داستان من و خودم

سلام ...

دلتنگم ...

دلتنگ خودم ؛ که گمش کرده ام بین آب و هوای متغیر این شهر غریب . دلتنگ خودم ؛ که مثل این شهر غریب ، حال و هوای متغیری دارد : ابر و آفتاب و باران و گرما و سرما ... سرخوش و غمگین . دلتنگ و جاری ...

دلتنگم ...

کجایی ای خود سرکش هرجایی من ؟

کجایی که از راه برسی و تمام دلتنگی مرا برداری بتکانی توی کوچه های این شهر غریب که دوستش دارم ؟ این شهر غریب که خودم می دانم برایم از تهرانم آشناتر است . که خودم خوب می دانم در تهران غریبه تر بودم تا در میلان .

اما ، غربت را هر کاری ش کنی دست از سرت برنمی دارد . به شهر و دیار و زبان و دین و ایمان و آب و هوا ربطی ندارد . غریب که باشی ، سر روی بالش هر آبو هوایی که بگذاری ، بوی رفتن و نماندن می دهد برایت ...

دلتنگم امروز ...

سر در گم از راهی نرفته در پیش رو که می ترساندم . مرا که سر نترسی دارم از رفتن ها و رفتن ها . می ترساندم و این دلتنگم می کند . دلتنگ خودم ، که انگار نیست این روزها را ...

 

 

پی نوشت : امروز بچه مدرسه ای ها را که حوالی دفتر دانشگاه دیدم ، که سر و صدا و شیطنت می کردند ، اصلن تعجب نکردم . اصلن سرخوش نشدم از آغاز سال تحصیلی ! های ملت ! من اصلن نفهمیدم امروز دوشنبه ، اول هفته است و اول سال تحصیلی جدید ... می فهمید ؟

 

پی نوشت 2 : برایم از غم غربت و دپرشن ناشی از تغییر نوع زندگی و این ها ننویسید ها ! اصلن هم این خبرها نیست ! این چیزهایی که نوشتم ربطی به این ها ندارد . من خوبم . خیلی بهتر از آنی که فکر می کردم . آن هم با این همه بلا که تو این مملکت غریب اول بسم اللهی سرم آمده و شما را ازش بی خبر گذاشته ام !!

/ 6 نظر / 16 بازدید
پریا

ای جوان! من ایتالیاا نمی تونم بیاااااام حیف شد اما بعدن زنگ میزنم بهت می گم فعلن خیلی گرفتار بوده بیدم! آخی... پس تو منحرف نشدی! فقط استفاده ابزاری ازت شده! ای ول! کامنتی که برام گذاشته بودی از ذوقم اشتباهی پاکش کردم!!!! می بنینی تو رو خدا! سالی یه بار میای منم دست و پامو گم می کنم اینطوری میشه!!!

پریا

ای جوان! من ایتالیاا نمی تونم بیاااااام حیف شد اما بعدن زنگ میزنم بهت می گم فعلن خیلی گرفتار بوده بیدم! آخی... پس تو منحرف نشدی! فقط استفاده ابزاری ازت شده! ای ول! کامنتی که برام گذاشته بودی از ذوقم اشتباهی پاکش کردم!!!! می بنینی تو رو خدا! سالی یه بار میای منم دست و پامو گم می کنم اینطوری میشه!!!

حامد-آی لار...

هی... چه می نویسی... این تازه اول ماجراست. غربت فضای انتزاعی را می ماند. همیشه خوب است. اما با خیال آدمی فاصله دارد. گمان ام همه جای دنیا این طور باشد. دست کم خوب است که آدم را دل تنگ چیزهای خوبی می کند که روزی داشته است. تکه خاکی که اسمش وطن است. و در مهر بچه هایش مدرسه می روند....

پدرام

هرجا که اون خود سرکش بیدار بشه-همونجا وطنه.امیدوارم وطنتو پیدا کنی.چه هنگام تحصیل در رشته ی پژوهش هنر در دانشگاه آزاد-چه هنگام کار کردن تو مک دانلد تو کانادا یا هر چیز دیگه که فکرشو کنی.

کرگدن

بابا ایوبه !