داستان هایی در حوالی ترجمه

سلام ...
خیلی خسته ام این روزها را ...
خیلی خسته ام و پریشان و شاید عصبی و شاید نگران و شاید خیلی چیزهای با حال دیگر !!
فقط همین که :
گوییدو کوپانی شاعر است و اهل شهر " ترینته " که یک جایی ست در حوالی شمال ایتالیا . و تازه گی ها با هم دوست شده ایم و شعرهایش - تا آن جایی که من می فهممشان - شعرهای خوبی هستند .
این هم یک شعر کوتاه و یک هایکو از همین گوییدو خان بیست و هشت - نه ساله !


SENZA LETTERATURA


Mamma e bimbo
ventotto anni più uno
– stimo –
sull'autobus argentazzurro del primo
pomeriggio,
si guardano.

Punto.
In barba
al gusto poetico del ventunesimo secolo,

leggero
come un granello di polvere in volo
sul filo
di amore iperreale
in quello sguardo,

io mi EMOZIONO ancora in stampatello.

***


بدون ادبیات

مادر و بچه
بیست و نه سال و یک سال
- حدس می زنم -
سوار بر اتوبوس نقرآبی خط یک
بعد از ظهر ،
به هم نگاه می کنند


نقطه .
در دهان ،
طعم شاعرانه ای از قرن بیست و یکم


سبک
مانند دانه ی گرد و غباری  در باد
توی نخ عشقی سرشار از واقعیت
در آن نگاه


من هنوز هم در {بیان} جملات ادیبانه مضطرب می شوم !

 

 

dal balcone

sull’orlo della notte:
non le domando, –
non mi risponde


در بالکن

بر حاشیه ی شب :
از او سوالی نمی پرسم ،
به من جوابی نمی دهد

 

* هر دو اثر از گوییدو کوپانی   GUIDO CUPANI

/ 7 نظر / 5 بازدید
مانا

سلام غزل...راستش نظرها رو باز کردم که بپرسم ازت چرا خسته ای؟...ولی بعد دیدم سوال احمقانه و لوسیه ، چرا نداره ...حداقل در مورد خودم اینجوریه و همیشه لجم میگیره از "چرا ناراحتی؟" "چرا گرفته ای؟"... واسم میل نزدیها...یادت رفت؟ شایدم سرت شلوغه ...آخه گفتی به زودی داری میری ...

این روزها..

اُه اُه اُه!!!! چه عصبانی! چه خشن! چه ناراحت! ولی من منظورم از آنها نبود که گفتید ها!! اصلاً طرف .. اصلاً بگذریم .. هر کس برداشتی دارد خب!! رفتی؟ نرفتی؟ هستی؟ میری؟ نمیری؟ خوبی؟ خوب که نیستی..

شبنمکده

چه سخت است اي خدا آسمان را تيره ديدن مردمان را خيره ديدن سبز و ساده جنگل اما بر درختان شيره ديدن