سایه ها که پودر می شوند ...
سلام ...
تمام برگ ها روی زمین هرز می روند ... برگ ها دیگر سایه نیستند برای خستگی های رهگذری خسته از آفتاب ... برگ ها دیگر سایه نیستند برای عاشقانه های دو تا پرنده بر شاخه ای نزدیک ... برگ ها روی زمین ریخته اند تا رهگذری خسته از رفتن ها ، راه برود رویشان و ریز ریزشان کند روی تن داغ زمین . برگ ها هرز می روند تا دو تا پرنده بر شاخه ای دور قصه ی برگ هایی پودر شده زیر بارش آفتاب را به آسمان ببرند .
داستان من و آن سیمرغ و آن دو تا درخت
سلام ...
اصلن ای کاش جای من بودی و دو تا درخت سبز زل زده بودند بهت و تو هی دلت می خواست از شاخه های درخت ها تاب بخوری . آن وقت شاید این درد بی درمان را می دانستی ؛ این هوس کودکانه را که بدوی تا بالای قله ی مه آلودی که رویش دو تا درخت سبز ، دارند برایت می رقصند .
پی نوشت : و من که سفت چسبیده ام به این دشت برهوت که تویش نه درخت هست نه سراب نه ستاره ! و دو تا درخت سبز بالای قله ی قاف ؛ و سیمرغی که تا پرش را آتش می زنی ، بیشتر غیب می شود ! و من که سفت چسبیده ام به غمناکی دلم که خیال پرواز ندارد !
ریزش کلمات در فا مینور !
سلام ...
و هر سال بیایم بنویسم برایت که تا چه اندازه بهت مدیونم ؛ و اگر تو نبودی نمی دانستم عقده هایم را چه جور دیگری وا کنم ؛ و اگر تو نبودی - بی هیچ اغراقی - شاید تا حالا کارم به جنون کشیده بود ؛ و اگر تو نبودی ...
شاید زیاده روی کرده ام راستش ! این که بیایم و هر خاکی که بر سرم می شود را بریزم توی الک کلمات - که بیشتر وقت ها هم غربالی است با دانه های درشت - و آن وقت جمله ها را روی سر تو بپاشم تا مگر شانه هایم کمتر از خستگی بار روزهای سفید ، سیاه و بیشتر خاکستری ا هلال شوند .
شاید زیاده روی کرده ام ؛ اما دچار بوده ام این ریزش کلمات را ، برای این خودم دچار ریزش نشوم . و مدیونم تو را به خاطر بودنت . و مدیونم خودم را به خاطر آفریدنت !
* سلام به ناممکن دو ساله شد ...
رازهای لابد
سر و صداها خوابیده . تو از لا به لای نامفهوم ها سرک می کشی تا مرا پیدا کنی لابد . من اما ، گم شده ام توی هیاهویی که تو را هوای شنیدنش نیست .
از ای کاش ها که بگذریم ، به لابد می رسیم ؛ به ناچار . و من ناچارم از بودن این روزها و دویدن دنبال آن راز سنگین که یک روز توی کوچه ی بن بستی خوابید . و تو لابد نشسته ای گوشه ای و خیره شده ای به برعکس همه ی اتفاق ها . برعکس رازی که روزی خودت توی باغچه دفنش کردی .
ناچارم از نوشتن این واژه ها . از ریختن این جمله ها توی حلق ای کاش های دیروزم ، و لابدهای امروز ، و نمی دانم های همیشه ام . برای تویی که هرگز شناسنامه ای نداشته ای و نامت از تمام اندوه ها بالا می رود و در تمام سیب ها عطر می شود و در تمام بی سرانجامی ها جاری . برای تویی که در نبودن هایم غزل می شوی و چرخ می زنی و رازها را دفن می کنی . و رازها را هیچ وقت می کنی .
ای کاش روزی خودت هیچ وقت شوی !
پی نوشت : به قول « یانیس ریتسوس » : همه چیز راز است !
پی نوشت ۲ : از صدا خسته ام و به خنده دچار !
پی نوشت ۳ : می خواهم زنده بمانم .
این نه منم ؛ نه من منم ...
* ... اجازه هست بگویم سلام ... حال شما ؟!
که باز وصل شود سیم اتصال شما ...
چه قدر از این شعر بدش می آمد غپی عزیزم - که انگار تمام شعرهایی که برای نارنجی سروده بودم ، برایش حکم روغن کرچک را داشتند ! - غپی عزیزم که مرا از نامه نگاری افسرده تبدیل کرد به کولی نوازنده و رقصنده ای که خواب ندارد ...
حالا شعرهام مخاطب خاص ندارند - اگر سروده شوند ؛ اگر بهشان اجازه بدهم - دیگر هیچ نارنجی و بنفش و آبی ... آبی ... آبی آسمانی ای نیست که بشود سرفصل شعرهام ... حتی وقتی : این طور زل نزن ! دل من آب می شود ...
انگار این دل ، من نیستم و آن نگاه ، پیراهنش آن همیشه رنگ نیست و آن دست ها ، غپی نیستند ... انگار این من ، من نیست ... من ، شده دود لا به لای خنده های شیرین کسی که هست ، اما نیست ؛ خودش نیست ... او نیست ...
همه چیز عوض شده ... شده یک چیزی که نامش شاید زنده گی باشد ... خودم را گول می زنم ...
* سرت را روی شانه ام گذاشتی و گفتی : « ستاره ها که از نگاه تو نازک ترند ... » میدان آزادی رو به رویمان ایستاده بود و به سخاوت شانه های من لبخند می زد ... و به صبوری من لبخند می زد ... و به فرسایش عشق در کلماتت هم ... و من از میدان آزادی ترسیدم آن شب ... آن شب که ستاره ها نازک بودند ...
* چه قدر امشب شانه هام درد می کنند . سنگینند ... و این سنگینی از چشم های تو نیست . سختی ش همین جاست !
* زین دو هزاران من و ما ای عجبا من چه منم
گوش بنه عربده را دست منه بر دهنم ...
اگر امشب نبودی ، چه می کردم جناب آقای مولانا جلال الدین بلخی ؟!
ای عاشقان ای عاشقان پیمانه را گم کرده ام
زان می که در پیمانه ها اندر نگنجد خورده ام ...
قاطی کردم باز ... چشم هام دارند سیاهی می روند بین دیوانگی های مولوی ...
ای کاش بودم ...
قصه ی من و غپی و پیاله ی شراب
سلام ...
* دست هایش شده بود دو تا پیاله شراب لبریز که بر جانم می ریخت . دست هایش دو تا پیاله شراب بودند . من ، نه نخورده مست بودم و نه از شراب دست هایش مست می شدم ! دست هایش دو تا پیاله بوند که آدم را لبریز هشیاری می کردند ... من ، هشیار می شدم ؛ هشیار « بودن » ... هشیار « نفس کشیدن » ... هشیار « او » ... او که دست هایش دو تا پیاله شراب لبریز بودند ...
* غپی گفت : دختر ! عاشق بودن دل می خواهد ؛ داری ؟ گفتم : ندارم ؛ دل از من بردی به یغما ... و جای خالی اش را نشانش دادم ... دست کرد و از جیبش دلم را بیرون آورد و گذاشت سر جایش . گفت : پس نگه دار مال خودت باشد ... رفت ... رفت ... اما هنوز هم جای خالی دلم حالم را به هم می زند ؛ حال مرا که شاید عاشق بودم ...
* دست هایم را که می گرفت ، می شدم پرنده ی کوچکی که از سرخوشی در قفس گرفتار شدن ، می خواند ... دست هایم را که می گرفت ، یادم می رفت پرنده من بودم یا غپی ... غپی کوچکم که خواب را از دستانم ربود ...
پی نوشت : 

تجمع اعتراض آمیز در مقابل سفارت دانمارک/مهدی قاسمی ایسنا
پی نوشت ۲ : تو رو خدا واسه فتوبلاگم کامنت بدین ! عقده ای شدم 
پی نوشت ۳ : نوشته ی بهرنگ رو بخونین 
پی نوشت ۴ : مژده ... موسیقی وبلاگ به اصالت خودش برگشت ... یه تک نوازی تار ... یعنی که : فعلن آرومم ... 
قصه ی من و غَپی و دریاچه
سلام ...
* پیشکش به « غَپی » که جادوی دست هایش خواب را از سر این کولی پراند .
غَپی آمد نشست روی نازک ترین لایه ی یخ زده ی دریاچه . غَپی پرنده بود که پرهایش را تکاند روی شانه هایم تا یخ هایم آب شوند ... دریاچه گفت : غپی عزیز ! این طور خودت را ولو نکن ؛ می ترسم یخ بشکند و ماهی طلایی کوچکم سردش بشود ... غپی گوش نکرد . دریاچه گفت : می ترسم یخ بشکند و تو هم بیفتی در من ؛ غرق می شوی آن وقت ... غپی آرام زد روی دریاچه و یخ شکست و غرق شد . غپی پرنده بود که چشم هایش در من افتاد و مرا با خود غرق کرد ... دریاچه خشک شد . ماهی طلایی کوچکش آرام داشت توی تنگ بلور شنا می کرد ... غپی پرنده بود که چشم هایش را کرده بود تنگ بلور ماهی طلایی ؛ ماهی کوچکم که یک روز دریاچه اش خشکید ... دریاچه نبود . دریاچه شده بود ابر آسمان که باران شود و غپی را خیس از تنهایی اش کند . دریاچه بارید و سیل شد و غپی را برد ... برد ... غپی پرنده بود که یک روز به سرش زد از سیلاب چشم هایم بکوچد ... غپی پرنده بود ... پرنده رفتنی ست ...

