یک داستان چند صدایی

سلام ...
صداها توی هم قاتی شده اند . کسی کسی را نمی شناسد . من توی خودم داد می کشم . توی تو داد می کشم . نمی شنوم . نمی شنوی . رفتن بهانه ای شده برای ماندنمان . برای گفتنمان . رفتن . فقط رفتن . رفتن و نرسیدن .
من سعی می کنم عادی باشم . عادی نشان دهم همه ی بیرونم را . تو اما عادی نیستی . و عادی نبودنت را سر من داد می کشی . من اما نمی شنوم . صداها توی هم قاتی شده اند . صداها سرسام آورده اند برایمان . حواسمان پی "سرها" ست تا " دل ها " . بی خود تلاش می کنم عادی باشم . تو بهتری ! تو بهتری که عادی نیستی در این روزها . تو بهتری که عصبانیت این روزهات را سر من می کوبی و خیالت راحت می شود که دست کم حال یک نفر را گرفته ای !
من اما عادی ام همچنان . دعوامان می شود و من عادی ناراحت می شوم و عادی گریه می کنم و عادی به این فکر می کنم که چند یورو تا چهارهزار تا کم دارم . به رفتن فکر می کنم . به رفتن و نرسیدن و ماندن و رسیدن . یا شاید همه ی چیزهایی برعکس این ها .
من عادی ام . مثل همیشه که عده ای مرا " زیادی فهم " می دانند - آن طورها که نیستم - و عده ای مرا " نفهم " می دانند - باز هم آن طورها که نیستم !
تو بهتری اما . چون ادعای فهمیدنت می شود و می دانی این ادعای فهمیدن را باید با رنجاندن کسی که ادعای فهمیدنش نمی شود ثابت کرد . تو بهتری که دست کم حال یک نفر را توی این هیر و ویر توانسته ای بگیری !

/ 2 نظر / 13 بازدید
یکتا

سلام ... چی شد؟ ... خبر؟ شیرینی؟ بگووووووووووووووووووووووووو

کتایون

سلام غزل دلم برات تنگ شده وبلاگتو با صدای خودت خوندم الان چکار می کنی؟