داستان هایی برای چن تا آدم با حال !

سلام ...
به حامد :
یادمه یه بار بهت گفتم : فک نکن همه می تونن شمس باشن یا مولانا . اگه خودت اینجوری می تونی باشی ، دلیل نمی شه که بقیه هم می خوان یا می تونن که باشن ...
حالام می گم بچه ! اگه تو مولانایی ، من نیستم ! من متعلقم و متعلقم ( هم به فتح لام و هم به کسر لام ! ) و " نمی خوام " از این وضع در بیام . ینی که این منی که الان هستم " من " هستم . نه اون منی که دیگران هستن و شاید خیلی بهتر از من ِمن باشه !
سخته برام حامد . سخته این تعلقا . ولی دوس داشتنیه . و این شاید از نظر خیلیا با این که عاشق مسافرتم و سبک سفر می کنم متنافر باشه . اما یه مسافرم می تونه متعلق باشه و معلق هم باشه !
من مسافرم . همیشه در سفرم . همیشه چمدونم دستمه . و " چمدونم " یه چیزیه که بهش تعلق خاطر دارم و توش هر چیزی که فک کنی هست . پر پره ، ولی سبکه ! این جوریه که سبک سفر می کنم ولی سرشار ! و این سرشار بودنو دوس دارم . دل کندن برام سخته ، دل بستن هم ! شاید تو دوس نداشته باشی ! ولی من آدم سختی هستم ! با تمام آسون زدنم سختم . اصن نمی دونم خوبه یا نه . ولی این طوری ام ...
ممکنه الان برام روضه ی " تغییر " رو شرو کنی . تو رو خخخدا بی خیال ! خودت می دونی که چقد تغییرو دوس دارم . منتهاش تغییر از خود به خود برام مهم تره بچه . اگه من اولش از من به من نرسم ، کی می خواد برسه ؟ یا خودم به کی می خوام برسم ؟ مدتیه دارم تلاش می کنم به خودم برسم . به منی که تموم این سالا زیر یه خروار خرت و پرت قایم بوده و من نمی دیدمش ! ینی که یه چیز دیگه رو می دیدم که فک می کردم خودمه !
من " مرد " سفر که نه ، " زن " سفر هستم ! و فک می کنم باید برای زن و مرد سفر بودن ، به پش سرت نگا کنی ، چون اگه نگا نکنی ، یادت می ره از کجا اومدی و اینجا چی کار می کنی ! اون وخ دیگه اسم اون وضعیتی که توش هستی " سفر " نمی شه ! نمی دونم اسمش چی می شه ، چون تا حالا تجربه ش نکردم ! اما تصورشم به نظرم خوب نمی آد . اگه تو اینو تجربه کردی ، برام بنویس اسمش چیه !
...
بچه ! آخرشم بگم که مثه من که حرص تو رو در می آرم بعضی وختا ، تو هم حرص منو در می آری همون بعضی وختا ! اما کللن خیلی دوس دارم این کامنتای دیوونه گیتو ! دوس دارم این همه می نویسی و بعدشم دوباره می آی می خونی و می نویسی . ینی کلن وجودتو دوس دارم پسره ! چقده تو خوبی آخه !


به سهیلا :
اون شب ، تو یه معجزه بودی واسه من . معجزه ای که کاری کرد برام که هیشکی و هیچی نمی تونس ...
می دونی ! سخته برام بنویسم یه معجزه ی کوچولو از جنس شازده کوچولوی اگزوپری ! چون تو دیگه اون دختر کوچولوی کانون نیستی که با اشتیاق می نشست جلوم و فک می کرد اینی که داره براش از شعر می گه و از غزل و از قیصر و از خیلی چیزای باحال دیگه ( واسه اون موقعا می گم ) لابد یه آدم خیلی باحاله که خیلی حالیشه و ای ول ! دمش گرم !
اما باید بنویسم ! بنویسم که تو همون معجزه کوچولو هستی ، از جنس همون شازده کوچولو ! چون من اصن اون آدم با حاله نیستم ! من راستش از همون وختا هم انگاری همون آدمی بودم که این نقاشی رو شکل کلاه می دیدم یا هر چیز مسخره ی دیگه ای !

 

می دونی دخترک ! گاهی فقط ادای باشعور بودنو در می آوردم که شماها زیاد دلخور نشین از این مربی خنگی که می آین سر کلاساش ... این معلم خنگی که اونی نیس که شماها فک می کنین : یه آدمی که بزرگه ولی مثه بچه ها فک می کنه و زندگی می کنه ... می دونی ! من اینی بودم که خودم فک می کردم : یه آدمی که بچه س ولی مثه بزرگا فک می کنه و زندگی می کنه ... راستش ، واسه همین بود که همیشه تو درد سر می افتادم ... هنوزم می افتم البته ! ولی خب کمتر تر !
تو بزرگ شدی ... امیدوارم آدمی باشی نه از اون جنسی که من توی هیژده نوزده سالگی بودم ... امیدوارم تو درد سر نیفتی ! تو بزرگ شدی ... راستش منم بزرگ شدم . منتها نه از اون بزرگای خوب ! از اون بزرگا که به درد نمی خورن ! از اون بزرگا که دیگه مثه بچه ها فک نمی کنن ! هر چقدم که فک کنم دارم بر می گردم به بچه گیام و روز به روز سنم کمتر می شه ، جبران این بزرگ شدن احمقانه نمی شه !
واسه همینه که می گم تو یه معجزه بودی . چون من به معجزه احتیاج دارم . ینی به معجزه هایی که دیده می شن ... می دونی ! من دیگه بچه نیستم که هر چیزی به نظرم معجزه بیاد ! وگرنه نباید این طوری ولو می شدم که منتظر یه معجزه ی باحال توووپپپ مثه تو باشم !


به وحید :
حال کردی ؟ خوبه ؟ خوب شدم خب ! دیگه نیا غر غر کن که " خوب باش دیگه " با یه شکلک عصبانی بی ریخت که به جای این که آدمو به خوب شدن تشویق کنه ، فقط یه پوزخند رو لبای آدم می ذاره !

/ 28 نظر / 29 بازدید
نمایش نظرات قبلی
لافکادیو

سلام بابت لبخندتون : عضلات صورتتون درد نکنه! یا آللاه.... کفشهای چشامو در می آرم پیش پای فرش مرکبتون.... و انگشت می ذارم رو دکمه پلیِ یکی از داستانای درازتون... اوون چطوره؟ مثل قرقی سرش خراب میشم و از اولین کلمه اش میگیرم و هورت میکشم تو.....( مثل ماکارونی-صرف شباهت اسمش به اسمهای ایتالیایی فقط)

لافکادیو

این دکترا که گفتین ،چقدر با ظرافت خاطراتتون رو پیوند زدند به تن بیمارستان.... یه حساب سر انگشتی از فقرات عشقی که( از همین فاصله بوش میآد) مادرتون پیوند زدن به قلبتون، مادرتون فوق دکترا دارن.

لافکادیو

سعدی هم همین جا پیش منه و همراه من داره میخونه. بالا خونه ام رو اجاره دادم بهش.. داره از عضلات شل و ول حافظه ام نیشگون میگیره که این بیتشو بنویسم: نمی‌خواستم تندرستی خویش که دیگر نیاید طبیبم به پیش ... ولش کن کشتیش!! ( با سعدی بودم.. ببخشید)

لافکادیو

سعدی هم همین جا پیش منه و همراه من داره میخونه. بالا خونه ام رو اجاره دادم بهش.. داره از عضلات شل و ول حافظه ام نیشگون میگیره که این بیتشو بنویسم: نمی‌خواستم تندرستی خویش که دیگر نیاید طبیبم به پیش ... ولش کن کشتیش!! ( با سعدی بودم.. ببخشید)

لافکادیو

چی داری که من این همه برات می نویسم؟ خودتو بگرد ببین یه چیزی زیر یقه ات اذیتت نمیکنه؟ . . خوب گفتم شاید همبغض باشیم.

لافکادیو

ببخشید اگه این انگشتای ندید پدید من سر سفره وبلاگ شما شکمچرونی میکنن..... داستان عشقتون منو یاد یه پسره انداخت....

لافکادیو

دوباره سلام.... فکر کنم باید این نوشتنارو کم کنم.... ( الان دارم سعی میکنم همین کارو بکنم....) شب به خیر

این روزها...

سلام ناخونده اومدم شرمنده! چرا من دوست داشتم اینجا رو؟ چرا نزدیک بود اینقدر؟ منم چند وقته - دقیقاَ ده روز- که دارم میگم حالم به هم میخوره از حرف های با شعورانه و حق به جانبانه ای باعث میشه دیگران از هم صحبتی با چنین آدم با شعور و متفکری خرسند بشن. حرفیم و حرفیم و حرف خوشحالم از پیدا کردن اینجا آرام باشید