داستان تولد آن رفیق ناباب

سلام ...
یکم : حوض نقاشی من بی ماهی ست ...

دوم : هفت دی هشتاد و پنج را به یاد می آورم که "تو" بودی و "آ" بود و رفیقش و منی که بین خوشبختی و بدبختی دست و پا می زدم و هشت و نیم و کیک میوه ای و کادو و انگشتر و بعدش پیاده روی من و تو با هم و دوستی ... دوستی ...

سوم : ده دی هشتاد و پنج را به یاد می آورم که با دونات شیرین و دل تلخ به خانه ات آمدم و با هم گفتیم و خندیدیم و جعبه ی سایه ی کادوی تولدت را که دوست نداشتی با یک سطل ماست که برایت خریده بودم عوض کردم و بعدش گریه های من بود که جلوی شوفاژت دراز کشیده بودم و تو نفهمیدی ، ندیدی ... نفهمیدی چرا آن روز به خانه ی "تو" آمدم ، فقط "تو" و ندیدی که گریه می کردم ...

چهارم : بعدترش را به یاد می آورم که دیگر هیچ وقت با هم راه نرفتیم و نان و سیر نخوردیم و تنها نبودیم و به " جوراب پشت گردنی " نخندیدیم و ... "آ" که نگذاشت حتا یک غروب که تصمیم گرفتیم با هم باشیم ، تنها بمانیم ... راستی ! "آ" نگذاشت یا خود تو ؟ بعدش دو ماه بی خبری از هم و بعدش من بودم که زنگ زدم و تو بودی و نبودی ...

پنجم : هفت شهریور هشتاد و شش را به یاد می آورم که هر که زنگ می زد خوشحال نمی شدم و بعدش باورم نشد که تو زنگ نزدی و بعدترش باورم نشد که فراموش کرده باشی و سخت بود برایم ! باور کن ! ... و ما دوست بودیم هنوز ... حتا ... همیشه ...

ششم : بعدترهاش دیگر همین ها بود . همین پیاده نرفتن ها و نخندیدن ها و نان و سیر نخوردن ها و تولد نرفتن ها و کادو ندادن ها و "آ" که سایه ای بود بر سر دوستی مان و کم نمی شد ... کوتاه نمی شد ... سایه ای که خیلی چیزها را در خود حل کرد ... و تو فهمیدی و خواستی شاید !

هفتم : امروز را به یاد می آورم که از صبح تصمیم داشتم با کادو بیایم دم دفترت یا خانه ات و سورپرایز شوی ... من که از صبح که با سردرد از خواب پا شدم یاد هفت دی شصت و یک بودم و این که با تموم "گاو" بودن هات چه قدر دوستت دارم و هنوز تو برایم همان "ش" عزیز پیاده روی تمام یوسف آباد و دنبال کافی شاپ باحال ارزان گشتن هستی ... همان "ش" عزیز یک تابستان توی اتاق ریخت و پاش من ... همان "ش" عزیز که پایین طرح یک کمان چه نوشته بود : " برای غزل گیز ! "

هشتم : و امروز من بودم و تلخی و خانه و کامپیوتر که از بالا آوردمش پایین که سیم تلفن وصل بود ، تا برایت بنویسم تولدت را ... که بنویسم دوست نداشتم مثل یک غریبه ی دور بهت زنگ بزنم و مسخره بازی و تبریک ... که بنویسم دوست داشتم بیایم و بهت بگویم اگر کسی واقعن کسی را بخواهد و بودن با او را بخواهد می تواند کار و زندگی اش را ول کند و بی بهانه برود دم در خانه ی آن کس یا محل کارش و بغلش کند و ماچش کند و دوستش باشد ...

نهم : اما امروز من تلخ بودم ... مثل تمام این روزها که تو می دانی و نمی دانی عزیز دلم . و دوست نداشتم بیایم تو را ببینم و تلخ تر بشوم ! تو را ببینم که چسبیده ای به "آ" و شاید نه دفتر باشی و نه خانه و شاید رفته باشی نمی دانم کجا !

دهم : نوِِشتم که بگویم : تولدت مبارک "ش" عزیز ! نوشتم که از تلفن هم دورترانه است ! نوشتم که از غریبه هم غریبه تر باشم !

یازدهم : اما نوشتم هم که بگویم دوستت دارم و بگویم یادم بود امروز را و مهم بود امروز برام ...

دوازدهم : و شاید برایت خوب باشد که "آ" برود و مدتی نباشد تا ببینی که غیر از "آ" کسان دیگری هم داری و برای آن که یادت باشد آنها را داری ، شاید لازم باشد که کسانت هم تو را داشته باشند !

سیزدهم : و این بند بالایی را خیلی تندتر می خواستم بنویسم . شاید کل این نوشته را ! اما وقتی یک غریبه ی دور آشنا می آید برای عزیزی یادداشت تولد می نویسد ، شاید بد نباشد کمی ملاحظه اش را کند ...

چهاردهم : دوستت دارم ... و دوست داشتن چیزی سوای همه ی این گلایه هاست ...

پانزدهم : و اگر یک دوست کوتاه نبود که فردای تولدم گلایه ام از تو را پیشش بگویم و بعد ، او یک عالمه برایم حرف بزند و دعوایم کند از این حسی که دارم ، شاید دق می کردم از این دوستی زیر خروارها گرد و خاک فرو رفته مان ! جدی می گویم !

شانزدهم : "ش" عزیزم ! می توانستم این یادداشت را تا بیست و شش تا ادامه بدهم که مثلن یک کار لوس کرده باشم برای تولد یک دوست عزیز بی وفای بیست و شش ساله ام ! اما من از این قرتی بازی ها خوشم نمی آید ! دست کم گاهی اوقات !

هفدهم : تولدت مبارک !

/ 12 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حامد

سلام...وبلاگ خوبی دارید...موفق باشی[گل]

مبین.م

حوض نقاشی کی ماهی داره عزل خانم؟!

راژان

آری خوب می دانم ، حوض نقاشی من بی ماهیست!

mouse

بدی ادما و شاید خاطره ها اینه که نمی شه فراموششون کرد

alireza

سلام امروز بعد از مدتها از اینجا رد شدم اومدم تو یکی سری زدم ببینم خوبی یا نه؟ حالت چطوره؟ مثل همیشه جالب بود مطالبت[گل]

لبنانی

سلام من همون wafen_ss2005 هستم دیدم زیاد حوصله چت کردن که ندارین اومدم یه نگاه به مطالبتون بندازم شعر قشنگی بود ولی سر در نیاوردم اینا کدومشون خاطره است و کدومشون داستان اما کلا از کارکتر حاج اکبر خوشم نیومد و همین طور شوهر خواهر ( جالبه تا دیروز بد خواهر شوهر رو می شنیدیم این شوهر خواهر جدید بود)

هایدی

سلام اسیسم منو که یادته! می دونم خیلی وقته نبودم اما همیشه به یادت بودم به یاد همه ی اون خاطره ها و .... دلم براتون تنگ می شه دلم هواتون رو می کنه .... بعد از 9 ماه اومدم نت دیدم اینجا رو از نارنجی بودن در اوردی خوشم اومد خودت اما هنوز نارنجی هستی از نوشته هات معلومه! اون وقتها همه مون یه جور دیگه بودیم حتی ش کوچولوی خودمون که خیلی دوسش داشتیم که هنوزم داریم و تو هم با همه ی دل خوری بازم دوسش داری اخه نمی شه دوسش نداشت! نمی شه تولدش رو به یاد نداشت نمی شه دلتنگش نشد می دونی چرا؟ چون همه ی ما ها رو جوری که بودیم دوس داشت و دلش نمی خواست جوری باشیم که خودش دوس داره ! من دوستی او رو تو هیچ کس دیگه ای ندیدم رو راستی و صداقتش واینکه به خواسته های همه مون احترام می ذاشت حتی اگه گاهی خواسته های ما ازارش می داد.... اینها رو تو هم می دونی از این روزای اون بی خبر نیستم می دونم زندگی شو چه جوری می گذرونه و بودن آ توی زندگیش چه معنی میده ! بذار برا خودش خواسته هایی داشته باشه بهش فرصت بده تجربه کنه اون خیلی بیشتر از اون وقتای ما مواظب خودشه !من فکر نمی کنم که آ جای همه ی ما رو تو زندگی اون گرفته باشه اونقدر که نشه روز

هایدی

روز تولدش رو از نزدیک بهش تبریک گفت! نمی دونم چرا اینا رو می گم اما دلم خواست تو که بیشتر از ما اونو می بینی یا بهش نزدیکی ( از نظر مسافت) بیشتر درکش کنی ! همه ی ما از اون روزامون دور شدیم و عوض شدیم و بزرگ شدیم و.... اما رنگ دوستی همون رنگ قشنگ همیسه است و اون هم همون ش کوچولوی خودمون که البته یه کم بزرگ شده ( با همه ی ادعای گاو بودنش هنوز گنجشکه) ما جای خودمون رو تو دل مهربونش داریم فقط باید بهش فرصت بدیم همون طور که اون به ما رصت می داد.... دلم برات تنگ شده ! مواظب خودت باش.

مولي

اين متنت جواب نداره؟