داستان من و نمایشگاه صنایع دستی

سلام ...

این روزا میلان میزبان نمایشگاه بین الملی صنایع دستیه

artigano in fiera

نمایشگاهی که حدود 106 کشور توش شرکت کرده ن ، که متاسفانه امسال ایرانیا فعال نبودن و ایران فقط دو سه تا غرفه داره .

نمایشگاهی که بر خلاف سایر نمایشگاهایی که تو میلان برگزار می شه ، ورودی ش رایگانه و سرویس دهی وسایل رفت و آمدش هم فوق العاده س .

من دو بار رفتم برای دیدن این نمایشگاه . هر دو بار هم به راحتی رفتم . با مترو ، بعدش هم یه اتوبوس رایگان از ایستگاه مترو تا دم در غرفه ها ! اتوبوسایی که مرتب و سر موقع حرکت می کنن ...

یاد هر بار نمایشگاه کتاب رفتنم افتادم که چه قدر بدبختی می کشیدم . همه مون ...

اینم دو تا عکس که تو نمایشگاه گرفتم :

 

 

   + غزل کریمی - ۱:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٢٠

داستانی من ، که از میلان می نویسم

سلام ...
یکم : خدایا ! شکرت ! اگه بدم ، اگه خوبم ، اگه هستم ، اگه نیستم ، اگه کوچیکم ، اگه بزرگ ... تو با منی ... تف به من اگه یادم بره اینو ... ینی تف به من !

دوم : نمی دونم چرا از خدا خواستم جوابتو بده ! هیش وخ اینو از خدا نمی خواستم . هیش وخ هیشکی رو به خدا واگذار نکردم . هیش وخ واسه هیشکی بد نخواستم . حتا اگه یارو بدترین رفتارو باهام داشته ... حتا اگه یارو یه بی شرفی چیزی بوده ...
خدایا ! منو ببخش ! حرفمو پس می گیرم . من کی باشم که از تو بخوام جواب کسی رو بدی یا ندی . خدایا ! منو ببخش ! کینه ی هیشکی رو تو دل من نذار . نذار دلخوری از هیش کسی تو دل من بمونه .
ایشونم خودش می دونه و خودش و تو . هر جور راحته ! من چیزی ازم کم نشد !

سوم : اوووووووووووووه ! چه قده اینا سگ دارن ! اصن به من چه که سگاشون خوشگلن ! واسه من این مهمه که هر جا دارم راه می رم ، حواسم باشه که پامو رو پی پی سگای ملت که وسط پیاده رو ریخته نذارم !
دهه ! اینم شد زندگی !

چهارم : چن تا عکس ...

* duomo میلان . ینی کلیسای جامع شهر میلان . میدان دومو یکی از اصلی ترین میدان های میلانه . مرکز توریستی شهر . اطرافش پر از کنسولگری کشورهای مختلف ( از جمله ایران ) و خیلی چیزای دیگه . روزش شلوغه ، شبش اما قشنگ و خلوت و آروم ...

* من و آقای راننده توی ترم ( که خیلی ها اشتباهی بهش می گن تراموا ، چون فک می کنن ترم مخفف ترامواس ! ) معروف شهر میلان

ترم های نارنجی قدیمی،از اولین چیزاییه که تو میلان به چشم می آد. این ترم ها را از سال ١٩٢٠ میلادی نیگه داشته اند البته نیروی محرکه و سیستم هدایتشونو عوض کرده ان و مدرن ان از این نظر.

milan-tramwa.jpg

اینم یه عکس از این ترم که از وبلاگ منصور نصیری برداشتم ( که ایشون هم به اشتباه واژه ی تراموا رو به کار برده تو وبلاگش )

* من و خانوم نیما خانوم کنار یکی از ستونای دور میدان دومو

* اینجا گالری کنار دومو هست . این استندی که من کنارش واستاده م ، پر از عکس مجموعه ای خلاقه از کارهای یه سری هنرمند روی یه حجم اولیه ی ساده هست که با رنگ کردن ، اقزودن یا کم کردن ازش ، یه سری کار هنری خلق کرده ن . منتخب این آثار رو گذاشته بودن تو یه مجموعه ای تو همین گالری ، که من تو عکس بالایی واستاده م کنار دو تاشون ...

نمونه ی دیگه ای از این نمایش خلاقیت رو می تونین تو وبلاگ آقای اولد فشن ببینین :

http://oldestfashion.blogspot.com/2008/07/blog-post_6014.html

گالری که می گم ، نه که فک کنین ینی نگارخانه و اینا ها ! نه ! این یه قسمت از معماری خاص میدان هاییه که دوموی هر شهری توشون قرار داشته . یه سالن جانبی . الان توش پر از فروشگاه های مارک های معروفه . وسطش هم این چیز میزا رو گذاشته بودن .

پنجم : برام دعا کنین ... تنها نیستما ! خدا باهامه . ولی دعا که ضرری نداره ! پشتمو گرم می کنه ... تنها نیستم ؛ اما غریبم . دلتون نمی خواد پشت گرمی یه غریب باشین ؟!

ششم : فعلن همینا !

   + غزل کریمی - ٤:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٧/٤

یک داستان متفاوت دیگر

 

* از اینجا : http://oldestfashion.blogspot.com

   + غزل کریمی - ٢:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٢٥

دسته گل خوشگل

سلام ...
چهارشنبه - دهم آبان هشتاد و پنج - بخش اخبار سراسری ساعت ۲۱ شبکه ی یک ، خبری دارد تحت عنوان : نامه ی مدیر عامل خانه ی تاتر به وزارت ارشاد . و تصویری هم که برای این خبر ارایه شده است ، عنوان این خبر است با آرم « خانه ی کاریکاتور ایران » در کنارش !!
می خواهم بدانم آن ها خودشان را ببو گیر آورده اند یا مردم را ؟
یاد آن کنایه ی قدیمی افتادم که :
بچه جان ! مگه هر کی که سیبیل داشت ، بابای تو اه ؟!


پی نوشت : پرانتز بسته هم به روز است : http://qazal.blogfa.com

   + غزل کریمی - ٧:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۸/۱۱

بهشت من ...

سلام ...
تهران داغ است . تهران جهنم وحشتناکی است که تمام ابعاد وجودی آدم را می سوزاند !! تهران غول بزرگی است که همه ی ما را در شکم بزرگ خودش جا داده و دارد ذره ذره هضم می کند !
تهران جهنم است ... اما ... اما ... تو که از بهشتت ، از بهشت کوچکت برایم می گویی ، فکر این جهنم از سرم می پرد و سفر می کنم تا حوض و نیمکت و نسیم و سایه و آرامش ... و نیمکت که فقط به اندازه ی دو نفر جا دارد و من که خودم را جمع و جور  می کنم تا ... !
باز هم بگو ! باز هم برایم بگو !

پی نوشت : دارم از سردرد می میرم ... در حد انفجار ...

پی نوشت ۲ : خوش به حال دیوار که سایه ی تو رویش افتاده !

پی نوشت ۳ : گاهی که چهارشنبه است ، در یکی از خیابان های شلوغ تهران جهنمی ، برنامه ی خیابان هنر را برگزار می کنیم . این منم که دارم به قول دوست عزیزمون گل بازی می کنم !!



* این جا پیاده روی کنار پارک ملت است ؛ سومین اجرای ما در خیابان هنر پایتخت . حدود ده روز پیش .

** با سپاس از دوست تازه ام « لیلا طاهری » که عکاس است و پای ثابت برنامه های ما

   + غزل کریمی - ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٥/٧

هر کس دیگه ای ...

سلام ...





هفت سال پیش ، من یه دختر ساده - و تا حدی خنگ و عقب مونده - بودم که از جنوب شهر- پرت شد به خانه ای در میدان کتابی ، جایی در شمال شهر ... خانه ی کاریکاتور ایران رو می گم که سه چهار سالی ، تمام هست و نیست و دار و ندار من - یک دختر جنوب شهری تشنه ی دانستن - بود !
کاریکاتوریست نشدم . مثل خیلی چیزای دیگه ای که دنبالشون رفتم و نصفه نیمه ولشون کردم ! اما از اون روزا خیلی چیزا برام موند ... خیلی آدما ... خیلی دوستا ... افتخار شاگردی تو کلاس بهترین کاریکاتوریستا :
* حمید بهرامی ... جوون شری که کلاسش بمب خنده بود . * فایز علی دوستی ... آروم و باوقار و شیرین . * بهرام عظیمی ... که از جوادبازی ها و برک هلی کوپتری هاش خاطره هایی برامون داشت ( همون داوود خطر تبلیغات نیرو انتظامی )  * افشین سبوکی ... ساکت و مرموز و دوست داشتنی ( که دوستی با سحر عجمی رو بهم هدیه داد . ) خیلی های دیگه ...
* مانا نیستانی ... که تا نشناخته بودیش ، برات یه آدم یبس بود که حس و حال هیچ کاری نداشت ؛ چه برسه به شوخی . اما وقتی می شناختی ش ، یه رفیق خدا بود همه رقمه . یه موجود بی نهایت جوک ، که میمیک چهره ش عمرن تغییر می کرد : آروم و جدی و ...
پنج سال پیش همین روزا بود که سر کلاس کمیک استریپ ، جشن تولد ۲۸ سالگی ش رو  گرفتیم ...
** اون روزا تا نیک آهنگ کوثر یه کم چاق می شد ، می خندیدیم که : نیک آهنگ باز دلش زندون می خواد تا لاغر شه !
بودند این جور کاریکاتوریستا ... اما مانا نیستانی نبود ...
** انگار یه جوجه کوچولو رو بازداشت کرده باشن ... آخی !
** عشق هری پاتر داشت ! اگه ملاقاتش رفتین ، براش هری پاتر ببرین ...

بیوگرافی مانا

پی نوشت : از زبان یه ترک افراطی : ترک بی غیرت از فارس هم بی شرف تره !

   + غزل کریمی - ۱:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۳/۱٤

این کوزه که ...

سلام ...

فعلن شخصی نویسی را تعطیل اعلام می کنم !

... و اما :

خیلی وقته دلم موزه می خواد ... درست و حسابی ... در همین راستا :
از همه ی علاقمندان تهرانی دعوت می شود در برنامه ی موزه گردی جمعه ها ، همراهی ام کنند .

نخستین برنامه :
جمعه - سی ام دی ماه - موزه ی رضا عباسی
مکان گرد هم آمدن : پل سید خندان - ضلع جنوب غربی - ابتدای خیابان شریعتی - نبش بانک ( یا ملته یا سپه - درست یادم نیست ! ) - ساعت ۹:۳۰ صبح

هزینه : هیچی !
خودتون با هر وسیله ی نقلیه ای که دوست دارین بیاین ... بلیت موزه هم که اون قدری گرون نیست ...

دوستانی که تمایل به شرکت در این برنامه را دارند ، لطفن تا آخر وقت پنجشنه بیست ونهم دی به این آدرس : qazal60@gmail.com  با موضوع : موزه    میل بزنند و اعلام آمادگی کنند .

از همه سپاس گزارم و ... به امید دیدار

   + غزل کریمی - ۱:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱٠/٢٧

هستیم : من و خودم و یاد تو و کتاب و اندیشه ...


* مجبور شدم با یه دختر خنگ برم تور انقلاب گردی تا سرکار خانوم چند تا کتاب بخرن ... آبروم رفت ... اوج سطح کتاب خوانی ش قورباغه را قورت بده و مردان مریخی ، زنان گور پدرشون بود ! ... جای خوش حالی بود که ایشون دست کم هشت بار به مامان بنده گفتن : خیلی خوش گذشت ... ای کاش یه روزم بریم پاساژگردی !

* چهل هزار تومن ناقابل امروز تقدیم شد به وزارت ارشاد صفار هرندی ... بابت ۵ قطعه بلیت جشنواره موسیقی !
زکی ! قیمت این بلیت ها پارسال دو تا پنج هزار تومن بود ... کی می فهمه ؟

* با یه دختر خانوم کره ای آشنا شده م ... جزییات بیشتر بماند برای فضولی های آینده م !

* و آغوش‌ات
اندک جایی برای زیستن
اندک جایی برای مردن


از این وبلاگ

هر چند برای من خیلی دوره ... دوری ... دلم برات تنگ شده راستش ... برای زنده گی کردن و مردن ...

* وقتی خداوند شما را به لبه پرتگاهی هدایت کرد، کاملا به او اعتماد کنید. چون یکی از این دو اتفاق خواهد افتاد: اگر بیفتیداو شما را می‌گیرد یا اینکه یادتان می‌دهد چگونه پرواز کنید

یه آف بود از راضیه 

* یه روزایی بود که می نوشتم تا آروم بشم ... نوشتن برای زخم هام مرهم بود . اما این روزها زخم هام خوب شده ن ؛ و من که می ترسم از نوشتن ، مبادا نیشتری به زخم های نه چندان دورم بزنه ... سخت می گیرم ... لازمه فعلن ...

   + غزل کریمی - ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱٠/٢٢

حرف دارم ... چند تا !

سلام ...
سر نوشت : حالا راستش پرم از گفتن و نگفتن ...
باشه ... نمی گم ...

نوشت :
*یه جا نوشتم : منوچهر آتشی را دوست داشتم : خودش را ؛ و نه شعرهایش را ... مرتضا ممیز را دوست داشتم : کارهایش را ؛ و نه خودش را ... و حالا دعا می کنیم که خدا هر دو تایشان را بیامرزد ... .............. حالا می نویسم : چه قدر آدم های متفاوت وقتی می میرند شبیه هم می شوند ناگزیر ...

* بلیت کنسرت شجریان تا سقف ۲۵۰ هزار تومان خرید و فروش شد . که چی ؟ ... هیچی ! زنده باد هنر ... هنر مقدس !

* بیست و پنج نوامبر هم گذشت ... من یادم نبود ... توی فروشگاه کوچکم سرگرمم و به هیچ چیز جز پول درآوردن فکر نمی کنم ... اصلن به من چه که خشونت علیه زنان فراوان است و مردان هنوز جنس قوی و برتر ... زنده باد من ! نماینده قشر وسیعی از زنان پاکدامن !!

پی نوشت : یه باغبونی دانشگاه داره ( قد یه وجب ... سیبیل سفیییییییییییییید و ده وجب ! ) که صبح به صبح می آد در مغازه و بهم می گه : سلام حاج خانوم ! ................ همین بابا تا چند ماه پیش می اومد دم دانشکده یا توی حیاط و ما رو می دید که ولو روی زمینیم ... بهم می گفت : سلام دخترم .............. چه الیناسیونی در من صورت گرفته ها !

   + غزل کریمی - ۸:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٩/۱٠