یک داستان ساده

سلام ...
می خواهم بنویسم ، اما سخت می گیرم نوشتن را . بر عکس همیشه ها که اوضاع سخت بود و من نوشتنشان را - تنها نوشتنشان را - آسان می گرفتم ؛ حالا اوضاع آسان است و نوشتن بر من سخت می آید !
نمی نویسم . نمی نویسم از این اوضاع آسان و آرام که شاید چندی بیشتر نپاید . شاید هم بیشتر از آنچه فکرش را می کنم بماند .
وضع ساده ای ست عزیز . من از این ساده بودن خوشم می آید . من از این وضع ساده ای که بین من و تو و اسکندر و ثریا برقرار است خوشم می آید !

 


پی نوشت : راستش بعد از این که برای اسکندر اسم گذاشتم تصمیم گرفتم برای ثریا هم اسم بگذارم . به تو نگفتم ، چون نپرسیدی !

/ 5 نظر / 13 بازدید
عه تا

فرهیخته ی عزیز/ سرکارخانم غزل کریمی برای کمک به ارزیابی نظر مخاطب شعر امروز ایران از شما که صلاحیت اظهار نظر دارید دعوت میشود در این نظر سنجی شرکت کنید. با احترام و سپاس

پریا

چقدر این دوتا جمله ی اولت را دوست دارم غزلک! شاید بنویسمش تو وبلاگم...

سينا علي محمدي

بعضی نوشته هایت آنقدر صمیمی است که فقط می توان گفت : لعنتی چه خوب نوشته شده !

مهران

سلام , ببخشید دیگه یه مدت درگیر درس و مقش بودم نمیرسیدم وبگردی کنم . عوضش همین الان کل صفحه رو خوندم و کیفور شدم . [گل]