یک داستان صد در صد عاشقانه :(

سلام ...
سرنوشت : اوضاع بر وفق مراد نیست عزیز ! اوضاع دل و دست و دماغم را می گویم !


خود نوشت : یاد تو می افتم . یاد تو که رفتی و با رفتنت مرا این گونه سرکش بار آوردی ! یاد تو می افتم و « فرج علیپور » گوش می کنم . یاد تو می افتم و دلم می خواهد تمام این ها را رها کنم بروم جایی که نه از فک و فامیل هات خبری باشد نه از مامان نه از موسیقی لری نه از عکس هات نه از حتا تمام این خانه هایی که ساخته ای و مرا به یاد تو می اندازند ! بروم جایی که بی سرزمین باشم و بی پدر و مادر و بی جد و آباد و ناآباد و خراب ٍ خراب !
اما مگر پیدا می شود جایی که بشود در آن خراب شد و دوباره ساخته شد ، بی حسرت تویی که نیستی و منی که هستم ؟! بی حسرت تویی که مرا این گونه سرکش و نافرمان بارآورده ای رفیق بزرگ سال های دورم ! رفیق نیمه راه عزیزم که دیگر سال هاست برایم لالایی نمی خوانی !


پی نوشت : دیگر نمی توانم از دست مامان فرار کنم بروم توی « طبقه ی خودم » و گریه کنم ؛ های های گریه کنم ! این اتاق کوچک دیوار به دیوار با تمام اتاق های دیگر خانه ، جایی برای گریه کردن نیست ! جای خوبی برای پنهان شدن و پنهان ماندن و پنهان موسیقی گوش کردن نیست ! کجا فرار کنم ؟ کجا را پیدا کنم که « امن » باشد ؟!


پی نوشت سخت : داد زدم ! با تمام وجودم داد زدم ! سخت بود برایم . بیشتر از آنچه تحملش را داشتم سخت بود ! سخت بود خداحافظ گفتن به تمام آن در و دیوارها که تویش زیسته بودم و عشق ورزیده بودم و در آغوش گرفته بودم و در آغوش گرفته شده بودم ! به همه ی آن در و دیوارهایی که تویش کار کرده بودم و طراحی کرده بودم و با صدای بلند آوازهای مسخره خوانده بودم و گل پهن کرده بودم روی زمینش و به خیال خودم اثر هنری ! پدید آورده بودم !
سخت بود خداحافظ گفتن به در و دیوارهایی که چهل سال پیش تو ساخته بودی و حالا قرار است تا مدتی دیگر فروبریزند تا بابای یک نفر دیگر بیاید روی خرابه هایشان خانه ی دیگری بسازد !
اصلن مسخره بود خداحافظ گفتن به چیزی که می دانی قرار است خراب شود !
سخت تر از آن چه که فکر می کردم بود . خیلی خیلی ...

×××
بعدش آمدم و دوباره داد زدم و لرزیدم و شانه هایم را - تمامشان را - تکاندم روی سرامیک های این خانه ی جدید کج و کوله ، که اصلن برایم حکم خانه را ندارد ! فقط جایی است برای انبار کردن وسایل وحشتناک زیاد من و جایی برای خوابیدن و شاید کابوس دیدن ! جایی بین انباری و مسافرخانه !
×××
مسافرم اینجا . ای کاش مجبور نبودم چمدان هایم را باز کنم ...

/ 9 نظر / 12 بازدید
وحید

خوب باش دیگه [عصبانی]

حامد

چه متنی بود! حس ات کردم! نه شبیه آن چه خودت حس می کنی از خودت. شبیه حس خودم از تو... کم این طوری دیده بودم تو را... اما خوب نگاه کن! کمی وسیع تر! زندگی همه اش یک مسافر خانه است. و همه ما آدم ها آدم های هرجایی هستیم. فاحشه هایی که گذرمان به جاهای زیادی خواهد افتاد. به هر کس خواهیم داد. با هر کس خواهیم خوابید. زندگی که فاصله یک شهوت دردآلود است و یک خواب پرآرامش جنده خانه ای بیش نیست. همه برای هرزگی وارد آن می شویم. کار مثبتی نمی کنیم. در و دیوار این شهر ما را از یاد خواهند برد... من با برخی چیزها روزگاری انس می گرفتم... کتاب هایی که به من داده ای. چیزهایی که بقیه به من داده اند. خاطره ها و هدیه های معشوق بانو... روزی یکی از دوست هایم رفت آمریکا و برایم نوشت که باید گذاشت و گذشت... به قول بهمنی: مرد سفر نمی تونه بار سفر داشته باشه.. نمی تونه نگاهی هم به پشت سر داشته باشه...

حامد

می دانم سخت است از خاطره دور شدن... و از اتاق های تنهایی... شاید هم روزی همین را برای اتفاق ها و مکان های آینده بگویی... برو و "اختراع انزوا" را بخوان! حادثه جالبی در آن رخ می دهد! یک حادثه که اگر بخوانی شاید حس بهتری پیدا کنی به این جای جدید... فکر کرده ای که ارزش مکان ها به آدم هاست یا اتفاق هایی که در آن افتاده است؟ مثلا من کافه نادری را دوست دارم وقتی یادم می افتد که فروغ و ابراهیم گلستان در ان جا قرار می گذاشته اند... مثلا من به جایی می اندیشم که یک عشق بازی وحشی انجام شده است. نه آدم هاش مهم هستند و نه حتی خود کارش. بلکه خیال حادثه اش است که سخت خوش است. حالا با تو ام ای مسافر! تا در دام تعلق باشی حال هر چه می خواهد باشد نمی توانی پرواز کنی و اگر بتوانی تا اوج نخواهی رفت و اگر تا اوج بروی در اوج نخواهی ماند... نقل است که بایزید را سفر حج افتاد.. در راه برفت... درویشی بر وی پدید آمد... بایزید را گفت : کجا می روی؟ گفت سفر کعبه... درویش گفت هر چه از مال و منال داری به من بده و گرد من طواف کن. بایزید هر آن چه داشت بداد و طواف کرد... درویش گفت : که براستی خدا در خانه دل من است... با کعبه سنگی

حامد

چه کار.... وسخت ترین تعلق تعلق به خاطره هاست.... آدمی که خاطره می سازد سخت است برایش گریختن از خاطره ها... یادت باشد شاید سال ها بعد باز گردی و به خانه جدید ساخته شده بنگری و آن روز ببینی زندگی بی رحم در این کوچ دادن تو به تو درسی داده است که شاید صدسال زیستن در آن خانه نمی داد... این ها که گفتم را خوب گوش کن. من خودم هم تعلق بسیار دارم! تکه کاغذهایی دارم به قد یک انگشت دست و نگه داشته ام! نمی دانم برای چه! اما امروز حاضرم همه را دور بریزم... من با حال زندگی می کنم... گذشته تنها یک تابلو است.. که با گذشتن قدیمی می شود و گران بهاتر ... نه برای من...برای آن ها که کلکسیون نگه می دارند...من خوش ندارم کلکسیونر باشم...

امیر

برای فرار از دست مامان فکر کنم کویر بهترین پیشنهاده!!واسه گوش دادن به موسیقی که کسی بهت گیر نده آی پاد پیشنهاد میشه! اگه حس باز کردن چمدون نیست خب بازش نکن!!! اینم از سر زدن ما که شبیه آدم ها نیست

وحید

آره بابا.می بینی زندگی چقدر ساده اس؟(بر خلاف حق البته)[هورا]

مجتبی

خیلییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی قشنگ مینویسی

بی نام ونشان

من هم مثل تو هستم دنبال سقفی برای خود میگردم گاهی حس میکنم دست های تنهایی دور گلویم حلقه میشود[افسوس] و در این زمان لبخند ارزویی دست نیافتنی[ناراحت]