داستان یک دوستی

سلام ...

دلم یکتا می خواد !

:(

همین !

/ 10 نظر / 8 بازدید
ساناز

پسندیده بود درود وسپاس بر تو[گل]

فاطمه انتظار

با سلام و احترام وبلاگ انتظار...انتظار به روز شده و مشتاقانه منتظرنظراتـــ و انتقاداتـــ شما دوستــ گران قدراستــــ

آی لار...

[لبخند]

یکتا

لعنت بهت که اومدم برات بنویسم کجایی که دلم می خوادت که اینو دیدم ... خدایی عجیب بود و هست این دوستی ما که من با هیچ کس اندازه تو خودم نبودم ... این رو که تو خوب می دونی ها ... غزلک؟ خوبی؟ ... ندیدمت دختر ...

یاسمی

سلام خانم کریمی اصلا دلم نمی خواست اولین کامنتی که برام میزاری اینجوری باشه ولی چه می توان کرد: نمی توان که در افکند پنجه با تقدیر از یاددشت هات معلومه راه افتادی اونجا و جا افتادی یه جلسه شعر راه بنداز و دعوت کن تا بیایم! سر بلند باشید

بوتیمار

سلام یکتا دشاتی قدر می دونستی؟ نه دیگه حالا همینه بشین و تماشا کن

بوتیمار

یکتا داشتی غلط املایی بود بهتر از تو هستم که غلط اجرایی داشته باشم اره همینه

یکتا

دلم می خواست بشینم جلوت تو فروزان مثل اون بار آخری که با هم تنهایی رفتیم بیرون و برات از ممنوعه هام بگم و تو باز هم بگی که این جوری هم یه دیوونه تمام عیارم ... که حتی وقتی اونی که دیگران فکر می کنن نیستم هم بازم خلم ... خب مگه من انکار کردم که عین عین تو ام، منتها با یه استتار بزرگ ... تنهام وقتی که نیستی ... دوستی کمه غزل .. دوست خوب خیلی کمه ... دارم، اما تو رو ندارم ... اینا با هم فرق داره ... می فهمی که؟

hesad

سلام غزل جان اولين باره وبلاگتو ميبينم خيلي صميميه دلم خيلي گرفت، نميدونم چرا

صابر

منم دلم گل می خواد ...