داستان من و آن میز سیاه بزرگ

سلام ...
چه قدر بوی پیراهنت را دوست دارم . چه آرامشی ... چه سرخوشی ای ... چه خوب که پیراهنت اینجاست !
............
انگار هنوز هم پشت آن میز سیاه بزرگ نشسته ام و آن کتاب سنگین را زیر و رو می کنم و از توی لب تاپ لغت هایش را در می آورم و آن هایی را که پیدا نمی کنم از تو می پرسم . انگار هنوز هم توی آن آپارتمان کم نور نشسته ام و به چشم هات خیره می شوم و تو آرام می آیی و مرا می بوسی .
...........
انگار هنوز هم با شوق می دوم توی آن یکی اتاق ، تا تو را نگاه کنم که نماز می خوانی و چه قدر دوست داشتنی و دیدنی می شوی وقتی نماز می خوانی . انگار هنوز هم می دوم توی آن یکی اتاق تا تو را که نماز می خوانی با نگاهم بنوشم و در آغوش بگیرم .
انگار هنوز هم نشسته ام پشت آن میز سیاه بزرگ و با لب تاپ تو رفته ام اینترنت و تو از پشت سرم بیقراری کنی و من نتوانم نامه هایم را حتا تند تند بخوانم و نتوانم با اشکان و یکتا هم درست و حسابی چت کنم ... حسود ... حسود من !
............
انگار هنوز هم تو برایم فیله ی بروقلمون سرخ می کنی یا نیمروی خوش مزه با زعفران و برایم نان می بری می گذاری سر همان میز سیاه بزرگ و برایم دستمال سفره می گذاری و هی من عصبانی می شوم از دستت که چرا این همه لوسم می کنی !
..........
پیراهنت همین جاست . همه ی این انگارها برایم جمع شده اند توی همین پیراهن که انداخته بودی ش توی تشت که بشوریش و من یواشکی برداشتمش !
حالا اینجا نشسته ام توی این اتاق کوچک خانه ی ناهید اینا و با اینترنت وایرلس دزدی دارم برای تو چیز می نویسم . از توی لب تاپ خودم . حالا اینجا پشت میز کوچک ناهید اینا غذا می خورم و نان را خودم از توی پلاستیک در می آورم و ... چه قدر ظرف شستن توی آن آپارتمان کوچک کم نور را دوست داشتم ...
........
یادت نرود گلدان را دو روز یک بار آب بدهی ها !
یادت نرود شمع های توی آن شمعدان های کوچک بنفش را هر چند وقت یک بار روشن کنی ها !
یادت نرود دست کم هر دو روز یک بار روی آن میز سیاه بزرگ را مرتب کنی ها !
یادت نرود ... یادت نرود که من اینجا ... توی خانه ی ناهید اینا ، همه ش در حال و هوای آن آپارتمان کوچک کم نور هستم ... یادت نرود ها !

/ 6 نظر / 19 بازدید
کرگدن

بوی عطر جانماز مادر ... چطوری غزلبانو ؟!

اعظم حسن تقی

سلام... وقتی آدم ها کنارت هستندحتا اگر خیلی دلت تنگ هم باشد زنگشان نمی زنی اما کافی است صفرهای کیلومتر شمار فیزیکی زیادتر شود آن وقت دلتنگی ات چند برابر می شود... دلم برایت تنگ شده... واقعن از ته دل امیدوارم شاد و موفق باشی و به آن چیزی که لایقش هستی برسی!

اعظم حسن تقی

این قدر این شهریور ها لعنتی ان برام که یادم می ره تمام روزهاش! ببخش غزل جون...ببخش که یادم رفته بود روز تولدت .... واقعن از خودم بدم می اد... نذار به حساب بی توجهی ...بنویس به حساب از یاد بردن تقویم!

پ مثل پدرام

فقط می تونم بگم که فوق العاده نوشته بودی.تجربه کردن این چیزا ردیگه دوست ندارم.

یکتا

لعنت بهت ... لعنت ...

رضا

سلام غزل خانم مدتها بود که این قدر با نوشته هات حال نکرده بودم. فوق العاده بود. راستی من و سمانه پیگیر رسیدنت بودیم و از اینکه زنده ای سخت متاسفیم. گراتزیا