داستان ما و چند تا عکس

سلام ...

از اونجایی که این روزا روزای امتحانه و من هم به شدت بچه ی خرخون و نازی می باشم ، اصن حوصله ی نوشتن تاریخ زندگی م ! رو در این روزا ندارم . از این رو به تصویر رو می آرم که خدا خیرش بده ! خیلی مختصر و مفید حرفا رو بیان می کنه . شدیدن هم به درد این جور مواقع جو زده گی روزای امتحان می خوره !!

نوامبر با استادای درس کارگاه آنالیز شهری مون رفته بودیم برگامو . یادمه یه بارم یه عالمه راجع بهش نوشتم . ولی چون ورد 2007 هم بلاک شد ، نتونستم اینجا بذارمش . بعدشم بی خیال شدم . حالا فعلن چن تا عکس می ذارم ؛ تا بعد ببینم چی می شه نوشته شم می ذارم یا نه !

 

پی نوشت : برگامو یه شهر کوچیکیه در حدود یه ساعتی میلان . فوق العاده س ! 

 

 

 

 

 

 

 

همین !

/ 8 نظر / 16 بازدید
یکتا

سلام همچنان ... هر روز دلم هوای صدات رو داره غزل ... برام تلفنت رو ایمیل کن ...

آی لار...

همیشه تن ات سلامت باشه جهان گرد کوچولو... ایشاله که خوب باشی... همیشه دنبال ت می کنم و وقتایی که نیستی - به هر بهانه ای- نگران می شم. اما شعورم نمی رسه بیشتر از بلاگ چه جوری ردت رو بگیرم تو این دنیایی که گاهی کوچولویی اش رو به رخ می کشه بعضی وقت ها بزرگی و دوری هاشو... خلاصه که همچنان می خواهم ات نارنجی نویس قدیم... سفید نویش حال و روشن نویس آینده

شیدایی

من عکس ها رو نمی تونم ببینم .... [گریه]

یوسف

غروب است . آسمان می لرزد . پرتو های نور غرق سیلاب سیاهی می شوند . خورشید سر تعظیم فرود می آورد . تاریکی بی هیچ درنگی ظاهر می شود . و این آخرین روز من بود . ای شب ، آمدی و این سایه های سراسیمه را به درون کشیدی . آنهایی که بر نور سجده می زنند ، همگی از ترس حضورت در خود نابود شدند . چه آسان بر من چیره گشتی و حال بر سرزمین سرد افکارم حکومت می کنی . ای شب ، خواب را از من بگیر . مگذار محکوم به بیداری باشم ! می خواهم سفری در تاریکی آغاز کنم . مقصدی نیست ولی جاده ها بسیارند . راه من همان جاده ایست که با غمی سیاه سنگ فرش شده . سوز سردی که می آید خبر از کوهستان مرتفعی می آورد . می دانم که در پشت این کوه ها نشانی از بودن نخواهم یافت . از میان این بلندی ها چون عقابان تیز پرواز خواهم گذشت تا در پس این کوهستان ، نابودی را فریاد زنم . ای شب ، هر چه را داشتم فنا کردم . آنچه را می خواستم نابود ساختم . هیچ می خواستم و حال هیچ دارم . تا صبح نوازشم کن . به هنگام سحر که خورشید برمی خیزد مگذار مرا از رویای با تو بودن آگاه سازد . می خواهم جرئه جرئه شراب سیاه رنگ تاریکی را بنوشم تا دیگر مست روشنایی های فانی نشوم.. ایشالا سلامت ب

لیلا

سژاس که عکساتو گذاشتی خیلی دوس دارم کشور ایتالیا :واتیکانو ببنم.کتاب حشاشینو خوندی؟[لبخند]

بانی

یه کوچولو غبطه خوردم .. همین و [گل]

شبنم

عالي بود.به من هم سر بزن