داستان دلداری های دم رفتن

سلام ...
این روزا که عصبی ام . این روزا که می خوام همه چیز و همه کس دور و ورم رو با تمام وجود بو کنم ، ببلعم ، یا هر چیز دیگه ای !
این روزا که نگام خیره می مونه رو همه ی چیزای دور و ورم واسه ثبت طولانی ترشون تو ذهنم . این روزا که هی لباسامو ، کتابامو ، خوراکیامو وزن می کنم تا مبادا بارم از سی کیلو اضافه شه . این روزا که دارم مغازه رو با همه ی خاطرات خوب و بدش جم می کنم تحویل می دم . این روزا که از حالا دلم واسه آدمای عزیز دور و ورم که دیگه معلوم نیس کی ببینمشون تنگ می شه .
این روزا ، به خودم دلداری می دم !
دلداری می دم که می رم و اونجا دیگه سرعت اینترنت اعصابمو خورد نمی کنه !
دلداری می دم که اونجا دیگه هر سایت و وبلاگی رو که می خوام ، بدون نگرانی از بابت فیلترینگ باز می کنم !
دلداری می دم که اونجا مجبور نیستم تو گرمای چهل درجه ایییییییین همه رو هم رو هم بپوشم !
دلداری می دم که اونجا خط قرمزاش با اینجا فرق می کنه . نمی گم کمتره یا بیشتر . فرق می کنه فقط . راستش یه کم شاید به خط قرمزهای من نزدیک تره !


پی نوشت : به روم نمی آرم که با رفتن از اینجا چه چیزایی رو از دست می دم . به روم نمی آرم که اونجا چه قدر عذاب خواهم کشید . چون اینا رو قبل از این که تصمیم قطعی واسه رفتن بگیرم به خودم گفته بودم و حلاجی کرده بودم . الان فقط به این فک می کنم که اونجا چه چیزایی به دست می آرم . چیزایی که اینجا محال بودن . منظورم اصن همه ی اون دلداری های اون بالا نیس . منظورم حق تحصیل تو یه دانشگاه خوب با استادای خوب با فضای آموزشی باز با جو هنری درست و حسابی و ایناس . منظورم حق انتخابه ... حق انتخاب ، حتا به عنوان یه خارجی . یه جهان سومی !

/ 12 نظر / 56 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پدرام

نمی دونم چی بگم.چون خودم هم دوران دانشجویی همین حس روداشتم.حس گندیه.واقعا گند.ولی 1 چیزی هست.یه چیزی هست.یه چیزی هست که آدم بایدبی رو درواسی انتخاب کنه.بین انرژی و سکون. و من همیشه انرژی ر انتخاب می کنم. موفق باشی هر جا که هستی.

از طرف الهه ی شانس و اقبال!! (مانا!)

سلاااام...دیدی من نتونستم بیااااااام....مردشور این این اینترنت دایل آپ رو ببره. یعنی اولش که وصل نمیشد . بعد هم که لطف کردن و کانکت شدن سه سهعت قیژ قیژژژژ تا میل بیاد بالا ف بعد دیگه سه سهعتم صبر کردم هی میزد که "چت داره لود میشه" ولی خبر مرگش لود نمیشد.امشبم که هنوز امتحان نکردم.باید همون صبحا سر کارم حرف بزنیم!!هاهاه!من یک عدد مانای سووووسک شده هستم!

مانا

جای الف ه زدم! چون کلید "ه " فارسی همون آی انگلیسیه که شبیه الفه.و من گیج می باشم!

یکتا

اعصاب ندارم ... اعصاب ندارم ... از دیدنت طفره می رم و نمی رم ... از ندیدنت فرار می کنم ... نباشی رفیق از کجا پیدا کنم، رفيق؟ ... اما اين ها رو بگذار كنار تمام حرف هاي ديشبم ... تو بايد بري غزلك ... بايد بري ...

مهران

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس . . . برو آنجا که تو را منتظرند . . .

م

سلام امروز پست مربوط یه روز انتخاباتت رو دیدم.نمی دونم چه اتفاقی برات افتاده ولی تو متنت یه عصبانیت از بر آورده نشدن حسی رو که باید اون آدم ازت بر آورده می کرد رو دیدم.یه سر خوردگی جنسی.باید خیلی بهت سخت گذشته باشه.یارو تحویلت نگرفته بود؟

اصلا به تو چه؟!

این خط قرمز ها رو دوست دارم. وقتی به خط قرمزهای آدم نزدیک می شن.

مهرداد نصرتی

سلام مریم خانم بابا چقدر فعال شدی.آخرین بار که اومدم تو وبلاگت فکر کنم اواخر خرداد بود.راستی رفتی یا نه؟تیم محبوبم رو فراموش نکنی؟آ.ث.میلان.ولی من یه مدتیه دارم فکر می کنم خوش به حالت که داری می ری.جدی می گم.تقریبا تو همین یکی دو ماهه به این نتیجه رسیدم.ما رو هم ببر.باشه؟یاحق!