داستان یک زندگی نصفه تختی

سلام ...
همه ی زندگی تو - اونایی رو که می تونی ببری ، اونایی رو که اگه نبری فک می کنی می ترکی ! اونایی رو که اگه نبری ، البته نمی ترکی هم ! ولی چون فک می کنی می ترکی ، ور می داری شون - همه ی اینای زندگی تو تلنبار می کنی روی تختت که از شنبه دیگه روش نمی خوابی . نیگا می کنی به " همه ی زندگی ت " که نصف تخت رو اشغال کرده ... می ترسی ! می ترسی از این که همه ی زندگی ت اندازه ی یه نصفه تخته ! گریه ت می گیره از دیدن همه ی اونایی که داری با خودت می بری ...
از اتاق می ری بیرون . برمی گردی ... دوباره به همه ی زندگی ت نیگا می کنی . به نظرت مسخره می آد : این همه لباس . این همه کتاب . این همه خوراکی . این همه چیزای دیگه ... باحاله ! فکی می کنی که : اصن اینا هیش نقشی تو زندگی ت ندارن که . همه ی زندگی ت اونایی ن که نمی تونی با خودت ببری شون . می ذاری شون همین جا تا بمونن واسه همدیگه . اگه قرار بود ببری شون اصن نمی رفتی !


پی نوشت : حالا اصن واسه چی داری می ری ؟
پی نوشت 2 : یه جورایی هم حال آدم گرفته می شه که از این همه بزک دوزک زندگی که تلنبار شده تو اتاقت ، فقط یه نصفه تخت رو با خودت داری می بری ، هم حال آدم جا می آد که بالاخره داری بعد این همه مدت از این همه بزک دوزک زندگی دل می کنی ...
پی نوشت 3 : سخت ترین قسمتش دل کندن از کتابامه !
پی نوشت 4 : سخت ترین قسمت آدمانه ش ، دل بستن به عکس هاس ...
پی نوشت 5 : حالا هی همه گریه کنن ، هی من بخندم کر کر !!
پی نوشت 6 : ممنون از سپیده - نازلی - لئا - شبنم - صدیقه - سارا - فاخته - سمانه - یکتا - سحر - ندای رمی - هایدی - انسی - سهیلا - زهرا - بهار - بهناز که امروز رو پیشم بودن و اصن وخ نکردم درست حسابی ببینمشون و هی منو اذیت کردن و اینا ...
پی نوشت 7 : ممنون از کیمیای مهربون عمه که واسه اولین بار تو زندگ ش ، شب موند خونه ی مامان بزرگه تا روز مهمونی دوستام هم پیشم باشه . ممنون که این قد خوشگله ، این قد مهربونه ، این قد عزیزه ، این قد از همه ی دوستای دیوونه ی من خوشش اومده بود و این قد همه ی دوستام از اون خوششون اومده بود !

/ 5 نظر / 5 بازدید
کادوباشی

بسیار کمتر از آنچه میدانیم، می اندیشیم؛ بسیار کمتر از آنچه دوست داریم ، میدانیم؛ بسیار کمتر از آنچه باید دوست داشته باشیم ، دوست میداریم و در حد دقیق، بسیار کمتر از آنیم که هستیم .

امیر

آخ... من رو پرت کردی به ۸ سال پیش.... دقیقاً ۱۸ آگوست ۲۰۰۱ بود که اومدم ایتالیا... حالا به قول اون پی نوشتت واسه چی داری می‌ری؟[نیشخند]

هستی

سفر به خیر. امیدوارم همه چیز خوب پیش بره.

امیر

تو مگه قرار نبود مراسم گودبای پارتی رو بندازی کوه؟ یهویی مراسم زنونه شد و جامه نسوان رو فرخنده نمودی...؟آن سفرکرده که هزاران خاطرخواه همره اوست!!/هر کجا هست خدایا بسلامت دارش...

پوریا سوری

می گفت مسعود باستانی را خیلی شکنجه کرده اند... مسعود جان هر چه اسمت را در گوگل می زنم عکس احمد شاه مسعود بجای تو می آید... زنده باد!