سرما !

سلام ...
يکم : تمام شد ! غزل نصفه ام به درد نخورد !
        و نذر و گنبد نيلی و ... هم به درد نخورد !
                                                 از « خودم »‌ !
دوم : راه می روی . توی سرما هی دست هايت را « هاااا » می کنی که ... ! يخ می بندی !
ــ اصلا حقت بود ! مگر نگفتم می روی بيرون با خودت ژاکت بردار ؟!
ــ ... ژاکت که تنم بود ! ... دلم لخت بود ! يک دفعه قنديل بست !
سوم : اين بابای کوچولويم دعوايم کرد که چرا بهش لينک نداده ام ! چشم بابايی ! اينم لينک !
فقط من مانده ام چرا هی قپی می آييد که وبلاگ نويسی چيز مهمی نيست ! واقعا که ! خودتان را کوچک می کنيد به خاطر يک لينک توی يک بلاگ در پيت !!!!!!!!! ... عجب !
چهارم : من سردم است
           و انگار هيچ وقت گرم نخواهم شد !

/ 5 نظر / 20 بازدید
سلامان

قلمی دارم تراشیده از استخوان، جعبه مرکبی دارم پر از خون دلمه بسته، می نگارم بر صفحه روزگار به امید استماع یار. کلبه ای دود زده دارم که در آن می نالم ، شما هم می توانید در کلبه ما فریاد بزنید. اصلا شاید فریادهایی که تاکنون زده ای از برای من بوده

بهار

بابا ترسيدم...به روز کردم...خودت بيا بخون ببين چرا يه مدت به روز نمی کردم...دل منم خيلی سردشه...در ضمن احساسمون نسبت به خونه يکيه منم جديدا همچين حسی پيدا کردم...در ضمن از اين به بعد مرتب مينويسم شايد آرومم کنه

دردسرهای یه بچه مثبت

یک نفر دیگر دارد میدود به سوی گل سرخ ... من و تو میدانیم که آن گل سرخ فقط عکسی است بر روی دیوار... اما افسوس که او نمی داند... تا زمانی که به دیوار برخورد نکند ...

roya

هيچ گاه با اطمينان نمی توانی بگويی تمام شد در هر پايان نويد اغازی نهفته است .هوا بس ناجوانمردانه سرد است آی/مسيحای من /ای ترسای پير پيرهن چرکين / دمت گرم و سرت خوش باد/ جوابم را تو پاسخ گوی / در بگشای

برمي گردم

حرفم اين روزها يخ بسته ... همين.برمی گردم.