داستان آن مرد برهنه

سلام ...
یکم :
یه روز یه مرد برهنه رو دیدم
که هیچی نپوشیده بود
   در حالی که با صدای بلند می خندید
   مرد شیک پوشی رو نشون می داد
       و فریاد می زد :
            " آهای ملت !
                      ببینین ! این آقاهه زیپش بازه ! "
              و جالب این که
              بقیه هم شروع کردن به مسخره کردن اون مرد شیک پوش !

                                                   از کتاب " لطفا بیدارم نکن ! "
                                                   طرح و نوشته ی داریوش رمضانی / انتشارات فرهنگ ایلیا


دوم : شما مختارید این نوشته ی بالا رو به هر کی که خواستین و بیشتر پسندیدین نسبت بدین ! من جلوی ابراز خلاقیتتون رو نمی گیرم .


سوم : اگه اهل گوش دادن به موسیقی ملل از هر نوعش هستین ، پیشنهاد می کنم حتمن یه سر به طبقه ی دوم نشر چشمه ( تو خیابون کریمخان ) بزنین . یه مجموعه خیلی خوب از موسیقی ملل ، از ایتالیایی و فرانسوی گرفته تا کوبایی و بزریلی و موسیقی فولکلور یهودی می تونین توش پیدا کنین . من ایتالیایی و یونانی و یهودی ش رو گرفتم که مخصوصن از یونانی و یهودی ش خیلی خوشم اومد .


چهارم : البته از آقای خرس عزیز خیلی ممنونم که هم اون کتاب بالاییه رو بهم داد و هم منو برد همین نشر چشمه بعد از چند وخت خیلی زیاد که نرفته بودم .


پنجم : یه کم خسته ام ، یه کم ناامید ، یه کم پخش و پلا ، به کم هم حالت ژله ای دارم !
دلم نمی خواد این چیزمیزا رو ! امیدوارم زودتر خودمو جمع و جور کنم .


ششم : همیشه یه انگیزه ای هست ...

   + غزل کریمی - ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۳/٢٠

داستان من و آن لذت های بی پایان هستی !

سلام ...
شب ... کافی شاپ ... خوشی ...
بعد :
چهارراه ولیعصر ... پیاده روی ... تنها ... انقلاب ... موسیقی ... کتاب ...
لذت راه رفتن روی سنگ فرش تازه ی خیابان انقلاب ...
لذت نگاه کردن به ویترین کتاب فروشی ها ...
چه قدر کتاب نخوانده ام ...
چه قدر کتاب نخوانده ام ...
لذت دیدن کتاب یکی از شاگردهای زمان کانون و فرهنگسراها که برایشان معلمی شعر می کردی و سعی در به گمراهی کشاندن و شاعر نگه داشتنشان بودی : اندیشه فولادوند
حتا اسم کتاب یادم نیست . فقط نگاه کردم و ذوق کردم که رویش نام اندیشه فولادوند هست . حتا نرفتم تو که لای کتاب را باز کنم ! همین که دیدم یک جورهایی به من پیوند می خورد ، کیفورم کرد !
لذت خودخواهی ! خودپرستی شاید !
لذت این که همه کتاب چاپ کرده اند و من نه !
لذت به هیچ جا نرسیدن شاید !
لذت دیدن سی دی " آن و آن " و نخریدن تا به " سیاه و سفید " رسیدن که مشتری همیشگی اش هستی و آن و آن را تمام کرده و برگشتن دوباره تا سر وصال و خریدن سی دی ...
لذت خریدن یک سی دی موسیقی فولکوریک ایتالیایی و بعد ، شب توی خانه گوش دادن و رقصیدن ...
لذت قدم زدن ... قدم زدن ... قدم زدن ... قدم خوردن ... قدم شدن ...


پی نوشت : کتاب " سپیده دم ، عصر یا شب " رو هم خریدم که هنوز نخوندم . هر چند می دونم " یاسمینا رضا " خوندن اصولن کار سختیه . دست کم واسه من . " بی گاه " سینا سرلک رو هم خریدم که ...

   + غزل کریمی - ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٧/٧

یادم تو را فراموش

سلام ...
یکم : ز خود گریخته ام از شکنجه گاه همیشه
       مرا دوباره تحمل کن ای پناه همیشه
       به جرم عشق تو تکفیر و طرد گشته ام آری
       به جرم عشق تو یعنی همان گناه همیشه
                                        * بهروز یاسمی

دوم : تو یادم آورده بودی ش انگار ... و من که یادم آوردمت ...

سوم : سرکار خانم رهبر در برنامه ی شبکه سه فرمودند که ما داریم سعی می کنیم قانونی رو تصویب کنیم که مرد حتمن فقط با اجازه ی همسر اولش بتونه دوباره ازدواج کنه !!
مامانم هم بلافاصله اضافه کرد : خب این کار رو که شاه بنده خدا هم کرده بود !
و من فکر کردم که زن هایی که خودشون اجازه می دن شوهرهاشون دوباره ازدواج کنن چه جور موجوداتی هستن ! و البته اون کسایی که این جور قانونا رو اختراع می کنن ...

چهارم : چه علاقه ای به این بدلیجاتی که به نام « طلا هندی » باب شده دارند . همین هایی که اصلن نشان نمی دهند که طلا نیستند ... وقتی یک دست از این النگوها را می اندازند دستشان ، انگار دنیا را بهشان داده اند از ذوق . یک جوری که اگر بهشان می گفتی تمام حقوق پایمال شده تان را بهتان برگردانده اند ، آن قدر ذوق نمی کردند !
گاهی فکر می کنم واقعن اون جا چی کار می کنم ؟ دارم چی رو به اون زن ها هدیه می دم ؟ به خاطر چند مشت ریال ؟

پنجم : من نمی دونم چرا از بین این همه وبلاگ باید وبلاگ بدبخت من فیلتر بشه ! نه که در حالت عادی بازدید کننده زیاد داشتم ... حالا هم که واسه خیلی از آ اس پ ها فیلتر شده ! بعدشم نه که من خیلی جنم دارم ضد رژیم و ضد مذهب بنویسم ! ای لعنت بر فیلتر و فیلتر گذار !

ششم : اخلاقم بسی « مرغی » است در حال حاضر ! اه ! 

هفتم : دن کامیلو دست هایش را از هم باز کرد ، آهی کشید و گفت : « دیگه راهی برای بازگشت وجود نداره . امروزه آدم ها از روغن چراغشون برای روغنکاری ماشین ها و اسلحه های کثیفشون استفاده می کنن . »
مسیح گفت : « در قلمرو خداوند اون قدر روغن هست که آب در رودخانه ها هست . » *

هشتم : چه معنی داره تو یه پاراگراف از یه کتاب خوب که توسط نشر مرکز چاپ شده ، یه بار کلمه ی جمع بسته شده با « ها » رو سر هم بنویسن ، و یه بار دیگه جدا ؟!!

نهم : گاهی باید بیام ؛ صدای تو رو بشنوم ؛ چهره ی تو رو ببینم ؛ در هوایی که تو توش نفس می کشی ، شریک بشم ؛ تا باور کنم که هنوز هم دنیا زیبایی هایی داره ! اینو بفهم لطفن !

دهم : ز خود کوچاندی ام ؛ مرغ مهاجر ساختی از من ...

* دن کامیلو و پسر ناخلف / جووانی گوارسکی / مرجان رضایی / نشر مرکز / چاپ : دوم ، ۱۳۸۶

   + غزل کریمی - ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٤/۳

عنوان ندارد

سلام ...
... خوب که فکرش را می کردم می دیدم که در آن نمازخانه ی خلوت با تو خیلی خوش می گذشت ، خدا جان . چون از صورتت پیدا بود که خیلی راحتی !*

*گل های معرفت ( مجموعه ی سه داستان ) : اسکار و بانوی گلی پوش / اریک امانوئل اشمیت / سروش حبیبی / نشر چشمه

   + غزل کریمی - ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٤/٢۸

این روزها ...

سلام ...

هفته ی پیش فیلم « آفساید » ساخته ی جفر پناهی رو دیدم . فرصت نشد راجع بهش بنویسم . راستش الان هم که فکر می کنم می بینم نمی خوام چیزی راجع بهش بنویسم !

فقط این که : یه فیلم فمینیستی قشنگ به دور از شعارهای مسخره ی به درد نخور - که تهمینه میلانی توش استاده - که شاید فقط جعفر پناهی از عهده ش برمی اومد . با یه انتخاب نام هوشمندانه . و یه توزیع به موقع هوشمندانه - که قطعن یک قران از فروش سی دی های رایت شده ی توی بازار به جیب پناهی نرفته - که درست همزمان با ایام الله جام جهانی بود .

آفساید ... دخترایی که می رن استادیوم برای بازی ایران و بحرین و مثل مهاجمی که تو آفساید قرار می گیره و از جریان بازی خارج می شه ، اونا هم بازداشت می شن و از جریان بازی خارج می شن .

آفساید ... موقعیتی که خیلی از زن ها تو خیلی از لحظات زندگی توش قرار می گیرن !

پی نوشت : دقت کنین که اصلن راجع به فیلم ننوشتم !

پی نوشت ۲ : این روزها کارتون زیاد می بینم : کمپانی هیولاها ، شرک ۲ ، در جست و جوی نیمو و ... کارتونایی که چند سال بود گوشه ی اتاقم خاک می خوردن .

پی نوشت ۳ : این روزها کتاب خوندن رو دوباره از سرگرفته م : « عشقی بدون شین بدون قاف بدون نقطه » از مصطفا مستور و « تمام زمستان مرا گرم کن » از علی خدایی . یه کم برام غریبه بودن از بس که اون روزا فقط از نویسنده های زن دهه ی هفتاد و هشتاد می خوندم ... فقط یه کم البته !

پی نوشت ۳ : با تمام این ها ، می دونم همه ی اینا از سر بی حوصلگیه ... دو هفته س به ساز دست نزدم ... و همه ش خاطرات روزی روزگاری ، یک سال پیش ، تهران برام مرور می شه ... با مرور این خاطرات فقط لبخند می زنم و به خوش بختی های کوچیک و بزرگ دنیا فکر می کنم ... نه ! اصلن عذاب آور نیستن ؛ ولی خوب ! وقت گیرن ! ... الان کجایی جناب ؟!

   + غزل کریمی - ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/۳۱

شعر تو روی دفتر من درد می کند !

سلام ...
بدون پیشگفتار ، به مناسبت انتشار کتاب شادروان نجمه زارع با عنوان « عشق قابیل است » یه غزل از همین کتاب بخونیم :

تو نیستی و این در و دیوار هیچ وقت ...
غیر از تو من به هیچ کس انگار هیچ وقت ...

اینجا دلم برای تو هی شور می زند
از خود مواظبت کن و نگذار هیچ وقت ...

اخبار گفت شهر شما امن و راحت است
من باورم نمی شود ، اخبار هیچ وقت ...

حیف اند روزهای جوانی ، نمی شوند
این روزها دو مرتبه تکرار هیچ وقت

من نیستم بیا و فراموش کن مرا
کی بوده ام برات سزاوار ؟ ... هیچ وقت !

بگذار من شکسته شوم تو صبور باش
جوری بمان همیشه که انگار هیچ وقت ...

   + غزل کریمی - ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٢/٢٢

کشف تازه !

سلام ...
چه قدر شخصیت « سید جمال الدین » را دوست دارم ... معرکه ست .
و چه قدر تاریخ با اون چه که ما توی کتاب های تایخ می خوندیم ـ و حالمون را به هم می زد ـ فرق داره !
کسی کتابی سراغ داره که زندگی سید جمال الدین را با بیانی زیبا تعریف کرده باشه ؟

   + غزل کریمی - ٢:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱/۱٧

هستیم : من و خودم و یاد تو و کتاب و اندیشه ...


* مجبور شدم با یه دختر خنگ برم تور انقلاب گردی تا سرکار خانوم چند تا کتاب بخرن ... آبروم رفت ... اوج سطح کتاب خوانی ش قورباغه را قورت بده و مردان مریخی ، زنان گور پدرشون بود ! ... جای خوش حالی بود که ایشون دست کم هشت بار به مامان بنده گفتن : خیلی خوش گذشت ... ای کاش یه روزم بریم پاساژگردی !

* چهل هزار تومن ناقابل امروز تقدیم شد به وزارت ارشاد صفار هرندی ... بابت ۵ قطعه بلیت جشنواره موسیقی !
زکی ! قیمت این بلیت ها پارسال دو تا پنج هزار تومن بود ... کی می فهمه ؟

* با یه دختر خانوم کره ای آشنا شده م ... جزییات بیشتر بماند برای فضولی های آینده م !

* و آغوش‌ات
اندک جایی برای زیستن
اندک جایی برای مردن


از این وبلاگ

هر چند برای من خیلی دوره ... دوری ... دلم برات تنگ شده راستش ... برای زنده گی کردن و مردن ...

* وقتی خداوند شما را به لبه پرتگاهی هدایت کرد، کاملا به او اعتماد کنید. چون یکی از این دو اتفاق خواهد افتاد: اگر بیفتیداو شما را می‌گیرد یا اینکه یادتان می‌دهد چگونه پرواز کنید

یه آف بود از راضیه 

* یه روزایی بود که می نوشتم تا آروم بشم ... نوشتن برای زخم هام مرهم بود . اما این روزها زخم هام خوب شده ن ؛ و من که می ترسم از نوشتن ، مبادا نیشتری به زخم های نه چندان دورم بزنه ... سخت می گیرم ... لازمه فعلن ...

   + غزل کریمی - ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱٠/٢٢

...

سلام ...

شعرهایم را خیلی وقت است نمی نویسم . شعر برای شنیده شدن است ؛ اگر شنیده نشود می میرد . نمی ماند که بشود غزل ... مثنوی ... سپید ... سیاه ... شعرهایم را می گذارم مثل لقمه ای توی گلویم گیر کند ؛ اما ننویسمشان که شنیده نشوند و یخ بزنند ...

بعدش ، دیگر این که حالم خوب است و برای عاشق ماندن هیچ سعیی نمی کنم ؛ برای عاشق نماندن هم ... شده ام آن سربازی که از جنگ شکست خورده بر می گردد ، اما به نشان های لیاقتش آن قدر افتخار می کند که اصلا مملکت درب و داغونش را نمی بیند ؛ خانه های ویران را نمی بیند ... تنها شهامت خودش را می بیند و ... شده ام سربازی تنها که از جنگ با خودش ویران ، اما سرفراز برگشته ...

... این نوشته خیلی بیشتر از این ها کش داشت اما این جا آن قدر شلوغ است که اصلن نمی توانم تمرکز کنم ... ببخش ...

پی نوشت : این کتاب « چند روایت معتبر »* عجب چیزی بود ... داستان هایش را هم که کنار بگذارید ، آن تکه هایی که آغاز هر داستان نوشته بود ، بد جوری چنگ می انداخت به گلوی آدم ... به چشم های آدم ...

 

* چند روایت معتبر / مصطفا مستور / مجموعه ی داستان / نشر چشمه

   + غزل کریمی - ٦:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۸/٢٩