داستانی درباره ی بزرگ شدن در میلان

سلام ...

یکم : دل ام می خواهد کسی برای دل من سه تار بزند

                                                   و دل ام سه تار بزند

                                                  چه قدر دل ام می خواهد که دل ام بزند. . .

                                                                          " بیژن نجدی "


دوم : ثانیه ها سر می کشند دلتنگی م را ؛ به باد فراموشی می سپارند تمام نبودن ها را ؛ سرشار بودنم می کنند این ثانیه ها . این ثانیه های متفاوت آشنای این روزها ...


سوم : تازه آمده بودم اینجا . کودک تر از همیشه . از عرض خیابان که می خواستم رد بشوم ، از عرض یک خیابان بیست متری مثلن ، نگاه می کردم ببینم از آن دورها ماشین می آید یا نه . گاهی ماشین نمی آمد و رد می شدم . گاهی اما ، ماشین هایی بودند با سرعت بالا ، و من کنار می ایستادم تا رد بشوند . اما ، سرعت هر چه بود ، راننده تا مرا می دید سرعت را کم می کرد و می ایستاد رد بشوم ! من هم یک grazie کش دار می گفتم که یارو بشنود و من تشکر کرده باشم از راننده ی مهربان با شخصیت . کودک بودم اینجا خب ! نمی دانستم اینجا این طور است . به یاد تهران بودم و سرعت ها و راننده های با ادب خوش مرامش ! حالا اما ... یاد گرفته ام که اینجا این طور است ! خیابان را نگاه می کنم و ماشین هم که بیاید رد می شوم ؛ بی خیال ! می دانم که بهم نمی زند ! گاهی هم که راننده سرعتش را کم نمی کند ، نگاه خشم آگینی می اندازم و به کشداری همان تشکر روزهای اول یک فحش خوشگل مودبانه بهش می دهم ! بزرگ شده ام ؟!


چهارم : چند تا عکس ... بیشتر به خاطر خانوم لیلا خانوم که لطف داشتن و اینا : 

 

خانوم تایلندی رو دستم نقاشی کشیده

 

 

/ 8 نظر / 7 بازدید
یکتا

به خاطر دل ما چی غزلک؟... اکتبر هوا اون طرفا چطوریاس؟ ... خوبی؟ ... سلوم ها ...

غزاله

سلام غزل جان منتظرت بودم دیشب تا دیر وقت داشتم وبلاگتو میخوندم البته نه پشت سر هم جالب می نویسی دوست دارم منم بتونم خیلی خوب بنویسم

غزاله

منم میخواستم بنویسم غزلک اما ننوشتم حالا دیدم یکتا واست نوشته غزلک[خجالت]

کیامهر

فکر کنم بزرگ شدی هرچند این فکر اونقدر ها هم لذت بخش نیست اونقدر ها که در کودکی فکر می کردیم لذت بخش نیست وقتی حسرت کودکی ولمون نمی کنه پس بزرگ شدن حس زیاد قشنگی نیست بهتره بگیم چقدر عوض شدیم

لیلا

مرسی غزل جون .عکسات قشنگن .ذوست داشتم یه عکس از پیزاهای ایتالیا بذاری آرزو به دل نمونم![لبخند][قلب]

کوچولو

ممممم.....چه پست خوبی نوشتی غزل جوونم....2شب پیش همینجوری بی هوا کلی یادت افتاده بودم..... بزرگ شدی. اما کوچولو بودن یه امریه که توی بزرگی مستتره...امر خوبی هم هست...[قلب] دوست دارم...از خودت مواظبت کن[ماچ]

حوا

اگه مرد بودم جرات نمیکردم بگم که فکر کنی دارم همینجوری یچی میگه که یچی گفته باشم یا دارم چرند میگم! اما چهره دوس داشتنی داری جداً!خیلی آشنا و مهربون!