیست و شیش هزار تومن اصلن هم پول زیادی نیست واسه یک ساعت تیریپ ژاپنی !

* کویر که رفتم ، شاید نزدیک ترم باشی .
** بهش نگفتم . ولی شاید درست نبود تو این موقعیت من ، این قدر ازش حرف می زد ...

   + غزل کریمی - ۱:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۳/٤

... و ما ، در رکودِ ماندن ها

خیلی تنهام ؛ می شنوی م ؟!

پی نوشت : چرایی و چگونگی این تنهایی با چشم هات !

   + غزل کریمی - ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٢/٢۳

چش چش دو ابرو

سلام ...
خدا وقتی واسه بالای چشمات مو درست کرد و اسمشو گذاشت " ابرو " ، قبلش واسه ش یه استخوون هم درست کرده بود که موها درست روی برآمدگی استخوونه سبز بشن . یه تیریپ خوشگل که پیشونی رو از پلک جدا می کنه .

حالا می ری ابروهاتو تتو می کنی ، من کاری باهات ندارم . فقط حواست به استخوونه باشه . وقتی استخوونه فرمش صافه و خیلی به چشمات چسبیده ، چرا می ری نیم بالاتر یه ابروی هشتی دلبر می کشی که بدتر صافی استخوون ابروتو تابلو کنه ؟!


پی نوشت : خیلی مزه داره ساعت سه نصفه شب بشینی با یه نفر از خودت خل تر چت کنی اونم به زبان عربی ! چه اراجیفی که به هم نبافتیم !

   + غزل کریمی - ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٢/۳

باران ...

سلام ...
یکم : با کسب اجازه بنده می بوسمتان
         با این کلمات زنده می بوسمتان
         دارید رباعی مرا می خوانید
         دارم رک و پوست کنده می بوسمتان!
      جلیل صفربیگی

دوم : و من در حوالی چشم هایت ، بهمن می شوم و برف ، که ببارم روی شانه های استوارت و خواب بروم کنار گونه و چانه و لب های تا همیشه شرقی ات ! تصویری که این روزها نقشه ی راهم ست !

سوم : چه قدر این گرد و غبار معلق در فضا تولید مثلشان زیاد است ! خسته نشدند از بس روی همه ی وسایل اتاق من نشستند و من پاک نکردمشان ؟

چهارم : فیلم شهر زیبا رو دیدم ... روانی شدم !

پنجم : همین ! فعلن چیز دیگه ای یادم نمی آد !

 

   + غزل کریمی - ۱:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱/٢٤

این هجدهم ...

...

* کافه گودو جای خوبیه برای نوشیدن قهوه فرانسه ی سرد شده ، و فراموش کردن ، و امیدوار بودن ...

حتی اگه گرامافونشونو وقتی تو داری می ری تازه روشن کنن و توی همه ی فراموشی و امیدواری و نگاه کردن به رومیزی چارخانه و سیگار کشیدن دختر و پسر میز کناری ت و کز کردن روی صندلی لهستانی ، خِر و خِر تهویه ی پر سر و صدا تنهایی ت رو پر کنه !

   + غزل کریمی - ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱/۱۸